تکنوکراسی با حذف هاشمی دچار بحران می شود و حکومت کارآئی خود را از دست می دهد.


سید ابراهیم نبوی

12.03.2011

انتخاب مهدوی کنی، روحانی قدیمی هشتاد ساله ای که به عنوان چهره نسبتا مورد قبول محافظه کاران، تندروها و روحانیت سنتی است، به جای هاشمی رفسنجانی، ضربه مهمی به آینده کشور خواهد زد. مهم این نیست که چرا مهدوی کنی بر صندلی ریاست خبرگان تکیه زده است، این است که چرا هاشمی رفسنجانی از ریاست خبرگان حذف شده است؟ حکومت از این طریق اگرچه پشتوانه مهمی برای جنبش آزادی ایران را کمرنگ کرد، اما ضربه ای که از حذف هاشمی به حکومت می خورد، بیشتر از ضربه ای است که به جنبش سبز می خورد. جستجوی این واقعه بی تردید ما را به بازی قدرتی که در حکومت جریان دارد می کشاند. تردیدی نیست که گروهی که امروز به نام عماریون خوانده می شوند و در حد فاصل احمدی نژاد و خامنه ای، نظام قدرت را اداره می کنند، قصد داشتند که یزدی یا جنتی را بر صندلی خبرگان بنشانند، اما تردید بر سر اینکه روحانیون خبرگان، در انتخاب نهایی میان یکی از این دو، و هاشمی رفسنجانی به وی رای بدهند، ضربه بزرگی بود که قطعا آنان را برای مدتی طولانی دچار بحران می کرد و هاشمی را همچنان در جایگاه قدرت می نشاند. آنچه حکومت می خواست از آن بگریزد، در ابتدا ریاست هاشمی نبود، بلکه رای آوردن هاشمی به عنوان کسی بود که در وضع دوقطبی حکومت، در قطب مخالف رهبری قرار داشت. در حقیقت اگر هاشمی علیرغم میل خود یک گام به پس برداشته و ریاست خبرگان را واگذار کرده است، اما آمدن مهدوی کنی یک گام به جلوست، چرا که خبرگان دیگر نمی تواند براحتی برنامه مورد نظر آیت الله خامنه ای و احمدی نژاد را اجرا کند.
گمان می کنم که هاشمی موضع گیری های اخیرش علیه برخی تندروی های جنبش سبز را نه برای به دست آوردن ریاست خبرگان، بلکه به دلیل مخالفت خود با رادیکالیزه شدن جنبش سبز ، اتخاذ کرده است. به نظر می رسد رادیکال شدن جامعه که بخشی از آن ناشی از تاثیرپذیری احساسی جامعه از جنبش های انقلابی دنیای عرب و بخشی از آن ناشی از زنده بودن جنبش سبز است، بیش از آنکه به رهبری جنبش، و مواضع موسوی و کروبی بستگی داشته باشد، یک اتفاق درونی در بدنه جنبش سبز است. از همین رو بعید به نظر می رسد انتقادات هاشمی متوجه کسانی چون موسوی و کروبی باشد. هاشمی تمام تلاش خود را برای باقی ماندن در مجلس خبرگان کرد. سکوتی طولانی به مدت چند ماه، بدون زیرپا گذاشتن مواضعی که در آن نماز جمعه سبز اعلام کرده بود، مفید واقع نشد. اما از سوی دیگر خریدن سی روحانی مجلس خبرگان- یعنی فاصله حامیان هاشمی و حامیان تندروها- به نظر می رسید، عملا هاشمی را به این نتیجه رساند که تقریبا شانسی برای ماندن ندارد، به همین دلیل آمدن یک نیروی محافظه کار مثل مهدوی کنی، خوش ترین عاقبت ممکن برای هاشمی و میانه روها بود. این احتمال وجود دارد که تندروها، در گام دیگر قصد برکناری او از شورای تشخیص مصلحت، حصر هاشمی، محاکمه فرزندانش و خلع لباس او را دارند. اما هیچ کدام از این موارد مانند ریاست خبرگان اهمیت نداشت.
در این میان هاشمی در یک بازی محتوم، امتیازی را که در هر صورت از دست می داد، چنان واگذار کرد، انگار که امتیازی را به حریف داده است. اینکه او بتواند با دادن این امتیاز، امتیازاتی را بگیرد، مثلا باعث بیرون آمدن موسوی و کروبی از حصر شود، یا زندانیان سیاسی آزاد شوند، یا آلترناتیو " لاریجانی- قالیباف" به جای احمدی نژاد و گروهش قدرت پیدا کنند، یا هاشمی به منتقد حکومت، و نه الزاما حامی جنبش سبز، تبدیل شود، همه امتیازاتی است که از روغن ریخته ای که وقف بیت رهبری خواهد شد، می تواند به دست بیاید. اگر هاشمی چنان بازی کند که قدرت تعامل خود را در سطحی بالاتر از مجلس و شورای نگهبان و خبرگان حفظ کند، بازی را برده است، اما اگر سیاستهای مکارانه آیت الله خامنه ای او را هم بدنام و هم خلع قدرت کند، بازی را باخته است. نه تنها بازی سیاسی این سی سال را باخته است، بلکه در مقابل هزینه سنگینی که در این چهار سال خودش و خانواده اش پرداخته اند، هیچ فایده ای نصیب او و مردم نخواهد شد
.
ریاست هاشمی بر خبرگان چه اهمیتی داشت؟
شاید برای خیلی از افراد این سووال مطرح باشد که اصولا مجلس خبرگان چه اهمیتی دارد که برکناری یا ماندن هاشمی در آن اهمیت داشته باشد. و شاید برای ناظران سیاسی ایران، اهمیت حضور هاشمی در ریاست خبرگان، چندان آشکار نباشد، اگر توجه نکنند که خبرگان در آینده ای نزدیک احتمالا مجبور به تصمیماتی اساسی خواهد شد. آینده ای که دور نیست؛ مرگ آیت الله خامنه ای، شدت یافتن بحران در کشور، ورود حکومت ایران به یک دشواری بزرگ و تصمیم برای جانشینی رهبر جدید، مواردی است که مجلس خبرگان را معنی دار می کند، بخاطر داشته باشیم که اگر بنا باشد تغییری اساسی در کشور رخ بدهد، وجود یک مجلس خبرگان همسو با تغییر و مجلس خبرگانی مخالف با تغییر یا ناهمسو با آن، تفاوت هزینه سیاسی بسیار بالایی خواهد داشت. وجود هاشمی می توانست همه چیز را به نفع جنبش مردم، پیش ببرد. حالت بدتر این بود که یزدی یا مصباح یا جنتی در موضع ریاست قرار بگیرند که در آن صورت همه چیز با شکل خطرناک تری پیش می رفت. با روی کار آمدن مهدوی کنی، در حقیقت بازی به زیان جنبش و هاشمی و نه به سود احمدی نژاد و خامنه ای پیش خواهد رفت.
اما این نخستین بار نیست که هاشمی خانه نشین می شود، او قبلا در سال 1379 یک بار چنین تجربه ای را کرده است. هاشمی رفسنجانی قبلا یک بار در همین موقعیت قرار گرفت. او که در سال 1378 متهم به اجرای قتلهای روشنفکران شد، و بازی همیشگی اش را انجام داد. او میان حیثیت خودش و حیثیت نظام، دومی را انتخاب کرد. حیثیت حکومت حفظ شد، گروهی از بازیگران عصر اصلاحات زندانی شدند و هاشمی رفسنجانی، با بی سیاستی برخی اصلاح طلبانی که بعد از رادیکال شدند، به سوی جناح محافظه کار هل داده شد. این در حالی بود که هاشمی نه ماهیتا و نه در بازیهای پس از اصلاحات در جبهه محافظه کاران نبود. بعید می دانم اشتباهی بزرگتر از هل دادن هاشمی به دامن محافظه کاران، در هشت سال دولت خاتمی صورت گرفته باشد. سالها پس از زدن اتهام قتلهای زنجیره ای به هاشمی، اکبر گنجی به عنوان عامل اصلی اشتباه اصلاح طلبان، در بی بی سی اعلام کرد که منظورش از عامل قتلهای زنجیره ای هاشمی نبود و خامنه ای بود.
مروری بر نقش هاشمی در دولت سازندگی، اهمیت او و همچنین علت ناراحتی آیت الله خامنه ای از او را آشکار می کند. هاشمی نخستین شخصیت بزرگ نظام بود که به اهمیت غیرسیاسی شدن تکنوکراسی پی برد. وقتی آیت الله خمینی حکومت را در دست گرفت، نوع حکومت او جزو حکومت های آسان بود. حکومت آسان حکومتی است که یک رهبری دستور می دهد، گروهی هم دستورات را اجرا می کنند. در چنین حکومتی، چیزی به نام دیپلماسی، کارآمدی، تولید، فرهنگ و بسیاری از جنبه های دیگر زندگی پیچیده وجود ندارد. وجود کاریزما همیشه می تواند یک سیستم یا نظام اجتماعی را دچار " بی کارکردی" کند. اگر فرض کنیم که یک حکومت یا سیستم است، آنگاه می فهمیم که برای بقای سیستم نیاز به کارآمد بودن نهادهای آن وجود دارد. نهادهایی مانند آموزش که وظیفه اش تربیت نیروی انسانی است، نهادی مانند اقتصاد که معیشت را کنترل و تعادل را ایجاد می کند، نهادی به نام دین که کارش رسیدگی به امور معنوی جامعه است، نهادی به نام سیاست که کارش ایجاد تعادل و اداره قدرت است و نهادی به نام خانواده که وظیفه دارد تا روابط عاطفی را در جامعه بسامان بیاورد.
وقتی طوفان خمینی سرزمین ایران را به هم ریخت، عملا همه نهادهای اجتماعی به دلیل وجود کاریزمای خمینی فونکسیون یا کارآیی خود را از دست دادند. نهاد خانواده تبدیل به یک جمع ایدئولوژی دو تا سه نفری و بیشتر شد که کارش بجز رفع غرایز جنسی همفکری زن و مرد بود( اکثر خانواده هایی که در آن دوره ازدواج ایدئولوژیک کردند یا دچار فروپاشی خانواده شده و یا بعدا تخلیه ایدئولوژیک شدند.)، نظام آموزش به جای بالا بردن سطح دانش اجتماعی و آماده کردن افراد برای ورود به جامعه، نقش تربیت سیاسی جامعه را بر عهده گرفت، آموزش نظامی و آموزش های ایدئولوژیک مورد توجه قرار گرفت و نظام دینی که موظف بود به پالایش معنوی جامعه بپردازد، کارکردی سیاسی برای دفاع از حکومت یافت.( در نتیجه، نحله های مختلفی از آموزش های دینی و اخلاقی توسط جامعه برای جایگزینی صورت گرفت.) نهاد اقتصاد نیز به جای حفظ تعادل های فعال که می توانست باعث پیشرفت جامعه شود، عملا تبدیل به مجموعه ای از موسسات شد که کارشان پشتیبانی از نظام ایدئولوژیکی بود. با مرگ خمینی یک خلاء بزرگ در جامعه ایجاد شد.
آنچه باعث شد که جامعه ایران از یک نظام ایدئولوژیک- کاریزماتیک و شبه توتالیتر، به یک حکومت پیچیده نزدیک شود، سیاست هایی بود که دولت هاشمی در پیش گرفت. او با تاسیس دانشگاه آزاد به تولید انبوه طبقه متوسط پرداخت. نهادها را در جای خود گذاشت و کارکرد موهوم و انقلابی نهادها را از آنها گرفت و کارکرد اصلی را به آنان برگرداند. نقش امور تربیتی و حراست که پولیت بوروی اداره کننده تکنوکراسی بود، کمرنگ شد و سیاست نیز به حوزه واقعی خود نزدیک شد. شاید پایان همزمان جنگ و مرگ خمینی نگذاشت تا جامعه ایران متوجه شود که در حقیقت این دولت هاشمی بود که توانست ایدئولوژیزه شدن نظام را متوقف کند و نظام را کارکردی کند. بسیاری گمان کردند این نتیجه طبیعی مرگ خمینی یا پایان جنگ است، در حالی که این وضع حاصل سیاستهای هاشمی بود.
آیت الله خامنه ای بعد از سقوط کمونیسم دائما دچار هراس پارانوئید فروپاشی بود و گمان می کرد راه حل هایی مانند در دست گرفتن سیستم نظامی امنیتی و تبلیغاتی و سیاسی می تواند مشکل را حل کند. به همین دلیل بود که در دوره دوم دولت هاشمی، صدا و سیما، سازمان تبلیغات، حوزه هنری، ارتش، سپاه و پلیس، وزارت کشور و وزارت خارجه زیر نظر خامنه ای قرار گرفت. وزارت اطلاعات در همان آغاز کار در دست رهبری بود. معاونین وزارت عملا بیت رهبری را اداره می کردند و از سال 1368 تا 1377 که وزارت اطلاعات زیر نظر شخص خامنه ای و بیت بود، دقیقا همان دوره ای بود که پروژه سگ کشی برای کشتن قلدرهای محلی، دستگیری میلیاردرها، از جمله افراشته ها و فاضل خداداد و بسیاری دیگر، حذف هنرمندان و روشنفکران در داخل( حدود 50 نفر) حذف مخالفان سیاسی در خارج( در حدود هشتاد نفر) آغاز شد.
هاشمی، بتدریج چهره اش را تغییر داد. او که با کارگزاران میانه روی پیشه کرده بود، با مردم عهد بست که انتخابات را به درستی برگزار کند و درست زمانی که دو قوه یعنی مجریه و قضائیه در انحصار اصولگرایان بود، با انتخاب خاتمی که در حقیقت حاصل حمایت کارگزاران بود، خاتمی روی کار آمد. هاشمی گوشه ای نشست و بسیاری گمان کردند، ماه عسل بازنشستگی پیرمرد انقلاب رسیده است. او که مانند فرزند آیت الله خمینی و یارغار و عامل انتخاب خامنه ای به عنوان رهبر بود، تا توانست از اصلاح طلبان حمایت کرد. اما بازی دو قطبی کردن انتخابات که در حقیقت با بی سیاستی رادیکال های اصلاح طلب، و اشتباه آقای مغز متفکر، یعنی سعید حجاریان آغاز شده بود، عملا باعث شد تا خامنه ای یک سال قبل از پایان دوره اول خاتمی او را خلع ید کند. اگر چه خاتمی مثل هاشمی دستها را بالا نبرد و وزارت اطلاعات را هم به بیت لو نداد، اما انداختن هاشمی به بغل اصولگرایان، چیزی نبود که بتوان از آن صرف نظر کرد. حالا دیگر تردیدی نیست که اگر هاشمی ریاست مجلس را برعهده داشت قطعا بازی مجلس ششم را بهتر از کروبی پیش می برد.
تبدیل هاشمی از مرد دوم حکومت، به " خواص بی بصیرت"، عبارتی که خامنه ای برای او به کار برد، در پروسه ای صورت گرفت که دولت نهم تقریبا تمام برنامه های شانزده ساله هاشمی و خاتمی را ویران کرد. احمدی نژاد با پروژه " حکومت آسان" تصمیم گرفت تا مجددا به احیای انقلابیگری و ایدئولوژیک کردن حکومت بپردازد، کاری که بیست سال قبل هاشمی درست برعکس آن عمل کرده بود و از همین طریق ایران را از افتادن به سرنوشت عراق و پاکستان و افغانستان و تاجیکستان نجات داده بود. احمدی نژاد دقیقا پروژه های هاشمی را ویران کرد؛ برنامه ریزی کشور را متوقف کرد، دانشگاه آزاد را دچار بحران کرد، فرار مغزها را شدت بخشید، توسعه اقتصادی را کاملا متوقف کرد، روابط بین المللی را به بحران کشید، بودجه نویسی را از بین برد، بخش خصوصی را نابود کرد و توسعه فرهنگی را دچار اختلال کرد، از همه مهم تر اینکه وزن ایران را در دیپلماسی منطقه کاهش داد و ناامنی و آزادی اجتماعی را نیز لطمه زد.

حالا، با حذف هاشمی از خبرگان، یکی از حالات زیر ممکن است رخ بدهد:
اول، احمدی نژاد و گروهش، عماریون، فشار را تشدید کنند و بخواهند تا پای اعدام موسوی و کروبی و برخی عناصر تاثیرگذار و اصلی پیش بروند و مشت آهنین را محکم تر بکوبند. نیروی اجتماعی خود را سازمان بدهند و میانه روها را در فهرست بعدی سرکوب بگذارند و تا می توانند درها را ببندند. این سیاست جامعه را رادیکالیزه می کند، گروهی از ترس خانه نشین می شوند و گروهی با تمام نیرو به میدان می آیند. تشکیل جمعیت بزرگ ناممکن می شود و فشار اجتماعی بر حکومت کاهش پیدا می کند، در مقابل وحشت و هراس جامعه را به وضع انفجاری می رساند. وضع انفجاری قابل پیش بینی نیست، ممکن است به شورشی غیرقابل محاسبه منجر شود، یا حتی منجر به دخالت خارجی شود یا فضای سیاسی محافظه کاران به شکافی عمیق و بعد فروپاشی دچار شود. واقعیت های رخ یافته در یکی دو روز گذشته نشان نمی دهد که این راه اتفاق بیافتد، اما به هیچ وجه نباید قدرت گروه احمدی نژاد را برای اجرای چنین پروژه ای دست کم گرفت.
دوم، همیشه یک احتمال را بطور خاص در مورد ایران باید در نظر گرفت. و آن " بی عملی" مخالفان حکومت از یک سو، و " بی تصمیمی" رهبر حکومت از سوی دیگر است. بخش اعظم سالهای زندگی مردم ما با چنین وضعی تلف شده است. در این حالت تنها راه باقیمانده، احتمال بازسازی نیروهای اصلاح طلب با همراهی آنان در کنار نیروهای میانه رو است. اینکه حکومت نداند چه کند و مخالفان نیز دست روی دست بگذارند، عملا یک حالت ممکن است، حالتی که در آن نومیدی ادامه پیدا می کند.
سوم، خامنه ای بعد از حذف هاشمی، سعی می کند به جای سرکوب جامعه، فشارهای اجتماعی را کنترل کند. روابط میان نیروهای رهبری در داخل را کاملا بسته نگاه دارد، تعداد بیشتری را در بازداشت خانگی نگه دارد و از پیشروی بیشتر احمدی نژاد خودداری کند. از حالا نامزد ریاست جمهوری بعدی را تعیین کند و به جای سرمایه گذاری روی احمدی نژاد، روی میانه روها سرمایه گذاری کند. در چنین حالتی، جنبش سبز اگر دچار نومیدی، بی نظمی و تردید شود، بازی را باخته است، اما اگر هشیارانه و با قدرت و با ایجاد شبکه های اجتماعی برخورد کند، جنبش پیش می رود و در اولین فرصت سیاسی بازی را در دست می گیرد. آنچه تا امروز رخ داده، این است که محافظه کاران و گروه احمدی نژاد، نه تنها قدرت و سرمایه و امکانات بیشتری داشته اند، بلکه در استفاده از آن بهتر رفتار کرده اند. با چنین حالتی، خامنه ای ممکن است، نیروهایی همشکل مهدوی کنی را از جمله موتلفه را وارد بازی کند تا بدون اینکه درگیر تنش بزرگ بشود، با تغییراتی محدود خود را حفظ کند. در این حالت، و اگر سبزها خلاقانه و با کار بیشتر مبارزه را پیش نبرند، فقط مرگ خامنه ای و یا حمله خارجی یا بحران اقتصادی اوضاع را دگرگون می کند.
حذف هاشمی اگرچه به زیان جنبش سبز است، اما به زیان حکومت نیز هست. تکنوکراسی با حذف هاشمی دچار بحران می شود و حکومت کارآئی خود را از دست می دهد. از سوی دیگر جنبش سبز که پس از یک سال سکوت در 25 بهمن امسال نشان داد که زنده است، همچنان راههای بقای خود را در زیر لایه های سطحی جامعه حفظ می کند. آنچه اهمیت دارد، رهبری جنبش سبز است. به نظر می رسد جنبش سبز باید از انحصار نیروهای تعریف شده تا کنون، خارج شود و دایره آن به اندازه دایره خصوصیات اجتماعی ایرانیان وسعت پیدا کند، جنبش سبز باید از بی دقتی، بی عملی، بی تشکیلاتی، خارج شود و بتواند نماینده تمام ایرانیان شود. اگر جنبش بتواند راههای ارتباطی خود را باز کند و بخوبی نفس بکشد و راههایی مانند جنگ روانی، تولید رسانه، حقیقی کردن روابط مجازی، بکارگیری دقیق شبکه های اجتماعی را انجام دهد، بازی را خواهد برد. آنچه محتوم است اینکه حکومت جمهوری اسلامی سقوط خواهد کرد، اما اینکه جنبش سبز بتواند پیروز میدان شود و بازی را ببرد، نیاز به گسترش دامنه جنبش سبز، کار دقیق و حساب شده و یافتن راههای انسجام در داخل کشور و بیرون دارد.