سی و سه سال پس از انقلاب

بیست و دوم بهمن برای ما روز امید بود و شادی. فکر میکردیم به همه آنچیزهایی که آرزو می‏کردیم دست یافته‏ایم. سال‏ها بود که همه سختی‏ها را تحمل کرده بودیم برای رسیدن به روزی که مردم خود به میدان آیند و سرنوشت خویش را در درست گیرند. تصور می‏کردیم که آنگاه که توده‏های مردم اراده کنند قادرند بر همه سدها غلبه کنند و راه سعادت و پیشرفت را هموار سازند. مردم به صحنه آمده بودند، در مدتی کوتاه موفق شده بودند که رژیم شاه را بزانو در آورند. مسلح شده بودند و قادر بودند اراده خود را تحمیل کرده و از خواست‏هایشان دفاع کنند. ولی رهبری کسانی را پذیرفته بودند که تا چند سال قبل به نظر میرسید حضور موثر و محسوسی در صحنه مبارزه علیه رژیم ندارند. مردم مسلح بودند و قدرت داشتند ولی برخلاف تصور ما به جای آنکه از منافع خود دفاع کرده و بسوی سوسیالیسم سمتگری کنند، رهبری روحانیون را پذیرفته و جمهوری اسلامی را خواهان بودند. چگونه و چرا روندها بدین‏گونه پیش رفته بود. چرا روحانیون موفق شده بودند هژمونی خود را اعمال کنند و ملیون و فدائیان و مجاهدین و روشنکران مذهبی و توده‏ای‏ها را مقهور سازند. بیش از سی سال از آنروز میگذرد. آیا این گذشت زمان برای بررسی تاریخی آنچه رخ داد کافی بوده. این مطلب که در رابطه با سی و سومین سال انقلاب تهیه شده، تلاشی است مختصر برای پاسخگویی به این سوال بالاخص موقعیت روشنفکران و نیروهای چپ و پاسخگویی به نظراتی که روشنفکران ایران را مسئول آنچه پس از انقلاب رخ داد میدانند

دهه چهل و پنجاه چهره کشور ما دگرگون شد. شهرها گسترش یافت. با بالا رفتن قیمت نفت سطح زندگی مردم ارتقا یافت. اقشار میانی جدید گسترش یافتند. دانشگاه‏ها رشد کرد و تعداد دانشجویان چند برابر شد. تغییرات سریعی که در کشور رخ داد شکاف‏های جدیدی را موجب شد که شاید بتوان این شکافها را در دو گروه عمده تقسیم بندی کرد.

بخشی از نیروها با تحولات این دو دهه و بالاخص با نتایج فرهنگی آن بیگانه بودند و آنرا در برابر موجودیت، منافع و یا اعتقادات خود میدیدند. این نیروها در مخالفت با تحولات در پانزده خرداد سال 42 بمیدان آمدند و پس از شکست با استفاده از اهرم‏ها و تشکل‏هایی که در اختیار داشتند و مورد هجوم رژیم قرار نگرفت بفعالیت آرام و تبلیغات رو آوردند

با تغییرات دو دهه چهل و پنجاه اقشار جدیدی شکل گرفتند و یا گسترش یافتند. اقشار میانه از این تحولات سود بردند و نقش آنان در حیات اجتماعی کشور افزایش یافت و سطح زندگی آنان ارتقا یافت. این اقشار خواهان مشارکت در حیات اجتماعی سیاسی کشور بودند. ولی این تحولات در ساختار سیاسی کشور انعکاس نیافت. با وجود آنکه تحولات این دو دهه همه زمینه های لازم برای گشایش فضای سیاسی کشور را آماده نموده بود، ساختار سیاسی کشور نه تنها هم‏پا با تغییرات تحول نیافت بلکه بیشتر و بیشتر در راستای ساختار استبدادی فردی تحکیم شد. اوج این ناهمخوانی در سال‏های 54 و 55 با شکل‏گیری حزب رستاخیز و بستن بخشی از منافذی که تا آنزمان تحمل میشد، مشاهده میشود. این تضاد شکاف‏هایی را در کشور شکل داد که موجب آن شد که همان کسانی که از تحولات نفع برده بودند ناراضی باشند و خواهان تغییر. فضای بسته سیاسی، فساد، تبعیض، تشدید فاصله غنی و فقیر عواملی بود که اقشار میانی و تحصیل کردگان را به صف ناراضیان و تحول طلبان سوق میداد.

در سال 57 زمانی که رژیم به بازکردن محدود فضای سیاسی اقدام کرد، در مواجهه با بحران نتوانست پایه های اجتماعی خود را در دفاع از خود بسیج نموده و بسادگی فروپاشید. کسانی که هنوز هم تصور میکنند اگر رژیم از همان ابتدا به سرکوب روی میاورد، میتوانست با بحران مقابله کند فراموش کرده‏اند که فروپاشی رژیم نه فقط هنگام تظاهرات ملیونی مردم بلکه آنروز که خود نظامیان، گاردیهای مدافع رژیم را به مسلسل بستند عملی شد. رژیم از درون فروپاشید.

رژیم پهلوی و یا کسانی که آمادگی آنرا داشتند که پرچمدار رفرم ساختاری رژیم شوند، فرصت آنرا نیافتند که در صحنه سیاسی خودی نشان دهند. رژیم با فروپاشی خود همه نیروهای درون و پیرامون خود را حتی آنانی که آمادگی همراهی با دولت بختیار را از خود نشان داده بودند غرق نمود.

موقعیت جریان‏های سیاسی

ملیون ایران که آن‏زمان می‏توانستند هدایت گرتحول به یک نظام لیبرال دمکرات شوند، در مقطع انقلاب در موقعیتی نبودند که بتوانند با روحانیون رقابت کنند. پس از رفرم های سال 42، رژیم بخش بزرگی از برنامه‏های مطرح شده توسط آنان را اجرا کرد. آنان خلع سلاح شده و موفق نشدند برنامه‏های جدید و منطبق با شرایط کشور ارائه دهند. شعارهایی مثل ملی شدن صنعت نفت و یا غیرقانونی و محصول کودتا بودن رژیم شاه قادر نبود توده‏های وسیع مردم را جلب نماید و مهمتر از آن اینکه تحولات بگونه‏ای پیش رفت که در سال 57 ما با موقعیت انقلابی و فروپاشی رژیم مواجه شدیم. رهبران جبهه ملی و نهضت آزادی برای مبارزه در چنین شرایطی ساخته نشده بودند. آنان لیبرال دمکرات‏هایی معتدل بودند. اعتدال آنان با شور انقلابی شکل گرفته در آنسال‏ها همخوان نبود. ساخت و بافت فکری تشکیلاتی آنان برای تحولات سیاسی و گام بگام ساخته شده بود. آنان در برابر طوفان انقلاب و رقیبی که قادر بود با زبان مردم سخن گفته و با رادیکالیسم حاکم بر جامعه هماهنگ شود ناتوان بودند. اگر تحولات بگونه‏ای دیگر پیش میرفت. اگر باز شدن فضای سیاسی نه در سال 56 و قطره به قطره بلکه در سال 54 رخ میداد، شاید آنان بیشترین شانس را برای بدست گرفتن قدرت و هدایت کشور داشتند. حتی اگر آنروزی که آموزگار به نخست وزیری منصوب شد، این مسئولیت به عهده فردی مثل شاپور بختیار و یا صدیقی قرار میگرفت، شانس موفقیت آنان ناچیز نبود ولی در طوفان سال 57 آنان قادر به رقابت با رادیکالیسم آیت الله خمینی نبودند.

در سال‏های اولیه دهه پنجاه مجاهدین در راس مبارزه نیروهای مذهبی علیه رژیم شاه بودند. مجاهدین و روشنفکران مذهبی نظیر هواداران دکتر شریعتی امکان آنرا داشتند که در یک برآمد توده‏ای بتوانند بعنوان نیرویی موثر با هژمونی روحانیون رقابت کنند. اتفاقاتی که در سازمان مجاهدین در سال 54 و 55 رخ داد ضربه سنگینی به این نیرو وارد نمود. سال 57 سازمان مجاهدین بعنوان یک سازمان متشکل وجود نداشت. تشکلیلات این سازمان نابود شده و سازمان پیکار در چارچوبی دیگر قرار دارد. تغییر ایدئولوژی سازمان مجاهدین و درگیریهای درونی این سازمان تنها نتیجه اش نابودی تشکلیلاتی سازمان مجاهدین نبود. این حادثه در تقویت گرایشات محافظه کارانه در کل نیروهای مذهبی تاثیری تعیین کننده داشت. در زندانها موضع افرادی مانند رفسنجانی، لاهوتی، ربانی، منتظری ، نبوی و حتی طالقانی که روابط برخا دوستانه و برخا غیر خصمانه ای با دیگر نیروها منجمله چپ‏ها داشتند، دگرگون شد و همه آنها محافظه کارتر شده و از سایر نیروها بالاخص چپ‏ها فاصله گرفتند. من سال 52 دستگیر شدم. در این سال سازمان مجاهدین نیروی بلامنازع در میان مذهبیون در دانشگاه‏ها بود. طرفداران روحانیت در حدی ضعیف بودند که حضورشان حداقل برای ما که از بیرون ناظر بودیم غیر محسوس بود. من سال 56 آزاد شدم. تعادل نیرو در میان نیروهای مذهبی دگرگون شده بود. طرفداران مجاهدین و دیگر نیروهایی که بعدها روشنفکران مذهبی خوانده شدند یکی از نیروهای مطرح بودند و موقعیت قبل از تحولات ایدئولوژیک سازمان مجاهدین را نداشتند. حضور نیرومند هواداران آیت الله خمینی در درون نیروهای مذهبی محسوس بود.

شاه و غربی‏ها همواره بیشترین نگرانی را از قدرت گرفتن چپ در ایران داشتند. مطالعه خاطرات و نوشته‏های بازماندگان رژیم پیشین نشان میدهد که این تصور تا آخرین روزهای حیات رژیم حتی در درون نیروهای امنیتی که از تعادل نیروها اطلاع دارند غالب است. همین تصور موجب آن میشد که رژیم خشن‏ترین برخورد را با نیروهای چپ داشته و هر گونه فعالیت آنان را تحت نظر داشته باشد و نسبت به تحرکات روحانیون و نیروهای مذهبی با اغماض برخورد کند. در عمل توان و نفوذ جریان‏های چپ با این تصور فاصله زیادی داشت. حزب توده پس از ضربات تشکیلاتی دهه سی و ضربات سیاسی نظری که متحمل شده بود، در سالهای 50 نفوذ ناچیزی در جامعه داشت. خطاهای حزب و تبلیغات رژیم تصویر این حزب را بعنوان یک نیروی مدافع منافع کشور شوروی در اذهای تثبیت کرده بود. انشعاب در جنبش کمونیستی در ابتدای دهه شصت و جدایی چین از شوروی ضربه سنگینی به حزب توده وارد آورد و اکثر کادرهای جوان ساکن اروپای غربی این حزب به جریانهای مائوئیستی پیوستند. ضربه تشکیلاتی سال 49 به حزب توده ایران کمتر از ضربات فوق سنگین نبود. نفوذ عباس شهریاری و قرار گرفتن او در راس تشکیلات این حزب در داخل کشور، ضربه سنگینی به اعتبار این حزب وارد آورد. اعتماد به تشکل ‏های وابسته به این حزب در نزد روشنفکران بکلی زائل شد.

امتیاز حزب توده ایران حمایت کشور نیرومند شوروی و کشورهای سوسیالیستی از این حزب و کادرهای مجرب و پرتوان آن بود. این امتیازات برای رقابت بر سرهژمونی در سال 57 ناکافی و حزب توده در این چارچوب اساسا مطرح نبود

فداییان در آنزمان قویترین نیروی چپ بودند. در اوایل سالهای دهه پنجاه فداییان ( و مجاهدین) نیروی بلامنازع در دانشگاه‏ها بوده و بخش بزرگی از روشنفکران کشور به این نیرو تمایل داشتند. برای مثال در انتخابات انجمن های دانشجویی در سال 51 در دانشکده فنی (آخرین انتخابات از این نوع در آن سالها) طرفداران انجمن فوق برنامه (فداییان) حدود 350 رای و طرفداران کتابخانه اسلامی (طرفداران مجاهدین) نزدیک به سیصد رای اوردند و همه کسانی که رای دادند میدانستند که کاندیداها به این دو سازمان گرایش دارند. کاندیداهای مستقل کمتر از بیست رای آوردند. شاید این ترکیب در دیگر دانشگاه‏ها این حد آشکار نبود ولی در همه جا این دو جریان نیروی بلامنازع بودند. در سال 56 سایر نیروها نیز در دانشگاه‏ها نفوذ دارند و فداییان و مجاهدین نیروی بلامنازع نیستند ولی این جریان کماکان قویترین نیروی سیاسی در دانشگاه‏ها و نزد روشنفکران کشور است. پس از انقلاب در انتخابات نمایندگان دانشجویی در دانشگاه تهران پیشگامی‏ها بیشترین رای را داشتند و نزدیک به یک سوم آرا را بخود تخصیص دادند. (دانشجویان مسلمان (مجاهدین) با حدود سی در صد آرا دوم و انجمن های اسلامی (طرفداران آیت الله خمینی بشمول نهضت آزادی و هوادران بنی صدر) با کمتر از سی در صد آرا سوم شدند) و این در حالی است که در جامعه روحانیون نیروی بلامنازعند و نود در صد مردم را پشت خود دارند.

فداییان موفق شده بودند دانشجویان و بخش بزرگی از روشنفکران کشور را جلب کنند ولی در خارج از این محیط نفوذ فداییان در اوایل 57 ناچیز بود. در آنزمان روابطی که با کارگران وجود داشت فردی و پراکنده بود. برخلاف تصور و خواست ما که تصور میکردیم مبارزه ما قادر است توده‏های مردم را به مبارزه و بسمت ما جلب نماید، توده‏های مردم در بهترین حالت فداییان را تحسین میکردند. ادبیات، کلام و اشکال مبارزه فداییان برای مردم بیگانه بود. اطلاعیه های فداییان پر بود از کلمات و شعارهای تندی که در نزد دانشجویان با تحسین و تایید مواجه میشد و از کلام سایر اقشار مردم دور بود. فداییان از دل جنبش دانشجویی روشنفکری ایران بیرون آمده بودند و در برقراری رابطه با این اقشار توانا بوده و فرهنگ و کلام آنان را منعکس میکردند و در برابر جریانی که از دیرباز در میان مردم نفوذ داشته و با زبان خود آنان سخن میگفت و حتی عوامفریبی میکرد و در مقطع انقلاب و غلبه فضای رادیکال بر کشور، کلام خود را تغییرداد، رادیکال شده وشعارهای مورد تایید زمان مثل آزادی و عدالت را جذب کرده و حتی بلندتر از دیگران تکرار میکرد، شانسی برای رقابت نداشتند. این روشنفکران و دانشجویان کشور بودند که از جریانی که با توده های مردم در رابطه قرار گرفته بود شکست خوردند.

هژمونی روحانیت در نیمه سال 57 قطعی شده بود. با اقبال توده های مردم به مبارزه برای نفی رژیم شاه، ناتوانی رژیم در بسیج نیرو برای دفاع از خود و فروپاشی نسبتا سریع آن، هیچ نیرویی که بتواند در کسب قدرت توسط روحانیون مانع ایجاد کند وجود نداشت. اتفاقات و موضع گیری‏های سیاسی میتوانست در نفوذ جریانات سیاسی در آینده، در چگونگی پیشروی روندها، در تعادل نیرو در درون رژیم تازه تاسیس موثر واقع شود ولی نمیتوانست کسب قدرت توسط روحانیت و کل روندهایی را که طی شد مانع شود. مثلا اگر تحول در بهمن ماه نه از طریق قیام بیست و دوم بهمن بلکه بصورت آرام مطابق توافق‏های هویزر و بهشتی صورت میگرفت و بازرگان جایگزین بختیار می‏شد، ارتش حفظ میشد و سلاح در دست مردم قرار نمیگرفت و کمیته ها سازمان داده نمیشد، قطعا روندهای آینده بگونه دیگری رقم میخورد ولی حتی چنین تفاوت تعیین کننده‏ای قادر نبود کل تحول و کسب قدرت توسط روحانیون را مانع شود.

اين قسمت در حال حاضر بسته است.