رویکردهای فیلسوفان سیاسی به انقلاب و رفورم

 

از انقلاب در مفهوم رایج، به عنوان یک تحول ساختاری در زمان بسیار کوتاه یاد می‌ شود.  به ویژه، گسترۀ آن که تمامی ارگان های اجتماعی را متاثر می‌ سازد، یک جنبۀ استثنایی‌ دارد.  اما انقلاب در دوران کنونی چهره های دیگری نیز یافته که برای یک بررسی دقیقتر لازم است ابتدا ویژگی‌ های آن را مرورکرده، سپس به نمودهای در عرصۀ تئوری و عمل بپردازیم.

پدیدۀ انقلاب را می‌ توان از جنبه های زیرین مورد ارزیابی قرارداد:

فکری: آیا یک انقلاب توسط نخبگان سیاسی در یک چهارچوب ایدئولوژیک محدود است؟ چنین انقلاب هایی‌ به دیکتاتوری یک ایدیولوژی می‌ انجامند که مثال آن انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ یا  انقلاب بهمن ۵۷۷ در ایران است.

زمانی‌: آیا منظور از انقلاب یک پدیدۀ ناگهانی است که در یک لحظۀ استثنایی‌ رخ می‌ دهد یا یک پدیدۀ متناوب که همواره ادامه دارد. به طور مثال در ایدۀ مارکسیستی، انقلاب در بافت بین المللی همواره ادامه دارد، اما در بافت ملی‌ ناگهانی است.

مکانی: آیا صرفا در یک میدان اجتماعی قابل طرح است یا گسترۀ سیاسی دارد؟  انقلاب صنعتی که زندگی‌ اجتماعی را دگرگون می‌ کند، خصلت سیاسی ندارد.

نوآوری: آیا به مفهوم جدایی کامل از گذشته است یا به عنوان پلی ‌بین گذشته و آینده ارزیابی می‌ شود.  به طور مثال انقلاب  فرانسه خصلت های نوآورانه داشت، در حالی که انقلاب فاشیشتی رایش سوم خود را صرفا به ارزش های ناسیونالیستی گذشته پایبند ساخت.  با این مثال می‌ توان در یافت که انقلاب همیشه یک جنبۀ مثبت و نوآورانه ندارد.

آزادی: آیا تحقق آزادی عمدتا به شکل منفی‌ یا مثبت مورد نظر است؟ آزادی در بافت منفی‌    negative libertyبه دنبال رهایی  است و پتانسیل تخریب‌ ساختار موجود را دارد.  در حالیکه شکل مثبت آن  [۱] positive libertyy   به دنبال تحقق آزادی های مشخص سیاسی، اجتماعی یا اقتصادی است.

خشونت: آیا ازخشونت به عنوان یک ابزار استفاده می‌ کند؟ اگر آری، چه تعبیری از  آن دارد؟ چه در عرصۀ تئوری و چه در عرصۀ عمل، به طوری که خواهیم دید، نظرهای متفاوتی وجود دارد.

سوژه: حامل و آفرینندۀ آن کیست؟ گروه ها یا سازمان های انقلابی‌ یا خلق؟ به طور مثال در عرصۀ تئوری،  لنین، نخبگان سازمان یافته را عنصر کنترل کننده یا حتی محرک انقلاب سوسیالیستی می‌ داند و به همین دلیل ناگهانی بودن انقلاب را رد می‌ کند. ولی رزا لوکزمبورگ، خلق را سوژۀ اصلی‌ می‌ داند که در لحظۀ خاصی‌ بپا می‌ خیزد. در عرصۀ عمل نیز می‌ توان از سوژه های متفاوتی نام برد: در انقلاب صنعتی این سیستم سرمایه داری است که با تکیه بر روش و رقابت اقتصادی با تکامل فن آوری، شیوۀ زندگی‌ اجتماعی را به طور عمیق دگرگون می‌ سازد.[۲]

با توجه به این مولفه ها شاید نتوان بین رفورم و انقلاب تفاوت چندانی گذاشت، زیرا رفورم یک شکلی از انقلاب می‌ شود که ناگهانی نیست، فاقد خشونت و به دنبال آزادی های مثبت است.

شکست دیوار آهنین و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و کشورهای سوسیالیستی، یک پیروزی برای سیستم لیبرالیستی بازار آزاد اجتماعی در چهارچوب دمکراسی قلمداد شد.  تا حدی که فرانسیس فوکویاما در سال ۱۹۹۲ پایان  تاریخ را در این مفهوم اعلام کرد، که لیبرالیسم به عنوان یک سیستم سیاسی و اقتصادی برندۀ نهایی است. البته پایان تاریخ، پایان انقلاب نبود. در کشورهای دمکراتیک، ایدۀ انقلابی نرم  و مسالمت آمیز برای آزادی و عدالت  اجتماعی همچنان زنده است. علاوه  بر این، حرکت های اجتماعی در کشور های عربی و همچنین در اوکرایین در سال های اخیر نشان دادند که انقلاب همچنان به عنوان یک ابزار اجتماعی، نقش سیاسی مهمی‌ دارد. به همین دلیل، تئوری انقلاب و انتقاد و ارزیابی دقیق آن همچنان اهمیت دارد.

انقلاب به عنوان یک دگرگونی سیاسی، تاثیرات عمیقی در نظام و سیستم جامعه به همراه دارد. از آثار ارسطو  و افلاطون می‌ توان چنین فهمیدکه در آن زمان پدیده ای به نام انقلاب مطرح نبوده است. به عبارت دیگر چنین تصوری وجود نداشته که از نظم پولیس، شهر باستانی و دمکراتیک یونان، بتوان به نظم دیگر رسید. قوانین پولیس و احترام به این قوانین برای ارسطو دراستدلال اخلاق فضیلتی او نقشی‌ اساسی‌ دارد.  همچنین در قرون وسطی انقلاب مفهومی‌ ناآشنا ماند. در ایران نیز چنین مفهومی‌ وجود نداشته است. انقلاب مشروطه، که با هدف تغییر نظام و بنیانگذاری سیستم قانون پا به عرصه وجود گذاشت، اولین انقلاب ایران است که در زمینه های یاد شده می‌ تواند چنین ارزیابی شود: از نظر زمانی یک انقلاب ناگهانی بود،  از نظر مکانی گسترۀ بزرگی‌ داشت و تمامی اقشار مردم را در بر گرفت. خشونت حاکم بر آن ناشی‌ از مبارزه برای آزادی در بافت منفی‌، یعنی رهایی از استبداد حکومتی و انقلابی‌ خود جوش از سوی مردم بوده است.  مهمتر از همه خصلت نوآورانۀ آن بود، که برای اولین بار قدرت حکومت از طریق قانون و مجلس نمایندگان مردم مشروط می‌ ساخت. البته در آن میان جریان های مشروعه خواهی فعالانه  به دنبال موفقیت خود بودند که قوانین شرع اسلامی را حاکم کنند، ولی‌ این جریانها  برای آن انقلاب، نمونه وار نبودند. در مقابل انقلاب بهمن ۵۷ از این منظر هیچ خصلت نوآورانه  نداشت و با تحقق همان سنّت مشروعه پایان یافت.

در عرصۀ تئوری می‌ توان در اروپا ماکیاولی را بنیانگزار ایدۀ انقلاب نامید. اگر بخواهیم افکار رادیکالی روبسپیر را به زبان امروزین ترجمه کنیم، می‌ توان این گونه گفت که او دمکراسی را فقط برای حامیان دمکراسی می‌ شناسد و به زبان خودش دشمنان آزادی از هیچ گونه آزادی نباید برخوردار باشند. حاکم یا سوورن باید برای پایداری و تثبیت یک سیستم جمهوری از نیروی مولد خشونت استفاده کند.

انقلاب فرانسه بدون شک نقطۀ عطفی در مفهوم انقلاب است. بدون دلیل نیست که بسیاری از تئوریسین های چپ  نظیر تروتسکی از انقلاب مداوم سخن می‌ گویند و انقلاب های دیگر را ادامۀ همان آرمان های انقلاب فرانسه می بینند. در انقلاب فرانسه اعدام لویی شانزده و همسرش پس از یک دادگاه انقلابی،‌ خلایی سیاسی در سیستم حکومتی به جا گذاشت که موجبات به قدرت رسیدن نیروهای نظامی و ناپلئون را فراهم آورد. کانت در متافیزیک اخلاق و آلبر کامو در انسان در انقلاب حکم قتل علیه پادشاه را محکوم می‌ کنند.  از نظر آنها اصل عدالت و اخلاق باید پایه و اساس هر انقلاب باشد. از دیدگاه جریان های رادیکال  و خشن در انقلاب فرانسه هر حاکم خودکامه ای، سزاوار مرگبود. نمایندگان این دیدگاه به طور عمده ژاکوبن ها[۳] بودند. ژاکوبن ها جریان چپ و افراطی انقلاب فرانسه و از طرفداران روبسپیر بودند. اصل پادشاه بودن برای آنها دلیلی‌ برحکم اعدام پادشاه بوده است.  ژیروندیست ها[۴] که جریان معتدلتری بودند و اعدام پادشاه را نیز امری  درست می‌ دیدند،  استدلال دیگری داشتند: پادشاه نه به دلیل پادشاه بودنش بلکه به دلیل خیانت باید اعدام شود. از نظر ژاکوبن ها پادشاه دشمن بود و از نظر ژیروندیست ها پادشاه خائن. تفاوت بین این دو استدلال در امری مشترک از این جهت شایان توجه است که استدلال دوم خود را پایبند یک نوع عدالت انقلابی‌ می‌ کند. البته ممکن است که چنین عدالت انقلابی نیز یک پایۀ ایدیولوژیک داشته باشد، ولی‌ فاکت این است که در انقلاب فرانسه پیش از همه رفتار رادیکالی ژاکوبن ها انقلاب فرانسه را به بیراهه کشانید. ژیروندیست ها در روند انقلاب نیز از اصول عدالت و اخلاق حمایت می کردند اما  ژاکوبن ها به چنین اصول و قوانینی‌ پایبند نبودند. هرچند که اصول عدالت، اصول خشونت آمیز نیستند، اما آن ها به یک عدالت انقلابی‌ پایبند بودند که خشونت قابل کنترل، قاعده مند و بر اساس قانون و اصول اخلاقی‌ در روند انقلاب را مجاز می‌ دانست.  قتل لویی شانزدهم یک عمل خشن و هم غیر قانونی وغیر اخلاقی بوده است. به این دلیل عدالت انقلابی‌ نیز نمی تواند چنین قتلی را توجیه کند. مشکل اصلی‌ این است، که شرایط انقلابی‌ خود را در یک فرصت استثنایی‌ می‌ بیند، که در آن قانون به طور موقت فاقد کارکرد است و خود به خود همه چیز مجاز می‌ شود.

در عرصۀ تئوری نیز شاهد تنوع هستیم: کارل مارکس در انقلاب، لوکوموتیو پیشرفت و تحول می‌ بیند. برای والتر بنیامین انقلاب یک ترمز اضطراری است. برای جان لاک، انقلاب می‌ تواند برای کسب یا حفظ حق  مالکیت و علیه اجبار های حکومتی ضروری  باشد.  از دیدگاه منتسکیو انقلاب باید خصلتی صلح آمیز و اخلاقی‌ داشته باشد و امکان انتقال مسالمت آمیز باید  وجود داشته باشد. به این دلیل، نخبه های روشنفکر باید نقش مهمی‌ در کنترل و رهبری انقلاب داشته باشند. اما روسو در وجود “خلق”، سوژه و هستۀ مرکزی  انقلاب را  می‌ بیند و امکان موفقیت و  پیروزی انقلاب در یک فرصت استثنایی‌ و ناگهانی تنها با استفاده از خشونت را ممکن می داند. انقلاب می‌ تواند با قانونی آزادمنشانه به یک برابری رادیکال و ریشه ای  برسد.

توماس جفرسون[۵] سومین رئیس جمهور آمریکا و از بنیانگزاران ایالات متحده از پیشکسوتان بزرگ انقلاب استقلال آمریکا به شمار می‌ رود. او انقلاب را به صحنۀ سیاست  کشانید. جفرسون خشونت را برای رسیدن یا برای دفاع از آزادی ممکن می‌ داند ولی‌ راه رفورم و انتقال صلح آمیز را ترجیح می‌ دهد. او اعدام پادشاه در انقلاب فرانسه را محکوم می‌ کند،  زیرا به طوری که اشاره شد، این قتل یک خلاء در سیاست ایجاد کرد که پیامد آن، سلطه نظامیان و به قدرت رسیدن ناپلئون بود. علاوه بر این، چنین قتلی راه را برای گسترش خشونت های بعدی باز کرد. خشونت انقلابی‌ تنها در چهارچوب کاملا مشخصی‌ که به آزادی و صلح بینجامد مجاز است. در غیر این صورت، خشونت می‌ تواند انقلاب را به انحراف بکشاند. 

همیلتون، مادیسون و جی تدوین کنندگان‌ فدرالیست پی پرز[۶] می‌ باشند، که از مهمترین اسناد در گشایش دوران دمکراسی است. اسناد منتشره از سوی آن ها متاثر از لاک، هابز و منتسکیو و نیز روسو بوده است.  از هابز آموختند که سیاست یک میدان رقابت برای نفع و سود است.  از لاک ایدۀ احترام به مالکیت شخصی‌ و آزادی فردی با ضمانت ارگان های حکومتی کسب کردند.  از  منتسکیو به تقسیم قوا رسیدند.  برخلاف روسو آن ها از ایدۀ فراکسیونی در پارلمان حمایت کردند. روسو وجود فراکسیون را دلیل ناپایداری می‌ دید و بر این ایده بود که اختلافات باید براساس تکیه بر قانون حل شوند. اما از دیدگاه نویسندگان  فدرالیست پی پرز حل این گونه اختلافات، تهدیدی برای آزادی و نهایتا سانترالیسم و تضعیف حقوق اقلیت ها در دمکراسی است. این اسناد در پیدایش دمکراسی در آمریکا و پس از آن در اروپا نقش بسیار مهمی‌ ایفا کردند و به دنبال آن ایدۀ کلاسیک انقلاب، که همچون انقلاب فرانسه خشونت و برندازی را در برداشت، غیرضروری به شماررفت.

 

انقلاب محافظه کارانه

تز مربوط به انقلاب محافظه کارانه، انقلاب را به طور کامل رد نمی کند، بلکه به این مفهوم با انقلاب متفاوت است که نباید خود را از گذشته جدا کرد و همه چیز را از نو ساخت. در چنین مفهومی‌ باید انقلاب یک پل بین گذشته و آینده ایجاد کند. چنین مفهوم محافظه کارانه ای را می‌ توان در تز انقلاب سوسیال ناسیونالیستی در دوران رایش سوم  مشاهده کرد، که شاید برای اولین بار مفهوم انقلاب را از بار مثبت  و ترقی‌ خواهانه  آن دور کرد و به آن یک بار منفی‌ داد. با این انگیزه آدورنو[۷] این  شک را داشت، که پس از ناسیونال سوسیالیسم آلمانی اساسا بتوان از انقلاب سخن به میان آورد. به عنوان یکی‌ از تئوریسین های مهم انقلاب محافظه کارانه می‌ توان از کارل اشمیت یاد کرد، که با تعیین امر سیاسی در یک چهارچوب دوست – دشمن به توجیه تئوریک امر خشونت و انقلاب محافظه کارانه رسید.[۸] 

از دیدگاه والتر بنیامین، فاشیسم آلمانی تحقق یک شرایط استثنایی‌ در مقطعی از تاریخ بوده است. چنین شرایطی یک شوک است که نهایتا به انقلاب واقعی‌، که بنیامین از آن با نام انقلاب نجات بخش (مسیانیک) یاد می‌ کند، می‌ انجامد؛ شرایط استثنایی‌ واقعی‌ که به رهایی  می‌ انجامد.  بنیامین برای بیان خارق العاده و معجزه آمیز بودن چنین شرایطی از مفاهیم دینی استفاده می‌ کند. بنیامین در اثر معروف خود به نام نقد خشونت از یک نوع خشونت ناب یا خدایی نام  می‌ برد.  چنین خشونتی کارکرد قانون و قدرت سیاسی را به طور استثنایی‌ معلق می‌ سازد. در مقابل، خشونت اسطوره ای، خشونتی است که از سوی حکومت با تکیه بر قانون اعمال می‌ شود. به این دلیل، بنیامین، تفاوتی بین خشونت و انقلاب قائل نیست، زیرا انقلاب شکل نابی از خشونت است. شرایط استثنایی،‌ شرایطی است که قانون، قدرت اجرایی خود را به طور موقت از دست داده، زمینه را برای انقلاب واقعی‌ فراهم می‌ کند.[۹] ادموند بورک[۱۰]  مخالف انقلاب است. او انقلاب را حرکتی در خلاف جهت تکامل منطقی‌ و طبیعی‌ پدیده های اجتماعی می‌ داند. او به ویژه جزم های سیاسی حاکم بر انقلاب را به عنوان یک خطر جدی ارزیابی می‌ کند که از نظر او انقلاب فرانسه را به انحراف کشاندند. بورک، بنیانگزار فلسفۀ محافظه کارانه و مخالف تئوری قراردادی بوده، به جای آن به تاریخ و عادات ملی‌ تکیه می‌ کند، که تنها یک حکومت مرکزی پایدار و قوی می‌ تواند ضامن آنباشد. تنها حکومت می‌ تواند آزادی را تضمین کند. او از اریستوکراسی حمایت می‌ کند و مخالف کاربست خرد تئوریک یا عملی‌ در امور سیاسی است. امور سیاسی تنها با تکیه بر آداب و  خرد سنتی مردم می‌ تواند موفق باشد. او کلنیالیسم را ردمی‌ کند و از سیستم پارلمانی اریستوکراتیک و احترام به حقوق شهروندی حمایت می‌ کند.[۱۱]

 

کانت: رفورم، همچون انقلابی از بالا به پایین  

عنصر اخلاقی‌ انقلاب از نظر کانت، آن همبستگی و شعور و هیجانی است که همگی‌ را به یکدیگر متصل می‌ کند. اما او کنش انقلابی‌ را کنشی پیشرفته و مترقی نمی بیند.  ابزار اخلاقی‌ انقلاب بسیار محدود است و از این جهت همواره ناعادلانه می باشد.  بی عدالتی انقلاب از نظر کانت، نتیجۀ خشونت  است. انقلاب سیستم و نظم حکومتی به کلی‌ به هم می‌ ریزد و متوقف می‌ کند و استقرار یک نظم نوین را بسیار دشوار می‌ سازد. کانت در رسالۀ روشنگری فرد را به درایت، استقلال فکری و شجاعت دعوت می‌ کند، ولی‌ همزمان مخالف کنش ناگهانی انقلابی‌ است. به همین دلیل او اعدام لویی شانزدهم را به عنوان یک حرکت انقلابی‌ غیرمدبرانه محکوم می‌ کند. با اعدام لویی شانزدهم، یک اصل خشونت غیر قابل کنترل، جایگزین قدرت سوورن مرکزی شد که نهایتا به آنارشیسم و انحراف انقلاب انجامید؛ تا آنجا که استقرار دوبارۀ یک حکومت سوورن را غیرممکن ساخت.  از نظر کانت، خشونت انقلابی‌ که پیامد آن یک نوع جنگ داخلی‌ است، بزرگترین مانع و دشمن اصول اخلاقی‌ می‌ باشد. از این رو کانت رفورم و اصلاحات تدریجی را برای رسیدن به جامعۀ بهتر ترجیح می‌ دهد. تنها استفادۀ همگانی از خرد است که می‌ تواند تضمینی برای پروژۀ اصلاحات باشد. برای استفادۀ همگانی از خرد جمعی،‌ وجود آزادی شرط اصلی‌ است. اما این آزادی نمی تواند از راه انقلاب کسب شود، بلکه به طور تدریجی‌ به مفهوم یک آزادی نسبی ممکن است. چنین امری تنها با وجود توافق و عهد قرارداد میان بنیادهای اجتماعی و سیاسی امکان پذیر است. به عبارت دیگر امر رفورم تنها از بالا با عهد قرارداد میان نمایندگان مردم امکان پذیر است و نه از راه انقلاب از پایین. می‌ توان چنین تحولی را یک نوع انقلاب از بالا به پایین دانست که کانت آنرا امری اخلاقی‌ می‌ بیند. چرا که هدف اولیۀ هر انقلاب از پایین نیز رسیدن به جامعه ای بهتر و رفاه برای همگان است. انقلاب از بالا یا رفورم بر خلاف انقلاب از پایین احتیاج به زمان بسیار بیشتری دارد، امری که تحقق اخلاقی و عادلانۀ آن را با قراداد اجتماعی تضمین می‌ کند.  در حالی که انقلاب از بالا به تحقق نتیجۀ مشخصی‌ در درازمدت توجه دارد. انقلاب از پایین هیچ گاه به اهداف اولیۀ خود در مدت زمان مورد انتظار نمی تواند برسد. از این رو کانت، فلسفۀ سیاسی خود را در مقابل فلسفۀ سیاسی روسو می‌ بیند که به انقلاب از پایین تکیه می‌ کند. آن چه هرانقلاب از پایین را اجبارا به خشونت می‌ کشاند، همین بعد زمانی‌ کوتاه آن است. به همین دلایل، کانت در رسالۀ روشنگری خود به حرکت تکامل تدریجی در دوران روشنگری تکیه می‌ کند که در نهایت به دوران روشنگر شده می‌ انجامد.

انقلاب در مفهوم مثبت: هگل و مارکس

هگل در انقلاب یک پدیدۀ صرفا سیاسی نمی بیند، بلکه آن را یک پدیدۀ تاریخی ارزیابی می‌ کند. انقلاب فرانسه نتیجۀ یک روند تاریخی و دیالکتیکی است. تاریخ یک روند خردمندنه است که هدف تکاملی آن ایدۀ آزادی است. انقلاب، نفی بیرحمانۀ شرایط مشخص برای رسیدن به ایدۀ آزادی است. به همین دلیل، هگل به دنبال علل تاریخی انقلاب فرانسه است و به این نتیجه می‌ رسد، که ریشۀ آن در عدم وجود رفورماسیون در فرانسه می‌ باشد. در آلمان رفورماسیون به پیدایش آیین پروتستان انجامید که یک مقاوت دینی و اجتماعی در مقابل بی عدالتی دستگاه  پاپ کاتولیکی به شمارمی رود. ولی‌ در فرانسه شاهد چنین رفورماسیون دینی نبودیم، از اینرو وقوع انقلاب اجتماعی ضرورت یافت. در آلمان برخلاف فرانسه ضرورت تاریخی برای وقوع انقلاب، به دلیل رشد پروتستانیسم، وجود نداشت. اگر بخواهیم این تحلیل هگل را به ایران گسترش دهیم، می‌ توان چنین گفت که عدم وجود رفورم در دین اسلام به انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی در ایران انجامید.  اما این نگاه تاریخی هگلی ساده و سطحی است، زیرا وقوع انقلاب را به چند علت تاریخی، در این مورد مشخص دینی، محدود می‌ سازد و زمینه های سیاسی،  اجتماعی و اقتصادی آن را نادیده می‌ گیرد. این دیدگاه هگلی یک دیدگاه بیرونی نسبت به انقلاب است. هگل از درون به ضرورت های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی انقلاب نمی پردازد؛ امری که مارکس با نقد هگل به آن پرداخت. هگل از یک دیدگاه بیرونی به ضرورت تاریخی انقلاب رسید و به دنبال یافتن ریشه ها و دلایل آن شد. مارکس و انگلس اما از درون با ارزیابی پدیده های اکونومیک کالا، سرمایه و کار به دیدگاه بیرونی ضرورت تاریخی انقلاب رسیدند و بر این اساس سیر تکاملی این ضرورت تاریخی را در آینده نیز پیش بینی‌ کردند. این بدین مفهوم  است، که مارکس تغییر اجتماعی و اقتصادی را تبدیل به یک فاکتور سیاسی نمود، آن گونه که هانا آرنت اشاره می‌ کند. مارکس، دیدگاه هگلی آزادی به عنوان درک ضرورت ها را پذیرفت و به اصل انقلاب برای کسب آزادی، که از نظر او انتقال قدرت سیاسی به پرولتاریا و پایین است، رسید.

مارکس و انگلس به در یک چهارچوب انتاگونیستی خشونت در انقلاب را اجتناب ناپذیر می‌ بینند. با این همه انگلس راه های مسالمت آمیز برای بهتر شدن وضع موجود را نیز توصیه می‌ کند.[۱۲] او در یکی از آثار خود در مقاومت کارگران در فرانسه به ضرورت استفاده کارگران از حق رای خود تاکید می‌ کند. او در استفاده از حق رای یک ابزار رهایی می‌ یابد. اما شرایط مشخص انقلابی‌ استفاده از این ابزار قانونی را بی مورد می‌ سازد. در چنین شرایطی خشونت، فاکتور تعیین کنندۀ پیشرفت و ترقی‌ است. مارکس در کاپیتال (۱۸۶۷) در روند انقلاب، یک نیروی کاتالیزاتور برای پیشرفت می‌ بیند.  اما خشونت در یک شرایط انقلابی‌ باید صرفا به عنوان یک امر استراتژیک به مفهوم شکست قدرت حاکم نگریسته شود. مارکس در رابطه با انقلاب به دو مولفۀ ملی‌ و بین المللی توجه می‌ کند. انقلاب ملی‌ از نقطه نظر زمانی‌، موقتی است و هدف‌‌ تغییر و دگرگونی سیاسی را دارد. انقلاب بین المللی اما انقلاب همیشگی‌ است که هدف آن اتحاد همۀ زحمتکشان دنیا و تقویت انقلاب های ملی‌ است.

مفهوم آنارشیستی انقلاب

طی‌ قرن ۱۹ میلادی یک مفهوم آنارشیستی انقلاب رشدکرد، که هدف آن نفی حکومت است. از نمایندگان مهم این ایده پیوتر کرپتکین[۱۳] به شمار می‌ رود.  از نظر او وجود حکومت، مانع اصلی‌ در جهت شکوفائی و آزادی انسان ها است، از این رو باید آن را از بین برد. آنارشیست ها با تکیه بر آرا مارکس، که با تحلیل روابط درونی سیستم سرمایه داری به ماتریالیسم تاریخی رسید، هدف خود را در مقابله با حکومت، رهایی از این ماتریالیسم تاریخی می‌ دیدند. هر چند که مارکس و انگلس با خشونت انقلابی‌ موافق بودند، اما در آن یک ابزار واقعی‌ برای تغییر سیاسی و اجتماعی نمی دیدند. برای آنارشیست ها اما خشونت یک نقش مرکزی دارد، زیرا تنها از این راه می‌ توان با دستگاه حکومتی به مقابله پرداخت. با این دیدگاه که خشونت امری فوری و مقطعی است، ناگهانی بودن در ایده آنارشیستی اهمیت ویژه ای در تحقق اهداف انارشیستی می یابد؛ امری که آن ها را از هر گونه دیدگاه استراتژیک نسبت به سیاست و جامعه کاملا دور می‌ سازد.

 

نقد دیدگاه لنین

لنین ایدۀ مارکسیستی انقلاب را درعمل، با تعبیرات پراگماتیکی خود ممکن ساخت. لنین بر آن بود که انقلاب را نمی توان به عنوان یک پدیدۀ طبیعی که در زمان مساعد شکل می‌ گیرد،  نگریست و به این نتیجه می‌ رسد که نخبگان باید در شکل دهی و سازمان دهی‌ و تحقق آن به طور فعال تلاش کنند. به این دلیل لنین معتقد به انقلاب تحت رهبری و سازماندهی نخبگان سیاسی است. به عبارت دیگر این نخبۀ انقلابی‌ است که انقلاب را ممکن می‌ سازد.[۱۴] این تز انقلاب لنین مورد انتقاد تروتسکی و روزا لوکزمبورگ بود، زیرا از دیدگاه آن ها چنین تزی نهایتا به یک بوروکراسی انقلاب از بالا می‌ انجامد. لنین باور داشت که سازماندهی و قطعیت نظر نخبگان، کلید اصلی‌ یک انقلاب موفق است. ناگهانی بودن انقلاب برای به ثمر رسیدن آن به هیچ وجه کافی‌ نیست. روزا لوکزمبورگ در تز انقلاب خود این دیدگاه لنین را مورد انتقاد قرار داده، می گوید که انقلاب تنها از دریچه سیاسی نباید نگریسته شود، بلکه شرایط استثنایی و عاطفی ایجاد شده نباید نادیده گرفته شود. تاکید بیش از حد به سازمان دهی‌ انقلاب می‌ تواند، آن طور که تجربۀ شوروی نشان داد، به دیکتاتوری یک سیستم تک حزبی بینجامد. آزادی از نظر لوکزامبورگ همواره به مفهوم آزادی برای دگر اندیشان است. سازماندهی انقلاب از سوی  نخبگان در نهایت به یک سیستم سیاسی موردنظر این نخبگان می‌ انجامد، در حالی که امر انقلاب و اصل ناگهانی بودن، نقطۀ مقابل چنین ایدۀ سازمانی است. در همین مفهوم ناگهانی بودن انقلاب لوکزمبورگ با لنین مخالف است. از نظر لنین یک سازماندهی انقلابی‌ باید هر حرکت انقلابی‌ را پیش بینی‌ کند و از هر نوع حرکت ناگهانی بپرهیزد. برای لوکزمبوگ همین امر ناگهانی بودن مفهوم واقعی‌ انقلاب است. سازمان دهی‌ نباید به این مفهوم باشد که خود را در مقابل چنین شرایط ناگهانی ببیند.[۱۵]

برای مارکوزه[۱۶]  نیز خشونت به عنوان تحقق انقلاب مجاز است. اما چنین خشومتی باید در چهارچوب اصول اخلاقی‌ باشد و همواره در خدمت هدف آزادی قرار گیرد. به همین دلیل او تلاش می‌ کند یک نوع اخلاق انقلابی‌ را توصیف کند. چنین اخلاقی از آنجا که منافع کل جامعه را در نظر می‌ گیرد، خصلتی اوتیلیتاریستی[۱۷] یا فایده گرا دارد. چنین اخلاقی‌ باید از خشونت اختیاری جلوگیری کند. از نظر مارکوزه پیشرفت تکنیکی‌ در جهت یکسان سازی افراد از راه تولید مداوم کالا است تا آنجا که فردیت محو می‌ شود یک انسان تک بعدی در کنار تکنیک موضوعیت می یابد. در چنین شرایطی نمی توان از انقلابی‌ سخن به میان آورد که سوژه و حامل، آن گونه که مارکس معتقد بود، پرولتاریا باشد. به این دلیل سوژه می‌ تواند تنها با مقاومت منفی‌ از این تک بعدی بودن رهایی یابد[۱۸].

 

فوکو و ژیژک پیرامون انقلاب ایران

فوکو[۱۹] در تحلیل خود دربارۀ انقلاب بهمن ۵۷ ایران[۲۰] از یک ارادۀ اجتماعی یاد می‌ کند که یک انگیزۀ قوی دینی‌ داشته است. در انقلاب ایران می‌ توان مشاهده کرد که دین آن گونه که مارکس باور داشت، افیون توده نیست.  فوکو از نظر زمانی‌ گذشته و آینده را در این انقلاب در هم آمیخته می‌ بیند که تلاش می‌ کند در ناگهانی بودن انقلاب، توتالیتر سازی را با آرمان های آزادی خواهانه پیوند دهد. از نظر او این انقلاب یک خصلت سیاسی – دینی داشته است که در کنار آرمان های آزادی خواهانه اهداف شوینیستی، ناسیونالیستی، توتالیتاریستی را نیز دنبال می‌ کند. این انقلاب ادامه همان ایدۀ اشمیتی دوست و دشمن یا ما و دیگران است. 

ژیژک بر خلاف فوکو سیستم استبدادی و فقر و فلاکتبار جامعه را علت اصلی‌ انقلاب ایران می‌ داند و از نظر او رخداد چنین انقلاب هایی‌ نشان می‌ دهد که پدیدۀ انقلاب همچنان بار مثبت و پتانسیل ترقی‌ خواهانه خود را از دست نداده است. ژیژک،  تحت تاثیر مارکس، در رخداد انقلاب های کنونی، مقاومت علیه امپریالیسم می‌ بیند. خشونت از نظر ژیژک دو گونه است: فعال و منفعل. رابطه بین این دو نامشخص است. او در مفهوم منفعل خشونت انقلابی‌ یک نوع مقاومت علیه اقتصاد بازارمحور و سرمایه داری می‌ بیند. او نمونۀ چنین رفتاری را در گاندی می‌ یابد که با امتناع خود، به عبارت دیگر با خشونت منفی‌ یک خلاء در عرصۀ سیاسی اجتماعی ایجادکرد. این خلاء راه  را برای خشونت مثبت باز می‌ کند که به تغییر رادیکال و یا امتناع رادیکال می‌ انجامد. در چنین شرایطی ژیژک به همراه بنیامین از انقلاب به عنوان استفاده از ترمز فوری یاد می‌ کند که به خشونت خدایی، آن طور که بنیامین اشاره کرده می‌ انجامد. خشونت انقلابی‌ و عدالت انقلابی‌ از این منظر در یک بافت جای می‌ گیرند و چنین خشونتی، نتیجۀ بدیهی‌ و متقابل رفتار حاکمان سرمایه است. این تحلیل ژیژک از انقلاب نه تنها تحت تاثیر ایدۀ کلاسیک مارکسیستی است، بلکه ادامه همان رفتار ژاکوبنی در انقلاب فرانسه است که به آن اشاره شد. برای ژیژک انقلاب یک شانس واقعی‌ برای پیدایش تازه ها می‌ باشد که به سوژه ای با انگیزۀ قوی نیازمند است.[۲۱]

رولز و مارکس: قراداد یا انقلاب

رولز تحت تاثیر کانت در لیبرالیسم سیاسی خود به طور دقیق به تشریح ایدۀ عدالت اجتماعی منصفانه می‌ پردازد که بدون خشونت و انقلاب از پایین می‌ توان بر اساس توافق و قراداد منصفانه به تغییرات ساختاری دست یافت. تئوری رولز برای یک جامعۀ دمکراتیک است که در ارگان ها و نهادهای اجتماعی به اندازه ای رشد کرده اند، که می‌ توانند نمایندگان واقعی قشر های مختلف مردم باشند. این ارگان ها از نظر فکری قادر به تجزیه و تحلیل شرایط هستند و خود را متعهد به اصول جهانی‌ و انسانی‌ اخلاقی‌ می‌ دانند. در چنین شرایطی رولز به دو ایدۀ اصلی‌ عدالت منصفانه می‌ رسد:

۱) حق برابر در سیستمی که در آن، آزادی های پایه ای و بنیانی برابر وجود دارند.

۲) هر تصمیم اقتصادی و اجتماعی باید در خدمت کسانی‌ باشد، که  نسبت به دیگران در وضعیت نامناسب تری قرار دارند.

این دو اصل نه تنها هیچ منافاتی با ایدۀ عدالت مارکس ندارد، بلکه دقیقا در همان راستا می‌ باشند. به ویژه اصل دوم، که اصل تفاوت نام دارد، ایدۀ یک سیستم اجتماعی است،  که بر اساس آن تمامی تصمیم های اقتصادی و اجتماعی به نفع کم درآمدان، باشند. تفاوت مهم بین مارکس و رولز در این مورد مشخص، شیوۀ به تحقق پیوستن آن است. مارکس تا هنگامی که سرمایه در تصاحب خصوصی‌ است، امکانی برای چنین تصمیم هایی‌ به نفع کم درآمدان نمی بیند، زیرا از نظر او سرمایه دار خود را متعهد به اجرای قراداد یا توافق نمی بیند و به همین دلیل انقلاب از پایین ضروری می‌ شود. رولز اما  یک سیستم دمکراتیک و قانون گرا را در نظر دارد؛ سیستمی‌ که امروز در بسیاری از کشور های اروپای شاهد آن هستیم و در زمان مارکس وجود نداشت. در چنین سیستمی‌ ما امروز شاهد توافق و قرارداد سالانه بین اتحادیه ها و کارگران هستیم. در یک حکومت قانونی و دمکراتیک امکان قراداد و تضمین اجرا آن وجود دارد، زیرا این سیستم های دمکراتیک سیستم های قانونی و حقوقی هستند. در چنین سیستم هایی انقلاب از پایین به مفهوم اخلاقی‌ و مثبت خود موضوعیت خود را از دست می‌ دهد.  بر خلاف آن در سیستم های دیکتاتوری اگر قراردادی منصفانه هم بسته شود، هیچ تضمینی برای اجرای آن نمی تواند وجود داشته باشد. به این دلیل اکنونیت انقلاب از پایین در مفهوم مثبت و اخلاقی‌ آن در چنین سیستم هایی به عنوان یک شرایط استثنایی ناگهانی هیچ گاه از بین نخواهد رفت. نافرمانی مدنی یک ابزار مهم مردمی است که می‌ تواند در شرایط کاملا مشخصی به یک انقلاب اجتماعی بینجامد.

منابع

Burke, E. / Gentz, F.: 1991. Über die französische Revolution. Betrachtungen und Abhandlungen, Klenner, H. (hrsg.), Berlin 1991.

Benjamin, W.: 1977. Zur Kritik der Gewalt, Frankfurt a.M.

Engels, F.: 1951. Einleitung. In: Marx, K.: Die Lassenkampf in Frankreich 1848 bis 1850, Berlin.

Foucault, M.: 2005. Writing on the Iranian Revolution. In: Afary (hrsg.), Foucault and the iranian Revolution, Chicago.

Grosser, F.: 2013. Theorien der Revolution, Junius.

Lenin, W.: 1970. Ausgewählte Werke, Berlin.

Luxemburg, R.: 1970. Politische Schriften, Frankfurt a.M.

Marcuse, H.: 1967. Der eindimensionale Mensch, Taschenbuch.

Schmitt, C.: 1963. Der Begriff des Politischen, Dunker & Humboldt, Berlin.

ترجمۀ فارسی‌ اثر کارل اشمیت: مفهوم امر سیاسی، خرمگس دفتر سوم. ترجمه اسفندیار طبری.

ZiZek, S.:  ۲۰۰۲٫ Die Revolution steht bevor. Dreizehn Versuche über Lenin. Frankfurt a.M.

 

[۱] برای مفاهیم آزادی مثبت و آزادی منفی به مجموعۀ دفتر دوم خرمگس ویژۀ آزادی مراجعه فرمایید.

[۲] Grosser: 2013, 165.

[۳] Jakobin,  ۱۷۹۳

[۴] Girondist, ۱۷۹۱

[۵] Thomas Jefferson, ۱۷۴۳۱۸۲۶

[۶] Federalis Papers, ۱۷۸۷۱۷۸۹

[۷] Theodor Adorno, 1903-1969

[۸] Schmitt: 1963.

[۹] Benjamin: 1977.

[۱۰] Edmund Burke, 1797-1729

[۱۱] Burke: 1991, 93-95

[۱۲] Engels: 1951,5-28

[۱۳] Pjotr Kropotkin, 1842-1921

[۱۴] Lenin: 1970, was tun?

[۱۵] Luxemburg: 1970, 116

[۱۶] Herbert Marcuse: 1898-1979.

[۱۷] Utilitarist

[۱۸] Marcuse: 1967.

[۱۹] Michel Foucault, 1926-1984.

[۲۰] Foucault: 2005.

[۲۱] ZiZek: 2002

برگرفته از نشریه فلسفی-اجتماعی خرمگس

اين قسمت در حال حاضر بسته است.