دو حرف ساده

جنبش بزرگ اعتراضی سراسری ایران با مشارکت بی‌سابقه و فراگیر مردم از یکسو و کشتار و سرکوب بیرحمانه ‏معترضین از سوی دیگر، ایران را با یک دگردیسی اساسی روبرو کرده است. شاید بتوان این دگردیسی یا تغییر گفتمان ‏سیاسی را در دو کلمه فشرده کرد:

یک: خامنه‌ای باید برود،
‏دوم: عصیان بی‌هدف و کاربرد خشونت در جنبش مردمی تنها به سود ادامه و بقا ولایت فقیه است. ‏

بن‌بست‌های متعددی که جمهوری اسلامی در سیاست داخلی و خارحی‌اش با آنها روبرست، آبستن انفحاری بود، که ‏سرانجام بسیار زودتر از آنچه تصور می‌رفت، ترکید. این جنبش فراگیر مردمی نشان داد که شالوده‌ی ایدئولوژیک ‏مذهبی این نظام و ساختاری که به معماری خامنه‌ای طی سی سال رهبری او به‌ویژه پس از سرکوب جنبش سبز شکل ‏گرفته است، تنها با هراس‌افکنی قادر به ادامه حکومت است. اینک بقاء این نظام، جز با توسل به زور و ترور سیاسی ‏و استبداد بسیار خشن، ناممکن است. گلوله باران کردن مردم بی‌دفاع، کشتار و خشونت بی‌سابفه در سرکوب این جنبش ‏یک شکاف پرنشدنی میان حکومت و ملت پدید آورده که با مختصر گشایش فضای سیاسی، این نظام ازهم فرو می‌پاشد. ‏با این رفتار بربرمنشانه اصولا راه عقب‌نشینی دیگر به روی خامنه‌ای بسته شده است. “رهبر” جمهوری اسلامی ‏همچون محور و تعیین‌کننده سیاست کلیدی‌ترین مراکز قدرت از قوه قضاییه، زندان، صدا و سیما تا ارگانهای امینتی، ‏طولانی‌ترین، خوفناک‌ترین و پرهزینه‌ترین حکومت یک قرن اخیر تاریخ بشری را پشت سر دارد. بی‌گمان، زوال ولایت ‏مطلقۀ فقیه، اجتناب‌ناپذیر است.

‏در جهان کنونی و بیداری ملت ایران، هیچ حکومتی نمی‌تواند در شرایط صلح بطور نامحدود و طولانی مدت، برای بقای ‏خود آن هم با دره‌ای که زیر پایش دهان گشوده، تنها روی خشونت حساب کند. دوران زوال قطعی ولایت مطلقۀ فقیه می‌تواند همراه با دوران تکوین و پیدایشِ تغییراتی در صف‌بندی‌های سیاسی، به سود آزادی‌خواهان و طرفداران حاکمیّت ‏ملت باشد. شکل‌گیری و تحکیم این صف‌بندی‌ها بستگی به توازن قوای سیاسی در کشور دارد و بی‌گمان متاثر از وزن ‏و اعتبار و احترام جنبش دمکراتیک در حیات سیاسی کشور خواهد بود. از این‌پس باورپذیری اصلاح‌طلبان تنها در گرو ‏مرز بندی شفاف با نظام ولایت فقیهی است. در غیاب احزاب سیاسی نیرومند، رفتار دیگر بازیگران سیاسی، اجتماعی و ‏فرهنگی داخل و خارج کشور در تکوین این تحول نقش مهمی دارد.

طغیان روحی توده‌ی مردم ناراضی و خشم‌آلود از گرانی‌ها و مشکلات بی‌شمار را که برخی نیز، دست به تخریب و ‏آتش‌سوزی می‌زنند کاملا قابل درک است و اساسا جمهوری اسلامی مسوول آن است. زیرا تا هنگامی که امکان ‏اعتراض و گردهمایی و راه پیمایی مسالمت‌آمیز نباشد که مردم بتوانند ناخشنودی‌ها، اعتراضات و خواست‌های خود را ‏از مجازی دموکراتیک و به شیوه‌های سیاسی مسالمت‌آمیز مطرح کنند، این گونه حرکات خودجوش و انفجاری اجتناب‌‏ناپذیر می‌نماید. از این جاست که با تفاهم و همدردی به این‌گونه عملیات باید نگریست. اما به عنوان یک شیوه‌ی مبارزه‏، و درست به خاطر پیامدهای منفی آن، از ترغیب مردم برای توسل به چنین روش‌هایی باید خودداری ‌ورزید. زیرا نمی‌توان سرنوشت یک ملت و کشور را به دست مردم عاصی و خشمگین خیابان‌ها سپرد. حکومت فقط در گسترش ‏خشونت است که می‌تواند این جنبش بزرگ مردمی را سرکوب کند. نتیجه عملی چنین الگوی مبارزاتی معکوس و در ‏خدمت استمرار استبداد و ایجاد تفرقه در جنبش است.‏

تخریب و آتش‌سوزی و خشونت، به زیان پیکار سیاسی برای آزادی و دمکراسی است. شرکت در این گونه اقدامات و ‏عصیان‌های خودانگیخته، به امید کنترل و هدایت آن‌ها به سوی یک جنبش سیاسی هدفمند، نادرست و توهم‌آلوده است. ‏زیرا در عمل، کسانی در رهبری این گونه عملیات قرار می‌گیرند که توده‌های عصبانی و عصیانی را به تخریب و ‏غارت بیشتر برانگیزند نه به خویشتن‌داری و حرکت سیاسی هدفمند. این‌گونه عملیات که ارگانهای ویژه رژیم در ‏مواردی زیادی عامل و محرک آنند، معمولا به تشدید خفقان در جامعه و تقویت خشونت و گرایش افراطی راست ‏و سرکوبگر رژیم می‌انجامد و کم‌تر در خدمت آزادی و مردم‌سالاری است. چنانچه تا به حال نیز چنین بوده است.‏

‏ایران در آستانه بی‌بازگشت دوران تازه‌ای قرار گرفته است. پیکار ملتِ ایران، تا دستیابی نهائی به آزادی‌ها و ‏استقرار دمکراسی تداوم خواهد یافت، به‌شرط آنکه همه نیروهای سیاسی داخل و خارج از کشور با هدف روشن کنار ‏گذاردن خامنه‌ای از راس حکومت و عدم کاربست خشونت و گسترس مبارزات مسالمت‌آمیز مردمی متحد شوند. ‏

اين قسمت در حال حاضر بسته است.