علت، مسئولیت، تقصیر
باید میان سه مفهوم علت، مسئولیت و تقصیر در تفسیر رخدادهای دیماه خونین ۱۴۰۴ فرق بگذاریم، تا درسی برای آینده بگیریم. در حالی که تمرکز بر تقصیر ذاتاً نگاه به گذشته دارد و اغلب به قصد کیفردهی است، مسئولیت نگاه به آینده دارد، تعهدی است به تغییر یک وضعیت، صرفنظر از اینکه چه کسی باعث آن شده باشد.
گفتاری در جلسه آنلاین فروم «زن، زندگی، آزادی» (۷ بهمن ۱۴۰۴)
این کلامی است در دفاع از اخلاق مسئولیت در معنای همبستگی در یک دورهی پیچیده و تاریک.
دوره، دورهی خشم، افسردگی و تقابل است و از این رو لحن سوگوار یا فریاد انتقام شاید بیشتر درخور این روزها باشد تا اندکی مکث و تأملورزی. میشد خود را به دست موج احساسات سپرد، عزاداری کرد و از تلافی حرف زد، اگر پای فضاسازیای در میان نبود که مانع ریشهیابی، بازنگری خطاها و عرضهی راهحلهایی برپایهی درسآموزی و آیندهنگری میشود، به ویژه اینکه باز ممکن است روزهای خونین و حتا خونینتری در پیش روی ما باشد.
ما همسان نیستیم. اما همه در یک فضا به سر میبریم و روی صحنهای قرار داریم که در آن در کنار هم قرار میگیریم یا به جان هم میافتیم.
فضای عمومی به یک تعبیر فرهنگ سیاسی است. هر فضاسازیای که صورت میگیرد در درون این فضای عمومی است که تاریخاً شکل گرفته و هر نیروی سیاسیای ضمن سکنیٰ داشتن در آن، جلوه و بیان ویژهی خود را دارد. در دورههای بحرانی هم شباهتها برجسته میشوند و هم اختلاف گویشهای یک زبان مشترک سیاسی.
گرایش غالب دوقطبی کردن، تلافیجویی، تمرکز بر مقصر و کوبیدن او به هر قیمتی است. «جامعهی کوتاهمدت» (همایون کاتوزیان)، به شکلی افراطی، گرفتار لحظه میشود: یا هم اکنون، یا هیچگاه. و تجربه نشان میدهد که پس از عبور از این لحظه به هر شکل، صحنه که عوض شد، مقصریابی به شکلی دیگر تکرار میشود. اکنون بخشی از نوآتئیستها در این فضا از هر شیعهای شیعهترند. عنوانها عوض میشوند، اما چیزی در جهانبینی اسطورهای تغییر نمیکند.
انسان آزاد است، چون میتوان از او پرسید، چرا چنین یا چنان کردی؛ و او دلیل میآورد. پوچ بودن آن دلیل، چیزی را در اصل آزادی تغییر نمیدهد. سنجش دلیلها به معنای بستن راه انتخاب نیست. آزاد هستیم، اما باید مسئولیت انتخابمان را هم بپذیریم.
انتخاب معمولاً در محیطی صورت میگیرد که ما خودمان آن را انتخاب نکردهایم. شناخت آن محیط و فضای کنونی آن، مستلزم پرسیدن از زمینه و علتهای صورتبندی آن است. فرهنگ سیاسی ما، و مشخصتر بگوییم نحوهی عمومی قضاوت ما کمتر پیجوی زمینه و علت است. ذهنیت عمومی همان ذهنیت حکم قصاص است. هر جرم و جنایتی، به مجرمی برمیگردد. او را مییابیم و قصاص میکنیم، در ذهن یا در واقعیت. در فرهنگ قضاییای که در کانون آن تلافی و قصاص نشسته است، جایی برای ریشهیابی و مسئولیت جمعی در قبال جرم و جنایت نمیماند.
فراموش نکنیم که در سال ۱۳۵۷ در همهی خیابانهای ایران این شعار طنینافکن بود: «تا شاه کفن نشود، این وطن وطن نشود.» شاه، کفن شد، اما وطن، وطن نشد. به اصل مسئلهی استبداد و آنچه بازتولید آن را ممکن بود، پرداخته نشد. اکنون دوباره همان داستان دارد تکرار میشود.
جنایتی بزرگ صورت گرفته است، بزرگتر از جنایتهای پیشین. روشن است که مجرم کیست: رژیم آدمکش ولایی. اگر همهی جهان را به این واقعیت فروکاهیم، آنگاه چاره در تلافی فوری و قطعی است، چنان قطعی که دیگر اثری از مجرم نماند و چنان فوری که عزاداری فوراً به شادی تبدیل شود. رویکردی که با این نوع فروکاست شکل میگیرد، از یک طرف مبتنی است بر «سیاست ترحم» (هانا آرنت در کتاب «انقلاب») و از طرف دیگر سیاست زور در شکل امید بستن به قدرتی که با یک ضربه تقاص بگیرد و کار را تمام کند. این دو سیاست، ضد سیاست هستند. سیاست ترحم، شهروند و کنش او را در نظر نمیگیرد، همه فروکاسته میشوند به مظلوم و احیاناً یک کودک نماد تودهی ترحمانگیز میشود. در کانون بحث سیاسی این گزارهی جدلی مینشیند که اگر شایق و مشوق خوردن ضربهی آن قدرت برتر بر کودککشان نباشی، در کنار قاتلان ایستادهای. بر این قرار نه میتوان روند منجر به جنایت عظیم و زمینههای آن را بررسی کرد، نه نگران آینده بود که آن ضربه چه پیامدهایی دارد؛ کار آن ضربه آیا محدود به قصاص میماند؟ با این رویکرد، زایل میشود آن کثرتی که مشخصهی فضای امر سیاسی است و گفتوگوی سیاسیای که معطوف به سنجش راه رفته و راه پیش روست و میخواهد به همسازی برای بهبود جهان مشترک برسد.
احساس بیحد و مرز، آشفته و فرّار است؛ نمیتواند به گفتوگویی سنجشگر راه برد، نمیتواند نهاد بسازد. قابل فهم است اگر کسی بگوید دست خودمان نیست، و در این وضعیت تنها میتوانیم به خشم بیپایان میدان دهیم. اگر همه چیز در محدودهی احساس و شفقت میماند، اِشکالی نداشت. اِشکال جایی است که شفقت به سیاست ترحم تبدیل شود. این گونه شفقت به یک آسودهخاطری فریبنده راه میبرد، به اینکه ما داریم به وظیفهی خود در دفاع از ستمدیدگان عمل میکنیم. با این سازوکار، رنج دیگران به مصرف تأیید خود میرسد و آن خشونت ساختاریای که رنج را تولید کرده پنهان میماند؛ دست کم این است که نمیاندیشیم آیا آن کیفری که در نظر میگیریم حاوی تضمینی برای بازتولید نشدن خشونت هم هست یا نه. قصاص را به صورت پایانی وحشتناک برای رژیم در نظر میگیریم؛ کسانی حتا میگویند نباید در دل بیمی ره داد اگر یک میلیون تن در این ماجرا کشته شوند.
پایان وحشتناک، به از وحشت بیپایان. گروهی فکر میکنند پس از این پایان، دوران سرخوشی مطلق آغاز خواهد شد. توکل میکنند به نیت خیر نتانیاهو و ترامپ. در سال ۱۳۵۷ در مذهبیترین شهرهای ایران مردم آن گونه توکل نمیکردند که اکنون در بخشهایی از فضای رسانهای ایرانی میکنند. دورهی وکالتدهی و توکل است. بساط عقل تعطیل است.
معرفی مقصر و خواست مجازات او موجه است و اقتضای عدالت. اما فراموش نکنیم که در سال ۱۳۵۷ در همهی خیابانهای ایران این شعار طنینافکن بود: «تا شاه کفن نشود، این وطن وطن نشود.» شاه، کفن شد، اما وطن، وطن نشد. به اصل مسئلهی استبداد و آنچه بازتولید آن را ممکن بود، پرداخته نشد. اکنون دوباره همان داستان دارد تکرار میشود.
در دورهی بحران و غلیان احساس سخن گفتن از ریشهیابی، رفتن در جلد خروس بیمحل است. اما اگر همه کارد تیز کرده باشند، تا سر این خروس را ببرند، باز نباید از هشدار و زنهار و یادآوری تجربههای پیشین هراسید. پرداختن به علت یعنی پرداختن به توالی ساختاری، نهادی و سیستمیای که نتیجهای خاص را به بار آورده و در هر مرحله، توجیه ایدئولوژیکی که یافته است. لازم نیست در این باره توصیه شود به خواندن کتابهای قطور. خسته نباید شد از تکرار اینکه هر جنایتی که صورت میگیرد، در خدمت حفظ یک نظم تبعیضی است و باید مدام پرسید این نظم چه تاریخی داشته و این بار میخواهند آن را به چه صورتی بازتولید کنند. قایل شدن به یک ژن برتر، و شأنی ویژه برای فردی و گروهی خاص، و در کنار آن تلاش برای خفه کردن صداهای دیگران نشانهی بازتولید یک نظام استبدادی و تبعیضی تازه است.
خسته نباید شد از تکرار اینکه هر جنایتی که صورت میگیرد، در خدمت حفظ یک نظم تبعیضی است و باید مدام پرسید این نظم چه تاریخی داشته و این بار میخواهند آن را به چه صورتی بازتولید کنند.
تقصیر، علت، مسئولیت. از این سه مقوله، اینک به سومینشان میپردازیم. مسئولیت فراتر رفتن از استیصال است. در حالی که تمرکز بر تقصیر ذاتاً نگاه به گذشته دارد و اغلب به قصد کیفردهی است، مسئولیت نگاه به آینده دارد، کنشگرانه است و تعهدی است به تغییر یک وضعیت، صرفنظر از اینکه چه کسی باعث آن شده باشد.
تفاوت گذاشته میشود میان مسئولیت در قبالِ پیآمد که تقصیر نیست، اما در مرتبهای کهتر کنار آن مینشیند، و مسئولیت جبرانی که میپرسد چه کسی باید این وضع را درست کند. مسئولیت، نیرویی است توانمندکننده، معطوف به آینده است و متمرکز بر ترمیم. مسئولیت از این جهت با تقصیر متمایز است که لزوماً به منشأ مشکل گره نخورده است.
فرد ممکن است در فاجعهای که پیش آمده به صورت مستقیم مقصر نباشد. در نمونهی رخدادهای ۱۸ و ۱۹ دیماه، رضا پهلوی و گروه گردانندهی او مستقیماً مقصر نیستند. آدمکشان از رژیم بودند، اما رهبری سلطنتطلبان و کلا گروه فشار آمریکا و اسرائیل به خاطر بازی کردن با خیزش اعتراضی مردم، مسئولیت دارند. ادعاها و فراخوانهایشان ثبت شده است، جای انکار ندارد، و هم اکنون نحوهی برخوردشان با تبهکاریشان نشان از آن دارد که قصدشان این است که چه نظام تبهکاری را بر ایران حاکم کنند.
اما در اینجا مخاطب بحث مسئولیت نه این دسته، بلکه نیروهای خواهندهی آزادی و عدالت است. اینان هم، در قبال آنچه پیش آمد، مسئول هستند؛ مسئول هستند به خاطر اینکه نتوانستند بدیلی مؤثر در برابر نظام حاکم و مدعیان تبهکارش عرضه کنند. در گروهها و محفلهای متعدد فروبسته ماندند و به برنامه و اتحادی برای همراهی مؤثر با تودههای معترض و به جان آمده نرسیدند.
مسئولیت جبرانی ایجاب میکند که رو به آینده فکر کنیم، چه میتوانیم کرد. پرسش چه میتوان و چه باید کرد بر پایهی مسئولیت، تفاوتی اساسی دارد با پرسش بر پایهی قضاوت قصاصمحور. ما میخواهیم به عبور از حکم قصاص برسیم.
سایت رادیو زمانه


