دوراهی تاریخی: صلح پایدار یا ادامه تنش و زوال؟
آتشبس شکننده و مذاکرات در پاکستان پرسش مربوط به آینده تنش ویرانگر میان ایران، اسرائیل، امریکا و همسایگان جنوبی را به میان میکشد؟ نشست اول در اسلامآباد نشان داد که دست کم در این مرحله چرخش مهمی در رویکرد جمهوری اسلامی دیده نمیشود.
آتشبس نتیجه نوعی بنبست نظامی بود. بستن تنگه هرمز توانست در برابر برتری نظامی هوایی امریکا و اسرائیل به صورت یک سلاح اقتصادی، سیاسی و نمادین بسیار موثر درآید. امروز همه طرفهای درگیر از پیروزی خود سخن به میان میآورند. این داوریهای بسیار متفاوت در یک جنگ نامتقارن قابل انتظار است.
فرضیه اصلی امریکا و اسرائیل در حمله به ایران این بود که با حذف سران حکومت و ضربهزدن به ماشین نظامی آن، نظام دینی در زمان کوتاه از هم میپاشد و فرصتی پدید خواهد آمد برای خیزش مردمی. آنها تابآوری دستگاه حکومتی و نظامی و بیاعتمادی بخش بزرگی از مردم به دخالت نظامی خارجی را دستکم گرفته بودند. با وجود برتری نظامی، امریکا و اسرائیل از نظر سیاسی و نمادین شکست خوردند چرا که نتوانستند به هدفهای سیاسی اعلام شده خود مانند تسلیم شدن جمهوری اسلامی دست یابند.
برای داوری درباره جنگ اما باید فراتر از غرور، نمادها و رجزخوانیها به سراغ صورتحساب و ویرانیهای جنگ هم رفت. تلفات انسانی و فهرست مناطق و مراکز آسیبدیده حکایت از ویرانیهای گستردهای میکند که ترمیم آنها در متن بحران کنونی و ادامه تنشها چالشی بزرگ برای اقتصاد بیمار ایران است.
امروز طرفین درگیر با بیاعتمادی به مذاکره قمارگونهای آمدهاند که سرنوشت آن نامعلوم است. از هماکنون اما میتوان گفت که بدون پیداشدن راهحلهای پایدار برای پروندههای اصلی از اورانیوم غنیشده تا نیروهای نیابتی و برد موشکها، بحران را نمیتوان خاتمه یافته تلقی کرد و سایه جنگ، تحریم و تعلیق اقتصادی و سیاسی از فراز سر ایران دور نخواهد شد.
با بازخوانی مذاکرات در گذشته مسئله کلیدی شاید این باشد که ج.ا. تا کجا بر سر این پروندهها آمادگی سازش و عقبنشنیی دارد؟ به سخن دیگر آیا اراده سیاسی برای چرخش در پارادایم غالب در سیاست منطقهای پرتنش چند دهه گذشته به وجود آمده یا در بر همان پاشنه قدیمی میچرخد؟ این پرسشها ما را به سوی پرسش دیگری میکشانند که به ارزیابی از سیاستهای دهههای گذشته برمیگردد.
واقعیت این است که حال کشور ما و مردمانش بسیار بد است و به همین دلیل هم وضعیت نابسامان ایران شاید باید اولین سنجه ما برای سنجیدن بیلان گذشته باشد: بنبست توسعه، سقوط قدرت خرید، گستردگی فساد، بحران محیط زیست، فرار نیروی انسانی و سرمایه، انزوای ژئوپولتیکی، ناکارایی حکمرانی، بیاعتمادی عمومی، فقر مدیریتی، نومیدی از آینده و تبعیضها و شکافهای جنسیتی، نسلی، دینی و اتنیکی…
آیا با این کارنامه بسیار منفی، ج.ا. به این جمعبندی رسیده که ادامه مسیر گذشته و هدر دادن منابع ایران در پروژههای پرهزینه و بی سرانجام به سود منافع ملی ما نیست؟ سهم سیاست منطقهای و غنیسازی اورانیوم در انزوا و تعلیق کشور بخشی از این ارزیابی است. از بالا رفتن از دیوار سفارتها تا درستکردن سپاه قدس و راه انداختن نیروهای نیابتی و محور مقاومت و پروژه نابودی اسرائیل و یا دست داشتن در اقدامات تروریستی نه تنها “بازدارنده” نبودند و برای ایران امنیت نیاوردند که ماشین توسعه و رونق اقتصادی را هم از کار انداختند.
همین پرسشها درباره سیاست غنیسازی اورانیوم به میان کشیده میشود. کشور ما از سال ۲۰۰۳ درگیر این پرونده پرهزینه است و زمان آن رسیده تا با ارزیابی عینی از ضرورت، آوردهها و آسیبهای آن به این پرسش پاسخ داده شود که این پروژه تا چه اندازه عقلانی و سازگار با منافع ملی ماست؟ در اینجا بحث نه بر سر حق و یا عادلانه بودن نظم منطقهای که انتخاب عقلانی و سنجیده است. در شرایط کنونی تناسب نیروها در سطح منطقه، برای حکومتی که نابودی اسرائیل بخشی از سیاست خارجی آن است، هر گامی در رابطه با برنامههای اتمی و یا نظامی میتواند چون سالهای گذشته زمینهساز بحران ژئوپولتیکی شود.
حکومت با روایتهای خودش تلاش میکند سیاستهای گذشته را به گردن دیگران و تنشهای منطقهای بیندازد. بخشی از نیروهای نزدیک و اطراف حکومت مانند طیفهای اصلاحطلبان و دیگران هم کم و بیش همین گفتمان را بازتولید میکنند. در این روایتها جای علت و معلول عوض میشود و عاملیت ج.ا. در تشدید تنشها از سال ۱۳۵۸ به حاشیه میرود. بحث نه بر سر تعیین سهم هر یک از بازیگران تنشهای پرشمار منطقهای که درباره این است که آیا کشاندن پای ایران به این بحرانها با انگیزههای هویتی و ایدئولوژیک با مصلحت و منافع ملی ما همخوانی داشت یا خیر؟
پروژه کلان جمهوری اسلامی از دهه ۲۰۰۰ تبدیلشدن به قدرت بزرگ منطقهای از طریق تقویت نیروی نظامی و “محور مقاومت” برای رسیدن به “تمدن نوین اسلامی” آقای خامنهای بوده است. نظامیگری منطقهای و غنیسازی اورانیوم را باید در این چارچوب درک کرد. این سمتگیریها نوعی استراتژی برای حفظ قدرت نهادهای اصلی در سیاست داخلی هم بود. عقده ابرقدرت شدن، نابودی اسرائیل، رهبری دنیای اسلام، رقابت با غرب به بهای سنگینی برای ایران تمام شد. این بلندپروازی ایدئولوژیک نه عقلانی و ملی بود و نه با منابع ایران سازگاری داشت.
در همه سالهای گذشته این سیاستهای ماجراجویانه به گونه غیرشفاف، در پشت درهای بسته و توسط گروه کوچکی نظامی-امنیتی که همه قدرت را در شکل دادن به سیاست منطقهای ایران به طور انحصاری در اختیار داشت مدیریت شده است. حکومت نه در برابر این سیاستها پاسخگو بود، نه تن به ارزیابی ملی این پروندهها داد و نه مسئولیت پیآمدهای فاجعهبار آنرا به عهده گرفت.
امروز زمان تصمیمگیری میان ادامه تنش، ترک مخاصمه و توافق حداقلی و یا گزینه صلح پایدار و ادغام در اقتصاد و نظم سیاسی منطقه است. عقبنشینی از پروژههای ویرانگر در راستای مصلحت ملی تائید سیاست امریکا یا اسرائیل نیست. برنده بزرگ کنارگذاشتن ماجراجوییهای منطقهای مردم ایران خواهند بود که بهای بسیار سنگینی برای این پرونده ها پرداختهاند. ایران با صلح پایدار و روابط جدید با همه کشورهای منطقه خواهد توانست به یک قطب اقتصادی، فرهنگی و علمی بزرگ تبدیل شود.
آنچه در اسلامآباد دیده شد بازتولید رهیافت پیشین و “چانهزنی بازاری” بود در حالیکه برای نجات میهن بحرانزده نگاه بلندمدت به ایران و منطقه و اراده سیاسی برای تعریف جدید از جایگاه کشور و امنیت و منافع ملی اجتنابناپذیر است. در این روزهای دشوار جای یک حکومت ملی، باتدبیر و دورنگ خالیست!!
کانال شخصی سعید پیوندی
https://t.me/paivandisaeed


