ایران پس از خامنهای، جنگ آمریکا و اسرائیل، و اپوزیسیون
ایران پس از خامنهای – گفتوگو با آصف بیات درباره جنگ آمریکا و اسرائیل، اپوزیسیون دموکراتیک و آینده کشور
بوستون ریویو/آلکس شمس: روز شنبه، اسرائیل و ایالات متحده بهطور ناگهانی جنگی گسترده علیه ایران آغاز کردند؛ دومین حمله بیدلیل نیروهای آمریکا و اسرائیل در کمتر از یک سال آن هم در میانه مذاکرات دیپلماتیک در ژنو. تا لحظه نگارش این سطور، بیش از ۵۵۰ ایرانی کشته شدهاند*؛ از جمله رهبر جمهوری اسلامی، علی خامنهای، اعضایی از خانواده او، چند تن دیگر از مقامهای ارشد جمهوری اسلامی و دهها غیرنظامی.
این جنگ در حالی آغاز شد که ایرانیان هنوز از سرکوب خونین اعتراضات سراسری اوایل ژانویه توسط حکومت خود در شوک بودند؛ اعتراضاتی که در آن صدها هزار نفر در سراسر کشور به خیابان آمدند و به «قیام دی ۱۴۰۴» معروف شد. خیزش دیماه مردم ایران را نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی با خشونتی بیسابقه سرکوب کردند و در مرگبارترین کشتار معترضان در تاریخ ایران، هزاران نفر را کشتند و دهها هزار نفر دیگر را بازداشت یا مجروح کردند. تنها یک هفته پیش از آنکه بمبهای اسرائیل و آمریکا فرود آید، ایرانیان مراسم سنتی چهلم جانباختگان را با راهپیماییهای خشمگین و سوگوارانه برگزار کرده بودند.
برای بررسی این جنگ و اعتراضات اخیر در چارچوبی تحلیلی، با جامعهشناس ایرانی، آصف بیات Asef Bayat، گفتوگو کردم؛ پژوهشگری برجسته در حوزه جامعه خاورمیانه و جنبشهای اجتماعی. از میان آثار متعدد او، سهگانهای پژوهشی—زندگی همچون سیاست: چگونه مردم عادی میتوانند خاورمیانه را تغییر دهند (۲۰۱۳)، انقلابها بدون انقلابیون: فهم بهار عربی (۲۰۱۷) و زندگی انقلابی: امر روزمره در بهار عربی (۲۰۲۱)—بررسی میکند که چگونه مردم عادی عامل تغییر سیاسی در ایران و سراسر منطقه بودهاند و همچنین چگونه نظامیسازی، مبارزات مردمی برای آزادی را تغییر شکل میدهد.
بوستون ریویو/آلکس شمس- ترجمه: علی مختاری
الکس شمس: شما در دهههای اخیر درباره دگرگونیهای اجتماعی و سیاسی خاورمیانه بسیار نوشتهاید، از جمله درباره انقلابهای بهار عربی که به سرنگونی چندین دیکتاتور دیرپای عرب انجامید. اکنون ما شاهد سقوط یکی دیگر از رهبران دیرینه حاکم، آیتالله خامنهای، بودهایم. اعتراضات گسترده اخیر علیه جمهوری اسلامی و اکنون جنگ آمریکا و اسرائیل که تا حدی به نام اعطای «لحظه» یا «فرصت» «آزادی» به مردم ایران به راه افتاده، چگونه در الگوهای گستردهتر تحولات منطقهای که شما مطالعه کردهاید جای میگیرد؟
آصف بیات: خاورمیانه برای دههها با رژیمهای اقتدارگرای ریشهداری مشخص شده است که اکثریت جمعیت خود را تحت سلطه نگه داشتهاند. اگر چیزی «استثنایی» در مورد منطقه وجود داشته باشد، ممکن است همگرایی خاص نفت، اسرائیل و اسلامگرایی باشد، ترکیبی منحصر به فرد که به طور قابل توجهی به تابآوری استبداد کمک کرده است.
در ایران و اغلب کشورهای عربی، مخالفت علنی و سازمانیافته، همینطور بیان آزادانه مطالبات کارگران، زنان، دانشجویان و دیگر گروههای اجتماعی بهشدت سرکوب میشود. در نتیجه، شهروندان اغلب به آنچه من «ناجنبشها» نامیدهام روی میآورند: اشکالی از مقاومت روزمره که در آن مردم عادی، بیسر و صدا و بهطور مستقیم، برای مسکن، کار، حقوق و کرامت خود مطالبهگری میکنند، و در عین حال گوشبهزنگ فرصتهایی میمانند که در صورت گشایش فضای سیاسی بتوانند به کنش جمعی سازمانیافتهتر دست بزنند.
این مبارزات روزمره که اغلب از چشم مقامها و ناظران پنهان میماند میتواند بهتدریج انباشته و تشدید شود تا جایی که رویارویی علنی با دولت گریزناپذیر گردد. نمونه مهم آن، مقاومت مستمر و روزمره زنان ایرانی است؛ بهویژه مبارزه آنان علیه حجاب اجباری که سرانجام در خیزش «زن، زندگی، آزادی» در سپتامبر ۲۰۲۲ به اوج رسید.
در دهه گذشته، تحولات تازه در اقتصاد سیاسی این کشورها فرصتهای جدیدی برای بسیج اجتماعی پدید آورد که نهایتاً در انقلابهای بهار عربی متبلور شد. نخست، نابرابری و طردشدگیِ تکاندهندهای که عمدتاً حاصل سیاستهای اقتصادی نولیبرالیِ رژیمهای حاکم بود. دوم، وجود جمعیت گستردهای از شهروندان تحصیلکرده و آگاه که با وجود این، احساس می کردند از نظر اقتصادی به حاشیه رانده شده و از نظر اجتماعی بیارزش شدهاند. نیروی محوری در این میان آن چیزی است که من «فقیرانِ طبقه متوسط» مینامم: گروهی اجتماعیِ متناقض با آرزوها و انتظارات طبقه متوسط، اما گرفتار در شرایطی بیثبات و اغلب فقیرانه. سوم و با اهمیت اساسی، ظهور فناوریهای دیجیتال و شبکههای اجتماعی بود که شکلهای تازهای از «کنش ارتباطی» را ممکن ساخت؛ بهگونهای که بسیج اجتماعی سریعتر، کمهزینهتر و غیرمتمرکزتر شد. مجموعه این پویاییها موجی از خیزشهای چشمگیر را در ده کشور عربی و سپس در ایران رقم زد.
با این حال، این بسیجهای سریع و گسترده عموماً فاقد سازماندهی منسجم، رهبریِ شناختهشده و پاسخگو، و چشماندازی روشن از نظم سیاسیای بودند که میخواستند برپا کنند. به بیان دیگر، هرچند خیزشها از نظر مقیاس و انرژی خیرهکننده بودند، اما بدیلی ساختاریافته و سازمانیافته در برابر حاکمان مستقر به شمار نمیآمدند. آنها موفق شدند دیکتاتورها را سرنگون کنند، اما قدرت را در دست نگرفتند.
از این منظر، این رخدادها به معنای قرن بیستمیِ کلمه «انقلاب» نیافریدند، بلکه «هراس از انقلاب» را پدید آوردند، هراسی که نیروهای از پیش سازمانیافته، همچون ارتش یا نهادهای ریشهدار رژیم را واداشت وارد میدان شوند، خلأ قدرت را پر کنند و مسیر تحولات سیاسی را شکل دهند. در جهان عرب، این نیروها عمدتاً داخلی بودند. اما در ایران، به نظر می رسد نیروهایی که می توانند چنین روندی را پیش ببرند، از خارج می آیند.
همانند خیزشهای بهار عربی، جنبش «زن، زندگی، آزادی» در ایران نیز از نظر گستره بسیج، رادیکالیسم مطالبات و تأکید بر حقوق زنان و بازپسگیری زندگی، چشمگیر بود. با این حال، از نظر سازمانی و راهبردی، این جنبش نیز نتوانست بدیلی عینی و کارآمد در برابر نظام حاکم ارائه دهد. این حرکت تغییرات مهمی در هنجارهای اجتماعی و ارزشهای فرهنگی ایجاد کرد. برای مثال، عملاً «حجاب اختیاری» را در بسیاری از فضاهای عمومی به واقعیتی زیسته بدل ساخت. اما در سطح قدرت دولتی، دگرگونی چندانی پدید نیاورد. حاکمیت روحانیان پابرجا ماند و بحرانهای عمیق اقتصادی، اجتماعی و زیستمحیطی نیز تداوم یافت. از همین رو، هنگامی که قیام دی ۱۴۰۴ با کشتار هزاران معترض پاسخ داده شد، بسیاری از ایرانیان به این نتیجه رسیدند که چرخههای تکرارشونده خیزشهای داخلی، بهتنهایی برای دگرگونی نظام کافی نیست. برای برخی چنین برداشتی منجر به این شد که تنها مداخله نظامی خارجی میتواند در نهایت رژیم را سرنگون کند.
با جنگ بیدلیلی که اسرائیل و ایالات متحده آغاز کردند، کاربست غیرقانونی زور که باید به شدیدترین وجه محکوم شود، اکنون وارد مرحلهای تازه و خطرناک شدهایم. اما صرفنظر از مشروعیت یا اخلاقیبودن این حملات، برخی استدلال میکنند که در برهههایی از تاریخ، منافع قدرتهای امپریالیستی ممکن است بهطور موقت با منافع یک جمعیت ناراضی همگرا شود. در موازنه ی چنین همگراییِ منافع، در نهایت کدام طرف قدرت تعیینکننده برای شکل دادن به نتیجه تغییرات را در اختیار خواهد داشت؟ اگر ایالات متحده و اسرائیل به بازیگران اصلی آینده سیاسی ایران بدل شوند، این امر چه معنایی برای حاکمیت ملی، تمامیت ارضی، منابع طبیعی، نظم سیاسی و رفاه مردم کشور خواهد داشت؟
قدرتهای خارجی اهداف راهبردی و ژئوپولیتیکیِ خاص خود را دنبال میکنند و این اهداف دیر یا زود با آرمانهای یک ایرانِ واقعاً دموکراتیک در تعارض قرار خواهد گرفت. از این رو، ضروری است که ایرانیان خود را در قالب گروهها و جنبشهای مدنی و سیاسیِ مستقل و متعهد به دموکراسی، حقوق بشر و عدالت اجتماعی سازمان دهند. تنها از خلال عاملیت مدنی مستقل و سازمانیافته است که میتوانند از آینده خود و آینده کشورشان در میانه تحولات عمیق و ناروشن محافظت کنند.
شمس: وقتی خبر مرگ خامنهای منتشر شد، بسیاری از مردم در خیابانهای شهرها و شهرکهای مختلف ایران به شادی و پایکوبی پرداختند. این ابراز شادی عمومی را در این مقطع چگونه ارزیابی میکنید؟ چگونه میتوان آن را در نسبت با لحظات انقلابی پیشین در تاریخ ایران یا در مقایسه با دیگر کشورها فهم کرد؟ آیا ما شاهد یک جنبش انقلابی دیگر هستیم؟
بیات: بله، من دهها ویدئو از نقاط مختلف ایران و نیز از میان ایرانیان خارج از کشور دیدهام که نشان میدهد بسیاری از ایرانیان با شادی آشکار به درگذشت آیتالله واکنش نشان دادند. صحنههایی از زنانی که جیغ میزدند، میخندیدند و گریه میکردند، واکنشهایی که جز بهمثابه نوعی رهاییِ از احساسات نمیتوان توصیفشان کرد. این واکنشها عمق خشم و رنجشی را نشان میدهد که آیتالله خامنهای و نظام او در میان بخشهای بزرگی از جامعه برانگیختهاند.
از سال ۱۹۸۹، علی خامنهای ایران را با مشت آهنین اداره کرد؛ رهبری عالی که به هیچکس پاسخگو نبود. او بهندرت خود را در معرض پرسشگری علنی قرار میداد و هرگز اجازه نداد روزنامهنگاران مستقل درباره شکستهای سیاستی یا تناقضگوییهایش از او بازخواست کنند. چنان حکومت میکرد که گویی شخصاً تجسم دولت است. سختگیری ایدئولوژیک او، همراه با آنچه بسیاری توهمی بزرگمنشانه درباره ساختن بلوکی قدرتمند در منطقه برای رقابت با غرب میدانستند، هزینههای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی سنگینی بر کشور و مردمش تحمیل کرد. در چنین زمینهای، فوران عمومیِ خشم و کینه چندان دور از انتظار نبود.
در عین حال، در کنار این جشنها، شاهد حضور جمعیتهای بزرگی از سوگواران نیز بودیم که در خیابانها گرد آمدند و برای رهبرشان عزاداری کردند. حتی اگر آنها اقلیتی قابل مشاهده باشند، همچنان بخشی از این ملتاند و چنین خواهند ماند. این قطببندی چشمگیر باید در هر گذار دموکراتیک با دقت مدیریت شود. ایجاد اجماع و پرورش اعتماد میان حوزههای اجتماعیِ عمیقاً دوقطبیشده، یکی از دشوارترین و فوریترین وظایف کسانی خواهد بود که در پی تغییرات دگرگونساز هستند.
اما آیا آنچه شاهدش هستیم یک «انقلاب ملی» است، آنگونه که برخی ادعا کردهاند؟ من در بهکار بردن این اصطلاح تردید دارم. قیام اخیر دیماه و تحولات پس از آن را بهتر است نه یک انقلاب، بلکه راه نمایی در راستای خط انقلاب بدانیم؛ تابلویی که موانع، پیچوخمها و عدمقطعیتهای مسیر تحول معنادار را آشکار میکند. ما میدانیم که انقلابها به ندرت پدیدههای صرفاً ملی هستند؛ آنها تحت تأثیر نیروهای بینالمللی شکل میگیرند، نیروهایی که اغلب در روند آنها مداخله میکنند و گاه نتایج را تعیین میکنند. ایران اکنون دقیقاً در چنین بزنگاهی قرار دارد. شناخت و هدایت این فشارهای خارجی، چالشی محوری برای کسانی خواهد بود که میخواهند تغییراتی اساسی برای بازپسگیری زندگی، آزادی و کرامت در کشور رقم بزنند.
شمس: : عوامل اصلی شعلهور شدن این خیزش چه بود؟ اعتراضات اخیر از چه جهاتی با موجهای پیشین، بهویژه اعتراضات ۲۰۲۲، مشابه یا متفاوت بود؟
بیات: موج اخیر بیسابقه نبود. طی دو دهه گذشته، جمهوری اسلامی با چندین خیزش گسترده روبهرو شده است، از جمله در سالهای ۲۰۰۹، ۲۰۱۷، ۲۰۱۹، ۲۰۲۲ و اکنون بار دیگر در سال جاری. در بسیاری از موارد، انتظار میرود یک رژیم نامحبوب برای جلوگیری از فروپاشی، امتیازهایی بدهد یا اصلاحاتی را دنبال کند. اما در دوران آیتالله خامنهای، رژیم همواره از چنین اقدامی سر باز زده است، عمدتاً از بیم آنکه هرگونه امتیاز سیاسی، اپوزیسیون را برای مطالبههای بیشتر جسورتر کند.
موج اخیر به دلیل مسائل اقتصادی، کاهش شدید ارزش پول ملی و رکود اقتصادی گستردهتر آغاز شد. اما مسئله اصلی، سیاسی است. جمهوری اسلامی رژیمی بهشدت سرکوبگر، فاسد و ناکارآمد است که با مجموعهای از بحرانهای ساختاری دستبهگریبان است: کمبود انرژی، فرسودگی زیرساختها، تخریب محیط زیست، تورم و افول عمومی اقتصاد. گرچه تحریمهای ایالات متحده بیتردید این مشکلات را تشدید کردهاند، اما بحران ریشهایتر از آن است. در بنیان خود، این بحران بازتاب شکست مزمن حکمرانی است که در فساد ساختاری ریشه دارد؛ سیستمی که تعهد ایدئولوژیک و وفاداری سیاسی را بر شایستگی ترجیح میدهد. برای اغلب مردم، این ناکارآمدی نظاممند در قالب سرکوب روزمره، تبعیض و احساس فراگیر ناامنی وجودی نمود مییابد و به انفجارهای دورهای اجتماعی، همچون اعتراضات اخیر، میانجامد.
چرخه اخیر تازهترین حلقه از مجموعه خیزشهای سراسری در دهه گذشته بود، اما در پنج جنبه کلیدی با موجهای پیشین تفاوت داشت.
نخست آنکه این موج با اعتراض بخشی از بازاریان تهران آغاز شد؛ کسانی که از سقوط شدید ارزش پول ملی ضربه سختی خورده بودند. مغازهداران عملاً دیگر قادر نبودند برای کالاهای خود قیمتگذاری کنند و دادوستد مختل شده بود. این رخداد در تاریخ جمهوری اسلامی بیسابقه بود، بهویژه با توجه به رابطه سنتی نزدیک بین بازاریان و طبقه روحانیت.
دوم آنکه اعتراضات ماهیتی فراتر از یک طبقه داشت. نهتنها ثروتمندانِ جهانیشده در آن حضور داشتند که منافع تجاری و سبک زندگیشان با ایدئولوژی و سیاستهای اقتصادی رژیم روحانی در تعارض است، بلکه فقرا نیز به میدان آمدند؛ کسانی که تلاش روزمرهشان برای حفظ یک زندگی آبرومندانه، زیر سایه سیاستهای سختگیرانهای قرار دارد که بخشهای کلان نظامی و هستهای را بر رفاه شهروندان فرودست ترجیح میدهد. به گزارش روزنامه شرق چاپ تهران، قدرت خرید طبقه کارگر ایران امروز تنها یکسوم ده سال پیش است.
سوم آنکه، هرچند آمار دقیقی در دست نیست، روایتهای شاهدان عینی تأیید میکند که شمار جمعیت در این دوره از هر اعتراض پیشین بیشتر بوده است.
چهارم اینکه، اگرچه جرقه اعتراضات اقتصادی بود، اما خیلی زود کانون آن به مطالبه سرنگونی خودِ رژیم تغییر یافت.
و سرانجام، حالوهوای این خیزش از درگیری دوازدهروزه سال گذشته با اسرائیل تأثیر پذیرفته بود؛ درگیریای که این باور را تقویت کرد که یک حمله هدفمند خارجی، بهویژه از سوی ایالات متحده میتواند رأس هرم قدرت را قطع کند و افق سیاسی تازهای برای ایران بگشاید. این ایده در میان بخش قابل توجهی از جامعه نفوذ یافته و از سوی جریان سلطنتطلب، به رهبری رضا پهلوی، پسر تبعیدی شاهِ برکنار شده در ۱۹۷۹، فعالانه ترویج میشود. پهلوی اکنون به سطحی بیسابقه از حمایت دست یافته و برای نخستین بار به نیروی مسلط در اپوزیسیون بدل شده است. با این حال، برخلاف جنبش «زن، زندگی، آزادی» که از حمایت گسترده در میان گروههای قومی برخوردار بود، این خیزش مشارکت محدودتری از سوی جوامعی چون کردها، بلوچها، آذریها و عربها داشت. این گروهها عمدتاً اعتراضات فاصله گرفتند، زیرا اعتراضات را تحت سلطه جناحهای سلطنتطلب میدیدند.
شمس: پهلوی بیتردید در ماههای اخیر به طور بیسابقهای مورد توجه قرار گرفته است. شعارهای «زنده باد شاه» در داخل ایران و نیز در میان ایرانیان خارج از کشور شنیده شده و حامیانش مدعی هستند که او بیشترین پشتوانه مردمی را دارد و نماد «وحدت» است. این ادعاها را چگونه ارزیابی میکنید؟ پهلوی و جنبش «دوباره ایران را عظیم کنیم» در چشمانداز گستردهتر گروههای راست افراطی در جهان چه جایگاهی دارند؟
بیات: تردیدی نیست که برای نخستین بار، جناح سلطنتطلب به نیروی غالب اپوزیسیون بدل شده است. در دهه گذشته، با پشتیبانی مالی و لجستیکی قابل توجه بهویژه از طریق دو شبکه تلویزیونی تلاشی سازمانیافته صورت گرفت تا بازگشت به دوران پهلوی بهعنوان بدیلی عملی در برابر رژیم کنونی تصویر شود. پهلوی در مقطعی که بسیاری از ایرانیان در جستوجوی آلترناتیو ملموس هستند، به چهرهای شناختهشده با پروژهای روشن تبدل شده است. او با مقامهای آمریکایی و نیز با دولت نتانیاهو ارتباط برقرار کرده است. دولت اسرائیل نیز در مقابل، حمایت رسانهای قابل توجهی فراهم آورده و اغلب محبوبیت پروژه سلطنتطلبی را بزرگنمایی کرده است.
با پویایی فزاینده تحولات، چپِ عمیقاً پراکنده، لیبرالها، دموکراتها و جمهوریخواهان، پهلوی را جدی نگرفتند. آنها همزمان نتوانستند پیرامون یک پروژه دموکراتیک متحد شوند و به تلاشهای چهرههایی چون نخستوزیر پیشین، میرحسین موسوی، که در پی ایجاد حرکتی برای گذار دموکراتیک بود، توجه کافی نشان دهند. در نهایت، سلطنتطلبان از خلأ قدرتِ پدیدآمده بهره بردند.
اما برتری پهلوی به همان اندازه که نقطه قوت است، نقطهضعف نیز هست. برخلاف ادعای «وحدتبخشی» به اپوزیسیون متکثر، صعود او شکافها را عمیقتر کرده است. پهلوی که فاقد ساختار سیاسی در داخل ایران است و از ائتلافسازی با دیگر نیروهای مخالف، از جمله چپها و جمهوریخواهان خودداری کرده، تقریباً بهطور کامل بر حمایت خارجی، بهویژه از سوی ایالات متحده و اسرائیل، تکیه کرده است. هرچند بسیاری از ایرانیان از سر استیصال ممکن است از مداخله خارجی حمایت کنند، اما جناحهای قابل توجهی وجود دارند که با توجه به پیامدهای ویرانگر مداخلات ایالات متحده در عراق، سوریه و لیبی، با دخالت نظامی و همچنین پروژه سلطنتطلبی مخالف هستند.
در نتیجه، اپوزیسیون همچنان عمیقاً پراکنده است. بسیاری از گروه های اجتماعی از جمله لیبرالها، دموکراتها، چپها، گروههای زنان و جوامع بهحاشیهراندهشدهای چون کردها، آذریها، بلوچها و ساکنان جنوب خوزستان با پهلوی همسو نیستند. مخالفت آنها با پهلوی ناشی از ترس از بازگشت به سلطنت استبدادی و نگرانیها در مورد وابستگی او به ایالات متحده و اسرائیل است.. کسانی که به حکومت دموکراتیک متعهد هستند، اغلب در توانایی یا تمایل سلطنتطلبان برای جایگزینی رژیم سرکوبگر فعلی با یک نظم سیاسی واقعاً دموکراتیک تردید دارند.
با این همه، حس استیصال پایگاهی اجتماعی پدید آورده که صرفاً میخواهد این نظام را برچیند، فارغ از آنکه چه چیزی جای آن را بگیرد. ایرانیان سالهاست شجاعتی کمنظیر و آمادگی برای فداکاری نشان دادهاند و از رژیم خواستهاند حتی گامی کوچک به سوی دموکراسی و عدالت بردارد. اما حکومت حتی به اندازه سر سوزنی عقب ننشسته است. اکنون بسیاری میپرسند: دیگر چه میتوان کرد تا از این نظام ناعادلانه رها شد؟ شمار فزایندهای بر این باورند که پهلوی و حتی مداخله نظامی آمریکا میتواند گشایشی سیاسی ایجاد کند. بسیاری احساس میکنند هر آنچه پس از این رژیم بیاید، بهتر از وضع موجود خواهد بود.
سلطنتطلبان از این احساس بهره بردهاند و بدون آنکه گرفتار آنچه دانیل ریتر، دانشمند علوم سیاسی، «قفس آهنین لیبرالیسم» مینامد باشند، عمل کردهاند. خیزش جهانی جنبشهای ضددموکراسی نیز پذیرش منش اقتدارگرایانه آنها را آسانتر کرده است. برخلاف شاه مخلوع که برای جای گرفتن در نظم جهانی لیبرال ناگزیر بود دستکم ظاهراً به حقوق بشر و دموکراسی ادای احترام کند، سلطنتطلبان امروز و متحدان بینالمللیشان نهتنها این ارزشها را نادیده میگیرند، بلکه به منتقدانی که خواهان جمهوریخواهی، دموکراسی و حقوق بشر هستند حمله میکنند.
شمس: اگر به اعتراضات دیماه پیش از حملات آمریکا و اسرائیل بازگردیم، مقامهای ایرانی مدعیاند صدها نفر از کشتهشدگان نیروهای امنیتی بودهاند که به دست معترضان مسلح جان باختهاند. گزارشهایی نیز درباره حضور افراد مسلح در میان معترضان و درگیریهای دوطرفه منتشر شده است. برخی سیاستمداران اسرائیلی و آمریکایی نیز از احتمال نقش موساد سخن گفتهاند. این ادعاها را چگونه ارزیابی میکنید؟ آیا شواهدی وجود دارد که نشان دهد ایرانیان از سوی بازیگران خارجی آموزش دیدهاند؟ آیا مقاومت مسلحانه قابل توجیه است و میتواند موفق شود؟ در این زمینه، شورش مسلحانه را چگونه باید فهم کرد؟
بیات: دولت ایران همچنین مدعی شده است که صدها مسجد، بانک و ساختمان دولتی توسط «تروریستها»، «عوامل موساد» و دیگر نیروهای وابسته به خارج به آتش کشیده شدهاند. هرچند راستیآزمایی دامنه این ادعاها دشوار است، اما باید یادآور شد که تقریباً در همه خیزشهای پیشین، مقامها «عوامل خارجی» را مسئول تحریک ناآرامیها معرفی کردهاند.
ممکن است برخی گروههای مورد حمایت خارجی در برخی اعمال خشونتآمیز نقش داشته باشند، اما گستره اعتراضات در ۴۰۰ شهر و ۹۰۰ نقطه چنان وسیع بود که چنین بازیگرانی نمیتوانستند نیروی مرکزی آن باشند. برخی منتقدان در ایران، از جمله مقامهای پیشین امنیتی، بر این باورند که دستکم بخشی از آتشسوزیها از جمله حمله به مساجد ممکن است توسط خود نیروهای امنیتی انجام شده باشد تا واکنش مذهبی علیه معترضان برانگیزند. تاکتیکهای مشابهی در جریان جنبش سبز ۲۰۰۹ به کار گرفته شد؛ زمانی که بمبهایی در محل دفن روحالله خمینی کار گذاشته شد، عملیاتی که رئیسجمهور پیشین، محمود احمدینژاد—که بنا بر برخی گزارشها در حملات آخر هفته گذشته نیز کشته شده است— بعدها تلویحاً آن را به دستگاه اطلاعاتی ایران نسبت داد.
با این حال، این احتمال نیز وجود دارد که برخی از معترضان، به ویژه آنهایی که مساجد را نه به عنوان مکان عبادت، بلکه به عنوان مراکز سرکوب میبینند، به خشونت، مانند آتش زدن مسجد، متوسل شده باشند. اقدامات رادیکال بهویژه در محلههای فقیرنشین گزارش شده است. همانطور که یکی از شاهدان گفت، تظاهرات در ۱۰۰ منطقه تهران رخ داد، اما محلههایی مانند نازیآباد شاهد شدیدترین درگیریها بودند.
احساس رهاشدگی، تحقیر و سرکوب در میان بهحاشیهراندهشدگان میتواند، بهطور قابل فهم، هنگامی که فرصت فراهم میشود، به اعمال انتقامجویانه تبدیل شود. من با خشم کسانی که دههها تحقیر و ناامنی را زیر حکومتی استبدادی تحمل کردهاند، همدلی میکنم. اما در عین حال میپرسم این رادیکالیسم تا چه حد در دستیابی به هدف آزادی از سیستمی که در ارتکاب قتلعام تردید اخلاقی ندارد، استراتژیک است. در این شرایط، نقش رهبری حیاتی میشود. رهبران باید درایت نشان دهند و حرکت را به سوی بهترین مسیر هدایت کنند؛ مسیری که هزینهها را به حداقل و شانس موفقیت را به حداکثر برساند.
شمس: طبق اعلام دولت ایران، آمار رسمی کشتهشدگان حدود ۳۰۰۰ نفر است، در حالی که چهرههای مخالف مدعی هستند رقم واقعی چندین برابر این عدد است. این مقیاس خشونت چگونه با نمونههای پیشین سرکوب سیاسی در ایران مقایسه میشود؟ و فکر میکنید چه تأثیری بر جامعه خواهد داشت؟
بیات: یک گروه ایرانی حقوق بشری مستقر در واشینگتن دیسی گزارش داده است که بیش از ۷۰۰۰ نفر کشته و ۵۳,۰۰۰ نفر بازداشت شدهاند. روشن است که این شمار قربانیان و تصاویر وحشتناک کیسههای جسد در بیمارستانها، سردخانهها و کامیونها شوکآور است. این نشاندهنده یک کارزار سیستماتیک خشونت توسط نیروهای امنیتی و بسیج است که گفته میشود از تبر و شمشیر و همچنین سلاحهای جنگی، از جمله تکتیراندازان مستقر بر مساجد، بیمارستانها و کلانتریها استفاده کردهاند.
این رژیم پیش از این نیز مرتکب قتلهای دستهجمعی شده است، به ویژه در سالهای قبل از پایان جنگ ایران و عراق، زمانی که بنا به گزارشها هزاران زندانی، عمدتاً از مجاهدین خلق و سازمانهای چپگرا، اعدام شدند. با این حال، قتلهای دستهجمعی اخیر غیرنظامیان تنها در دو شب، چیزی کاملاً متفاوت است. گزارشها نشان میدهد که اکثر قربانیان جوان، از شهرهای کوچک و از خانوادههای کمدرآمد هستند.
این وضعیت یک آسیب ملی ایجاد کرده است که اثرات آن احتمالاً برای مدت طولانی احساس خواهد شد. ایرانیان این را «خط قرمزی» مینامند که از آن عبور شده است و بسیاری معتقدند که رابطه بین مردم و رژیم هرگز ترمیم نخواهد شد. با این حال، رژیم احتمالاً این اقدامات را با اصل ایدئولوژیک حفظ دولت اسلامی بهعنوان نخستین و مهمترین وظیفه (وجوب واجبات) توجیه میکند.
شمس: طی پانزده سال گذشته، خامنهای بارها ادعا کرده بود که هدفش جلوگیری از تبدیل ایران به سوریهای جنگزده است و استدلال میکرد که این هدف ایالات متحده و اسرائیل است. چند سال پیش، مصطفی تاجزاده، چهره مخالف زندانی، در پاسخ گفته بود: «ما نگران تبدیل ایران به سوریهای جنگزده بودیم. چنین نشد. اما حزب بعث شد الگویی برای نظام حاکم ما.» این دو ادعا درباره «سوریهسازی» ایران و سایه گسترده بحران داخلی را چگونه ارزیابی میکنید؟
بیات: درست است که سیاستهای آمریکا و اسرائیل همواره هدفش خنثیسازی ایران بوده است؛ چه با محدود کردن نفوذ رو به رشد منطقهای آن و چه با متوقف کردن برنامه هستهایاش. اسرائیل بهویژه تمایل دارد ایران ضعیف و حتی تجزیه شده باشد. و هیچیک از این کشورها واقعاً به مبارزه مردم ایران برای آیندهای آزاد و دموکراتیک اهمیتی نمیدهند. در واقع، آنها احتمالاً یک رژیم استبدادی در ایران را ترجیح میدهند، تا زمانی که بتوانند آن را به نفع خود دستکاری کنند. اگرچه دونالد ترامپ و پیت هگست، وزیر دفاع ایالات متحده، ادعا کردهاند که هدف حملات ایالات متحده و اسرائیل «از بین بردن» برنامه هستهای ایران، نابودی سیستم موشکی آن و «نابودی» نیروی دریایی آن است، اما هدف نهایی هنوز مبهم است. اگر تغییر رژیم هدف است، دقیقاً چگونه قرار است رخ دهد؟
ادعای خامنهای درباره جلوگیری از تبدیل ایران به سوریه همیشه راهی برای بیاعتبار کردن اپوزیسیون دموکراتیک بوده است. وقتی انقلابهای بهار عربی در تونس، مصر، لیبی و بحرین رخ داد، خامنهای «رنسانس اسلامی» را بهعنوان نیرویی که دیکتاتورها را ساقط میکند برجسته کرد، در حالی که خودش اپوزیسیون داخلی را سرکوب میکرد. و زمانی که انقلاب سوریه علیه استبداد بشار اسد شکل گرفت، رژیم ایران و متحدانش آن را سرکوب کردند و سوریه را به جنگ داخلی ویرانگر سوق دادند، به ویژه پس از آنکه ایالات متحده و سایر قدرتهای منطقهای درگیر شدند. تاجزاده درست می گوید؛ بهنوعی، حکومت روحانیت در ایران به لحاظ نظارت و سرکوب اپوزیسیون دموکراتیک شبیه رژیم بعث شده است، چیزی که در خیزش اخیر دیدیم. از این نظر، ما شاهد «سوریهای شدن ایران» بودهایم، نه از نظر درگیری داخلی، بلکه از نظر بیرحمی حکومت.
با این حال، همین خشونت، در کنار دخالت آمریکا و اسرائیل، خطر شعلهور شدن یک جنگ داخلی را نیز به همراه دارد. سرکوب خشونتآمیز حکومت بسیاری از تلاشها برای ایجاد تغییر معنادار را ناکام گذاشته و در نتیجه، بسیاری از ایرانیان بهطور ناامیدانه به دنبال هر وسیلهای برای سرنگونی رژیم هستند، حتی اگر این به معنای مداخله نظامی خارجی باشد.
شمس: همانطور که گفتید، اعتراضات اخیر در واکنش به کاهش ناگهانی ارزش پول، افزایش تورم و بدتر شدن شرایط زندگی مردم عادی آغاز شد. ما شاهد بودیم که اتحادیهها، گروههای کارگری و سازمانهای دانشجویی بیانیههایی را در حمایت از اعتراضات منتشر کردند. وضعیت چپ در ایران در حال حاضر چگونه است؟ چگونه در این قیام شرکت کرد؟ امروز چگونه به گذار سیاسی نگاه میکند و آیا میتواند جایگزین مناسبی ارائه دهد؟
بیات: به نظر من، سازمانهای جامعه مدنی از جمله اتحادیهها و گروههای کارگری در جنبش «زن، زندگی، آزادی»، نقش بسیار پررنگتری نسبت به خیزش اخیر داشتند. اعتراضات اخیر تمرکز غالباً سیاسی داشت و مطالبات خاص صنفی مانند حقوق کارگران، در اولویت نبود و خواست جمعی برچیدن جمهوری اسلامی در صدر قرار گرفت.
به دلیل کنترل شدید، چپ در ایران بیشتر بهصورت شبکهای پراکنده از گروههای دانشجویی، کارگران، معلمان، دانشگاهیان، فعالان زنان و محیطزیستیها عمل میکند و تنها منطقه کردستان دارای سنت دیرینه سازمانهای چپ است که همچنان در سطح منطقهای فعالیت میکنند.
در جریان اعتراضات دیماه اخیر، چپها بیشتر بهصورت فردی حضور داشتند تا بهعنوان گروههای سازمانیافته. بسیاری از سازمانهای چپ در خارج از کشور، بازمانده گروههایی که بلافاصله پس از انقلاب ۱۹۷۹ شکل گرفتند مانند فدائیان خلق یا حزب توده عمدتاً ماهیتی سیاسی دارند و ارتباط چندانی با جنبشهای مردمی داخل ایران ندارند. بیشتر این سازمانها شبیه یک سبک زندگی یا هویت سیاسیاند تا یک حرکت فعال و مردمی. با توجه به شکافهای عمیقشان، من نسبت به توانایی آنها برای ارائه یک بدیل سیاسی واقعی در شرایط کنونی تردید دارم.
بهطور کلی، چپ امروز همچنان طرفدار «راه سوم» است؛ یعنی هم با رژیم و هم با جریان سلطنتطلب و حامیان بینالمللی آن مخالف است. چپهای ایران همچنین از چپ غربی ناامید هستند، زیرا معتقدند آنها جمهوری اسلامی را بهاشتباه «ضد امپریالیستی» توصیف میکنند و مبارزات واقعی مردم عادی ایران را که برای کرامت و دموکراسی میجنگند نادیده میگیرند. اخیراً یک وکیل فعال از ایران از نحوه نادیده گرفتن وضعیت فقیران ایرانی توسط چپ آمریکا ابراز خشم کرده و گفته است: «ای کارگران و رنجبران ایرانی، وقتی اجساد شکنجهشده شما بر سیمان سرد خیابانها میچکد، بدانید که چپ جهانی و رهبران آن مانند جودیت باتلر Judith Butler و اسلاوی ژیژک Slavoj Žižek و دیگران کیسههای اجساد شما را که شایسته اشک ریختن هستند، مانند کیسههای اجساد غزه ندیدند.» این موضوعی است که نیاز به گفتگوی جدی دارد.
شمس: بسیاری از طرفداران مداخله خارجی معتقدند که تغییر معنادار نمیتواند از درون ایران حاصل شود. پاسخ شما به این چیست؟ آیا تغییر از درون جامعه ایران ممکن است؟ دلایل امیدواری را در کجا میبینید؟
بیات: این یک نگرانی واقعی و پرسشی حیاتی است. حقیقت این است که جمهوری اسلامی به همان شیوهای که رژیم شاه پیش از انقلاب مستبد بود، نیست. حکومت فعلی بیشتر شبیه دولتهای کمونیستی ایدئولوژیک است. این یک حکومت ایدئولوژیک متولد انقلاب ۱۹۷۹ است و در کنار نهادهای بهارثرسیده از دولت پیش از انقلاب، نهادهای موازی ایجاد کرده است.
این نهادها یک «دولت پنهان» قدرتمند را تشکیل میدهند که تحت اختیار رهبر عالی عمل میکند و به هیچیک از نهادهای منتخب مانند ریاست جمهوری یا مجلس پاسخگو نیست؛ هرچند خود این نهادها نیز تحت بررسی و نظارت سخت قرار دارند. با گذشت زمان، رژیم «مردم» خود را ساخته است؛ نوعی طبقه حکومتی—اقلیتی متشکل عمدتاً از خانوادههای اعضای سپاه پاسداران، بسیجیان، کارمندان دولت و بهرهبرداران از شمار بیشمار سازمانها، مساجد، اماکن مقدس و بنیادها. این گروهها در ازای وفاداری به نظام از منافع سیاسی و اقتصادی برخوردارند.
در نتیجه، آنها از رژیم و احتمالاً با زور در برابر مخالفت گسترده اپوزیسیون دفاع میکنند. با این حال، نمونههای تاریخی رژیمهای ایدئولوژیک، بهویژه در اروپای شرقی، نشان میدهد که چنین نظامهایی غالباً «سالخورده» میشوند، مشروعیت خود را از دست میدهند، عملاً منقضی میشوند و در نهایت از طریق آزادیسازی جزئی مسیر خود را تغییر میدهند و سپس فرو میریزند. یک اپوزیسیون مردمی پایدار و قدرتمند میتواند این روند طولانی را تسریع کند.
با این حال، یک امکان دیگر نیز وجود دارد: گذار دموکراتیک کمهزینهتر از طریق یک «انقلاب مذاکرهشده»، که من پیشتر در جایی دیگر درباره آن نوشتهام. این گذار شامل چند مؤلفه کلیدی است. نخست، ادامه مبارزات مردمی و مقاومت در درون جامعه مدنی ضروری است. این شامل حمایت از «غیرجنبشها»، سازماندهی جمعیتها، گروهها، انجمنها و جنبشهای اجتماعی است که همه اینها جامعه را از نظر سیاسی فعال، پویا و درگیر نگه میدارند. دوم، این فرآیند مستلزم یک کمپین فکری و گفتمانی حول پروژه گذار به نظم دموکراتیک است. این شامل حمایت از برگزاری رفراندوم و ایجاد مجمع مؤسس برای تعیین ساختار سیاسی آینده کشور میشود. این چشمانداز توسط گذارطلبان ایران ترویج میشود که به رهبری میرحسین موسوی، نخستوزیر پیشین که هماکنون تحت حصر خانگی است، هدایت میشوند.
همزمان، بسیار مهم است که سازمانها ساخته و به هم متصل شوند، حلقهها و گروههای پراکنده دموکراسیخواه داخل و خارج ایران به چیزی شبیه جبهه دموکراتیک پیوند داده شوند. در نهایت، فشار بر رژیم بحرانزده باید اعمال شود تا فرآیند گذار را به مذاکره بکشاند.
آنچه در اینجا ارائه شد، تنها یک استراتژی کلی است که نیاز به تبیین، شناسایی موانع و یافتن راهکارهای عملی دارد. اما اجازه دهید به یک پرسش رایج پاسخ دهم: مردم اغلب میپرسند چرا حکومتی حاضر به مذاکره میشود که ممکن است منجر به نابودی خودش شود. این پرسش منصفانهای است؛ هیچ رژیمی داوطلبانه قدرت خود را واگذار نمیکند، مگر اینکه مجبور شود. حاکمان آپارتاید آفریقای جنوبی، لهستان کمونیستی یا شیلی پینوشه نیز نمیخواستند قدرت را ترک کنند، اما در نهایت چارهای نداشتند. یک انقلاب مذاکرهشده یعنی آماده شدن برای چنین لحظهای؛ لحظهای که با زمینهسازی فکری آغاز میشود، گفتمانی معنادار و گسترده در مورد گذار دموکراتیک ایجاد میکند و در نهایت هنگامی که نظام موجود شروع به فروپاشی میکند، با قیامهای تودهای به اوج خود میرسد
در این لحظه، ایران هنوز به آن مرحله نرسیده است. اما این چشمانداز چیزی است که باید جدی گرفته شود.
***
* آصف بیات استاد جامعهشناسی و استاد مطالعات جهانی و فراملی کاترین و بروس باستین در دانشگاه ایلینوی در شهر اربانا شمپین آمریکا است. کتابهای متعدد او از جمله «انقلاب بدون انقلابیون»، «سیاست خیابانی: جنبش تهیدستان در ایران»، «دموکراتیک کردن اسلام: جنبشهای اجتماعی و چرخش پسااسلامی» و اخیراً «زندگی انقلابی: روزهای بهار عربی» است.
* الکس شمس نویسنده و انسانشناس با مدرک دکترا از دانشگاه شیکاگو است. آثار او همچنین در نیویورک، تروثآوت و نیو ریپابلیک منتشر شده است.
منبع: بوستون ریویو نت
*آمار رسمی کشته شدگان جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران، در پنجمین روز جنگ ( چهارشنبه ۱۳ اسفند)، ۱۰۴۵ نفر اعلام شد.
اخبارروز


