پیامد سازوکار «جابه‌جایی عامدانه»؛ هنری در پنهان‌سازی ریشه‌های خشونت

در تحلیل گفتمان‌های خشونت‌محور، تمرکز صرف بر خودِ پدیده‌ی خشونت کافی نیست بلکه باید به سازوکارهای روایی پرداخت که این خشونت را از صحنه‌ی اخلاقی و تاریخی پاک کرده و آن را به شکلی اجتناب‌ناپذیر یا حتی مقدس جلوه می‌دهند. در این چارچوب، گروه‌هایی که می‌توان آن‌ها را تحت عناوینی چون «مذهبی-اقتدارگرا» و «سلطنت‌طلبِ اقتدارگرا» دسته‌بندی کرد، غالباً خشونت را نه به عنوان یک کنشِ آغازین، بلکه به عنوان پاسخی ناگزیر به شرایط موجود بازنمایی می‌کنند. این استراتژی روایت‌گرانه، دو وجه کلیدی دارد: اول، خشونت را «واکنشی» جلوه دادن تا عملِ آغازینِ خودشان از نگاه‌ها پنهان بماند؛ و دوم، جابه‌جا کردنِ ریشه‌های واقعیِ خشونت یعنی عللِ تاریخی، سیاسی، و اقتصادیِ عمیق با عللی سطحی‌تر، جدیدتر، یا حتی عواملِ برون‌زا. نتیجه‌ی این فرایند، ناتوانیِ مخاطب در درکِ چرایی و چگونگیِ آغازِ خشونت و تبدیلِ آن به پدیده‌ای است که گویی ذاتاً وجود داشته یا تنها راهِ موجود بوده است.

نخستین لایه‌ی این سازوکار روایی، «قربانی‌سازی خود» است. در این استراتژی، عاملی که دست به خشونت زده، تلاش می‌کند خود را در موقعیتِ مظلوم قرار دهد. هدف این است که مخاطب به جای پرسیدن «چرا این خشونت آغاز شد؟»، بپرسد «چرا مجبور شدید چنین اقدامی کنید؟». این فرایند، کنشِ خشونت‌آمیز را از حالتِ انتخابِ فعال خارج کرده و به حالتی از ناچاریِ اخلاقی یا وجودی تبدیل می‌کند. در بستر ایران، این سازوکار را می‌توان در الگوهای تکرارشونده‌ای مشاهده کرد که هر یک به شکلی، خشونت را از منطقِ آغازگریِ خود دور می‌کنند:

یکی از نمودهای این پدیده، در نحوه‌ی توجیهِ امنیتی‌کردنِ فضاهای عمومی و اجتماعی رخ می‌نماید. به جای اینکه تمرکز بر حقوقِ بنیادینِ شهروندان مانند آزادی بیان، حقِ اجتماع، یا امنیتِ فردی باشد، کنشِ خشونت‌آمیز چه از سوی نیروهای امنیتی و چه در قالبِ محدودیت‌های شدید به مثابه «اقدامِ پیشگیرانه» یا «پاسخِ ضروری به آشوب» بازنمایی می‌شود. محورِ اصلیِ این روایت، نه میزانِ آسیبِ وارده بر افراد، بلکه «ضرورتِ حفظِ نظم» و «جلوگیری از فروپاشی» است. در این نگاه، خشونت از حالتِ یک «انتخابِ سیاسی» یا «راه‌حلِ امنیتی» خارج شده و به عنوانِ «مهندسیِ یک نظمِ بالادستی» که گویی از تقدسِ خاصی برخوردار است، معرفی می‌گردد. این رویکرد، اعتراض و مخالفت را از یک «مسئله‌ی سیاسیِ قابلِ طرح» به یک «تهدیدِ وجودی» علیه ساختارِ قدرت تبدیل می‌کند و در نتیجه، خشونت را نه به عنوان یک انتخاب، بلکه به عنوان یک «ناگزیر» بازگو می‌کند.

از سوی دیگر، در برخی گفتمان‌های مذهبی-اقتدارگرا، خشونت با مفاهیمی چون «وظیفه شرعی»، «حفظ دین»، «امر به معروف و نهی از منکر»، یا «حراست از ارزش‌های الهی» پوشش داده می‌شود. در این بستر، قربانی‌سازیِ خود تنها جنبه‌ی امنیتی ندارد، بلکه ابعادِ اخلاقی و معنوی نیز به خود می‌گیرد؛ عامِلِ خشونت، خود را نه مهاجم، بلکه «مأمورِ دفاع» از حقیقتِ مطلق جلوه می‌دهد. این تقدیسِ خشونت، مشروعیت‌بخشیِ عمیق‌تری را فراهم می‌آورد و هرگونه انتقاد را به مثابه «تجاوز به مقدسات» تلقی می‌کند.

الگوی دیگری که غالباً در روایت‌های سلطنت‌طلبِ اقتدارگرا دیده می‌شود، استفاده از «تاریخِ زخم‌خورده» به عنوان توجیهی برای اقداماتِ امروزی است. شکست‌ها، حذف‌ها، یا خاطره‌های تاریخیِ تلخِ گذشته، مبنایی برای توجیهِ خشونتِ فعلی قرار می‌گیرند، با این استدلال که «حقِ ما نادیده گرفته شده» و «اکنون زمانِ بازپس‌گیریِ نظمِ از دست رفته است». این رویکرد، خشونت را نه به عنوان یک انتخابِ معاصر، بلکه به عنوان «اجرای عدالتِ تاریخی» یا «بازگرداندن شکوه گذشته» معرفی می‌کند.

نکته‌ی حائز اهمیت در همه‌ی این موارد، آن است که قربانی‌سازیِ خود می‌تواند دارای عناصرِ واقعی هم باشد؛ یعنی ممکن است در پسِ این ادعاها، دردهایی واقعی نیز وجود داشته باشد. اما مسئله‌ی اصلی این نیست که آیا قربانیِ واقعی وجود داشته است یا خیر، بلکه مسئله این است که چگونه از «قربانی بودنِ در گذشته» به عنوان «مجوزی برای خشونتِ در حال» استفاده می‌شود. این دقیقاً همان فرایندِ جابه‌جاییِ روایی است که عملِ خشونت را از منظرِ آغازگر بودن، پاک می‌کند.

پس از قربانی‌سازیِ خود، لایه‌ی بعدیِ این سازوکار، «تعمیم دشمن» است. در این مرحله، مسئله‌ی مورد اختلاف چه سیاسی، چه اجتماعی، و چه اقتصادی از یک «اختلافِ قابلِ بحث» به یک «تهدیدِ همه‌جانبه و مطلق» تبدیل می‌شود. این فرایند، تشخیصِ مرزهایِ مشخصِ میانِ موافقان و مخالفان را دشوار کرده و به ایجادِ یک تصویرِ سیاه و سفید از واقعیت منجر می‌گردد. در ایران، تعمیمِ دشمن غالباً از مسیرهایِ گوناگونی صورت می‌گیرد. یکی از رایج‌ترین شیوه‌ها، ایجادِ یک «هم‌سرنوشتیِ روایی» میانِ تمامِ کسانی است که به نحوی با روایتِ مسلط زاویه دارند. در این نگاه، هرگونه مخالفت، انتقاد، یا حتی طرحِ پرسش‌هایِ بنیادین، به سرعت به «همدستی با دشمن» یا «نفوذِ عناصرِ برانداز» تعبیر می‌شود. به این ترتیب، «اعتراضِ مدنی» به «فتنه» و «مطالبه‌ی حقوقِ شهروندی» به «دشمنی با اصلِ نظام» یا «دین» بدل می‌گردد. این فرایند، فضایِ گفتگویِ منطقی و پذیرشِ تفاوتِ دیدگاه را از بین می‌برد و زمینه را برایِ اقداماتِ سرکوبگرانه فراهم می‌آورد.

استفاده‌ی گسترده از «برچسب‌هایِ کلی» مانند «برانداز»، «ضدّانقلاب»، «وابسته»، «اغتشاشگر»، یا در سویِ دیگر، «غرب‌زده»، «روشنفکرِ بی‌درد»، «منافق» زمانی که بدونِ ارائه‌یِ مستنداتِ مشخص و به صورتِ فراگیر به کار روند به تسهیلِ فرایندِ تعمیمِ دشمن کمک شایانی می‌کنند. این برچسب‌ها، افراد را در قالبِ «دشمنانِ نظام» یا «تهدیداتِ جامعه» قرار می‌دهند و بدین ترتیب، معیارهایِ اخلاقی و حقوقیِ متعارف در برخورد با «شهروندان» کنار گذاشته شده و منطقِ «حذفِ دشمن» جایگزینِ آن می‌گردد. در نهایت، این فرایندِ تعمیمِ دشمن، جهانی را ترسیم می‌کند که در آن، «ما» (نیروهایِ وفادار به روایتِ مسلط) در برابرِ «آن‌ها» (دشمنانِ مطلق) قرار داریم. این تقابلِ دوگانه، هرگونه پیچیدگیِ اجتماعی و سیاسی را نادیده گرفته و تمامِ مشکلات را به «نیاتِ شومِ دشمن» نسبت می‌دهد. در چنین جهانی، «دفاع» از خود تبدیل به «حمله» به دشمن می‌شود و «سرکوب» به «واکنش ضروری» علیه تهدیدی که همواره حضور دارد.

سومین لایه‌ی سازوکار «جابه‌جایی عامدانه»، دستکاری در بنیانِ روایتِ تاریخی و منطقِ علت و معلولی است. در این فرایند، ریشه‌هایِ عمیقِ مشکلاتِ اجتماعی و سیاسی، عمداً نادیده گرفته شده یا به گونه‌ای تحریف می‌شوند که مسئولیتِ اصلی از دوشِ نهادهایِ قدرت برداشته شود. یکی از روش‌هایِ رایج در این زمینه، شروعِ تحلیلِ تاریخی از «رخدادِ آخر» است، به جایِ پرداختن به ریشه‌هایِ تاریخیِ یک پدیده. به عنوان مثال، در تحلیلِ اعتراضاتِ اجتماعی، به جایِ ریشه‌یابیِ عمیقِ این اعتراضات در عواملی چون ناکارآمدی‌هایِ اقتصادی، نابرابری‌هایِ ساختاری، بحرانِ اعتماد به نهادهایِ حکومتی، یا سیاست‌هایِ کلانِ دهه‌هایِ گذشته، روایت‌ها غالباً بر «عواملِ زمانِ نزدیک» یا «دست‌هایِ بیرونی» متمرکز می‌شوند. این رویکرد، عمداً از توجه به «چراییِ اصلیِ ایجادِ نارضایتی» منحرف شده و بر «چگونگیِ بروزِ واکنش» تمرکز می‌کند. بدین ترتیب، مسئولیتِ اصلیِ شکل‌گیریِ نارضایتی‌ها که می‌تواند در سیاست‌گذاری‌ها و ساختارهایِ گذشته نهفته باشد، کمرنگ شده و مسئله به امری سطحی و یا خارجی تقلیل می‌یابد.

این «جابه‌جاییِ علت»، همچنین در وارونه‌سازیِ منطقِ علت و معلولی خود را نشان می‌دهد. به عنوان مثال، در مواجهه با افزایشِ دامنه یا شدتِ اعتراضات، به جایِ پرسشگری درباره‌یِ «چه عواملی منجر به این افزایش شده است؟»، نتیجه‌گیریِ غالب این است که «این اعتراضات، خود تهدیدی هستند که باید سرکوب شوند». این منطقِ وارونه، یک «حلقه‌یِ معیوب» ایجاد می‌کند: سرکوب منجر به افزایشِ بی‌اعتمادی و رادیکالیزه شدنِ بخش‌هایی از جامعه می‌شود؛ این رادیکالیزه شدن، بهانه‌یِ بیشتری برایِ ادامه‌یِ سرکوب فراهم می‌آورد؛ و این چرخه، روایتِ «تهدیدِ همیشگی» را تثبیت می‌کند. علاوه بر این، روایت‌هایِ ایدئولوژیک اغلب با تمرکزِ شدید بر «خطایِ دشمن» یا «خیانتِ مخالفان»، نقشِ سیاست‌گذاران و کنشگرانِ در قدرت را کم‌رنگ می‌کنند. گویی تصمیماتِ حکومتی و سیاست‌هایِ کلانِ اتخاذ شده، صرفاً «پاسخ‌هایی» به شرایط بوده‌اند، نه «عواملی» که خود وضعیت را شکل داده‌اند. این امر، مانع از آن می‌شود که عملکردِ نهادهایِ تصمیم‌گیر موردِ نقدِ جدی قرار گیرد و مسئولیتِ نتایجِ منفیِ سیاست‌ها، به سوی دیگران منحرف می‌گردد.

آخرین لایه‌یِ این سازوکارِ روایی، «تصاحبِ نمادینِ خشونت» است. در این مرحله، خشونت از حالتِ صرفاً ابزاریِ اعمالِ قدرت خارج شده و با ابعادِ فرهنگی، دینی، یا تاریخی در هم می‌آمیزد تا از این طریق، مشروعیتِ بیشتری کسب کند و در ذهنِ مخاطب «تقدیس» شود. این فرایند، خشونت را به چیزی بیش از یک عملِ فیزیکی تبدیل می‌کند؛ آن را به یک «آیین»، یک «مانترا»، یا یک «اقتدای تاریخی» بدل می‌سازد.

در بسترِ ایران، این تصاحبِ نمادین به شیوه‌هایِ گوناگونی رخ می‌دهد. گاهی «سرکوب» یا «مجازات‌هایِ شدید» نه به عنوانِ اِعمالِ قدرتِ حاکم، بلکه به عنوان «حراست از دین»، «پاسداری از اخلاق»، یا «حفظِ تمامیتِ ارضی و هویتِ ملی» تصویر می‌شود. در این نگاه، خشونت از منطقِ صرفِ قدرت خارج شده و رنگِ «قداست» به خود می‌گیرد؛ گویی عملی است که برایِ حفظِ یک «ارزشِ والاتر» ضروری و حتی عبادت است. این امر، مقاومت در برابرِ خشونت را به مثابه مقاومت در برابر آن ارزش والاتر جلوه می‌دهد. همچنین، «قهرمان‌سازیِ تک‌بعدی» یکی از ابزارهایِ مهم در این فرایند است. روایت‌هایِ رسمی یا شبه‌رسمی، غالباً بر «قهرمانانِ نظم» تمرکز می‌کنند و نقشِ «قربانیانِ خشونت» را به کلی نادیده می‌گیرند یا آن‌ها را در قالبِ «دشمن» یا «فتنه‌گر» بازتعریف می‌کنند. این امر مانع از آن می‌شود که خشونت، چهره‌یِ واقعیِ خود را یعنی تواناییِ آن در ایجادِ درد و رنج نشان دهد. در نتیجه، تاریخ به جایِ صحنه‌یِ کنشِ پیچیده‌یِ انسانی، به بستری برای برجسته‌سازی قهرمانان یک روایت خاص تبدیل می‌شود. استفاده‌یِ ابزاری از «تاریخ» برایِ بسیجِ امروز، یکی دیگر از نمودهایِ این تصاحبِ نمادین است. ارجاعِ مداوم به دوره‌هایِ باستانی، رویدادهایِ مذهبیِ تاریخی، یا جنگ‌ها و انقلاب‌هایِ گذشته، غالباً با هدفِ «مستندسازی» و «اجتناب‌ناپذیرسازیِ» تصمیماتِ سیاسیِ امروز صورت می‌گیرد. در این فرایند، تاریخ از بسترِ پیچیده و چندلایه‌یِ خود خارج شده و به صرفاً «تکیه‌گاهی» برایِ توجیهِ اقداماتِ خشونت‌آمیزِ کنونی بدل می‌شود. این امر، امکانِ یادگیریِ انتقادی از تاریخ و درک درس‌های آن را از بین می‌برد.

در نهایت، موفقیتِ این سازوکارِ «جابه‌جاییِ عامدانه» ریشه در تواناییِ آن در پاسخگویی به نیازهایِ روانی و اجتماعیِ مخاطبان دارد. این سازوکار، جهانِ پیچیده را به دو قطبِ ساده‌یِ «ما» و «دشمنِ مطلق» فرو می‌کاهد؛ احساسِ «عزتِ از دست رفته» را با «حقِ اقدام» جایگزین می‌کند؛ و با «تقدیسِ خشونت»، درد و رنجِ ناشی از آن را در لفافه‌ای اخلاقی یا معنوی می‌پیچد. این فرایند، مهم‌تر از همه، «امکانِ یادگیریِ اجتماعی» را از بین می‌برد؛ چرا که اگر ریشه‌هایِ واقعیِ خشونت پنهان بمانند، راه‌حل‌هایِ پایدار نیز هرگز شکل نخواهند گرفت. خشونت، در این چرخه، نه تنها رخ می‌دهد، بلکه «معنا» پیدا می‌کند، و این «معنا» خود مانع طرح پرسش‌های بنیادین و ضروری می‌گردد.

سازوکار «جابه‌جایی عامدانه»، در صورتِ موفقیت، پیامدهایِ عمیق و چندلایه‌ای را بر پیکرِ جامعه تحمیل می‌کند. این پیامدها صرفاً نتایجِ آنیِ خشونت نیستند، بلکه به تدریج در تار و پودِ ساختارهایِ اجتماعی، فرهنگی، و سیاسی تنیده شده و چشم‌اندازِ آینده‌یِ یک ملت را دگرگون می‌سازند. این پیامدهایِ ویرانگر را می‌توان در چندین محورِ کلیدی موردِ تحلیل قرار داد که هر یک به نوبه‌یِ خود، بر دیگر محورها تأثیر گذاشته و چرخه‌ای پیچیده از تخریب را شکل می‌دهند.

یکی از نخستین و بنیادین‌ترین پیامدهایی که به دنبالِ پیاده‌سازیِ سازوکارِ «جابه‌جاییِ عامدانه» رخ می‌نماید، فروپاشیِ اعتماد است. اعتماد، که شالوده‌یِ اصلیِ هر جامعه‌یِ سالم و پویا به شمار می‌رود، در چنین شرایطی به طورِ سیستماتیک موردِ تهاجم قرار می‌گیرد. هنگامی که روایت‌هایِ رسمی، نه تنها در برابرِ واقعیت‌هایِ انکارناپذیرِ خشونت سکوت می‌کنند، بلکه به طورِ فعال در جهتِ تحریفِ ریشه‌هایِ آن، کمرنگ‌سازیِ نقشِ نهادهایِ مسئول، و توجیهِ امنیتیِ برخوردها گام برمی‌دارند، اعتمادِ متقابل میانِ شهروندان و همچنین، اعتمادِ شهروندان به نهادهایِ حاکمیتی، به شکلی جبران‌ناپذیر خدشه‌دار می‌گردد. در بسترِ جامعه‌یِ ایران، این پدیده خود را در قالبِ شکاف‌هایِ عمیقِ نسلی و گفتمانی آشکار می‌سازد. نسل‌هایی که با روایت‌هایِ تحمیلی و غالباً دروغینِ تاریخ و وقایعِ اجتماعی خو گرفته‌اند، درکِ متفاوتی از واقعیت نسبت به کسانی دارند که شاهدِ عینیِ رویدادها بوده‌اند یا به منابعِ اطلاعاتیِ جایگزین دسترسی یافته‌اند. این گسستِ ادراکی، به نوبه‌یِ خود، منجر به بی‌اعتمادیِ فزاینده نسبت به رسانه‌هایِ رسمی و نهادهایی می‌شود که به جایِ انعکاسِ حقیقت، به ابزاری برایِ انتشارِ پروپاگاندا و «جابه‌جاییِ عامدانه» تبدیل شده‌اند. در نتیجه، جامعه در برابرِ اطلاعاتِ نادرست و دستکاری‌شده آسیب‌پذیرتر شده و سرمایه‌یِ اجتماعی، که بر پایه‌یِ اعتماد و همکاری بنا شده است، به شدت تضعیف می‌گردد. افراد به جایِ همبستگی و اقدامِ جمعی، به سمتِ انزوا سوق داده شده و تواناییِ جامعه برای حل مسائل مشترک به قهقرا می‌رود.

پیامدِ دیگر و به همان اندازه مخرب، نهادینه‌سازیِ خشونت و عادی‌سازیِ سرکوب است. زمانی که بخشی از فرایندِ «جابه‌جاییِ عامدانه» به «تصاحبِ نمادینِ خشونت» اختصاص می‌یابد، یعنی خشونت نه تنها توجیه، بلکه تقدیس می‌شود، این امر به تدریج منجر به آن می‌گردد که خشونت از یک «وضعیتِ استثنایی» و ناگوار، به یک «وضعیتِ عادی» در روابطِ میانِ حاکمیت و جامعه، و حتی در میانِ خودِ شهروندان، بدل گردد. این نهادینه‌سازیِ خشونت، پیامدهایِ وخیمی به همراه دارد. یکی از بارزترینِ این پیامدها، عادی‌سازیِ سرکوب است. هنگامی که اعمالِ خشونت‌آمیزِ دولتی، چه از طریقِ اعدام، بازداشت‌هایِ گسترده، برخوردهایِ امنیتیِ بی‌رویه، یا اعمالِ محدودیت‌هایِ شدیدِ مدنی، به طورِ مداوم در لفافه‌یِ «ضرورت» و «حفظِ نظم» پوشانده شده و توجیه می‌گردد، آستانه‌یِ تحملِ جامعه در برابرِ این اعمال بالا رفته و مقاومتِ اجتماعی در برابرِ آن‌ها به تدریج کاهش می‌یابد. این عادی‌سازی، خود زمینه‌سازِ شکل‌گیریِ «فرهنگِ ترس» در جامعه می‌شود. مردمی که در چنین فضایی زندگی می‌کنند، از بیانِ آزادانه‌یِ عقاید، از کنشگریِ مدنی، و حتی از طرحِ پرسش‌هایِ بدیهی هراس دارند، چرا که هرگونه حرکتِ نامتعارف می‌تواند به مثابه‌یِ «تهدید» تلقی شده و با برخوردِ خشونت‌آمیز مواجه گردد. این ترسِ فراگیر، خلاقیت، نوآوری، و پویاییِ لازم برایِ رشدِ اجتماعی را خفه می‌کند. علاوه بر این، نهادینه‌سازیِ خشونت، جامعه را در یک «دورِ باطلِ خشونت» گرفتار می‌سازد؛ چرخه‌ای که در آن، هر موجِ سرکوب، نارضایتی‌هایِ عمیق‌تری را انباشته کرده و زمینه‌سازِ واکنش‌هایِ خشونت‌آمیز بالقوه‌ی آینده می‌شود.

در ادامه‌یِ این روندِ تخریبی، «جابه‌جاییِ عامدانه» به تحمیلِ بحرانِ هویت و انزوایِ بین‌المللی دامن می‌زند. تلاش برایِ تحریفِ تاریخ و هویتِ ملی، با هدفِ تحمیلِ یک روایتِ خاص، در درازمدت نه تنها به درونی‌سازیِ این روایتِ دستکاری‌شده منجر نمی‌شود، بلکه اغلب باعثِ ایجادِ یک «بحرانِ هویت» در میانِ بخشِ بزرگی از جامعه می‌گردد. افرادی که نمی‌توانند خود را با روایتِ رسمیِ تاریخ و فرهنگ پیوند بزنند و در عینِ حال، از هویت‌هایِ جایگزین نیز دور افتاده‌اند، در یک وضعیتِ سردرگمیِ هویتی گرفتار می‌شوند که با اضطراب و احساسِ بیگانگی همراه است. از سویِ دیگر، جوامعی که در آن‌ها خشونتِ سیستماتیک نهادینه شده و حقوقِ بنیادینِ شهروندان به طورِ مداوم نقض می‌گردد، غالباً از سویِ جامعه‌یِ بین‌المللی با انزوا، تحریم، و محکومیت روبرو می‌شوند. این انزوایِ بین‌المللی، که ابعادِ اقتصادی، سیاسی، و فرهنگی دارد، بر تشدیدِ بحران‌های داخلی افزوده و مانع از هرگونه تعامل سازنده‌ی جهانی می‌گردد.

به طورِ خلاصه، پیامدهایِ «جابه‌جاییِ عامدانه» شبکه‌ای پیچیده و در هم تنیده از روابطِ مخرب را تشکیل می‌دهند که در آن، فروپاشیِ اعتماد، نهادینه‌سازیِ خشونت، بحرانِ هویت، انزوایِ بین‌المللی، و تضعیفِ عقلانیت و اخلاق، همگی به طورِ متقابل بر یکدیگر اثر گذاشته و جامعه را به سمتِ ناکارآمدی، تنشِ مستمر، و انزوا سوق می‌دهند. این سازوکار، با پاک کردنِ ردپایِ ریشه‌هایِ خشونت، نه تنها مانع از التیامِ زخم‌هایِ جامعه می‌شود، بلکه از یادگیریِ درس‌هایِ ضروری برایِ جلوگیری از تکرارِ تراژدی‌هایِ آینده نیز جلوگیری می‌کند.

عباد عموزاد ـ اردیبهشت 1405

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *