بازتاب زندگی ما در چهار دهه بعد از انقلاب در ادبیات

بازتاب زندگی ما در چهار دهه بعد از انقلاب در ادبیات(در نگاهی به چند داستان و شعر و چند اثر داستانی درباره تبعید)

نسيم خاكسار

۱

ادبیات، شعر و داستان، از بودن انسان در جهان روایت‌هایی دارد. در این روایتها با زبانی تمثیلی، استعاره‌ای، نمادین، کنایه‌ای و در ساختارهایی چند لایه، شرحی داده می‌شود از چگونه بودن و از چگونه پدیدار شدن هستی اجتماعی و یکه‌ی انسان در موقعیتها و حوادثی تاریخی، اجتماعی، سیاسی و عاطفی که برای او رخ داده است.

در این روایتها معلوم می‌شود این هستی چه شکلهایی پیدا کرده و بر او چه رفته است. این روایتهای شعر و داستان هرکدام شیوه‌های بیانی خود را برای کمک کردن به آشکار شدن و زاده شدن حقیقت یا واقعیت بودن انسان در جهان دارند. بر بنیاد این روایتها واقعیت زمان حال بازآفرینی و آینده‌ نیز پیشگویی می‌شود. از این نظر ادبیات، شعر و داستان، در کنار تاریخ و فلسفه ایستاده و همراه است با آنها در روایت دادن از انسان و زمانه‌اش.

دادن گزارشی مختصر از روایت زندگی ما از انقلاب به بعد و واقعیت‌های برخاسته از دل آن در طی این چهل سال، واقعیت‌هایی چون انقلاب، جنگ ایران و عراق، اختناق‌های بعدی در جامعه، بستن مطبوعات، ممنون کردن فعالیتهای سازمان‌های سیاسی، محدود کردن آزادی و حقوق زنان و در دنباله آن، زندان و تبعید و بازتاب این همه در شعر و داستان، وظیفه‌ای است که این جستار به عهده دارد.

تبعید دوره‌ای است در این سالها، که ما به اجبار دور افتادن از وطن و پرتاب شدن به بیرون از آن، ناچار شدیم به آن فکر کنیم. بارها از خودمان پرسیده‌ایم وطن چیست؟ پاره خاکی است از جهان که دور از ماست و ما یاد و خاطره های فراوان از آن داریم یا بخشی از وجود ماست؟ چیست وطن که در خواب و بیداری رهایمان نمی‌کند. فکر کردن به این پرسش ها و پرسش‌های دیگر بخشی از ادبیات جهانی را شامل می شود. ما در این دوره طولانی در تبعید بعد از سال 57 و پیش از آن، از تاریخ نوشتن داستان میرزا اثر بزرگ علوی در آبان ماه ۱۳۴۷، تا کنون از زاویه‌های گوناگون به این مفهوم و به هویت خودمان در تبعید فکر کرده‌ایم.

از کارهای کارگاه تولید پوستر، دانشکده هنرهای زیبا دانشگاه تهران، سال ۱۳۵۸، مسئول: نیکزاد نجومی

۲

بعد از خواندن چند داستان و شعر، می‌خواستم با استفاده از این بیت از حافظ: من آن شکل صنوبر را ز باغ سینه برکندم/ که هرگل کز غمش بشکفت محنت بار می‌آورد./ (۱) برای این جستار این نام بگذارم: روایتهای داستان و شعر از درختی که به جز محنت و اندوه باری نداشت.

این عنوان جدا از آن که با نمونه‌های داستانی و شعری که مختصری از روایت آنها می‌آورم همصدایی دارد میدان گردش ذهنی و جستجوگری این جستار را نیز نشانه گذاری می‌کند. حافظ، به گمان من، عصاره اندوه و نومیدی وجود خود را از شکستهای سیاسی و اجتماعی مردم ایران برای کسب استقلال و آزادی در طی زمان بعد از حمله اعراب به ایران تا عصر خود، در این بیت ریخته است. او در این بیت شکست را مطلق می‌کند. آن شکل صنوبر یا درخت صنوبر را که ریشه در امید و آرزوهایش داشته از باغ سینه‌اش بر می‌کند و بیرون می‌اندازد چون حاصلی جز اندوه برایش نداشته است. حس شکستی که هفت قرن بعد مهدی اخوان ثالث نیز در شعری بعد از شکست جنبش ملی مصدق در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ آن را تکرار می‌کند.

“افسوس/ باران جرجر بود و ضجه ناودانها بود/ و سقف هایی که فرو می ریخت/ افسوس آن سقف بلند آرزوهای نجیب ما/ و آن باغ بیدار و برومندی که اشجارش/ در هرکناری/ ناگهان می‌شد/ صلیب ما/”(۲)

این دو شعر نزدیک به هفت قرن از هم فاصله دارند. اما هردو شعر با نماد و صورخیالهایی همسان، چون “باغ سینه” در یکی و “باغ بیدار” در دیگری، “شکل صنوبر” در یکی و “اشجار” در یکی دیگر از باغهایی می‌گویند که درختانش در یکی جز محنت بار نمی‌آورد و در دیگری صلیب دار آنها می‌شد.

هردوی اینها روایتگر روایتهای مطلق شکست در تاریخ مبارزاتی میهن ما هستند. با خواندن این نوع شعرها به این فکر می‌رسیم شکست جنبش‌های مردمی در تاریخ ما، تقدیری تاریخی است انگار که مردم ما با همه جان فشانی ها در راه آزادی هنوز نتوانسته‌اند از زندان تقدیری آن رهایی یابند.

۳

برای یافتن تعریفی از چگونگی روایتهای ادبیات ایران، شعر و داستان از زندگی ما، در طی این چهل سال بعد از انقلاب 57 راههای گوناگونی پیش روی ماست. یک: تاریخی، با تقسیم بندی زمانی و دوره بندی تاریخی و حفظ زنجیره زمانی با توجه به مضمون های آن در طی این چند سال که به چه مسائلی پرداخته و چه مسائل و موضوعاتی مورد نظر آن بوده است. دو: جمال شناسی و توجه به پیوندهای ساختاری فرم و محتوا و شیوه های بکارگیری زبان در آنها. سه: جامعه شناختی، به این معنا که زندگی کدام اقشار و طبقه و صنف‌هایی از جامعه در پرتو نگاه ادبیات قرار گرفته است. چهار: معنا شناسانه که کنایه‌ها و زبانهای نمادین و استعاری بکار رفته در داستان‌ها و شعرها را میدان جستار خود می‌کند و دست آخر، چه بسا راههای دیگری که حتما هست، و می‌تواند تحقیق در آنها دریچه‌های دیگری بگشاید به سوی پرسشهایی دیگر و تازه تر.

من در این جستار با حفظ دوره بندی زمانی و توجه به راههای برشمرده دیگر، چند متن داستانی و شعر را برگزیده و به بیان روایت ها و خوانش آنها می‌پردازم.

نخست دو شعر از شاملو به ترتیب زمانی. شعر اول را به تمامی می‌آورم:

صبح

ولرم و
کاهلانه
آبدانه‌های چرکی باران تابستانی
بر برگ‌های بی‌عشوه خطمی
به ساعت پنج
در مزار شهیدان
هنوز
خطیبان حرفه‌ای در خوابند
حفره معلق فریادها
در هوا
خالی ست
و گلگون کفنان
به خستگی
در گور
گرده تعویض می‌کنند
به تردید
آبله‌های باران
بر الواح سرسری
به ساعت پنج صبح(۳)
(دوم اردبیهشت ۵۸)

نام شعر “صبح” است. صبح، طلوع روز است، اعلام پایان شب، تیرگی و ظلمت. اما این صبح، صبحی نیست که شاعر دریچه گشوده به تماشای آن برای نشاط، زیرا در همان دم نخستین تماشای آن به جای دیدن بارانی روح افزا، فرود آمدن “ولرم و کاهلانه”ی آبدانه‌هایی چرکین می‌بیند بر “برگهای بی عشوه خطمی”. گلی که به تعبیر “پاشایی” در تفسیرش بر این شعر”می‌کوشد به هیات گلی جلوه کند اما میسرش نیست؛ در قالب کنایی زمانی که از روی ریا می‌کوشد صبح و بهار را القا کند و توفیق نمی یابد”(۴)

در واقع شاعر دارد به آنچه که می‌گذرد و به انقلابی که رویداده و در راه رسیدن آن گلگون کفنانی بر خاک افتاده‌اند به تردید نگاه می‌کند. او با این تعبیر که گلگون کفنان به خستگی در گور گُرده تعویض می‌کنند، از نا آرامی و نگرانی آنها نیز سخن می‌گوید و خالی بودن وضعیت معلقی که انقلاب با خود پدیدآورده است. انگار این وضعیت معلق دارد به سویی که باران صبح دلکش را به آبدانه هایی چرگین بدل کرده است می‌چرخد.

شعر دوم ” در این بن بست” در فاصله دو ماه پس از این شعر سروده شده است. بند اول این شعر چنین است:

دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دلت را می بویند
روزگار غریبی است، نازنین
و عشق را
کنار تیرک راهبند
تازیانه می‌زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

شاعر در این شعر، دیگر از دوره تردید و موقعیت معلق فریادها در هوا عبور کرده و به دوره‌ای رسیده که با قاطعیت می‌گوید، قصابان، که کنایه ای است برای آدمکشان حکومت برخاسته از انقلاب، بر هر گذر ایستاده‌اند یا به خانه ها حمله می‌کنند برای کشتن عشق، چراغ و جراحی کردن تبسم از لبها، پس باید عشق را و خدا را و چراغ را در خانه پنهان کرد و به تلویح ،برای حرکتی دیگر. ضربه نهایی بر گُرده انقلاب فرود آمده و شاعر خبر مبارزه‌ای از نو را از حنجره شعر فریاد می‌زند و به صورتهای دیگر در شعرهای دیگرش.

دوم: داستان فتح نامه مغان از هوشنگ گلشیری. تالیف آذر ماه ۱۳۵۹

فتحنامه مغان روایت یک “ما”ی جمعی است از انقلاب. روایتی از آغاز حرکتهای اعتراضی مردم، از ماههای پیش از بهمن ماه ۵۷ و فتح پایگاههای حکومت شاه تا برقراری آغازین حکومت جمهوری اسلامی. حکومتی که نشان می‌دهد از همان آغاز، آزادی زنان و اندیشه و بیان و اجتماعات مردمی را برنمی‌تابد و با دمکراسی و فرهنگ مدرنیته بیگانه است. روایت فتحنامه مغان از زبان یک مای جمعی و با این جمله آغاز می‌شود، “بالاخره، ماهم شروع کردیم” و این “ما” گزارشی می‌دهد از کارهای خودشان که درهای شیشه‌ای سینماها را قبلاٌ شکسته بودند، بانکها را هنوز نتوانسته‌اند، چون همیشه یکی دو پاسبان جلو هرکدام به نگهبانی ایستاده است و مانده است میخانه‌ها و مجسمه وسط میدان شاه و در ادامه می‌گوید برای حمله بردن به میخانه‌ها دچار تردید بودند زیرا”اغلب میخانه چی‌ها آشنا بودند و سلام و علیک داشتیم تازه از خود مردم بودند” و همین مای جمعی در ادامه گزارش خود از میخانه‌ها به یک “من” فردی میان خودشان می‌رسد. و آن آقا برات است. این آقا برات برخلاف آن مای جمعی یک شناسنامه مشخص و روشن دارد. در جوانی در حزب توده فعالیت داشته، زندان افتاده، برانداختن مجسمه شاه را پیش از کودتای ۲۸ مرداد ما ۱۳۳۲ و نصب آن را سرجای پیشین‌اش بعد از آن دیده است. یک زمان کارمند اداره‌ای بوده و بعد اخراج شده توسط ساواک. برای مدتی کتابفروشی باز کرده، نتوانسته ادامه بدهد از آزار و اذیت ساواک، دست آخر رفته میخانه چی شده تا میخانه‌اش پاتوقی باشد برای جوانان و دانشجویان، همکاران و هم حزبی‌های سابقش. به همت و بیباکی همین آقا برات است که آن مای جمعی جرات می‌کند و می‌رود سراغ مجسمه میدان‌شاه. و اسب و سوار را از بالای پایه‌اش با سیم بگسل به زیر می‌کشند. برات که بالای ستون رفته بود تا سیم بگسل را بیاندازد گردن اسب و سوار، تیر می‌خورد به بازویش و زخمی می‌شود اما آن “ما” خوشحال است. برات هم خوشحال است که کاری کارستان کرده. جمع بالاخره به پیروزی رسیده و اسب و سوار سقوط کرده‌اند. و این، یعنی پیروزی انقلاب. یک پیروزی تام و تمام. اما این شادی دوام نمی‌آورد و حکومت تازه مستقر شده می‌رود که اسباب در بند کشیدن مردم رها را از نو فراهم کند. هرکس مخالف نظرات آقا باشد ضد انقلاب نامیده می‌شود. کم کم بین این مای جمعی اختلاف و نزاع می‌افتد، “ما هم می‌رفتیم، و می‌گفتیم مرگ بر آمریکا. حسن آقا بزاز می‌گفت: “امپریالیزم که شاخ و دم ندارد، همین چیزهاست، همین قر و فرهاست. سینما هم نباشد، نباشد. من که شهید ندادم تا باز همان فیلم‌ها را بیاورند. من موسیقی می‌خواهم چه کنم.”(۵)

روزی این مای جمعی به خود می‌آید که می‌بیند به میخانه‌ی قهرمان شان آقا برات که دیگر آشکارا مشروبی هم نداشته و فقط پاچه و حلیم بادمجان و از همین‌ها توی بساطش بوده، حمله شده و میخانه‌اش درب و داغان و خودش را هم به جرم دائر کردن مکانی برای فساد و مشروب فروشی محکوم به شلاق خوردن کرده‌اند در ملاِعام. با همه بهت زدگی می‌روند به تماشای شلاق خوردن او و حتی بچه‌هایشان را هم سر دست بلند می‌کنند برای خوب تماشا کردن. و این یعنی گذاشتن نقطه پایان برای آرزوها و امیدهایی که قرار بود با آمدن انقلاب به ثمر برسد. در برگ‌های آخر گزارشی می‌آید از زبان همین مای جمعی که دیگر آقا براتی هم در میانشان نیست، فقط خبر و شایعه‌ی بطری‌های مشروب غارت شده اوست که ریخته شده در گودالی کم عمق در صحرایی در همان نزدیکیها. خبر از زبان یک تراکتورچی پخش شده که قرار بوده به دستور پاسدارهای اسلام بطریها را در جایی دور ببرد و زیر خاک کند. با پخش این خبر همه راه می‌افتند در ظلمت شب که بطری‌ها را از زیر خاک دربیاورند و بنوشند از آن ام الخبائث اجدادی، و بعد یک بیک زانو بزنند به انتظار تا نوبتشان برسد برای تازیانه خوردن. استعاره‌ای برای بیان شکست مطلق و همان تقدیری که در شعر حافظ در آغاز این بحث از آن سخن رفت. گلشیری با این پاراگراف داستان را تمام می‌کند.” یکی مان را دراز کردند. دوتایی پاهایش را گرفتند و دو تا دو دستش را. پارچه ای سیاه روی سرش انداختند، دامن پارچه را جمع کردند و در دهانش چپاندند، و زدند. صدائی نمی‌آمد، از هیچ کس. بعد دیگر آنها هم نشستند بر خاک، حلقه زده به گرد ما بر مرز روشنائی چراغهای ما، چپیه بر سر و صورت بسته. فقط چشمهاشان را می‌دیدیم. و ما، همه ما، پشت به ستاره‌های قدیمی، هنوز قدیمی، تا دو چپیه به سر دوپایمان را بگیرند پا دراز کردیم، و دراز به دراز، فروتن و خاکی، دراز کشیدیم و تا نوبتمان، نوبت حد اسلامی‌مان برسد، گلوی بطری به دهان گرفتیم و آخرین قطره‌های آن تلخ وش ام الخبائثی را به لب مکیدیم و بعد مست سر و صورت بر خاک گذاشتیم، بر خاک سرد و شبنم نشسته اجدادی، و منتظر ماندیم.”(۶)

در فتحنامه مغان، گذشته حضور دارد. ما همان درگیری را با حکام سلطه‌گر مذهبی داریم که مردم در دوره حافظ داشتند با شیخ و شحنه و محتسب و امیر مبارزالدین. نام داستان استعاره‌ای است برای حکومت ملایان. اگر داستان در بیان ریشه دار بودن استبداد و جهل و ریای مذهب در تاریخ ما و فرهنگ جامعه ما موفق است در سویه دیگر تکرار همان روایت شکست مطلق است در نگاه حافظ و اخوان و با همان سویه‌ی تقدیری و تسلیم شدن به آن. و این نگاه فاصله دارد با نگاه شعر شاملو در بن بست که از این دایره تقدیری بیرون می‌زند.

وقتی شاملو در نگهداری کردن از عشق و چراغ و لبخند در فضای بن بست کج و پیچ سرما، دریچه‌ای باز می‌گذارد به سوی امید و رهایی که در شعرهای بعدی‌اش گاه به کنایه و گاه آشکارا فریادشان می‌زند، فتحنامه مغان با زانو زدن ما و انتظار کشیدن نوبت مان برای تازیانه خوردن روایت را تمام می‌کند.

از این دوره زمانی، سه داستان دیگر نام می‌برم: مرگ در کاسه سر، جواد مجابی. روایتی از برخاستن گردبادی از هزاران هزار حشره زرد رنگ با بالهای سبز از دم امامزاده‌ای در روستائی که همه چیز را می‌‌کند و با خود می‌برد. به نقل از داستان: ” مردم از آن ده که هیچ یادگاری از گذشته‌اش با آن نمانده بود کوچ کردند. ده اکنون گودالی سراسری است که در آن مرگ آرمیده است.”۰۷)

داستان دوم: قابله سرزمین من. رضا براهنی. (سال انتشار مهر ماه ۵۸) در این داستان قابله‌ای را با چشم بسته برای زایمان زائویی می‌برند. در آن جا متوجه می شود زائو یک مرد لندهور است، کنایه‌ای از زاده شدن انقلاب از زهدان تاریخ مذکر یا تاریخ مردسالاری ما.

داستان سوم، بزرگ بانوی من روح من، گلی ترقی. (تالیف. تابستان ۵۸،). دو سطری که از این داستان می‌آورم گویای حرفهای بسیاری است از آن روزها. “زنم ناگهان خدا را کشف کرده و هیجان زده است. شبها با عجله فقه می‌خواند و روزها دوان دوان به کلاس ارشاد خانمها و تعلیمات دینی می‌رود”(۸) و ” دلم شور پسرم را می‌زند. زنم گریه می‌کند و معتقد است که پسرمان را منحرف کرده‌اند. سر نماز دعاش می‌کند و از خدا می‌خواهد که ماده بمیرد. امپریالیزم نابود شود و ما همه خوشبخت شویم.”(۹)

۴

جنگ و بازتاب آن در ادبیات داستانی

هرجا جنگ رخ دهد، مصیبت و ویرانی با خود می‌آورد. رمان ها و داستانهای کوتاه فراوانی در جهان درباره جنگ و ویرانی‌های آن نوشته شده است. وداع با اسلحه از همینگوی و کهن ترین داستان جهان از رومان گاری دو نمونه از این آثارند. در ایران نیز جنگ و مصیبت‌هایش موقعیتی پیش آورد که نویسندگان ما بر بنیاد تجربه مستقیمی که از جنگ بین ایران و عراق داشتند آثاری بلند یا کوتاه خلق کنند. برای نمونه:

زمستان ۶۲ ، رمان، از اسماعیل فصیح.

رمان “زمستان ۶۲ ” با سفر جلال آریان استاد بازنشسته دانشکده نفت آبادان و دکتر منصور فرجام از تهران به اهواز آغاز می‌شود. آنها که در تهران در اتاق کار یکی از دوستان‌شان به طور تصادفی با هم آشنا می‌شوند، تصمیم می‌گیرند در این سفر طولانی باهم هم‌سفر شوند. جلال آریان به اهواز سفر می‌کند تا ادریس پسر به جنگ رفته مستخدمش مطرود را که به علت جنگ از آبادان بیرون زده پیدا کند. دکتر منصور فرجام هم که به قصد کمک به نیروهای بسیجی در حال جنگ، از آمریکا به ایران آمده، به اهواز می‌رود تا یک مرکز آموزش کامپیوتری برای نیروهای جوان مستضعف خوزستان و بچه های جنگ‌زده در آن جا راه بیاندازد. در دگرگونگی‌هایی که در کار و زندگی آن‌ها در منطقه جنگ زده اهواز رخ می‌دهد ماجراهای رمان ساخته می‌شود. ایثار و فدا کردن خود و ریا کاری عده‌ای که در این هنگامه قدرت گرفته‌اند، کانون ماجراها و درگیریهای آدمهای اصلی این رمان است. دکتر منصور فرجام در آن محیط بلازده که مرگ از آسمانش می بارد، خسته و دلزده از دزدی ودغل کاریهای آدمهایی که سر نخ امور را در دست دارند، روانه جبهه می‌شود و در آن جا با دادن پاسپورت و همه مدارکش به سربازی به نام فرشاد کیان زاده که عاشق دختری است، در خط اول جبهه کشته می‌شود، تا فرشاد بتواند با پاسپورت و مدارک او به خارج برود و به نامزدش بپیوندد. جلال آریان، استاد سابق دانشگاه هم که به نقل از خودش در این سفر به اهواز در “رشته جنازه کشی کارشناس” شده است برای نجات زنی به نام مریم که ابوغالب مدام در پی آزار آنهاست با او ازدواج مصلحتی می‌کند تا مریم بتواند همراه دخترش از آن محیط فلاکت زده بیرون بروند. گفتگوی یکی از دوستان جلال آریان با او در این باره، هم گویای وضعیتی است که مریم در آن اسیر شده و هم فضای نکبت زده شهری را بیان می کند که اسیر جنگ و چپاول و زورگویی مشتی سود جو شده است:”یه چیزهایی هست که عیان نیست. ولی زجرش می‌ده. همون دست یا دستهای پدرسوخته‌ای که شوهرش را کشتند، همون دست یا دستهایی که ممنوع الخروجش کرده‌ن، همون ها هم حالا می‌خوان آنقدر زجرش بدن تا مجبور بشه خودش رو روی دست و پای ابو غالب بندازه.”(۱۰)

چند نمونه دیگر از بسیار آثاری که در این زمینه خلق شده اند، عبارتند از: دو رمان: زمین سوخته، از احمد محمود. عقرب روی پله‌های راه آهن اندیمشک، از مرتضاییان آبکنار و سه داستان کوتاه : حفره، از قاضی ربیحاوی. دو رهگذر، از رضا دریایی. قنات، از نسیم خاکسار.

۵

دوره اختناق و زندان و اعدامها

این دوره که از سال ۶۰ شروع می‌شود، دوره‌ی ادامه حوادث جنگ است و دوره‌ی کشتارهای رژیم از مبارزان سیاسی و توابسازی و مهاجرت و به تبعید رفتن است. از این دوره دو داستان نام می برم که یک سال و هفت ماه با هم فاصله تالیف دارند. مرایی کافر است از نسیم خاکسار، سال تالیف فرودینماه ۱۳۶۵ و شاه سیاه پوشان، از گلشیری، دی و بهمن ۱۳۶۶.

روایت هر دو داستان درباره زندانهای سیاسی است. “مرایی کافر است”، روایت پدیداری بخشی از وجود مردم مبارز ما در زندان به صورت تواب است. تواب واژه‌ای است بیرون آمده از دل مذهب و برای متفاوت کردن بعضی از بعضی. در ردیف نشانه‌گذاریهایی چون کافر، مسلمان، منافق و مرتد و غیره. داستان روایت یک دوره از انقلاب است، روایت حضور و فعالیت بیشترینه‌ای از جوانان زیر بیست سال در سازمان‌های سیاسی و روایت از مذهبی است که حکم الله را در زندان‌هایش اجرا می‌کند. خدا در این داستان به هیئت شکنجه‌گری ظاهر می‌شود تازیانه در دست که از قربانی‌اش می‌خواهد تسلیم شود و بنویسد و بگوید هر آنچه را حکومت الله فرمان می‌دهد. این خدا، دیگر خدای موسی نیست که از میان بوته‌ای با او سخن می‌گوید، و جبرئیل‌اش، همان جبرئیلی نیست که مولوی یکی از آنها را در خدمت خود دارد،”من نهانی ز جبرئیل امین/ جبرئیل دگر امین دارم”(۱۱)، حاج آقا لاجوردی صورت واقعی و ظاهر شده این الله جابر و جبرئیل او در زندان است. تکه‌ای از این داستان می‌آورم: “روز چهارم پنجم ديگر جاي سالمي توي بدنم نبود. دست به هرجاي تنم مي‌زدم چنان نيشتري از درد در جانم مي‌خليد كه تصور باز شلاق خوردن را نمي‌توانستم بكنم. دوتا حفره گنده از خون و استخوان در كف پام درست شده بود كه نگاه كردن به آنها مرا درهم مي‌پيچاند. وقتي پاسدارها كشان‌كشان مرا از سلولم بيرون مي‌كشيدند تا به اتاق حاج آقا ببرند، نگاهم بدجوري ترحم آميز شده بود. خودم اين را احساس مي‌كردم. روي تخت كه درازم كردند سعي كردم به زخم‌هاي پايم فكر نكنم. اما نشد. اولين ضربه كه فرود آمد درد تا مغز استخوانم تير كشيد. تحملش سخت بود. بانگ‌هايي از حنجره‌ام بيرون مي‌آمد كه توامان آه و فرياد و ناله بود. حاج آقا آرام ايستاده بود و هيچ حرف نمي‌زد. وقتي دست از سرم برداشتند پاهايم به همه چيز شبيه بود جز پا. ديدن آن رشته‌هاي آويزان خون و گوشت دلم را ريش ريش مي‌كرد. آن لحظه كه حاج آقا دستش را بلند كرد و گفت كافي است، انگار دنيائي را به من بخشيده بودند. دلم مي‌خواست هرچه زودتر مرا بيندازند توي سلول تا با زخم‌هايم تنها بمانم. اما حاج آقا كمي بالاي سرم ايستاد و بعد از آن كه نگاهي به چشمان ترحم آميزم كرد به پاسدارها گفت دوباره شروع كنند. همين لحظه بود كه فرياد زدم:«حاج آقا ببخش! هرچي بگي به چشم.»

حاج آقا گفت:‌ «بگو،‌ توبه!»
گفتم:‌«توبه. توبه حاج آقا.»

حاج آقا از سر دلسوزي نگاهي به زخم‌هاي تنم كرد و در حالي كه سرش را تكان مي‌داد به پاسدارها گفت:‌ «بازش كنين.»(۱۲)

هوشنگ گلشیری در “شاه سیاه‌پوشان”با استفاده از یکی از داستانهای منظوم نظامی گنجوی، روایتی دیگر از زندانهای همین دوره می‌دهد. نویسنده‌ای پایش به زندان کشیده می‌شود، کوتاه مدت، و در آن جا چیزهایی می‌بیند از جمله توابی به نام سرمد که شبها او را می‌برند تیر خلاص به زندانی‌های سیاسی‌های محکوم به اعدام بزند. وقتی به خانه برمی‌گردد شبیه به شاه سیاه پوشان در منظومه نظامی گنجوی لباس سیاه تنش می‌کند. در ظاهر با تمهیدی داستانی که به مجلس ترحیم دوستی می‌رود اما خود می‌داند “‌با این پیراهن سیاه، چند سال، چند قرن بر او گذشته بود که موهاش همه دانه دانه سفید شده بود؟”(۱۳)

در داستان گلشیری روایتی هم داده می‌شود از جوانهای کشته شده در جنگ که در هر کوچه و خیابان برایشان حجله برپا کرده‌اند، از بیداد سانسور کتاب و چاپ نشدن آثار نویسندگان و شاعران در داخل و فرستادن مطلب به خارج برای انتشار و از عزا و سیاهپوشی یک ملت که باید خودتان وقت بگذارید و بخوانید.

۶

دوره تبعید

این دوره که از همان سال اول بعد از انقلاب آغاز می‌شود، در دهه شصت اوج می‌گیرد. سعید سلطانپور ، شاعر و کارگردان تئاتر و از اعضای هیئت دبیران کانون نویسندگان ایران در تیر ماه سال شصت تیرباران می شود. کانون نویسندگان ایران دیگر در ایران جایی برای فعالیت ندارد. بسیاری از نویسندگان و شاعران به اجبار وطن را ترک می‌کنند. هویت تبعیدی و هستی آنها در تبعید، برای شاعران و نویسندگان تبعیدی و گریخته از وطن موضوعی برای بررسی و پرسش می‌شود. ساعدی که در سال ۱۳۶۱ به تبعید آمده است در پاریس گاهنامه الفبا را منتشر می‌کند. ساعدی در یکی از همان شماره‌‌های نخستین الفبا با نوشتن مقاله‌ای به نام “دگردیسی و رهایی آواره‌ها” برای یافتن این هویت تازه ما در تبعید، بین مهاجر و آواره یا تبعیدی تفاوت می‌گذارد: ” آواره درست است که هجران و درد دوری از وطن را هم چون مهاجران دارند، ولی خود به انتخاب خویش جای خویش برنگزیده است. “و در دنباله می‌نویسد” آواره قدرت انتخاب ندارد. او به اجبار به گوشه‌ای پناه برده که پناهش داده اند.” و از دگرگونگی او می‌نویسد که ” آواره مدتها به هویت گذشته خویش به هویت جسمی و روحی خویش آویزان است و این آویختگی یکی از حالات تدافعی در مقابل مرگ محتوم در برزخ است.” و در نهایت کار و تلاش و مبارزه برای تغییر شرایطی که موجب این آوارگی برای او شده است جزیی مهم از وجود او می‌داند “آواره‌ها تلی از اجساد عزیزان پشت سر خویش گذاشته اند. زندگی خوش بر آنان حرام باد. عالم برزخ را آواره ها نابود خواهند کرد. مباد و مبادا که آواره‌ها آرام نشینند و تن به مرگ تدریجی بسپارند.”(۱۴)

مرگ تدریجی برای تبعیدی یا آواره، و سوز و گداز از دوری وطن و احساس گناه، در ادبیات یک نسل پیش از ما کفه سنگینی داشت. داستان “میرزا” از بزرگ علوی، ماجرای زندگی غمبار میرزا، تبعیدی یا آواره‌ای سیاسی است که سالها بیرون از وطن زندگی می‌کند. در این داستان که در سال ۱۳۴۷ نوشته است، به نقل از میرزا در گفتگو با دوستش می‌آید: “من مدتی است مرده‌ام. عشق من آن روزی مرد که آن خبر را در روزنامه با موافقت من، بله با موافقت کامل من، منتشر کردند.من عشق خود را به زن و فرزند کشتم. شما که دلیری کردید و پا روی سنن کهنه گذاشتید و طاهره را به زنی گرفتید و مهری را مانند فرزندان‌تان بزرگ کردید، شما پدر واقعی او هستید، نه من ترسو و بی عرضه. وقتی طاهره به ملاقات من نیامد، یقین کردم که حادثه‌ای رخ داده است….. اگر من از جانم نمی‌ترسیدم و روز بعد یا وقتی خبر قتل سه نفر را ، مدت‌ها پیش از آن که در روزنامه ها منتشر شود، شنیدیم به خانه‌اش می‌رفتم و با او چند کلمه رد و بدل می‌کردم تا حقیقت را دریابم، بله آن وقت، آن وقت، خیلی چیزها صورت دیگری به خود می گرفت. شاید همان روزها مرا می‌کشتند. من می مُردم. اما عوضش یک عمر مردار نمی‌شدم. بگویید که مرده است.”(۱۵)

نسیم خاکسار چند دهه بعد، در بهمن ماه ۱۳۶۶، در مقدمه‌ای با عنوان ” از نفی تا باور” که بر مجموعه داستان بقال خرزویل نوشته است، با بررسی شرایط تازه تبعید و با توجه به همین برداشت‌ها از هویت تبعیدی در گذشته می‌نویسد:”آنقدر از این‌ها گفته بودیم و نوشته بودیم که نه تنها این سخن‌ها باور خودمان شده بود بل باور آنهایی هم شده بود که در بیرون از میهن بودند. و بعد دیدیم که ما، خودمان، فوج فوج به کسانی پیوستیم که سالها تحقیرشان کرده بودیم. شاید این هم از آن نوع طنز و نیشخندهای تاریخ است که گاه به گاه رخ می‌دهد.”. او سعی می‌کند این باورهای پیشین درباره هویت تبعیدی را که در ذهن و زبان ما جای گرفته بود به پرسش بگیرد. نسیم خاکسار در پایان همین مقدمه می‌نویسد:” واقعیت این است که بین تبعیدیان دارد غولی پا می‌گیرد. غولی که درست چشم به آینده دارد. غولی که با قهر پنجه بر خاک می‌کشد تا سهم خود را از فردای جهان طلب کند و یا سهمی در ساختن جهان آینده داشته باشد. انسانی که می‌داند بار سخت و سنگینی بر دوشش است و شکیبا و پُر کار در کارگه خلوتش به ساختن و پرداختن خود و جهان نو سرگرم است.”(۱۷)

در ادبیات این دوره از تبعید، تبعید دیگر نه برزخ و تابوت ما، بل موقعیتی می‌شود که می‌توان از فاصله به وطن نگاه کرد و از زبان رسمی که سانسور سنت و مذهب و استبداد در وطن بر آن سایه و سلطه دارد، دور شد و با زبانی شفاف به کند و کاو لایه‌های پنهان زندگیمان و به موضوعاتی چون زندان، فرار از مرز و چگونه بودن یا نبودن ما در بیرون از ایران پرداخت. در این دوره در عرصه رمان، نمایشنامه و داستان کوتاه و خاطرات فرار و زندان کارهای قابل بحث و فراوانی خلق شده است. نام این چند اثر که این جا می‌آید تعدادی از این آثارند که در پرتو همین نوع نگاه نو به تبعید نوشته شده‌اند. میهن شیشه‌ای(رمان)، فهمیه فرسایی. باز نویسی روایت شفق(رمان) اکبر سردوزامی. همنوایی ارکستر چوب ها(رمان)، رضا قاسمی. قوی‌تر از شب( نمایشنامه)، محسن یلفانی. بادنماها و شلاقها( رمان)، نسیم خاکسار. پایان یک عمر( رمان)، داریوش کارگر. گُسل (رمان)، ساسان قهرمان. خاطرات زندان. شهرنوش پارسی پور . دنیای ما و شاه هلند( مجموعه داستان)، سردار صالحی. و این چند داستان کوتاه: مرغ عشق، عدنان غریفی. دیوار، کوشیار پارسی.

۷

انقلاب و بازخوانی روایت آن در رمان.

برای این بخش به ترتیب زمانی، روایت سه رمان می‌آورم که دوتای آن در تبعید نوشته شده است. سوره الغراب، محمود مسعودی سال اول انتشار۱۹۸۸ ( ۱۳۶۷)، پاریس. خسرو خوبان از رضا دانشور سال ۱۹۹۴(بهار ۱۳۷۳) سوئد. خانه ادریسی‌ها از غزاله علیزاده. تهران. (سال انتشار ۱۳۷۱و ۱۳۷۲) در هر سه رمان چگونه و چرائی انقلاب و شکست آرمانهای آن در زبانی داستانی، بازآفرینی شده است.

سوره الغراب از، محمود مسعودی، چند روایت تمثیلی است در قالب یک روایت کلی. آدمهای جامعه یکی یکی به کلاغ تبدیل شده‌اند یا یک کلاغ بر شانه دارند. کلاغ که به نقل یکی‌شان از کتاب” می‌گفتند بدشگون و منقار لقی. و جز نارو زنی و پشت هم اندازی و دروغگویی کار دیگری بلد نیستم”(۱۸)

این آدمهای کلاغ شده متاثر از داستان تمثیلی سفر پرندگان از فریدالدین عطار در منطق الطیر، سفری در پیش می‌گیرند برای بیرون آمدن از خودشان و تبدیل شدن به سیمرغ . نویسنده در این رمان با استفاده از استعاره آبگینه در رمانش تک تک آنها را در برابر آینه می‌گذارد. کلاغها شکست نهایی سفر خود را در آینه می‌بینند. در این سفر که به شکست منتهی شده از گذشته و حال یک ملت روایتی تمثیلی داده می‌شود. سوره‌الغراب داستانی است کاملاٍ بومی و اقلیمی و از نظر بکار گیری عناصر داستانی در خانواده داستانهای صادق هدایت و بهرام صادقی و ساعدی قرار می‌گیرد.

این هم یک تکه از این رمان: “خوشم آمد ریختند به جان شهر و همه جاش را سیاه کردند. شهر خوب است مثل حجرالاسود سیاه باشد. این طوری گرمای تابستان را هم توی خودش ذخیره می کند، بعد، می‌شود زمستان ازش بهره برداری کرد. نمی‌دانم چرا حجرالاسود را نمی‌آورند بگذارند توی میدان بزرگ ما. ثواب دارد. چون که با آوردنش یک اسمی هم برای میدان بزرگ پیدا می‌شود. برای همین ها بود که وقتی آن دور دورها یک پرچم سرخ عین خون کلاغ از توی جمعیت فوران زد، همه از رنگش خوشمان آمد و از زور خوشحالی آنقدر ذوق کردیم که بنا کردیم به شعار دادن. قرار نبود کسی شعار بدهد. ولی همه یکهو آنقدر خوشحال شدند که دادند:

یا مرگ یا آزادی. یا مرگ یا آزادی.”(۱۹)

خسرو خوبان از رضا دانشور، نیز رمانی است تمثیلی و شالوده آن بر ریشه‌دار بودن اعتقاد به ظهور، امید به منجی یا باور امام زمانی در فرهنگ دینی ما ایرانیان استوار است. رضا دانشور با استفاده از اسطوره‌های ایرانی، روایتی دیگر از وضعیت امروز ما در این رمان می‌دهد؛ روایت ملتی که هربار برای نجات خود و به امید رهائی از دست قدر قدرتی، سلطانی،حاکمی مستبد، خسرو خوبانی برمی‌گزیند و به رهبری و راهنمائی او قیام می‌کند، اما هرگز به آزادی دست نمی‌یابد. در کتاب می‌آید:

“مامور ساواک در نخستین گزارش خود توجه “رئیس را به نکات بدیع و جالب و تیپیک” فعالیت دشمنان دولت جلب کرده و شرح داده بود…..اهالی این ده، رسماٌ در انتظار حکومت امام زمان روزشماری می‌کنند و هر جمعه دو اسب، هر محله اسبی جداگانه برای استقبال از ورود احتمالی ایشان با گروهی مستقبل بر سر راه می‌فرستند.”(۲۰)
تاریخ این دهکده نیز به دوره‌ی اسطوره‌ای فریدون برمی‌گردد؛ زیرا ضحاک را در غارهای مجاور آن حبس کرده بودند. اسکندر هم از آن مکان گذشته بود. و جنگاوران آن در هر دوره بنا به موقعیت هوادار گروهی می‌شدند و لباس رزم می‌پوشیدند.

“آخرین نشانه‌های جنگاوری اعقاب آن پاسبانان غار که حراست از ضحاک را به عهده داشتند، زمانی است که یزید ملعون سر حضرت حسین علیه السلام را می‌برد و همگی جوانان دژ، لباس رزم می‌پوشند و به کربلا می‌روند و مختار ثقفی را در قیام انتقامی‌اش مدد می‌کنند.”(۲۱)

رمان دو جلدی”خانه ادریسها” رمانی است حجیم از حوادث یک انقلاب که در عشق آباد، ترکمنستان می‌گذرد. رمان برای فرار از سانسور تمهیدی داستانی دارد در جابجایی مکان برای نشان دادن چهره‌ای از انقلاب ایران. از رمان‌های دیگری که چگونگی رخ دادن انقلاب ایران را در ساختار خود بازتاب داده‌اند می‌توان به این دو نمونه نیز اشاره کرد: در حضر(رمان) مهشید امیر شاهی. خانه مسجد( رمان)، به زبان هلندی، قادر عبداله.

بخش آخر

حضور چشمگیر زنان نویسنده در ادبیات داستانی ایران

در بررسی از ادبیات این سالها، باید از حضور چشمگیر نویسندگان زن در ادبیات ایران در شعر و داستان نیز نام برد و کارهای درخشانی که کرده‌اند. برای نمونه: انگار گفته بودی لیلی، از سپیده شاملو، سال انتشار ۱۳۷۹، چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم از زویا پیرزاد، ۱۳۸۰، ماهی ها در شب می‌خوابند. سودابه اشرفی. سال انتشار ۱۳۸۳.

چراغ‌ها من خاموش می‌کنم از زویا پیرزاد، روایت زنی است ارمنی به نام کلاریس که وجودش را در خدمت و رسیدگی به امور همسر و سه فرزندش، یک پسر و دو دختر دوقلو، گذاشته است. سخت احساس تنهایی می‌کند، اما فکر کردن به خانواده و عشقی که به آنها دارد برایش مهم تر زندگی درونی خودش است. این تناقض وجودی او در حرف زدن های مدام او با خود و تقسیم این حرف ها به صدای این ور و آن ور مغزش به خوبی در رمان نشان داده می‌شود: ” چراغ را خاموش کردم و از اتاق بیرون آمدم. توی راهرو گلدوزی روی میز تلفن را صاف کردم. حتماٌ تا یکی دو سال دیگر دوقلوها هم از وظیفه قصه گویی هر شب معافم می‌کردند. مثل آرمن که خیلی سال بود توقع فصه‌ نداشت. فکر کردم وقت می‌کنم به کارهایی که دوست دارم برسم. ور ایرادگیر ذهنم پرسید: “چه کارهایی؟”
در اتاق نشیمن را باز کردن و جواب دادم”نمی‌دانم” و دلم گرفت.”(۲۲)

در بررسی کلی این آثار تنها می‌توان گفت حضور چشمگیر زنان نویسنده با توجه به شماره قابل توجه آثارشان در این سالها، نشان از بیداری زنان ما در جامعه دارد، آن هم وقتی حکومت مردسالار برخاسته از این انقلاب با تمام قوا سعی کرده است آنها را خانه نشین کرده و از حضور مستقل آنها در اجتماع جلوگیری کند.

نوامبر ۲۰۲۰
به نقل از «کتاب هم‌اندیشی چپ، ویژه‌ی انقلاب ۵۷»


۱- دیوان حافظ. تصحیح و توضیح پرویز ناتل خانلری. انتشارات خوارزمی.. چاپ سوم ۱۳۶۲. غزل ۱۴۲، ص ۳۰۰
۲- مهدی اخوان ثالث. آنگاه پس از تندر. از این اوستا( مجموعه شعر). انتشارات مروارید. سال انتشار ۱۳۴۴
۳- صبح. احمد شاملو. کتاب جمعه (۱). سال اول. تهران. انتشارات مازیار. پنجشنبه 4 مرداد ۱۳۵۸. ص ۷۲
۴- آبدانه‌های چرکی باران تابستانی. ع. پاشایی. کتاب جمه. سال اول. تهران. انتشارات مازیار. پنجشنبه ۴ مرداد ۱۳۵۸. ص ۷۵
۵- فتحنامه مغان. هوشنگ گلشیری. نیمه تاریک ماه ( داستانهای کوتاه). تهران. انتشارات نیلوفر. چاپ اول. سال ۱۳۸۰. ص ۳۲۱
۶- همان. ص ۳۳۵
۷- مرگ در کاسه سحر. جواد مجابی. کتاب جمعه (۱). سال اول. تهران. انتشارات مازیار. پنجشنبه ۴ مرداد ۱۳۵۸. ص ۱۹
۸- بزرگ بانوی روح من. گلی ترقی. کتاب جمعه(۵). سال اول. تهران. انتشارات ملزیار. هشتم شهریور ماه ۱۳۵۸ص ۳۹
۹- همان. ص ۴۹
۱۰- زمستان ۶۲. اسماعیل فصیح. نشر پیکان. تهران. سال ۱۳۸۲. چاپ سوم. ص ۱۹۱
۱۱- کلیات دیوان شمس تبریزی. مولوی. انتشارات امیرکبیر. چاپ هفتم. ۱۳۵۸. غرل شماره ۱۷۵۵. ص ۶۶۱
۱۲- مرایی کافر است. نسیم خاکسار. از مجموعه داستانی به همین نام. انتشارات خاوران. پاریس. آبان ماه ۱۳۶۸. ص ۶۴ و ۶۵
۱۳- شاه سیاه پوشان. هوشنگ گلشیری. انتشارات باران . سوئد. ۱۳۸۰. ص ۷۹
۱۴- دگردیسی و رهایی آواره ها. غلامحسین ساعدی. الفبا. دوره جدید. جلد دوم. بهار ۱۳۶۲. پاریس. صفحه ۵-۱
۱۵- میرزا. یزرگ علوی. داستان‌های کوتاه فارسی. موسسه انتشارات نگاه. تهران. ۱۳۸۳ ص ۵۰
۱۶- از نفی تا باور. نسیم خاکسار. بقال خرزویل. مجموعه داستان. چاپ دوم. انتشارات اچ اند اس مدیا. لندن. ۱۳۹۱. ص ۲
۱۷- از نفی تا باور. نسیم خاکسار. بقال خرزویل. مجموعه داستان. چاپ دوم. انتشارات اچ اند اس مدیا. لندن. ۱۳۹۱. ص ۱۱
۱۸- سوره الغراب. محمود مسعودی. نشر باران.سوئد. چاپ دوم. ۱۹۹۶. ص ۲۳
۱۹- سوره الغراب. محمود مسعودی. نشر باران.سوئد. چاپ دوم. ۱۹۹۶. ص ۱۲۵
۲۰- خسرو خوبان. رضا دانشور. انتشارات افسانه. سوئد. چاپ اول. بهار ۱۳۷۳( ۱۹۹۴). ص ۹
۲۱- خسرو خوبان. رضا دانشور. انتشارات افسانه. سوئد. چاپ اول. بهار ۱۳۷۳( ۱۹۹۴) ص ۱۲
۲۲- چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم. زویا پیرزاد. نشرمرکز. تهران. چاپ هفتم. ۱۳۸۱. ص ۱۹

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *