کودتای ترکيه و تحولات در مناسبات منطقه ای قدرت

 

با ارزيابی وقايع چند ساله اخير شايد بتوان يک روند عمومی ، برای تحولات خاورميانه را تعيين کرد. فکر می کنم چرخش سياست ترکيه، چرخش سياست غرب نسبت به حکومت سوريه و بالاخره چرخش سياست (بخشی) شيخ نشينها و ترکيه نسبت به داعش همگی در يک روند عمومی قرار دارند. فکر می کنم مضمون کلی تحولات چند ساله اخير ،از زمان کنار گذاشتن سياست تغيير رژيم در ايران از طرف قدرتهای غربی، روشن شده باشد. اين مضومن عبارتست از گذار از نظم امريکائی حاکم بر خاورميانه. نظم نوينی در منطقه در حال شکل گرفتن است و با توجه به واقعيتهای زمينی، چنين گذاری طبيعتا از درون جنگ ، آشوب، تروريسم و فجايع باز هم بيشتربه سر انجام می رسد.

می توان در پرتو اين مضمون به کليه وقايع مهم در خاورميانه نگاه کرد و جايگاه هر واقعه را در پرتو همين موضوع کليدی روشن کرد. در آن صورت بسياری از اين تحولات قابل درک – و قابل پيش بينی – می شوند. بدون اين نگرش ، مشکل بتوان آنها را دريک مجموعه قرار داد.

می خواهم چهار واقعه مهم روزهای اخير را در پرتو ضروريات دوران گذار (از نظم قديم به نظمی جديد) بر رسی کنم.

کودتای ترکيه – بيش از پنج سال از زمان مداخله رسمی ترکيه در بحران سوريه می گذرد. در ابتدای اين دوره امريکا (غرب ) سياست ترکيه را مناسب می دانست و شيخ نشينهای ثروتمند هم پشتوانه مالی ترکيه بودند. در آن دوره تصور غالب بر اين بود که رژيم اسد بزودی از بين می رود. اين خوش بينی به وقوع نپيوست و در شرايط کنونی، به نظر می رسد رژيم اسد دست بالا را دارد. اما اين حادثه همزمان با دوره ايست که امريکا از نتايج تجاوز به عراق و افغانستان ، گزيده شده ونگران تکرار آنهاست و از سوی ديگر باقيمانده رمق نظامی و سياسی اش را بايد به دريای جنوبی چين و چالش چين تخصيص دهد. بدين دلايل امريکا بالاخره سياست تغيير رژيم در ايران را کنار گذاشته و ناچارشده توازن قوای جديد خاورميانه را به رسميت بشناسد. در چنين شرايطی امريکا حاضر نبوده که مخارج سياسی و نظامی مداخله در سوريه را قبول کند. به همين دلايل سياستی راکه در سالهای اوليه بحران سوريه داشتند به کنار گذاشتند. امواج بيسابقه مهاجرين (عمدتا) سوری بسوی اروپا نيز مزيد برعلت بود و پاشنه آشيل اتحاديه اروپا را برملا کرد. همراه با دخالت مستقيم روسيه، وضعيتی به وجود آمد که غرب مجبور به تغيير سياست شد. دست متحدين محلی غرب، ترکيه، شيخ نشينها و مردم سوريه در حنا گذاشته شد. آنها بايد اين سياست جديد را قبول می کردند و يا هم به مقابله با جبهه روسيه و امريکا می پرداختند.

ترکيه به دلائل خاص خود با اين چرخش سياست امريکا موافق نبود. اولا برنامه تجديد جلال و جبروت امپراطوری عثمانی در اولين قدم و در کنار مرز ترکيه شکست خورده بود. علاوه برآن اردوغان، همراه با اکثريت تر کهای ترکيه، نگران فرصتی بودند که شرايط نوين برای کردها به وجود می آورد.ترکيه تمام کوشش خود را برای جلوگيری از همسوئی سياست امريکا و روسيه به کار برد. آنها به نيروهای کرد سوری با توپحانه حمله می کردند و حتی يک هواپيمای روسی را به اميد آنکه چوبی لای چرخ انداخته باشند، سرنگون کردند. اين دسيسه ترکيه به خاطر مديريت مدبرانه روسيه و امريکا به جائی نرسيد. ترکها بارها اعلام کردند که ادامه حرکت کردهای سوری به سمت غرب (بسوی سواحل مديترانه) را بر نمی تابند.

دوره ای شروع شد که همه میدانستند امريکا نياز دارد که سياست جديدش را به ترکيه و ديگر متحدين محليش تحميل کند. علاوه بر آنها، اتحاديه اروپا هم به دلائل خاص خود به دنبال صلح در سوريه بود و تنها چاره دستيابی به صلح در کوتاه مدت، تحمل رژيم اسد بود. چرخهائی در پشت درهای بسته به راه افتاده بودند که می بايد ترکيه را به تمکين وادارند. از آنچه در پشت درهای بسته اتفاق می افتاد خبری نداريم ولی از چندی پيش معلوم بود ترکيه در حال عقب نشينی از مواضع سالهای اخير است. ترکيه با اسرائيل آشتی کرد و سپس در مقابل روسيه هم حاضر به پرداخت غرامت برای سرنگون کردن هواپيمای روسی شد. بالاخره ترکيه در مورد ادامه پيشروی کردها هم تسليم سياست امريکا شد (1)

ترکيه ای که همين چند سال پيش در امنيت کامل و در سلامت کامل با همسايگان شاهد رشد سريع اقتصادی بود يکباره خود را در ورطه می يافت. کردهای ترکيه و داعش با دولت ترکيه در افتادند و مخصوصا مراکز توريستی را زير ضرب گرفتند. توريسم و تجارت از روسيه و اسرائيل متوقف شد و در همان حال تنش با امريکا مزيد بر علت گشته بود. تمامی اين مسائل به اوج گرفتن تنش در بدنه حکومت ترکيه می انجاميدند. بايد درزهائی در برج و باروی دولت ترکيه به وجود می آمدند. در اين شرايط بود که کودتا به وقوع پيوست.

در مورد عاملين کودتا و اهداف آنها هنوز خبر زيادی در دست نيست. سه ارزيابی مختلف در اين مورد ديده ام. يک ارزيابی اينست که “کار خودش” است. کودتا بهانه خوبی بدست اردوغان می دهد که کنترل شخصی او را گسترده تر کند. اين ارزيابی به اين نکته تاکيد دارد که کودتاگران با نيروی نظامی نسبتا کوچکی دست به کودتا زدند و بنابراين جای شبهه را باقی می گذارد که حکومتی ها خودشان مرتکب اين توطئه باشند. البته آينده می تواند بسياری موضوعات را روشنتر کند ولی به نظر من اين ارزيابی بيشتر از “تئوری توطئه” سرچشمه می گيرد.

دولتی ها می گويند کودتا به هواداران محمد فتح الله گولن وابسته است. اردوغان در سخنرانی پس از کودتا گفت از اوباما می خواهد که گولن را دستگير کرده و به ترکيه پس بفرستند. يلدريم، نخست وزير ترکيه، يک قدم پيشتر رفت و اعلام کرد که “ملتی که از گولن پذيرائی کند دوست ترکيه نيست”. با اين اظهار نظرها به نظر می رسد که اختلاف ترکيه و امريکا هنوز هم وجود دارد و هر دو طرف در حال مانوور قبل از اقدامات بعدی هستند.

ارزيابی سوم از نشريه مطالعات استراتژيک استراتفور (2) است. اين نشريه می گويد بعضی کادرهای رده بالای نظامی در اين کودتا دست داشتند وزمانی که نگران شدند توطئه شان لو رفته است و ممکن است با جابجائی کادرها فرصت اقدام جدی آنها از دست برود، عجولانه دست به کودتای نافرجام زدند. اين بحث نکته اصلی تئوری توطئه را خنثی می کند. به نظر من ترکيبی از ارزيابيهای دوم و سوم به واقعيت نزديکتر هستند.

آقای گولن نظريه پرداز اسلامی و سرمايه دار بزرگی است که لااقل برای 15 سال گذشته، بطور داوطلبانه در امريکا زندگی می کند. او از اين کودتا اظهار بی اطلاعی کرده است ولی شواهد فراوانی از همکاری او با سازمان جاسوسی سيا وجود دارند ( جالب است بدانيم ايشان در انتخابات اخير به کمپ خانم کلينتون کمک مالی داده است). قابل انتظار است که دولت ترکيه در حد امکان به بهانه گيری از اقامت آقای گولن در امريکا بپردازد ونحوه اين بهانه گيری هم به جای خود برای تعبير بده بستانهای مخفی مفيدخواهد بود.

نمی شود از قبل همه چيز را پيش بينی کرد ولی با اطلاعات کنونی، احتمال تشديد اختلافات و تنش امريکا و ترکيه را نمی شود منتفی دانست. در هر صورت وزنه ترکيه، فرای کودتای نافرجام، در خاورميانه کاهش می يابد. آنچه که مسلم است راه برای اردوغان و يارانش باز شده که نوعی “پاکسازی” به مدل جمهوری اسلامی براه بياندازند و تحت لوای دفاع از دموکراسی به قدرتی ديکتاتوری شبيه همسايه شان دست بيابند.

توافق امريکا و روسيه – روز قبل از کودتای ترکيه، آقای جان کری، وزير امور خارجه امريکا در مسکو با لاورورف ، همتای روسی خود، به توافق رسيدند. مطابق اين توافق سياست دو کشور در سوريه باز هم به هم نزديکتر شد ( در واقع، امريکا مجبور شد به مواضع روسيه نزديک شود).

يکی از مسائلی که پس از دخالت مستقيم روسيه در دفاع از اسد شروع شد انتقادات شديد غرب و رسانه های غربی از حملات روسی عليه مخالفين اسد بود. روسيه – در همراهی با اسد- می گفتند به مناطق تحت نفوذ جبهت النصره حمله می کنند ولی غرب می گفت اين حملات به نيروهای معتدل سوری ضربه می زند. منظور غرب اين بود که حملات روسها مواضع جيش النصره و احرارالشام را هدف قرار می دهند. اين دو سازمان در واقع فرق چندانی با جبهت النصره نداشتند و به همين دليل هم در مناطق مختلفی- منجمله حلب- نيروهای آنها با هم و “درهم” بودند. روسها اصرار داشتند که به مواضع جبهت النصره حمله کنند و نيروهای سوری – مخصوصا گروهی که پشتيبانی عربستان را داشتند – می گفتند تنها راه اينست که به مواضع جبهت النصره حمله نشود و آنها هم در تحت پوشش آتش بس قرار بگيرند. امريکا مايل بود چنين شود ولی روسها، امريکا را در تنگنا گذاشتند. آنها می گفتند امريکا بايد موضع خود را روشن کند و امريکا نمی توانست طرفدار آتش بس با نيروئی باشد که رسما نماينده القاعده در سوريه بود. اکنون امريکا قبول کرده است که نيروهای “معتدل” بايد صفوف خود را از صفوف جبهت النصره جدا کنند. قبول اين موضوع برای عربستان، قطر و ديگر هواداران سرنگونی اسد بسيار مشکل بود ولی امريکا بالاخره در مسکووادار به قبول بدون چون و چرای اين طرح شد. در سخنرانی خود در مسکو، آقای کری اعلام کرد که تمام نيروهای معتدل بايد صفوف مستقل داشته باشند. متن توافقهای روسيه و امريکا انتشار علنی نيافته است – چرا که می خواهند دشمن از سياست آنها خبردار نشود – ولی تاکيد شده است که امريکا و روسيه با هم هماهنگی خواهند داشت. جالب است توجه شود که در حالی که حملات روسها و رژيم اسد به حلب تشديد پيدا کرده اند، رسانه های غربی ديگر گزارشهای انتقادی از اينگونه حملات را فراموش کرده اند.

امريکا از نتايج خونبار تجاوز به افغانستان و عراق درس تلخی گرفته بود. جنگ اسرائيل و حزب الله لبنان هم به نوبه خود محدوديتهای آنها را نمايانتر می کرد. سوريه آخرين آزمايش بزرگ غرب برای حفظ وضع موجود بود.اکنون آنها قبول کرده اند که شکست خورده اند و فعلا دارند می کوشند که با کمترين هزينه از اين مخمصه به در آيند. توازن قوای جديدی در خاورميانه شکل می گيرد و اين توازن قوا عامل مهمی در چگونگی نظم آتی منطقه است.

گزارش محرمانه امريکا در مورد دخالت عربستان در عمليات تروريستی انهدام برجهای دوقلو – بهار عرب هشدار جدی مردم ستمديده عرب به حاکميتهای فسيل شده و ديکتاتوری عرب بود. کنارگذاشتن سياست تغيير رژيم ايران زنگ خطر ديگری برای تمام ديکتاتورهای منطقه بود. حاکميتهائی که برای دهه های طولانی به اعتبار و پشتوانه قدرت نظامی غرب در کشور خود به مردم بی اعتنا بودند حالا می بايد برای دفاع از ثروت، امتيازات و قدرت افسانه ای خود دست و پا بزنند. البته در اين سالها عناصر فراوانی با تفکر وهابی در تمامی اين حکومتها جا گرفته بودند و به هر حال به نوبه خود برای حکومتهای فسيلی عرب خطری به شمار می رفتند ولی همه اين حکام و مخصوصا شيوخ عربستان فکر می کردند که اگر عناصر افراطی وهابی را به دنبال آرمانهای افراطی در خارج از کشور خود بفرستند خودشان در امان می مانند.

تمام حکام کشورهای عرب در منطقه منجمله اردن و مصر نگران از دست دادن امتيازات غارتگرانه خود بودند ولی شيوخ عرب و مخصوصا عربستان سعودی اين خطر را بيشتر از بقيه احساس می کردند. قابل فهم است که آنها زنگ خطر را شنيده باشند و دست و پا می زنند که جلوی تغيير را بگيرند. سعوديها با زرهپوشهای خود ديکتاتوری حاکم بر بحرين را فعلا حفظ کرده اند. آنها بی توجه به خطر اصلی به خارج از مرزهای خود چشم دوخته اند. آنها بدون هيچ توجيه قابل قبولی به يمن حمله کردند و فاجعه ها آفريدند ( و رسانه های دموکرات و”بی طرف” غرب هم تقريبا سکوت محض را در اين مورد پيشه کرده اند. هر روزه صدها نفر زير بمبهای ساخت امريکا و انگليس کشته می شوند و اين ژورناليستهای منصف هم صدايش را در نمی آورند). عربستان و ديگر شيوخ يار آنها از هيچ جنايتی ابا ندارند. اينکه وزير امورخارجه سابق عربستان در کنفرانس مجاهدين شرکت می کند و آنها را به جنگ در ايران تشويق می کند در چارچوب شرايط کنونی خاورميانه قابل فهم – و قابل انتظار – است. می دانيم که شيوخ عرب از هيچ جنايتی ابا نمی کنند، مانده است که ببينيم چه دسيسه جديدی به راه می اندازند.

ولی اين سياست عربستان ( و يارانش) مطلوب امريکا نيست. تنها در همين جنگ يمن، سعوديها باعث ايجاد خلئی شده اند که توسط ” القاعده در جزيره” مورد استفاده قرار می گيرد. امريکائيها ازنقش سعوديها در فاجعه برجهای دو قلو آگاهند وکميسيون اطلاعات کنگره امريکا گزارش “کاملا محرمانه” ای در اين مورد تهيه کرد. 28 صفحه از اين گزارش سانسور شدند ولی بقيه اش انتشار يافتند. در ماههای اخير سر و صدای فراوانی براه افتاد که چرا اين 28 صفحه را منتشر نمی کنيد. بالاخره دولت امريکا اين صفحات را در هفته گذشته منتشر کردند که باز هم همه اسامی افراد و سازمانها در آن سانسور شده اند. اما از همين صفحات سانسور شده معلوم است که تروريستها در مدت اقامت در امريکا با دستگاههای اطلاعاتی و سفارت عربستان در تماس بوده اند. طبيعی است که انتشار اين صفحات فشار فراوانی بروی دولت عربستان فراهم می آورد ( سعوديها تهديد کرده بودند که اگر اين صفحات بطور کامل منتشر شوند آنها 700 ميليلارد دلار اوراق بهادار امريکائی را می فروشند). ولی اين گزارش 13 سال پيش تهيه شده بود. چرا در اين شرايط و د ر موقعيت کنونی به فکرانتشار (هر چند سانسور شده) آنها بيافتند؟

نبايد اتفاقی باشد، بلکه کاملا معقول است که اين تصميم به اختلافات سعودی و امريکا در مرحله کنونی مربوط است. امريکا به سعوديها می گويد که اگر خط امريکا را نخوانند بايد منتظر اسناد رسوا کننده و فشارهای بيشتر باشند. اين اقدام امريکا نيز تنها در چارچوب کش و مکش تاريخی ای قابل فهم است که در حال حاضر در خاورميانه در جريانست. آيا گوادلوپ جديدی در حال وقوع است؟

عمليات تروريستی در نيس – در چند روز اخير فاجعه کشتار 84 بيگناه در نيس فرانسه اتفاق افتاد. هر حرکت تروريستی که به قتل انسانهای غير نظامی و بی طرف می انجامد يک فاجعه به شمار می رود. ولی اين عمليات به دو دليل بسيار خطرناک بود. اولا تروريستی که مرتکب اين جنايت شد تنها بود و به هيچ سلول تروريستی وابسته نبود. اين واقعيت کار ارگانهای ضد ترور را بسيار مشکلتر می کند و مسئله کشف اينگونه افراد را بسيار نزديک به وقايعی می کند که خود انگيزه ترورهای بيشتر توسط مسلمانان بی گناهی است که مورد تفتيش قرار می گيرند. ثانيا وسيله مورد استفاده کاميونی بود که به راحتی کرايه شده بود. اين نوع اقدامات تروريستی نياز به تمرين و تربيت مخصوص ندارد. هر کسی که رانندگی بداند، بدون استفاده از اسلحه گرم می تواند دهها بی گناه را بکشد. کشف و خنثی کردن ترور بعدی بسيار مشکلتر می شود و هر جوان ناراضی و خشمگين می تواند اينچنين فجايعی را تکرار کند.

نشريات غربی و بعضی از صاحبنظران می گويند شکستهای داعش در جنگ و از دست دادن مناطقی از متصرفات آنها ، داعش را بسوی بسط عمليات تروريستی و انتحاری کشانده است. اين ارزيابی می تواند درست باشد ولی به موضوع اصلی حواب نمی دهد. چرا اينهمه جوانان – نه تنها مردان بلکه زنان جوان هم – داوطلبانه مرگ را بر زندگی کنونی ترجيح می دهند؟ يک انگيزه – رفتن به بهشت – مسلما برای بعضی ها وجود دارد. ولی چرا اين انگيزه در اعصار گذشته کار نکرد؟ چرا در اين دوره و زمانه يکباره با دهها و صدها داوطلب عمليات انتحاری روبرو می شويم؟ بايد انگيزه های قدرتمند “هم اکنونی” برای آنها يافت. فکر می کنم بهار عرب خشم فروخفته جوانان عرب را نمايان کرد. خشمی که از سرکوب و ديکتاتوری، از فقر و تبعيض نشات می گيرد. تا زمانی که دستگاههای حکومتی عقب مانده وجود دارند و اسرائيل هم بی محابا فلسطينيان را زير فشار قرار می دهد نبايد انتظار کاهش جدی اين نوع تروريسم را داشته باشيم. مهم اينست که فرموش نکنيم ر اه حل اين تروريسم “کنار آمدن” با آن نيست بلکه اين انرژی بی کران بايد در راه آزدی مردم کشورهايشان، در راه بهتر شدن زندگی مردم صرف شود. اولين قدم در اين راه شکست همين تروريسم کور و غير انسانی است.

چهار نکته ای که در فوق بدانها اشاره شدند همگی در متن تغيير نظام خاورميانه قابل درک و تبيين و – تا حدودی – قابل پيش بينی هستند. در کوتاه مدت نمی توان انتظار داشت که هيچ کدام از اين تنشها مرتفع شوند ولی عليرغم فشارها و مشکلاتی که برای ما به وجود می آورند، اينها همه تحولاتی در راه زندگی بهتر هستند.

مجيد سيادت

19 ژوئيه 2016

(1)Wall Street Journal – U.S. Compromises Won Turkey’s Backing for Kurdish-Led Offensive

http://www.wsj.com/

(2)Stratfor Broken Trust: How a Failed Coup Weakens Turkey

https://www.stratfor.com/

اين قسمت در حال حاضر بسته است.