نولیبرالیسم در فلسفه و سیاست

صندوق بین المللی پول اخیرا نظراتی را درباره منافع نولیبرالیسم مطرح نمود و از “برنامه نولیبرالی” برای پیش راندن مقررات زدائی اقتصادی در سراسر جهان، و برای فشار بر بازار ملی برای گشایش به روی سرمایه و تجارت جهانی حمایت کرد و از دولت ها خواست برای کاهش حجم عملیاتی شان و کاهش سهم دولت در اقتصاد و قطع یارانه های ویژه صنایع داخلی از طریق خصوصی سازی و ریاضت اقتصادی اقدام نمایند. صندوق به امار گسترش سیاست های نولیبرالی از دهه 1980 استناد کرده و ارتباط مستقیم ان با رشد اقتصادی در جهان و حلقه اوج و سقوط آن در عین نابرابری ها را گوشزد کرده است.
در ماهیت البته نولیبرالیسم یک ترم قدیمی است که تاریخچه اش به دهه 1930 بر میگردد اما برای بیان سیاست های معاصر، و شاید بهتر باشد بگوئیم برای تعریف یک سری نظریه های سیاسی، دوباره بروزگشته است. اگر از لنز نولیبرالیسم نگاه کنیم شفاف تر خواهیم دید که چگونه اندیشمندان سیاسی نولیبرال ایده ال های اجتماعی را در بازاری جهانشمول (و نه بصورت یک شهر و خانواده و اجتماع) و یا بشریت را به عنوان واحد فردی و شمارشگر سود و زیان (و نه به عنوان جمعی دارنده ارزش، حق و وظیفه) می بینند. البته هدف آنها تضعیف سیستم تامین اجتماعی و هرنوع تعهد عملی به اشتغال کامل، و همیشه بسوی کاهش مالیات و مقررات زدایی بود، واما نولیبرالیسم چیزی بیش از شعار هایی از لیست ارزوهای استاندارد دست راستی و در عمل رهنمودی برای تغییر ساختار واقعیت های اجتماعی و بازنگری وجودی ما بعنوان فرد هم هست.
اگربازهم عمیق تر با این لنز نگاه کنیم خواهیم دید که چگونه نه تنها سیستم تامین اجتماعی بلکه حتی بازار آزاد هم ساخته دست بشراست. و خواهیم دید که با چه شدتی از ما خواسته می شود که خود را صاحبان خلاقیت و استعداد بدانیم و در عین حال باید برای بقای خود رقابت کنیم و باشرایط همسازی نماییم. محدوده ای را می بینید که دران زبانی که سابقا فقط برای ساده سازی مسائل مربوط به بازار کالایی به کار میرفت (رقابت، اطلاعات، منطق) حالا برای تعریف رفتار کل جامعه به کار می رود و کم کم کل زندگی فردی مارا هم اشغال کرده، و زبان معاملاتی در تعریف خودشناختی بشری هم نفوذ کرده است.
به زبان ساده، “نولیبرالیسم” فقط یک ترم برای تعریف سیاست های طرفدار بازار و تسلیم شدن درمقابل سرمایه داری مالی دست ساز احزاب شکست خورده ی سوسیال دموکرات نیست. نامی برای فرضیه ایست که درسکوت مشغول وضع مقرراتی برای کنش ها و اعتقادات ماست: که رقابت و بازار تنها اصل مشروع برای سازماندهی کنش های بشریست.
تنها این نیست که بازار آزاد اقلیت ناچیزی برنده می آفریند و لشکر بیشماری از اکثریت بازنده؛ و بازندگان، برای انتقام به پوپولیسم، برکزیت و ترامپ رو می کنند. از همان آغاز رابطه غیرقابل انکاری با اتوپیای ایده آل بازار آزاد و واقعیت شومی که ما در آن گیرکرده ایم—بین بازار به عنوان تنها کنترل کننده ارزش و پاسدار آزادی و واقعیت امروزه که بشر در قعر بدبختی پساحقیقت گیرافتاده، وجود داشت.
فرار به جلو درجدل بر سر نولیبرالیسم فشار مضاعف زیادی را فارغ از هرنوع وابستگی بر دوش همه ما خواهد داشت. زمانی گروهی بودند که خود را نئولیبرال می خواندند، و آن را با افتخار هم اعتراف میکردند و آرزویشان در ان زمان در نوع خود انقلابی در اندیشه بود. چشمگیرترین چهره در میانشان، فردریک فون هایک، براین باور نبود که در حال تبیین چشم اندازی برای افق سیاسی است، و یا عذری برای ثروت اندوزان می اورد و یا در زمینه اقتصاد خُرد حاشیه پردازی می کند. او فکر می کرد به حل مشکل مدرنیته و سوال درباره آگاهی عینی کمک می کند. برای هایک بازار تنها محل تسهیل تجارت جنس و خدمات نبود بلکه مکان عرضه حقیقت هم بود. چگونه آرزوهای او به عمق مخالف خود سقوط کرد- توانایی های غیرقابل تصور بازار آزاد، مدیون ستایش های بی پایه ما از آن، باعث شد که حقیقت به کل از مقابل چشمان عموم ناپدید گردد!
درسال 1936 که این ایده بر فردریک هایک ظاهر شد، او گویی با روشن شدن یک جرقه فهمید که به یک موضوع تازه برخورده است. “چگونه ترکیب پاره هایی از آگاهی موجود در ذهن بسیاران دیگر نتیجه ای ببار خواهد آورد که اگر قرار بود عمدا ادغام شود فارغ از توان فهم یکنفر می بود.” این البته درعین حال یک پلمیک سیاسی برعلیه سیستم رفاه اجتماعی و یا دفاع از فردگرایی در مقابل جمع گرایی هم نبود. این وسیله ای برای تولد جهانی نوین بود. در میان هیجان دم افزون، هایک دریافت که بازار را می توان به صورت نوعی عقل منطقی درک کرد. درواقع جدل قدیمی حقیقت با واقعیت برای او به نفع عینیت به پایان رسید.
بحث آدام اسمیت درباره “دستان نامرئی” تعریف مدرنی از بازار، به عنوان یک محیط خودمختار کنش های بشری و بالنتیجه عملا یک پدیده معتبر از دانش علمی، بما داده است. اما اسمیت تا پایان عمر یک اخلاق مدار قرن هیجدهمی باقی ماند. او برین باور بود که بازار تنها براساس اراده فردی مشروعیت دارد، و او مضطرب بود که جامعه ایکه تنها برپایه نقل و انتقالات برای منافع شخصی باشد اصلا جامعه نیست. نولیبرالیسم در نتیجه یک آدام اسمیت بدون ان “اضطراب” است که اعتقادی هم به ارزش اجتماع ندارد.

فردریک هایک در حال تدریس در مدرسه اقتصاد لندن (1948) عکس از پال پوپر

اینکه هایک پدربزرگ نولیبرالیسم خوانده می شود- دیدگاهی که همه چیز را به اقتصاد فرومی کاهد- کمی مضحک است چرا که او اساسا اقتصاددانی متوسط بود. او تنها یک تکنوکرات جوان و ناشناخته وینی بود که برای کار در مدرسه اقتصاد لندن انتخاب شد تا با ستاره درحال ظهوری بنام جان مینارد کینز در کمبریج رقابت کند. نقشه کاملا نتیجه ای برعکس داد و هایک به شدت بازی را به کینز باخت. تئوری عمومی “اشتغال، پول و بهره” کینز در 1936 منتشر شد و بعنوان یک شاهکار مورد ستایش قرار گرفت و بر بحث در افکارعمومی مسلط شد، به ویژه در میان شاگردان جوان مکاتب اقتصادی انگلیس که برایشان کینز باهوش و متصل به مراکز قدرت، یک ایده آل درخشان بود. درپایان جنگ جهانی دوم بسیاری از پیروان بازار آزاد به تفکرات کینز نزدیک شده و پذیرفته بودند که دولت می تواند در اداره یک اقتصاد مدرن نقش داشته باشد. هیجان حول ایده هایک فرونشسته بود و بدیل او مبنی بر این که نیازی نیست برای رفع رکود اقتصادی کاری کرد در تئوری و عمل از اعتبار افتاده بود بطوریکه او بعدها ارزو می کرد ایکاش انتقاداتش بر تئوری کینزی را همه فراموش می کردند. این البته کم بهادادن به هایک است. کینز جنگ سرد را پیش بینی نکرد و باعث آن نشد ولی ذهنیت ان در تمامی دوران جنگ سرد ریشه یافت و برآن وزید، بطور مشابه تفکر و ایده هایک هم در ریشه تمام پدیده های جهان بعد از 1989 وپایان جنگ سرد تنیده است.
هایک یک دیدگاه جهانی داشت، راهی برای ساختار تمام واقعیات براساس مدلی ازرقابت اقتصادی. او با این فرضیه آغاز می کند که بیشتر اگرنه تمام کنش های بشری براساس نوعی محاسبه اقتصادی صورت میگیرد، و ازین رو می توان ان را در زمینه های ثروت، ارزش، مبادله، هزینه، و بویژه قیمت ادغام کرد. قیمت ها مبنای تامین و عرضه کارآمد امکانات محدود وگرانقدرخواهند بود که براساس نیاز و هزینه مانند مدل مشابه عرضه و تقاضا توزیع میشوند. برای این که پارامتر قیمت بتواند بطور کارآمدی عمل نماید بازار باید آزاد و رقابتی باشد. از زمانیکه اسمیت اقتصاد را بصورت فضایی خودمختار تعریف نمود، این فرض وجود داشت که بازار ممکن است کل جامعه باشد و نه تنها یک بخش از اجتماع. در چنین اجتماعی، مرد و زن فقط نیاز دارند که بدنبال منافع خودشان باشند و برای پاداش محدود موجود رقابت کنند. در نتیجه ی رقابت، ” امکان دارد” که بقول ویل داویس “مشخص شود که “چه کسی و چقدر ارزش دارد.”
و اما آنچه که هر فرد آشنا با علم اجتماع—یک طبقه میانه فعال و فضای مدنی درحال رشد؛ موسسات آزاد؛ حق انتخاب عمومی وسراسری؛ آزادی اندیشه، تشکل، دین و مذهب، و مطبوعات؛ پذیرش اصولی که فرد حامل کرامت است— را به عنوان آخرین سنگر در مقابل استبداد و استثمار می بیند، هیچ جای ویژه ای در تفکرات هایک نداشت. هایک در خمیره نولیبرالیسم فرض کرده بود که بازار تامین امنیت را درمقابل خطرسیاسی دیکتاتوری بعمل خواهد آورد. برای حفظ این شرایط حکومت فقط لازم است از آزادی بازار حفاظت نماید.
این مورد آخر تمام ان چیزی است که نولیبرالیسم را “نو” می سازد. به عبارت دیگر نولیبرالیسم تجدید نظر ضرور در ترم سنتی است که بازار آزاد و دولت حداقلی را “لیبرالیسم کلاسیک” مینامد. در ان نمونه از لیبرالیسم تجار و بازاریان تنها خواستار ان بودند که دولت انهارا آزاد بگذارد” laissez-nous faire در امور ما دخالت نکن.” نولیبرالیسم از سوی دیگر پذیرفت که دولت باید نقشی را در این میان بازی کند و در ساختار اقتصاد بازار فعال باشد. شرایط لازم برای بازار آزاد باید از طریق مبارزه سیاسی پیروز شود، و دولت باید مجددا مهندسی شود تا بطور دائم بازار آزاد را حمایت و حفاظت کند. واین تمام ان نیست؛ هر جنبه از سیاست دموکراتیک، از انتخاب رای دهندگان تا تصمیم گیری های سیاستمداران، باید با یک بررسی صرفا اقتصادی همراه باشد. قانونگذار ناچار است حرکت های طبیعی بازار را بحال خود بگذارد و دران دخالت ننماید، و درنتیجه بطور ایده ال دولت چارچوب قانونی بیطرف ولی مطمئنی برای بازار وامیگذارد تا درآن عوامل بازار به راحتی و خود به خود عمل نمایند. سمت خودآگاه دولت ها معمولا علاقمند به مکانیزم خودکار اصلاح از درون بازار نیست-مثلا سیستم تعیین قیمت که نه تنها کارآمد است بلکه با ازادی حداکثری حرکت میکند، و یا به مرد و زن اجازه میدهد برای زندگی خود تصمیم بگیرند.

در جهان مردان و زنان مجرد هستند و بعد خانواده ها؛ و چیزی بنام جامعه وجود ندارد.(مارگارت تاچر)

برای هایک اما نشانه های امیدواری هم نزدیک بود. هایک فیلسوف سیاسی مورد علاقه بَری گلدواتر بود و نیز ظاهرا مورد ستایش رونالد ریگان. و سپس مارگارت تاچر هم قرار گرفت. برای هرکس که گوش شنوایی داشت تاچر از هایک صحبت میکرد و قول میداد که بازار آزادِ هایک را در کنار ارزش های ویکتوریایی “خانواده، جامعه، و کار سخت” زنده کند. هایک یکبار بطور خصوصی با تاچر درسال 1975 دیدار کرد، در لحظه ای که او به عنوان رهبر اپوزیسیون در انگلیس تعیین شده بود، و اماده می شد که ایده های باشکوه محافظه کاران را به صحنه بیاورد. انها برای 30 دقیقه در خیابان لرد شمالی لندن در موسسه روابط اقتصادی دیدار داشتند. بعداز ان ملاقات یکی از کارمندان تاچر از هایک نظرش را درباره وی پرسید. چه جوابی میتوانست بدهد؟ برای اولین بار بعد از چهار دهه، آئینه قدرت بسمت فردریک فون هایک برگشته و تصویر خودساخته اش را به ستایش نشسته بود، مردی که اماده بود که کینز را بالاخره نابود کند و جهان را دوباره بسازد.
هایک پاسخ داد: “او چقدر زیباست!”
ارتقاء علم مدرن اما مشکلی را بوجود اورده است: اگر جهان در مقابل قوانین طبیعت در کل تسلیم است، معنی انسان بودن چیست؟ آیا انسان تنها یک موجود در جهان است، شبیه به هر جسم دیگر؟ بنظر میرسد راهی وجود ندارد که جسم و تجربه انسانی را در درون طبیعت منسجم کرد—شبیه به اجسام دیگری که ما فعلیت شان را از طریق مشاهده علمی کشف میکنیم.
ازین دیدگاه، پرسش های ارزشی ازطریق بازتاب اخلاقی و شور و مشورت در گفتمان عمومی در محیط سیاسی و دموکراتیک پاسخ داده می شد و نه اقتصادی. این نوع بیان کلاسیک و مدرن را در مقاله ای بقلم فرانک نایت در سال 1922 و تحت عنوان “اخلاق و تفسیر اقتصادی” بخوبی می توان مشاهده کرد. نایت دو دهه قبل از هایک به شیکاگو وارد شده بود. نایت می نویسد: “نقد منطقی اقتصاد از ارزش، نتیجه ای خلاف عقلانیت عمومی بدست میدهد. انسان اقتصادی موجودی خودخواه، ظالم و موجودی غیر اخلاقی است.”
اقتصاد دانان برای دویست سال با این سوال درگیر بوده اند که “چگونه باید بر جامعه ای تجاری ارزش بگذارند که ساختاری براساس محاسبه و منافع شخصی دارد.” نایت به همراه همکارانش هنری سیمون و جیکوب وینر، دراعتراض بر علیه برنامه قرارداد نوین فرانکلین روزولت و مداخله بازار در آن بست نشسته بودند، و دانشگاه شیکاگو را بعنوان قلعه روشنفکرانه اقتصاد بازار آزاد پایه گذاشتند که همچنان به همان سنت پایدار مانده است. و اما سیمون، وینر و نایت کارشان را قبل از ان شروع کردند که فیزیکدانان هسته ای با شهرت و امکانات بی رقیب مجموعه باورنکردنی سرمایه مالی شان را به دانشگاه واریز کنند و بعد از جنگ پروژه ای بعنوان “علوم سخت” را راه اندازی نمایند. انها به ستایش مدل و معادله نرفته و نگران حل مسائل غیرعلمی هم نبودند. بطور مشخص انها نگران مساله ارزش و تفاوت کاملا دقیق ان با قیمت بودند. ایده بزرگ هایک مانند حلقه گمشده مابین ذهنیت طبیعت انسانی ما و خود طبیعت نقش بازی کرد. و در این راه، هرارزشی را که بصورت قیمت—به حکم بازار ودر حوزه برابر، نتوانست تعریف کند بعنوان تنها یک عقیده، الویت، سنت، خرافه و نه بیشتر معرفی نمود. بیش از هر کس، حتی خود هایک اما، این اقتصاددان پسا جنگ مکتب شیکاگو میلتون فریدمن بود که به انتقال دولت ها و سیاستمداران به ایده بزرگ هایک کمک رسانید. درآغاز او با دوقرن سابقه بحث قطع رابطه کرد و اعلام نمود که اقتصاد “در مبنا مستقل از هرنوع موضع ویژه اخلاقی و قضاوت اصولی است، و علمی عینی است دقیقا مشابه با هر علم فیزیکی دیگر.” ارزش های سنتی، ذهنی و اصولی همه ناقص هستند، و فقط تفاوت هایی درعقیده هستند “که درباره شان انسان میتواند برای همیشه بجنگد.” و سپس بازار است، و به عبارت دیگر، نسبیت در قضاوت هست.
بازار ها ممکن است کپی سیستم های طبیعی باشند، و مانند خود جهان، انها ممکن است بدون خالق و فاقد ارزش باشند. اما انطباق ایده بزرگ هایک بر هر زمینه از زندگی ما نافی هر نوع ویژگی و شاخصه ارزشی درباره ماست. او در عمل می گوید هرچه درمورد انسان ها انسانی است—فکرو ذهن و اراده—بخشی از معادله و بازار است، وما نقشی جز تقلید از و بازی کردن در رل بازده مدل های اقتصادی نداریم. در نتیجه، صحنه عمومی—فضایی که ما در آن به استدلال و گفتمان، و چالش نظرات دیگران می پردازیم—امکان وجودی خودرا برای شور و مشورت ازدست میدهد، و به بازار تقابل کلیک، لایک، و ریتوئیت تبدیل می شود. اینترنت مکان رشد تمایلات و ترجیحات فردی در زیر ذره بین آلگوریتم های بازار است؛ فضای شبه-عمومی که صداهای درون ذهن مارا آئینه وار منعکس مینماید. بجای یک فضای شور و مشورت که ما درآن راه خودرا به عنوان یک اجتماع، از طریق اجماع پیدا کنیم، حالا مکانیزمی برای تاکید تمایلی وجود دارد که بطور بدوی “بازار ایده ها” معرفی می شود. چیزی که بظاهر عمومی و شفاف استنباط می شود در واقع همان انبساط از ذهن خود ما، اعتقادات، نظریه ها، تعصبات و باورهایمان است، در حالیکه اختیار و تصمیمات تخصصی مورداعتماد با منطق مجموعه های داده پردازی جایگزین گردیده است. تئوری نسبیت فریدمن مدعی است که تمام امور انسانی در مقام مقایسه با علم فیزیک نسبی هستند. او میگوید هرگاه که اثبات علمی در دسترس نیست و بحث ها و شور و مشورت عمومی و برهان و استدلال به راه حل نمیرسند، قدرت مداران وارد شده و برای حکمیت تصمیم خواهند گرفت.
نوام چامسکی در مصاحبه ای با مجله نیشن سه واقعه را در تاریخ پس از جنگ حائز اهمیت تعیین کننده می بیند اول انفجار اتمی در ششم اوت 1945 که بشارت دهنده توسعه تکنولوژیک ناشی از رقابت دو بلوک شرق و غرب و عمدتا هم برای برتری نظامی و تسلیحاتی بود، دوم توسعه صنعتی که بدون نگرانی از محیط زیست به نابودی امکانات طبیعی دست زد، و سوم د ر آغاز دهه 1970 خودآگاه جامعه بشری به مرور تصمیم گرفت عامدا حفاظت خود در برابر دو خطر قبلی را ازمیان بردارد و یا ان را تضعیف نماید. این استراتژی جدید، نولیبرالیسم، برای رشد اقتصاد و بازار برنامه ریزی شد اما تاثیرات اجتماعی و سیاسی شگرفی از خود بجا گذاشت که تاثیر حداقلی اش نابودی تمام سیاست هایی بود که برای حفاظت انسانی در سیستم اجتماعی و حتی محیط زیست تعبیه شده بود. فلسفه نولیبرالی دوره انتقالی که دران رشد اقتصادی بعد از رکود دوران جنگ، و پیروزی وجدان اجتماعی اسیب دیده از جنایات جنگ، را در دهه های 50 و 60 با نوعی برابری اقتصادی و عدالت اجتماعی به درمان نشسته بود را متوقف ساخت. چامسکی این سه پدیده را عامل تهدیدی میداند که اکنون نسل ما را ممکن است به پایان زندگی زمینی رهنمون شود؛ نابودی هسته ای جهان، نابودی زیست محیطی، و یا سرانجام نابودی اجتماعی. در این ارتباط تقدم و تاخری برای هر یک از این سه فاجعه موضوعیت ندارد، بطوریکه فعلیت سوم دو مورد دیگر را هم تسریع خواهد نمود کما اینکه شاهد هستیم.

نوام چامسکی

اگر از خود بپرسیم که مولفه های این دوران چیست خواهیم دید که تخریب مکانیزم های همبستگی اجتماعی، حمایت جمعی، و مشارکت عمومی در تصمیم گیری سیاسی به عنوان لازمه پیشرفت نولیبرالیسم قابل تشخیص است. البته بعید است که بتوان در جایی به این اعتراف برخورد بلکه همه جا تحت پوشش “آزادی” ان را خواهید دید. درهمه جا آزادی به معنی تسلیم جمع در برابر تصمیمات متمرکز، غیرشفاف، قدرتمداران بخش خصوصی است. به عبارت دیگر تضعیف موسسه دولت—و سایر مجامع که به توده مردم اجازه بدهد در تصمیم گیری مشارکت داشته باشند، بطور سیستماتیک در این دوران صورت گرفته است. همانطوریکه تاچر گفته بود “چیزی بنام جامعه وجود ندارد، فقط مردان و زنان منفرد!” چامسکی میگوید، این جمله بدون شک در مقابل نوشته ای از مارکس بیان شده بود که در مورد شورش های فرانسه گفته بود: “سرکوب ها مردم را به یک گونی سیب زمینی تبدیل کرده است، تنها انسانهای منفرد، یک توده بی نظم قادر به حرکت هماهنگ نیست.” اگر مارکس ان مثال را برای محکومیت شرایط استفاده کرد تاچر و نولیبرال های پیرو او ان را به عنوان محیط ایده آل شان تعریف می کنند. چامسکی براین باور است که ما درحال نابودی مکانیزم های حاکمیت جمعی هستیم، چه بصورت دولتی ان و چه بصورت اتحادیه ها وسایر تشکل های صنفی و اجتماعی تا همان گونی سیب زمینی باقی بماند، انهم بنام آزادی و سلاحواژه نولیبرالیسم. یک مانع در برابر نابودی بشری البته جمع متشکل، کنشگر، مطلع و اماده است تا در مقابل خطر بایستد.
در دهه 1970 رهبران سیاسی در امریکا بدنبال تظاهرات و فعالیت های ضد جنگ ویتنام به شدت سیاست گریز شده و از دخالت و حق طلبی اجتماعی گریزان و متنفر بودند. ازین رو یکی از مولفه های فلسفی-سیاسی نولیبرالیسم درعمل مقابله با سیاست سنتی و به ادعای انها عبور از ان بود و دوران پسامدرن و پساسیاست که فرم های سنتی مشارکت سیاسی و جهانشمولی ارزش ها و حقوق انسانی را نفی میکنند ازانجا امده است. این دیدگاه امروزه شرایط موجود گفتمان سیاسی در ظرف حزبی را به دعوای نمایشی و تئاتری تلویزیونی کاهش میدهد که برنده ای جز همان هنرپیشه های شوهای رئالیته، مانند ترامپ ندارد. این طراحی عامدانه را بوضوح در فضای عمومی معاصر میتوان دید وقتی که در همه جا هدف در تعدیل خواسته ها و میانه روی و حرکت درمیانه وتعادل است که عمدتا یک حاصل آن بی عملی و بی نتیجه بودن کنش ها و عدم تهدید جدی برای سیستم غالب و حاکم خواهد بود. بطوریکه دولتها، پارلمان ها، و احزاب سیاسی در نتیجهء عدم کنش معنادار که خودآگاهانه به انها تحمیل میشود و تبلیغات روزمره کمپانی های رسانه ای به منفورترین اجزاء اجتماع تبدیل میشوند. نتیجه تضعیف تحزب و خرد جمعی، عدم رضایت توده ها از وضعیت اقتصادی و شرایط اجتماعی و بالطبع رشد نارضایتی، عصبانیت و پرخاش عمومی و ظهور عوام طلبی و پوپولیسم است. زمان حال دقیقا جایی است که پیروزی نولیبرالیسم با کابوس سیاسی که دران زندگی میکنیم روبرو شده است. پروژه شکوهمند نولیبرالی بازار آزاد، وقتی که در دهه 30 و 40 بدنیا امد برای ان طراحی شده بود که مانع سقوط در بحران سیاسی و فاشیسم ناشی از کنترل فردی شود که دران زمان بصورت دیکتاتوری های فاشیستی بروز کرده بود و اما می بینیم که خود آبستن وضعیتی بود که قرار بود مانع وقوع ان گردد.
تولد این نوزاد در دهه های پایانی قرن بیستم با محافظه کاری ریگان و تاچر آغاز شد و با رشد نولیبرالی کلینتون ادامه یافت و در استانه قرن بیست و یکم سرانجام به بلوغ رسید، اول با جنگ های نو محافظه کاران در دولت های جرج بوش و تونی بلر و سپس با ادامه جنگ و اقتصاد نولیبرالی اوباما. جریان مبارزات انتخاباتی سال 2016 در بریتانیا و آمریکا که از یک سوی به برکزیت انجامید و از سوی دیگر به انتخاب ترامپ تبلورواقعی فلسفه نولیبرالی است که هایک و فریدمن ان را وعده داده بودند. ریگان با قول حذف مالیات ها و کاهش جای پای دولت به سرکار آمد کمک های به موسسات حمایت از اقشار پایینی جامعه را لغو نمود، تمام موسسات تامین اجتماعی را منحل کرد و هزاران بازمانده جنگ ویتنام از جمله جانبازان مبتلا به اقسام بیماریهای روان پریشی را به خیابان ها سرازیر نمود. تبلیغات وسیع و گسترده ریگان برعلیه دولت و هرپدیده وابسته به آن، از جمله اتحادیه های کارگری بعدها به شعار تمام دولت ها و احزاب محافظه کار در جهان تبدیل شد، بطوریکه این تفکر در همه جا جاافتاد که تنها راه ازادی و رفاه در نابودی دولت و تمامی تشکل های جمعی مثل اتحادیه ها و سیستم های رفاه اجتماعی است که دولت ها ازان حمایت میکنند. این تبلیغات را تمام رسانه ها بطور شبانه روزی در گوش و ذهن مردم فرو کردند، بطوریکه مردم عادی و اقشار پایین هم که از خدمات دولتی همیشه بهره میبرده اند نیز به ان باور یافتند.
همزمانی حکومت های ریگان و تاچر وسیاست های نولیبرالی ایشان علیرغم باورهای محافظه کارانه افراطی هردو انها در امریکا و اروپا، اتحاد شوروی را به سراشیب سقوط رهنمون شد. و سپس دهه های 1990 و 2000 ونظم نوین جهان تک قطبی با اوجگیری سیاست های اقتصادی و بویژه تحت تاثیر گلوبالیزلسیون و جهانی سازی اقتصاد بدون هرنوع کنترل زیست محیطی و حمایت طبقاتی کارگران باعث انتقال شغل و سرمایه از غرب صنعتی به مناطق پرجمعیت و توسعه نیافته شد. این تغییرات بدنبال دهه هایی که شاهد نزول و سرکوب سازمان یافته تشکل های کارگری در سراسر جهان صنعتی بود، باعث تشدید نارضایتی در اقشار میانه و طبقه کار گردیده است. بیهوده نبود که رای طبقه کار سفیدپوست بسوی ترامپ یک میلیاردر بی پرنسیب سرازیر شد.
رشد تکنولوژی هم به جا افتادن نولیبرالیسم بعنوان مدل اقتصادی تا بدانجا کمک کرده است که بمرور نه فقط تشکل ها بلکه خود طبقه کار به شکل سنتی آن هم در حال ناپدید شدن است. رقابت در بازار کار باعث میشود که طبقه کار دیگر نه به صورت مجموعه متشکل بلکه به شکل منفرد و همان سیب زمینی های منفرد مارکس به رقابت باهم بپردازند. طبقه جدید از کارگران عضو شبکه های کاریابی تشکیل میشود که بطور نیمه وقت و بدون هیچ نوع مزایای صنفی به رقابت باهم میپردازند در این راه نه فقط بیگاری و کار ارزان و اضافه کاری بدون مزایا به نرم و استاندارد تبدیل شده است بلکه برسر دستمزد کمتر هم کارگران با هم رقابت میکنند. طبقه درحال ظهور”پروکاریات” از اقشار پادرهوای نیروی کار تشکیل میشود که از طریق شبکه های بهم رسان جمع آوری و به کارفرما متصل میگردند و در بعضی مواقع رسما به رقابت با اتحادیه های کاری میپردازند. رانندگان اوبر و لیفت ازین نمونه هستند که با سندیکاهای رانندگان تاکسی و کرایه در رقابت و تقابل قرار گرفته اند. نمونه دیگر شبکه هایی هستند که کارکنان یدی و متخصص مثل نجار، بنا، و لوله کش را از طریق کمپانی های فروش مصالح ساختمانی مانند هوم دیپوت و کاستکو با سازندگان و صاحبان مشاغل در ارتباط قرار داده و با اتحادیه های رسمی بنایان، اهنگران، لوله کشان و کارکنان تاسیسات رقابت مستقیم مینمایند. در این بازار رقابت ها انچه هرروز ارزانتر می شود نیروی کار است وگرنه کمپانی های عرضه کننده همچنان سود های میلیاردی دریافت می کنند.
چامسکی در پاسخ به این سوال که “دستان نامرئی” ادام اسمیت چه بود، میگوید: به همین انتخابات های ریاست جمهوری در فرانسه و امریکا نگاه کنید. در فرانسه هردو حزب میانه با شکست بی سابقه از میدان بیرون می روند و کاندیدهای غیر سنتی برای پست ریاست مبارزه می کنند ولی بعد از انتخابات هیچ تغییری در سیاست مشاهده نمی شود. در آمریکا هم همینطور یک نامزد ناوابسته به ساختار سنتی حزبی برنده انتخابات می شود ولی در عمل بانکداران گلدمن ساکس اداره کننده کشور هستند.
زمانی در آمریکا قوانین ناظر بر رسانه های جمعی شبکه های خبری را موظف مینمود که برای عرضه نظرات حتما نظریه مخالف را هم پوشش دهند و برای جلوگیری از انحصار اطلاعات محدودیت هایی برای مالکیت شبکه ها و فرستنده های خبری در یک منطقه جغرافیایی قائل می شد. این قوانین در دوران ریگان و بعد بیل کلینتون بنفع کمپانی های بزرگ رسانه لغو و ناپدید شدند. جالب انکه امروز شاهد اعتراضات و ابراز تعجب سیاستمداران و ارباب مطبوعات و رسانه هستیم که از امکان نفوذ روسیه در انتخابات آمریکا متعجب شده اند. مگر قرار نبود که بازار آزاد باشد و تنها براساس رقابت مابین ایده ها و به نسبت بهای پرداختی تصمیم گرفته شود؟ برای بازار چرا باید روبل روسی و دلار امریکایی و پوند بریتانیایی متفاوت باشد؟ چه دلیلی دارد که فیسبوک و تویتر لازم است که داور درست و غلط بودن اخبار و تبلیغات باشند؟ درستی و نادرستی فقط ارزش هایی هستند که بقول فریدمن نسبی بوده و تماما از عقیده و ذهنیت ما نشات میگیرند.
نکته ای که باید درنظر داشت ان است که از محافظه کاران میلیاردری شبیه به برادران کخ در آمریکا تا لیبرال های میلیاردری مانند ایلان ماسک و از محافظه کارانی مانند تاچر وریگان تا قهرمانان لیبرال مانند کلینتون و اوباما در این اردوگاه نا متجانس هم نظر هستند. این ترکیب غریب محدود به دنیای صنعتی هم نیست و در شرق و حتی ایران ما هم طرفداران خود را دارد از محمد قوچانی و صادق زیباکلام تا احمد توکلی و عسکراولادی و از وزرای اقتصادی کابینه های هاشمی، خاتمی و روحانی تا بازاریان محافظه کار حزب موتلفه و از رهبرانی مانند رفسنجانی و روحانی تا خود خامنه ای همه در کاهش دست دولت و کنترل ان در اقتصاد همزبان هستند، تنها اختلاف ایشان در مقدار مداخله دولت در امور اجتماعی و شرایع دینی است. این موضوع اتفاقا در غرب و در آمریکا هم تنها تفاوت عمده بین انهارا نشان میدهد یکی می خواهد دولت مانع از سقط جنین بشود و دیگری برعکس، یکی میخواهد جلوی گناه را با منع دگرباشان بگیرد و دیگری نه.

www.theguardian.com
www.thenation.com

اين قسمت در حال حاضر بسته است.