ضرورت برخوردي جسورانه با مقولات بنيادينِ اصلاح طلبي

ميل به فرار از واقعيت در اغلب جناح هاي سياسي کشور وجود دارد. اصولگرايان چشم بر واقعيت هاي جامعه مي بندند و سکوت اختيار مي کنند. اين سکوت حامل دو پيام است، ناديده انگاشتن رخدادهاي تازه و ديگري پنهان کردنِ تغيير مواضع شان در برابر مشکلات و مصائبي که احتمالا خود در آن نقش داشته اند. اصلاح طلبان در تلاش اند خود را با مسائل جامعه منطبق کنند، انطباقي که گاه لازمه اش عدول از مواضع قبلي است. بي ترديد جناح هاي سياسي کشور براي انطباق با شرايط تازه جامعه در بحران اساسي به سر مي برند و به نوعي همه آنان حتي دولت روحاني گرفتار تز سه گانه آلبرت هيرشمن هستند: «انحراف، مخاطره و بيهودگي». بر اساس تز انحراف، هر اقدام هدفمندي براي بسامان کردن اوضاع اقتصادي و… وضعيت را وخيم تر مي کند. در تز بيهودگي، دگرگون سازي اجتماعي بيهوده خواهد بود؛ چراکه در شرايط موجود آب را از آب تکان نخواهد داد. دست آخر در تز مخاطره، هزينه تغيير يا اصلاح پيشنهادي چنان است که دستاوردهاي قبلي نيز در معرض آسيب قرار مي گيرد. اگر همسان کردن «خطابه ارتجاع» هيرشمن با مسائل اقتصادي و… ما مبالغه آميز باشد، کنکاش در اين تزها که در آن کتاب به شکل مبسوطي به آن پرداخته شده است، براي دولت و جريان هاي سياسي راهگشا خواهد بود؛ به ويژه براي اصلاح طلبان که تلاش آنان با موانع جدي روبه روست؛ هم از سوي طيف هاي خودشان و هم از سوي جريان هاي محافظه کار. وضعيت کنوني بي شباهت به پارادوکسِ جوزپه دي لامپدوزا، در نوولِ «پلنگ» نيست: «اگر بخواهيم همه چيز، همان طور که هست باقي بماند، همه چيز بايد تغيير کند». اين گزين گويي که نشئت گرفته از تز بيهودگي است، مدت ها سرلوحه کار محافظه کاران و حتي انقلابيون آمريکاي لاتين بوده است. اين موضع را در لطيفه اي نيز مي توان ديد که در اثبات بيهودگي بعد از استقرار رژيم هاي کمونيستي پس از جنگ جهاني دوم در اروپاي شرقي گل کرد: «تفاوت سرمايه داري با سوسياليسم چيست؟ پاسخ چنين است: در سرمايه داري اين انسان است که انسان را استثمار مي کند، در سوسياليسم کاملا برعکس است». همه اين قول ها تغيير وضع موجود را انکار و بر بيهودگي اصلاحات صحه مي گذارند. اصلاح طلبان بيش از هر چيز گرفتار ترکيبي از تزهاي انحرافي و مخاطره هستند؛ اما تز بيهودگي، مصداق مواجهه مردم با اغلب جريان هاي سياسي و دولت است. اگر اين تلقي را بپذيريم، بايد پرسيد راه برون رفت از اين وضعيت چيست؟ با اينكه اصلاح طلبان با اصولگرايان تفاوت هاي اساسي دارند؛ اما به تازگي شرايط سياسي جامعه آنان را در كنار هم قرار داده است. ناگفته پيداست كه همساني بين اصولگرايان و اصلاح طلبان، زماني به وجود آمده كه خود اصلاح طلبان با يكديگر تضاد و تفاوتي فاحش دارند. برخي از آنان هنوز پايبند توسعه سياسي اند و برخي به دولت اعتدالي پيوسته و محافظه كاري پيشه کرده اند. گروهي نه دل در گروِ دولت دارند و نه در پي توسعه سياسي اند؛ اما همه اين طيف ها در يك نكته اجماع دارند كه تنها راه رهايي از وضعيت موجود ادامه اصلاحات است. اصلاحاتي كه خطر تزهاي سه گانه هيرشمن آن را تهديد مي كند. پس از دي 96، ناگزير تضادها و تفاوت هاي اصلاح طلبان و اصولگرايان به حداقل رسيده و تبعات اين «زيست سياست» محوشدنِ تدريجي تفاوت ها و همسان سازي سياسي است.
اين همسان سازي موجب شده است تا جريان هاي سياسي كه تاكنون با نفي يكديگر حيات سياسي خود را شكوفا مي كردند، به انفعال سياسي دچار شوند. اين انفعال سياسي، همه جريان هاي سياسي بزرگ و كوچك و حتي دولت را واداشته است تا دنبال رهيافتي براي گذر از اين کماي سياسي باشند. اصلاح طلبان بيش از ديگران در تكاپو هستند تا اوضاع سياسي را دوباره به دست گيرند. آنان در يادداشت ها و گفت وگوهاي خود به صراحت بر اصلاح وضعيت موجود اصرار مي ورزند؛ اما انگار هرچه مي زنند، به در بسته مي خورد و جامعه چندان ميلي به بازگشت به دوران سپري شده ندارد.
بعيد است اصلاح طلبان، با اصلاح گفتمان اصلاحات بتوانند خالق سياست شوند. به نظر مي رسد يگانه راه پيش روي آنان، تغيير در گفتمان اصلاحات است. جامعه چشم انتظار تغييراتي اساسي است و بعيد نيست مردم جناح هاي سياسي را به اين سمت سوق دهند و اينكه جناح هاي سياسي چقدر آمادگي پذيرش اين تغييرات را دارند محل مناقشه است.
چنين تغييراتي از جريان هاي سياسي چيزي مي سازد كه با سابقه تاريخي آنان تفاوتي اساسي دارد. اگر زماني اصلاح طلبان از توسعه اقتصاديِ آيت الله هاشمي رفسنجاني به توسعه سياسيِ خاتمي رسيدند و از توسعه سياسيِ خاتمي به توسعه فرهنگي دور دومِ دولت اصلاحات، دولت احمدي نژاد با به جاگذاشتن انبوهي از مشكلات، آنان را وادار به نرمال سازي کرد. اينك شرايط كاملا فرق كرده است؛ چراکه اصلاح طلبان با شرايطي روبه رو شده اند كه اصلا انتظارش را نداشتند.
تصور بزرگان اصلاح طلب اين بود كه بعد از نرمال سازي مي توان به توسعه سياسي بازگشت؛ اما اين گونه نشد و همه چيز به دليل شرايط جهاني- منطقه اي به حالت تعليق درآمد. توسعه سياسي به محاق رفت و «برجام» كه قرار بود توسعه اقتصادي را به ارمغان بياورد، با شكاف روبه رو شد. اين تعليق به بدنه اصلاح طلبان نيز رسوخ كرده است. آنان هم دولت اند هم نادولت.
ادامه اين تعليق و ازدست دادن كنشگري سياسي، اصلاح طلبان را از پاي در خواهد آورد. آنان ديگر نمي توانند از تغييرات بنيادين سر باز بزنند و بايد با اين واقعيت روبه رو شوند كه براي تغيير بايد دايره اصلاح طلبي را وسيع تر کرد. گرچه آنان هنوز راه چاره را اصلاحات به سبک وسياق سابق مي دانند.
بي دليل نيست که اين روزها اغلب تئوريسين هاي اصلاح طلب به کنکاش درباره شيوه هاي اصلاح طلبي مي پردازند و هر آنچه مي گويند، از خودشان شروع و باز به خودشان ختم مي شود. گيرم که به شديدترين شکل ممکن از خود نيز انتقاد کنند؛ اما شاه بيت سخنان شان اين است که اگر قرار است تغييري صورت بگيرد، باز به دست اصلاح طلبان خواهد بود و بهترين شيوه همان است که بود. البته با تغييرات اندک و گاه بيشتر. ناگفته پيداست لازمه تغيير جدي، مواجهه با امر واقعي است. رودررو ايستادن با آن و نه پناه بردن به فانتزي هايي که امر واقعي را ناديده مي گيرند. امروز تئوري هايي که اصلاح طلبان تبيين مي کنند، فارغ از درستي يا نادرستي شان بيش از هر چيز فانتزي سازي هاي تئوريک است براي به تاخيرانداختن تغييرات راديکال. جريانات سياسي اعم از اصلاح طلب و اصولگرا با سياست، برخوردي کالايي دارند؛ سياستي را توليد مي کنند که خود مصرف کننده آن هستند. همان گونه که شرکت هاي اقتصادي و مصرف کنندگان سوژه فعاليت اقتصادي اند، اصلاح طلبان بيش از جناح هاي ديگر توليدکننده و مصرف کننده سياست شده اند و اگر بخواهند از اين دور تسلسل خارج شوند، بايد با مقولات جدي و بنيادينِ اصلاح طلبي برخوردي جسورانه و واقع بينانه تر داشته باشند.

نويسنده: سردبير

 روزنامه شرق ، شماره 3163

اين قسمت در حال حاضر بسته است.