لحظۀ “همداستانی” نقش داستان گویی در توانمندسازی شهروندی

همراه با   تحلیل ساختاری: حماسهء فریدون و کاوۀ آهنگر؛ روایت خروج بردگان از مصر

فشرده و بخش های این جستار: خردورزان ِ فرهنگ ایران، قرن ها پیش از پژوهشگران مدرن که به تازگی به نقش داستان گویی در راهبری مدنی، جنبشی و سیاسی پرداخته اند، در سطح زبان، ارتباط میان نیکی گستری را با واژۀ “همداستانی” جا انداخته بودند. “همداستانی” در پویش های اجتماعی ایران، چنان که داستان های آنرا از پیشینیان شنیده ایم، به بهروزی و خیر بیشترین آحاد اجتماع انجامیده است.

در “داستان گویی” نیرویی نهفته است. داستان ِ برآمده از فرهنگ جمعی و در ارتباط با هستی تک تک ِ انسان ها، همداستانی پدید می آورد و راهگشای سرمنزل های روشنتر می گردد. به بیانی امروزی، همداستانی برپایۀ خودآگاهی سوژه و در همبستگی بیناسوژه ای، زمانی شکل می گیرد که نخست، درک و تجربه ای زیسته از هدف یا دردی مشترک در یک محله، شهر یا ملت وجود داشته و “داستان” آن در دل ها و بر زبان ها باشد؛ دوم، عهد یا قراردادی اجتماعی به آن داستان، چهارچوب داده باشد؛ و سوم ارادۀ کنشگری آگاهانۀ فردی و جمعی بر پایۀ آن فعال شود.

نه این که هر جا یک گروه، توده و لشکری با یکدیگر “همدست” شده اند، حتما بر خیر عمومی افزوده اند. گردشدن جمعی برای بردار کردن حسین بن منصور حلاج یا قتل عام های سیاسی تاریخ اخیر ایران “همداستانی” نبوده اند.  آنها “همدستی” بوده اند در مجموعه ای از ارتکاب به جنایت، حق کشی و دیگرآزاری، لاپوشانی، تشویق، سکوت، بیتفاوتی یا بیعملی از سوی شمار قابل توجهی از مردم.  راهزنان و تبهکاران نیز می توانند همدست شوند. توده های ناآگاه و فردیت زدوده نیز می توانند در پی “ناداستان” هایی که بر مبناهای موهوم، سنجش ناشده و غیر علمی برایشان می گویند، همدست جباران بشوند.  آگاهی رسانی پیرامون داستان گویی می تواند جامعه را در تمیز دادن همداستانی های توانمندساز از همدستی های پوپولیستی، پرووکاسیون و هیستری های بنیادگرایی دینی و ایدیولوژیک یاری دهد.

در پیشگفتار به کنش داستان گویی و ویژگی های آن پرداخته می شود. “لحظۀ همداستانی” اصطلاحی است که به این مناسبت ساخته ام تا در بخش اول، با تحلیل ساختاری از حماسۀ کاوۀ آهنگر به روایت حکیم ابوالقاسم فردوسی، لحظه های همداستانی برای رهایی را مشخص کنم.  در بخش دوم به آراء دو فیسلوف، جاناتان ساکس و مایکل والزر، در مورد انگارۀ راهبری موسی در داستان خروج بنی اسرائیل از مصر و اهمیت داستان موفق در هویت یابی می پردازم.  سپس مروری می شود به نظریه های جدید راهبری و دیدگاه های هاوارد گاردنر در مورد راهبران ِ موفق و اهمیت داستان گویی. از آنجا که بدون توانمندسازی شهروندی در سطوح گسترده، توسعۀ دمکراتیک ممکن نمی شود، به نقش داستان سرایی و همداستانی در مشارکت شهروندی توجه خواهم داشت.  [۱]

باشد که هر فرد، داستان خود را بازگوید تا در این رهگذر با هم داستان هایش، “همداستان” شود.

شیریندخت دقیقیان

اکتبر ۲۰۱۹

 

کنش داستان گویی

داستان گویی از انسان پارینه سنگی تا امروز پیوستگی داشته است.  از بشر نخستینی که بر دیوار غار، صحنۀ غلبه بر گاو وحشی را کشید تا اسطوره های ملل، گواه گرایش انسان به داستان گویی هستند.  داستان، برخلاف داده های علمی در حافظه نقش بسته، قابل انتقال کتبی و شفاهی می گردد. داستان گویی از اندک فرصت هایی است که شناخت، حکمت و عاطفه درهم آمیخته، در زندگی روزمره جاری می شود.

از هزاره ها پیش، سویه های آموزشی و تربیتی داستان گویی، انتقال تجربۀ بینانسلی و کارکرد امیدبخش آن، بر آدمیان آشکار بوده است. داستان، توانایی های گفتاری و شنیداری را همزمان گسترش داده، بر دامنۀ تمرکز می افزاید. داستان گویی هم قلمرو فردی ترین کنش آفرینش هنری است و هم بستر خلاقیت جمعی در پردازش فولکلور توسط مولفان گمنام. [۲] داستان مشترک، اشتراک هویتی پدید می آورد.  داستان، پلی است از گذشته به حال تا آینده.  انسان داستان را می سازد و داستان، انسان را. [۳]

تحلیل اسطوره ها که داستان های خدایان و مناسبت آنها با انسان فرودست و اسیر چنگال سرنوشت هستند، مجال جداگانه ای می خواهد.  آنچه در این نوشتار، لحظۀ همداستانی نامیده ام در ژانر داستان حماسی -که در مرکز آن، نه خدایان، که انسان های خردورز و مختار قراردارند – به گونه ای چشمگیر قابل بررسی است.

 

لحظه های همداستانی در حماسۀ فریدون و کاوۀ آهنگر

در یک تحلیل ساختاری [۴] از داستان فریدون و کاوۀ آهنگر در شاهنامه، چند لحظۀ همداستانی قابل بازشناسی هستند.  روایت با اطلاع از شیوۀ کشورداری ضحاک آغاز می شود:

چو ضحاک شد بر جهان شهریار/ برو سالیان انجمن شد هزار

… نهان گشت کردار فرزانگان / پراگنده شد کام دیوانگان

هنر خوار شد جادویی ارجمند / نهان راستی آشکارا گزند

شده بر بدی دست دیوان دراز /  به نیکی نرفتی سخن جز به راز [۵]

افزون بر شرایطی که فردوسی نام می برد و برای انسان مدرن با واژه های خودکامگی، خرافه و دروغ سالاری، سانسور و سرکوب شناخته شده اند، فاجعه ای در دربار ضحاک اژدهادوش جریان دارد:

چنان بد که هر شب دو مرد جوان / چه کهتر چه از تخمۀ پهلوان

خورشگر ببردی به ایوان شاه / همی ساختی راه درمان شاه

بکشتی و مغزش بپرداختی / مران اژدها را خورش ساختی

 

لحظۀ همداستانی ۱: پس از این زمینه چینی که نشان از اسارت یک سرزمین در ظلمی بزرگ دارد، نخستین لحظۀ همداستانی روایت می شود:

دو پاکیزه از گوهر پادشا / دو مرد گرانمایه و پارسا

یکی نام ارمایل پاکدین / دگر نام گرمایل پیشبین

چنان بد که بودند روزی به هم / سخن رفت هر گونه از بیش و کم

ز بیدادگر شاه و ز لشکرش / وزان رسمهای بد اندر خورش

یکی گفت ما را به خوالیگری /  بباید بر شاه رفت آوری

وزان پس یکی چاره‌ای ساختن /  ز هر گونه اندیشه انداختن

مگر زین دو تن را که ریزند خون / یکی را توان آوریدن برون

حاصل لحظۀ همداستانی میان دو انسان نیک اندیش، نجات هر یک جوان از میان دو جوان در کشتارپزخانۀ ضحاک است.  اینک زنان و مادران دو جوان، زاری کنان سررسیده، آزادی آنها را از خوالیگران تمنامی کنند، اما این آشپزان ناچار به انتخابی جانگدازند: گزینش یکی از دو جوان.  از آن دست که بعدها در ادبیات جهان، مادر ِ برتولت برشت و در واقعیت تاریخی، اسیران اردوگاه های مرگ نازی با چنین ناانتخاب هایی روبه رو شدند.

زنان پیش خوالیگران تاختند / ز بالا به روی اندر انداختند

پر از درد خوالیگران را جگر / پر از خون دو دیده پر از کینه سر

همی بنگرید این بدان آن بدین / ز کردار بیداد شاه زمین

از آن دو یکی را بپرداختند / جزین چاره‌ای نیز نشناختند

برون کرد مغز سر گوسفند / بیامیخت با مغز آن ارجمند

یکی را به جان داد زنهار و گفت / نگر تا بیاری سر اندر نهفت

یک همداستانی ِ تلخ و نهانی که با این حال، همچون نخستین ِ نت های یک سمفونی بزرگ، سکوت را می شکند…

در این میان، همان کابوسی که در اوج قدرت به سراغ هر ستمگر می آید، خواب ضحاک را نیز برمی آشوبد: دوران او به سرخواهد رسید. در کابوس ضحاک، سه سوار از راه می رسند و بر گردن او پالهنگ نهاده، با گرز آهنین مهیبی او را کشان کشان در کوه دماوند به بند می کشند. ضحاک نعره کشان از خواب می پرد. ارنواز دختر شاه جمشید که با زور به همسری ضحاک درآمده بر بالین او شتافته، قدرت بی رقیب او را یادآور می شود، اما توصیه می کند که ضحاک، بهترین جادوگران و خوابگزاران را فرابخواند تا به هویت دشمن پی برده، چاره جویی کنند.

موبدان می آیند اما از بیم جان نه می توانند یافته های خود را بگویند و نه پنهان کنند، تا آنکه کسی از آن میان به خود جرات می دهد:

بدو گفت پردخته کن سر ز باد /  که جز مرگ را کس ز مادر نزاد

جهاندار پیش از تو بسیار بود /  که تخت مهی را سزاوار بود

فراوان غم و شادمانی شمرد /  برفت و جهان دیگری را سپرد

اگر بارۀ آهنینی به پای / سپهرت بساید نمانی به جای

کسی را بود زین سپس تخت تو /  به خاک اندر آرد سر و بخت تو

کجا نام او آفریدون بود /  زمین را سپهری همایون بود

این اطلاع داده می شود که فریدون هنوز به دنیا نیامده است.  ضحاک می پرسد که او کیست و چه دشمنی با من دارد؟

بدو گفت ضحاک ناپاک دین / چرا بنددم از منش چیست کین

دلاور بدو گفت گر بخردی /  کسی بی‌بهانه نسازد بدی

برآید به دست تو هوش پدرش /  از آن درد گردد پر از کینه سرش

ضحاک فقط اگر دست از کشتار بردارد از سرنوشت محتوم نجات خواهد یافت، زیرا دیگر فرزندی به کین پدر برنخواهد خواست.  اما این سختدل از ترس مرگ از هوش می رود و چون به هوش می آید، دستور به یافتن و نابودی فریدون می دهد. در مورد فریدون گفته می شود:

کجا نام او آفریدون بود /  زمین را سپهری همایون بود

هنوز آن سپهبد ز مادر نزاد /  نیامد گه پرسش و سرد باد

چو او زاید از مادر پرهنر /  بسان درختی شود بارور

به مردی رسد برکشد سر به ماه /  کمر جوید و تاج و تخت و کلاه

سرانجام رخ می دهد آنچه همیشه به شکل پیشگویی در داستان پردازی ِ باستان می آید. اما به گمان من خواب ها و پیشگویی های هشداردهنده در سبک باستان، گوشزد هنرمندانه ای هستند به نتیجۀ منطقی اعمال و روال جهان در پاسخ دادن عمل با عکس العمل. در وجدان ِ جمعی بشر، این کابوس ها فرصت هایی هستند برای ستمکار تا از ستم دست بکشد.  اما ضحاک حتی برای حفظ جان خود هم تغییر رویه نداده، به کشتار ادامه می دهد.  سرانجام، مردی جوان به نام آبتین از “تخم کیان و تبار طهمورس پهلوان”، قربانی ضحاک می شود. همسر او فرانک که از تبار او نمی دانیم اما “خردمند” توصیف می شود، آبستن فرزند، می گریزد و او را که فریدون نام دارد در یک مرغزار نزد باغبانی که گاوی شیرده دارد، می سپارد.

 

لحظۀ همداستانی ۲: پس از سه سال فرانک، فرزند را از باغبان می گیرد و گریزان او را از “جادوستان” به کوه البرز نزد “مردی دینی” می برد. تازه در اینجا لحظۀ همداستانی دوم شکل می گیرد.  زیرا برخلاف هنگام سپردن فرزند به باغبان که فرانک هیچ توضیحی به او نمی دهد، این بار با مرد دینی راز خود را در میان می گذارد؛ یا به بیانی دیگر با او همداستان می شود.

نکتۀ چشمگیر داستان آن است که هر دم، نقش آفرینان جدیدی از تبارهای گوناگون و طبقات اجتماعی به چاره جویی و همداستانی می پیوندند، به ترتیب ورود: تبار شاهی، پهلوانی و کیانی، مادران و زنان، کهتر و مهتر، گله بان و باغبان، مرد دینی، و جلوتر که خواهیم دید، پیشه وری چون کاوۀ آهنگر، مردم کوی و برزن، لشکریان، زنان حرم و مردم دیار تازیان.

اینک ضحاک از راز مرغزار و گاو باخبر شده، به آنجا هجوم می برد، اما فریدون را نمی یابد. زمان می گذرد و فریدون در هشت سالگی از کوهسار نزد مادر می رود.

 

لحظۀ همداستانی ۳:  فریدون با شنیدن راز خود از زبان مادر می خروشد:

فریدون چو بشنید بگشادگوش/  ز گفتار مادر برآمد به جوش

دلش گشت پردرد و سر پر ز کین /  به ابرو ز خشم اندر آورد چین

چنین داد پاسخ به مادر که شیر /  نگردد مگر ز آزمایش دلیر

کنون کردنی کرد جادوپرست /  مرا برد باید به شمشیر دست

بپویم به فرمان یزدان پاک /  برآرم ز ایوان ضحاک خاک

فرانک پسر را از اقدام فردی بازمی دارد با این استدلال که ضحاک قدرت دارد و فریدون نباید جوانی کند:

بدو گفت مادر که این رای نیست/ ترا با جهان سر به سر پای نیست

جهاندار ضحاک با تاج و گاه /  میان بسته فرمان او را سپاه

چو خواهد ز هر کشوری صدهزار /  کمر بسته او را کند کارزار

جز اینست آیین پیوند و کین / جهان را به چشم جوانی مبین

که هر کاو نبید جوانی چشید / به گیتی جز از خویشتن را ندید

بدان مستی اندر دهد سر بباد / ترا روز جز شاد و خرم مباد

همداستانی میان فرانک و فریدون پدید آمده، اما مادر، کنش فردی را صلاح نمی بیند.

روایت دوباره به کاخ ضحاک برمی گردد: همچنان، مغز جوانان به خورد ماران داده می شود و ضحاک در جستجوی فریدون است.  تا این که ضحاک برای مهار وحشت خود، سیاست عوامفریبی و دروغ در پیش گرفته، مهان را گرد می آورد تا محضری بنویسند که ضحاک جز به “دادگستری” با مردم رفتار نکرده است. دیوانیان در این دروغ، “همدست” ضحاک شده، در حال امضای شهادتنامه هستند که ناگهان، مردی خروشان وارد بارگاه می شود:  او آهنگری است که دو پسرش را برای کشتار برده اند:

بر آن محضر اژدها ناگزیر / گواهی نوشتند برنا و پیر

هم آنگه یکایک ز درگاه شاه /  برآمد خروشیدن دادخواه

ستم دیده را پیش او خواندند /  بر نامدارانش بنشاندند

بدو گفت مهتر بروی دژم /  که بر گوی تا از که دیدی ستم

خروشید و زد دست بر سر ز شاه /  که شاها منم کاوۀ دادخواه

یکی بی‌زیان مرد آهنگرم /  ز شاه آتش آید همی بر سرم

تو شاهی و گر اژدها پیکری /  بباید بدین داستان داوری

که گر هفت کشور به شاهی تراست /  چرا رنج و سختی همه بهر ماست

شماریت با من بباید گرفت /  بدان تا جهان ماند اندر شگفت

مگر کز شمار تو آید پدید /  که نوبت ز گیتی به من چون رسید

که مارانت را مغز فرزند من /  همی داد باید ز هر انجمن

ضحاک فرصت را برای عوامفریبی غنیمت می شمرد، پسران کاوۀ آهنگر را به او می بخشد و در عوض از او می خواهد که آن محضر و گواهی دروغ را امضا کند.

 

لحظۀ همداستانی ۴:  کاوۀ آهنگر دست رد به این عوامفریبی می زند و گفتن چنین دروغی را برنمی تابد.  کاوه می داند که داستان به همین جا ختم نمی شود و فرزندان ِ همداستان های ِ او همچنان قربانی خواهند شد:

بفرمود پس کاوه را پادشا /  که باشد بران محضر اندر گوا

چو بر خواند کاوه همه محضرش /  سبک سوی پیران آن کشورش

خروشید کای پای مردان دیو /  بریده دل از ترس کیهان خدیو

همه سوی دوزخ نهادید روی /  سپر دید دلها به گفتار اوی

نباشم بدین محضر اندر گوا /  نه هرگز براندیشم از پادشا

خروشید و برجست لرزان ز جای /  بدرید و بسپرد محضر به پای

گرانمایه فرزند او پیش اوی /  ز ایوان برون شد خروشان به کوی

بیرون شدن کاوه به کوی و بازار، آغاز لحظۀ همداستانی چهارم است:

چو کاوه برون شد ز درگاه شاه /  برو انجمن گشت بازارگاه

همی بر خروشید و فریاد خواند /  جهان را سراسر سوی داد خواند

ازآن چرم کاهنگران پشت پای /  بپوشند هنگام زخم درای

همان کاوه آن بر سر نیزه کرد / همانگه ز بازار برخاست گرد

خروشان همی رفت نیزه بدست /  که ای نامداران یزدان پرست

کسی کاو هوای فریدون کند /  دل از بند ضحاک بیرون کند

بپویید کاین مهتر آهرمنست /  جهان آفرین را به دل دشمن است

فراخوان کاوۀ آهنگر به مردمی که داستانی دارند همانند او پر آب ِ چشم و خون ِ دل، همداستانی ِ فراگیرتری را برمی انگیزد.  اینک همداستانی ها چون جوی های کوچک به هم پیوسته، خروشان شده، نمادی مشترک می یابند: چرم آهنگری کاوه.

بدان بی‌بها ناسزاوار پوست /  پدید آمد آوای دشمن ز دوست

همی رفت پیش اندرون مردگرد / جهانی برو انجمن شد نه خرد

لحظۀ همداستانی ۵: اینک مردم کوی و برزن و شهر به سرکردگی کاوۀ آهنگر به جستجوی فریدون می روند.  فردوسی، روال مشروعیت زدایی از ضحاک، مشروعیت یابی فریدون و برقراری عهد و قرارداد اجتماعی میان راهبر و مردم را به تصویر می کشد.  مردم به دادخواهی نزد فریدون رفته، میان آنها عهدی برقرار می گردد.  این اصل مدرن که حاکمان، مشروعیت خود را از مردم می گیرند، در این فراز بیان می شود.  فریدون و مردم، همداستان می شوند. این همداستانی، تجسم نمادین خود را آن لحظه می یابد که فریدون به نوبۀ خود بر آن چرم ِ  کار و زحمت، گوهران ِ تابان می آویزد و “اختر ِ کاویانی” شکل می گیرد:

بیامد بدرگاه سالار نو /  بدیدندش آنجا و برخاست غو

چو آن پوست بر نیزه بر دید کی /  به نیکی یکی اختر افگند پی

بیاراست آن را به دیبای روم /  ز گوهر بر و پیکر از زر بوم

بزد بر سر خویش چون گرد ماه / یکی فال فرخ پی افکند شاه

فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش / همی خواندش کاویانی درفش

از آن پس هر آنکس که بگرفت گاه / به شاهی بسر برنهادی کلاه

بران بی‌بها چرم آهنگران /  برآویختی نو به نو گوهران

ز دیبای پرمایه و پرنیان /  برآن گونه شد اختر کاویان

در لحظۀ همداستانی ۵، خود ِ ساختار ِ درفش ِ کاویانی – چرم کار و گوهر سروری – نشانی است از مشروعیت و  عهد مردم ِ کار با حاکمیت.  گرز آهنینی که به کابوس ضحاک آمد، پس از همراهی فریدون با کاوۀ آهنگر و رفتن به بازار آهنگران، پدیداری می یابد.  فریدون گرز را برداشته، در جستجوی ضحاک به سرزمین تازیان و کاخ او می رود.

 

لحظۀ همداستانی ۶:  فریدون، زنان اسیر در کاخ ضحاک را آزاد می کند. آن میان، ارنواز دختر شاه جمشید که همراه خواهرش اسیر است با پی بردن به هویت فریدون، داستان اسارت خود را بازگفته، با او همداستان شده، مکان ضحاک را که برای قتل و غارت به هندوستان رفته، فاش می سازد.

چو بشنید ازو این سخن ارنواز / گشاده شدش بر دل پاک راز

بدو گفت شاه آفریدون تویی / که ویران کنی تنبل و جادویی

کجا هوش ضحاک بر دست تست / گشاد جهان بر کمربست تست

ز تخم کیان ما دو پوشیده پاک / شده رام با او ز بیم هلاک

همی جفت‌مان خواند او جفت مار / چگونه توان بودن ای شهریار

فریدون چنین پاسخ آورد باز/ که گر چرخ دادم دهد از فراز

ببرم پی اژدها را ز خاک / بشویم جهان را ز ناپاک پاک

بباید شما را کنون گفت راست /  که آن بی‌بها اژدهافش کجاست

برو خوب رویان گشادند راز / مگر که اژدها را سرآید به گاز

بگفتند کاو سوی هندوستان /  بشد تا کند بند جادوستان

 

لحظۀ همداستانی ۷:  کندرو نامی از کدخدایان ضحاک در ظاهر، فریدون را مشغول بزم و پذیرایی می کند تا نهانی به ضحاک خبر دهد که غریبه ای در کاخ انتظارش را می کشد.  ضحاک نشانه های انکارگری مرسوم همۀ دیکتاتورهای بیدرمان را بروز داده، به گمانه زنی های خوش خیالانه در مورد هویت غریبه می پردازد؛ اما سرانجام می پذیرد که خطر در کمین او است.

اینک نوبت رسیده به لحظۀ همداستانی در سرزمین تازیان و با مردمی دیگر، اما به جان آمده از ستم ضحاک.

سپاه فریدون چو آگه شدند /  همه سوی آن راه بی‌ره شدند

…همه بام و در مردم شهر بود /  کسی کش ز جنگ آوری بهر بود

همه در هوای فریدون بدند /  که از درد ضحاک پرخون بدند

… به شهر اندرون هر که برنا بدند /  چه پیران که در جنگ دانا بدند

سوی لشکر آفریدون شدند /  ز نیرنگ ضحاک بیرون شدند

…نخواهیم برگاه ضحاک را /  مرآن اژدهادوش ناپاک را

تا پیش از اسارت ِ نهایی ِ ضحاک، دو بار یک “سروش خجسته” -که می تواند یا ندای درون فریدون برای پرهیز از خشونت بیجا باشد یا ندایی اهورایی- فریدون را از خرد کردن ضحاک با گرز پولادین باز می دارد، با این استدلال که بدترین کیفر ِ ضحاک همانا دوری از تختگاه و به بند کشیده شدن در غار دماوند است. [۶]  چنین می شود.  فریدون در بازگشت از دماوند، مردم ِ همداستان با خود را پند می دهد که دیگر سلاح ها را کناربگذارند، پیشه وران به کار و هنر و لشکریان به وظایف خود بازگردند، تا زندگی صلح آمیز از سر گرفته شود:

بفرمود کردن به در بر خروش /  که هر کس که دارید بیدار هوش

نباید که باشید با ساز جنگ / نه زین گونه جوید کسی نام و ننگ

سپاهی نباید که به پیشه‌ور /  به یک روی جویند هر دو هنر

یکی کارورز و یکی گرزدار /  سزاوار هر کس پدیدست کار

چو این کار آن جوید آن کار این /  پرآشوب گردد سراسر زمین

به بند اندرست آنکه ناپاک بود /  جهان را ز کردار او باک بود

شما دیر مانید و خرم بوید /  به رامش سوی ورزش خود شوید

در لحظۀ همداستانی ۶ عهد ِ “داد و دهش” فریدون با مردم استوار می شود.  همان عهدی که فردوسی در جای دیگری در شاهنامه به آن اشاره خواهد کرد:

فریدون فرخ فرشته نبود / به مشک و به عنبر سرشته نبود

به داد و دهش یافت این نیکویی / تو داد و دهش کن فریدون تویی

لحظه های همداستانی در روایت کاوۀ آهنگر را بیانی رسا از پویش های انسانی می یابیم که فرایندوار با گزینش های فردی/جمعی و انباشت ِ خودآگاهی شکل می گیرند و شاهدی بر سترونی ِ رادیکالیسم ِ نجات گرا یا آخرزمانی هستند.

 

بخش دوم: دو فیلسوف معاصر و داستان آزادی از بردگی ِ مصر 

گفته می شود که رهبران ِ موفق ِ تاریخ، قادر به گفتن داستان های موفق بوده اند.  جنایتکاران تاریخ نیز ناداستان های کارسازی داشته اند، مانند فضای حیاتی و نژاد خالص، جامعۀ بی طبقه توحیدی، هژمونی پرولتاریا، خلافت مذهب و از این دست.

تفاوت داستان های موفقی که بشریت را پیش برده اند با ناداستان های ویرانگر در این است که ناداستان ها با ترفند فریب، استفاده از ناآگاهی و سیاهروزی توده ها، فردیت زدایی توتالیتر و هیستری های جمعی و اختلال های روانی سرایت یابندهshared psychotic disorder گسترش می یابند.  اما داستان های سازنده، حاصل پویش های خودآگاه، عهد ِ اجتماعی ِ قوام یافته و به تعبیری هگلی، انباشت ِ خردورزی در تاریخ بوده اند، مانند انقلاب های آمریکا و فرانسه، جنبش مشروطیت، نهضت حقوق مدنی مارتین لوترکینگ، جنبش ضدآپارتاید، جنبش های رهایی بخش ملی هند، استقلال اسرائیل و الجزایر و دیگر نمونه ها.  داستانی که کوروش کبیر در منشور آزادی برای ایرانیان به جا گذاشته، فرازهای یک داستان موفق برای امروز را دارد.

اینک به دیدگاه دو فیلسوف پیرامون داستان خروج بردگان از مصر می پردازیم: جاناتان ساکس و مایکل والزر.

جاناتان ساکس: جاناتان ساکس، فیلسوف معاصر انگلیسی، از شاگردان سر آیزایا برلین در آکسفورد و عضو مجلس لردهای برتیانیا، پیرامون اهمیت داستان گویی و با اشاره به نظریۀ هاوارد گاردنر می نویسد:

… آنچه یک رهبر را می سازد، توانایی ِ گفتن ِ یک داستان خاص است – داستانی که بتواند وضعیت ما را برای خودمان تشریح کند و یک دورنمای جمعی را قدرت بخشیده، پذیرفتنی سازد. به این ترتیب، چرچیل داستان شهامت ِ شکست ناپذیر در نبرد برای آزادی را گفت.  داستان ِ گاندی دربارۀ حرمت ِ هند و اعتراض خشونت پرهیز بود.  مارگارت تاچر از اهمیت فرد دربرابر دولت ِ همیشه کنترل کننده گفت.  مارتین لوترکینگ گفت که چگونه ملتی بزرگ دچار کوررنگی است.  داستان ها به گروه، هویت مشترک و هدفمندی می دهند. فیلسوف، السدایر مکینتایر نیز بر اهمیت داستان در زندگی اخلاقی تاکید کرده است.  او می نویسد:  “انسان اساسا در کنش ها و رفتارها، همچنین در آفرینندگی های خود، یک حیوان داستان گو است.  از راه روایت ها است که می فهمیم که هستیم و چگونه باید رفتار کنیم.  کودکان را از داستان محروم کنید، آن گاه در رفتار و گفتار خود بی سر و زبان، مضطرب و بیان گسیخته بر جای می مانند”. [۷]  برای آنکه بدانیم که هستیم، باید بدانیم بخشی از کدام داستان یا داستان ها می باشیم.  پرسش های بزرگی چون: ما که هستیم؟  چرا اینجا هستیم؟  کار ما چیست؟ اینها  به بهترین شکل با گفتن داستان پاسخ داده می شوند.  به قول باربارا هاردی:  “ما در روایت گویی، رویا می بینیم، آرزوپردازی می کنیم، به یاد می آوریم، پیشدستی می کنیم، امید می بندیم، نومید می شویم، باور می کنیم، شک می ورزیم، برنامه ریزی می کنیم، بازبینی می نماییم، نقد می کنیم، می سازیم، شایعه می پردازیم، می آموزیم، نفرت و عشق می ورزیم.”  [۸]

جاناتان ساکس می افزاید که تورات نه یک رسالۀ الهیات است و نه یک سیستم متافیزیک، بلکه مجموعه ای است از داستان های به هم پیوسته که طی زمان، از سفر ابراهیم و سارا از بین النهرین تا موسی و سرگردانی بنی اسرائیل در بیابان گسترش می یابند. ساکس که سال ها ربای اعظم بریتانیای کبیر بوده می افزاید:

برای یهودیت، حقیقت، یک داستان است نه یک سیستم.  و ما بخشی از داستان هستیم.  یهودی بودن یعنی همین. بخش بزرگی از کار موسی در سفر دواریم [تثنیه] بازگویی این داستان است به نسل بعدی و یادآوری آنچه خدا برای پدران آنها انجام داد، نیز برخی خطاهای پدران آنها.  موسی درحالی که رهایی بخش بزرگی است، داستان سرایی برجسته است.

جاناتان ساکس دستور موسی به بنی اسرائیل برای بازگویی داستان خود برای نسل های بعد را تعهدی می داند که آنها در آینده ملتی از فرد فرد ِ داستان گویان باشند:

تفاوتی اساسی میان تاریخ و خاطره وجوددارد.  تاریخ، “داستان ِ او” است، روایتی از رویدادها که زمانی دیگر برای فرد دیگری اتفاق افتاده است.  خاطره، “داستان ِ من” است. گذشته ای  است که درونی شده و به بخشی از هویت من بدل گشته است.

او همچنین اشاره می کند به متنی که هر یهودی، هر جای دنیا در سالگرد خروج از مصر، جشن آزادی و عبور [ پسح] می خواند تا هویت از نسلی به نسل دیگر سپرده شود:

پدرم یک آرامی ِ صحراگرد بود و به مصر پایین رفت و آنجا زیست و آنها  از شماری اندک تبدیل به ملتی بزرگ، نیرومند و پرشمار شدند.  اما مصریان بدرفتاری کرده، ما را آزار داده، به کار ِ گِل گماشتند.  آن گاه به درگاه خداوند، خدای اجدادمان، زاری کردیم و خداوند صدای ما را شنید و ستم و مصیبت و زحمت ما را دید.  پس خداوند با دست قدرتمند و ید افراشته با هیبت عظیم، نشانه ها و اعجازها ما را از مصر نجات داد.  

تردیدی نیست که این داستان گویی از عوامل بقای یهودیان در طول سه هزاره تبعیض و کشتار بوده است.  به نظر ساکس نباید فقط فرد راهبر یا برخی نخبگان برای یادآوری گذشته آموزش ببینند، بلکه این وظیفۀ هر فرد است.  او پیرامون تفاوت جامعۀ آمریکا با انگلستان می افزاید:

… همان گونه که در کتابم به نام The Home We Build Together [خانه ای که با یکدیگر می سازیم] نوشتم، اگر به دیدن مجسمه های یادبود ریاست جمهورهای آمریکا در واشنگتن بروید، می بینید که زیر هر یک، سخنان خود آنها حک شده است:  از جفرسون: “ما این حقیقت را خودبسنده می دانیم”؛ از روزولت: “تنها چیزی که باید از آن بترسیم، خود ِ ترس است”؛ از لینکلن در گتیسبرگ و دومین مراسم تحلیف او: “بد ِ هیچ کس را نخواهیم و خیر ِ همگان را خواستار باشیم…”  هر یک از این مجسمه های یادبود، داستانی را بازگو می کنند.

لندن هیچ جایی از این دست ندارد.  در این شهر یادبودها و مجسمه های بسیاری هست که هر یک زیرنوشتی دارد در این باره آنها که بودند، اما هیچ سخن یا گفتاوردی نوشته نشده است.  از داستان هیچ خبری نیست.  حتی در پای ِ بنای ِ یادبود چرچیل که سخنرانی هایش به لندن شوک ِ قدرت بخشید، تنها یک کلمه دیده می شود: چرچیل.

آمریکا یک داستان ملی دارد، زیرا جامعه ای است استوار بر ایدۀ عهد. روایت در قلب ِ سیاست ِ عهدمحور قراردارد، زیرا هویت ِ ملی را در مجموعه ای از رویدادهای تاریخی جای می دهد.  یاد آن رویدادها یادآور ِ ارزش هایی است که پیشینیان ما برای آنها نبرد کردند و ما محافظان آنها هستیم.

یک روایت استوار بر عهد همیشه همه را دربردارد و متعلق به ِ همۀ شهروندان، از تازه واردان تا زاده های سرزمین، است.  روایت برای همه، صرفنظر از طبقه یا اعتقاد، می گوید که ما که هستیم.  روایت، هویت مشترکی پدید می آورد که دیگر هویت ها را تعالی می بخشد.  از این رو است که برای نمونه، مارتین لوترکینگ توانست روایت را با آن تاثیرگذاری عظیم در برخی از مهمترین سخنرانی هایش به کار ببرد.  او به  هموندان آفریقایی-آمریکایی اش می گفت که خود را بخشی مساوی از ملت ببینند.  همزمان، او به سفیدپوستان آمریکایی می گفت که وفادار باشند به تعهد خود نسبت به اعلامیۀ استقلال و این جمله در آن که “همۀ انسان ها با هم مساوی هستند”. [۹]

جاناتان ساکس در زمینۀ مفهوم عهد در داستان خروج بردگان به رهبری موسی زیر تاثیر فیلسوف آمریکایی مایکل والزر است که در دهۀ هشتاد در کتاب Exodus and Revolution ، خروج از مصر و انقلاب، این رویداد را کمابیش، پروتوتیپ ِ خطوط ِ اصلی ِ انقلاب های تمدن بشر دانست.

مایکل والزر:  مایکل والزر در خروج از مصر و انقلاب (۱۹۸۵) [۱۰] در نهایت ِ حیرت ِ خواننده ای که گمان می برد انقلاب های آمریکا، فرانسه، روسیه و نهضت های قرن بیستم از انگاره ای بی ارتباط با ادیان پیروی کرده اند، نشان می دهد که سیر گسترش آنها از مدل خروج بنی اسرائیل از مصر متاثر  است.

طی هزاره ها پیرامون روایت خروج در تورات از دیدگاه های فلسفی، عرفانی، انسان شناسی فرهنگی، و حقوقی بحث شده که شرح آنها بررسی جداگانه و گسترده ای را طلب می کند.  اما مایکل والزر این روایت را از منظر فلسفۀ سیاسی مدرن مورد بررسی قرار داده است. در شرح دیدگاه های والزر، چکیده وار می توان گفت که هر روزگار انقلابی، مانند داستان مصر و بنی اسرائیل، اسارت ها، فرعون ها، توده های نامتشکل و عصیانگر، همداستانی ها، قانونگذاری ها، عهد میان رهبران و پیروان، رقابت های درون جناحی و بیابان های خشک و پرخطر خود را دارد.  کدام انقلابی ابتدا از خطرکردن بیفرجام چند پیشاهنگ ناآزموده آغاز نشد؟ آن گونه که موسی تاب دیدن خشونت با بردگان را نیاورد و به اقدام قهرآمیز فردی دست زد، به مرگ محکوم شد و گریخت تا از تبعید با برنامه ای دربرگیرندۀ آحاد قوم بازگردد؟ آیا این انگاره را در انقلاب آمریکا، فرانسه و روسیه هر یک به درجاتی نمی بینیم؟  کدام انقلاب از مسیر نافرمانی مدنی نگذشته، آن گونه که در داستان خروج از مصر، قابله های بنی اسرائیل از کشتن نوزادان ذکور سرباز زده، آنها را پنهان می کنند؟ آیا تسویه حساب ها و اختلاف های خونین درون انقلاب ها یادآور شورش قورح [قارون] در بیابان علیه موسی نیستند؟ آیا عهد و قانون که در مرکز داستان آزادی بردگان از مصر است، حکایت فراگیر هر جنبش پیروزمندی نیست؟

مایکل والزر دو نمونۀ انقلاب آمریکا به راهبری تاماس جفرسون و جنبش حقوق مدنی سیاهپوستان به راهبری مارتین لوترکینگ را بیش از همه در همخوانی با مدل خروج از مصر می داند.  تردیدی نیست که پیش زمینه های مسیحی این دو رویداد که رهبران آنها را به متن تورات همچون بخش جدایی ناپذیر کتاب مقدس مسیحیان پیوند می دهد، نقش مهمی در این همخوانی داشته اند. در یک نگاه کلی، راهبران این دو رویداد، مانند راهبر آزادی بردگان، داستان های نیرومندی برای ارتباط گیری با مردم خود گفته اند و “عهد” فراگیر آن داستان ها، نقش چشمگیری در پیروزی داشته است.

لوترکینگ در آوریل ۱۹۶۳ در نامه ای از زندان بیرمنگام، خطوط داستانی فراگیر را ترسیم کرد.  او نوشت: “بیعدالتی در هر جا تهدیدی برای عدالت در همه جا است”.  این جمله نه تنها برای سیاهپوستان، داستانی نیرومند می گفت، بلکه فراخوانی بود برای رهبران دیگر در آمریکا. چنان که پس از آن، هنرمندان، ورزشکارانی چون محمدعلی کلی، جاشوا آبراهام هشل فیلسوف و ربای آمریکایی، رهبران لیبرال مسلمانان آمریکا و دیگر اقلیت های ملی و نژادی، بازو به بازوی کینگ در صف نخست تظاهرات قرار گرفتند. مارتین لوترکینگ داستانی گفت که بسیاری خود را با آن همداستان یافتند.

 

بخش سوم: نقش داستان گویی در راهبری و توانمندسازی شهروندی

نظریه های نوین راهبری: راهبری ِ همخوان با توانمندسازی شهروندی ویژگی های متفاوتی با “رهبری” قدرت سنتی و استوار بر سلطه دارد.  نگاهی به نظریه های امروزیLeadership  زمینه را برای درکی دمکراتیک از راهبری سیاسی و مدنی و در ارتباط با توانمندسازی شهروندیCitizen  Empowerment  می گشاید.  شیوه های نوین راهبری را در سال ۲۰۰۶ در مجموعه جستارهای سه شماره ای با عنوان “آسیب شناسی کاریزما” شرح داده بودم که بخشی از آنرا  تکرار می کنم.  [۱۱]

راهبر یا  لیدر ِ دمکراتیک  کسی است که گروهی را برای انجام کاری مشخص هماهنگ و توانمند می‌کند. چنین فردی، نخست باید خواستِ راهگشایی داشته باشد و از ویژگی‌هایی چون صداقت، درستکاری، اعتماد به نفس، هوش عاطفی و مجرد، خلاقیت، دورنمای ذهنی، بیان شیوا و نیز دانش کافی برخوردار باشد.  او با خطاهای ذهنی و شناختی، آگاهانه رو به رو می‌شود و از شنیدن و ادراک گزینشی، یا تفسیر نظر دیگران بر اساس انتظاری که پیشاپیش از آنها دارد، پرهیز می‌کند.

جان.پ.فرنچ و برترام راوِن قدرت را از نوع پیشرفته تا سنتی و ابتدایی آن، در پنج دسته طبقه بندی می‌کنند:

قدرت کارشناسی (Expert Power) برخاسته از نفوذ منطق، استدلال و اعتبار، اساس راهگشایی پیشرفته به شمار می‌رود.  راهبری های جمعی و ساختارهای مدیریت افقی با شرکت متخصصان در سازمان های مردم نهادی که در زمینه های کاری خود خبره و باتجربه هستند، از قدرت کارشناسی برخوردارند.

قدرت ارجاعی(Referent Power) زمانی شکل می‌گیرد که پیروان به دلیل هویت یا هدف مشترک با یک راهبر همراه می‌شوند. این گونه از قدرت تا زمانی دوام می‌یابد که پیروان، حضور راهبر را در کنار خود حس کنند؛ مانند وابستگی به گروه، حزب و یا افرادی که منافع آنها را نمایندگی می کنند. افراد با پیوستن به این گروه‌ها، احساس هویت، احترام و حس امنیت می‌کنند.

قدرت مشروع (Legitimate Power)در فرهنگ‌های سنتی که در آنها، هوش، سن، طبقۀ اجتماعی و هیبت ظاهری می‌تواند به یک فرد، اقتداری مشروع برای تسلط به پیروان خود ببخشد. آنان که ساختار اجتماعی و سنت را پذیرفته‌اند، به این قدرت مشروع تن در می‌دهند. این رهبران، بیشترین استفاده را از این ویژگی پیروان خود می‌برند.

قدرت اجبارگر (Coercive Power)بر اساس مجازات شکل می‌گیرد و هرچه قدرت اجباری بیشتر باشد، شدت مجازات بیشتر است (مانند مجازات‌های وحشیانه در حکومت‌های بنیادگرای مذهبی).

قدرت پاداش دهنده (Reward Power)در میان ساختارهای اجتماعی شکل می‌گیرد که در آنها مستبدان، هیچ احترامی به اندیشه و ارادۀ فردی نمی‌گذارد و فرد پیرو منکوب و مطیع، تنها در جستجوی پاداش است؛ مانند فرقه های میلیشیایی و گروه‌های گانگستر.  [۱۲]

توانمندسازی شهروندی در مدل قدرت مشروع، ناچیز است و در مدل های قدرت اجبارگر و پاداش دهنده متوقف می شود.

گروهی دیگر از نظریه پردازان، از جمله کوین دابس، گوردون جک، کریس دیویس و دیوید ستمپ رویکردهای گوناگون به قدرت، راهبری و پیروی را طبقه بندی می‌کنند:

دیدگاه اصالت زیست حیوانی بقای انسان را تابع همان قوانینی می‌داند که بر زندگی وحش حکمفرماست. این دیدگاه، قدرت را به مردان وامی گذارد که مهاجم و تصاحبگرند. دیدگاه برتری قوی بر ضعیف، حق حاکمیت را به قوی‌تر می‌دهد و برای قدرت، ساختاری هرمی قائل است؛ مانند پدرسالاری.

سرمشق گرایی (Paternalism) قدرت را به داناتر و با فضیلت‌ترین فرد می‌سپارد.

فرصت جویی (Contingency)انگاره‌ای از قدرت است از جمله در آراء نیکولو ماکیاولی که هدف را توجیه کنندۀ وسیله می‌داند و همه چیز را وابسته به موقعیت و نه به اصول. شیوه‌های مدرنِ این نوع از قدرت، در بهترین حالت پراگماتیزم[عمل گرایی محض] و در بدترین حالت، نان به نرخ روز خوری سیاسی یا Realpolitik  نام دارند.

کاریزما گونه‌ای دیگر از قدرت است که فرض را بر وجود نیرویی مافوق طبیعی در وجود یک رهبر می‌گذارد.

قدرت بده و بستانی (Transactional-Base)، پیروان را تنها تا زمانی که رهبر در رسیدن به هدف یاری شان دهند، به دنبال می‌کشد. این نوع از قدرت، گونه‌ای معامله میان پیروان و رهبران است.

قدرت استدلال گر (Reason-Based)، در رهبرانِ دارای اندیشه‌های بکر و قدرت متقاعد کردن مردم دیده می‌شود. آنها داستان گویان چیره دستی هستند.

قدرت توافق مدار(Consensus-Based) با شریک کردن پیروان در روند تصمیم گیری‌ها، میان آنها توافق همگانی ایجاد کند؛ مانند روش مدیریت ژاپنی.

قدرت ارزش مدار(Value-Based) راهبران را حافظ ارزش‌های جوامع و یا سازمان‌ها می‌داند. در این شیوه، وظیفۀ فرد راهبر، راهگشایی، شرکت در فرایندهای توانمند سازی شهروندی و کمک به مردم در حل مشکلات خود است. [۱۳]

راهبری در خدمت توانمندسازی شهروندی در سه مقولۀ آخر یعنی قدرت استدلال گرا، قدرت توافق مدار و قدرت ارزش مدار ممکن می شود.  در این سه مدل، داستان گویی، نقش مرکزی دارد.

هاوارد گاردنر:  این متفکر، روانشناس و متخصص تعلیم و تربیت معاصر آمریکایی بیشتر با نظریۀ “هوش های چندگانه” شناخته شده است که بر اساس آن یک عامل را نمی توان به نام هوش اندازه گیری کرد و چندین نوع هوش وجود دارد، از آن جمله هوش عاطفی.   اما در این نوشتار به دستاوردهای او در کتاب Leading Minds [ ذهن های راهبری کننده] می پردازیم که در سال ۱۹۹۵ با مشارکت اما لاسکین منتشر شد.  عنوان دوم این کتاب An Anatomy of Leadership یا کالبد شناسی راهبری بود؛ تحقیقی پیرامون خلاقیت و تاثیر گذاری در مدرسۀ تعلیم و تربیت هاروارد. [۱۴]

برخی از شارحان گاردنر از جمله وارن بنیس برآنند که کشف او در زمینۀ ارتباط میان داستان خوب با بازدهی بالا در تدریس و راهبری، بازتابی است از هنر تدریس خود او.  گاردنر نظریۀ راهبری خود را نه در قالب متن های پر از حروف ایتالیک، گیومه و اصطلاح های دشوار، بلکه در یازده زندگینامۀ کوتاه از رهبران قرن بیستم ارایه می کند: از مارگارت مید تا مهاتما گاندی.  بنیس پیرامون اهمیت نظریۀ راهبری گاردنر می نویسد:

بشریت امروز در دنیا سه تهدید مهیب پیشارو دارد: خطر ویرانی در اثر یک اتفاق یا جنگ هسته ای؛ تهدید مصیبتی فراگیر یا فاجعه ای زیست بومی؛ و بحران تشدید شوندۀ راهبری در بیشتر نهادهای ما.  بحران راهبری، برخلاف امکان یک مصیبت یا نابودی سراسری نمی تواند موضوع فیلمی پرفروش باشد، بلکه به دلایل بسیار، فوری ترین و خطرناک ترین تهدید امروز ما است، فقط چون به اندازۀ کافی شناخته نشده و درک اندکی از آن وجود دارد. [۱۵]

نظریۀ گاردنر در مورد راهبری ِ کارآمد، نه فقط سیاست، بلکه تجارت و صنعت، دولت و فضای مدنی را دربر می گیرید.  راهبر ِ کارآمد با سخنان یا نمونۀ فردی زندگی خود بر روی رفتارها، افکار و احساسات شمار چشمگیری از انسان های مخاطب او به جا می گذارد.  گاردنر برای پس زدن مفاهیم زیانبار در واژگان ِ بدنام ِ رهبری و پیروی، به جای پیروان یا followers   استفاده از مخاطبان یا audience را پیشنهاد می کند.  از دید او طیفی وجود دارد از راهبران غیرمستقیم که کار تحقیقی، هنری و ارتباطی ارایه می دهند تا راهبران مستقیم از طریق سخنرانی و کنش اجتماعی و سیاسی.   گاردنر، راهبران را  از نظر دامنۀ تاثیر نیز طیف بندی می کند: تاثیر در محافل محدود، مانند محافل آکادمیک و روشنفکری و تاثیر بر جمعیت های بزرگ چون پاپ ِ کلیسای کاتولیک. او راهبران را از نظر خلاقیت نیز درجه بندی می کند.  

گاردنر این چهار ویژگی در یک راهبر را ضروری می داند که آگاهی نسبت به آنها می تواند از فضای عوامفریبی و شهرت های حباب وار جلوگیری کرده، توهم های خودرهبربینی را مهارسازد:

۱- فرد باید با یک جامعه یا دسته ای از مخاطبان، پیوند تنگاتنگ داشته باشد.

۲- ریتم زندگی او ترکیبی از زندگی شخصی و حضور در میان مردم باشد.

۳- میان داستانی که فرد راهبر برای مخاطبان خود می گوید با زندگی و خطوط شخصیتی خود او باید همخوانی وجود داشته باشد.

۴- با گزینش مردم به قدرت رسیده باشد و نه با استفاده از زد و بند و خشونت.

با بازگردد به مفهوم همداستانی در ابتدای این نوشته، می توان افزود که راهبر در جوامع و نهاد‌های مدنی، همواره داستانی برای گفتن دارد، برخاسته از همداستانی ِ شهروندی. اما باید جوهر این داستان در وجود و زندگی خود او به آشکاری بازتاب یابد. نمی توان فحاش، ناروادار، خشونت مدار و اقتدارگرا بود و ادعای روشن شدگی و روحانیت داشت. نمی توان ادعای رهبری ِ فمینیستی داشت و سد ِ پیشرفت اطرافیان زن شد. نمی توان اصلاح طلب بود و رشوه گرفت یا به ژن برتر اعتقاد داشت. نمی توان از عدالت گفت و دکل دزدید.

گاردنر بر آن است که هر داستان،‌ حامل پیام برای ایجاد یک دگرگونی است. راهبران، بسته به پختگی مخاطبان، یا “داستان را می‌گویند (Telling)یا آنرا تبلیغ کرده، به اصطلاح می فروشند (Selling)یا داستان را با مشارکت راهروان جلو می‌برند (Participating).  آنها در پیشرفته ترین حالت، نقش‌های داستان را به افراد کارآمد و شایسته وامی گذارند (Delegation) 

گاردنر از گرفتن جانب ِ یک سویه از تقابل های ِ دوتایی پرهیز می کند.  آیا راهبران، ساختۀ روح زمانۀ خود هستند یا با ویژگی های فردی خاصی به موقعیت خود در تاریخ دست می یابند؛ ژن موثر است یا محیط زیست؟ آیا راهبران خوب فقط فرصت را در هوا می قاپند یا دارای ایده ال هستند؟ گاردنر از گزینش یکی از این دوتایی ها سرباز می زند و حتی آنها را با هم آشتی می دهد.  او طرز فکر “یا این یا آن” را متعلق به توانایی ِ ذهنی ِ کودک ِ پنج ساله می داند.

گاردنر در بیوگرافی های کوتاه راهبران موفق، نشان هایی می یابد که همچنین برای تحقق توانمندسازی شهروندی ضروری هستند: آنها شنوندگان توانایی بوده اند؛ دامنۀ تمرکز بالا داشته اند؛ سخنرانانی خوش بیان و توانا بوده، با داستانی گیرا با مخاطبان ارتباط گرفته اند؛ اعتمادبرانگیز بوده اند؛ در زندگی آنها سفر، مهاجرت و تبعید [شاید برخی تجربه های زندان] نقش مهمتری داشته تا تحصیلات آکادمیک، مانند نمونه های گاندی و رونکالی؛ آنها قادر به برانگیختن امید و حرکت در جوامع ناامید و خاموش بوده اند.  راهبرانی که اقتدارگرا نبوده اند، سفرهای بیشتری داشته، سلوک های درونی و تحول های وجدانی/روحی بیشتری را تجربه کرده اند تا رهبران اقتدارگرا.  النور روزولت که مدافع جنبش برابری حقوق زنان با مردان در آمریکا بود، همدم ِ مهربان ِ شوهری فلج بود که عشق زن دیگری را در دل داشت. بررسی های گاردنر از بیوگرافی های راهبران موفق، می تواند راهنمایی برای کنش اجتماعی ما ایرانیان باشد.

کوتاه سخن آنکه بر محور داستان های برآمده از مشارکت مدنی و جنبش دمکراسی خواهی است که شهروندان می توانند در همیاری و رفع مشکلات آنی و بلندمدت جامعه بکوشند، مطالبات گوناگون را پیش ببرند، آگاهی برسانند، صدارسان بیصدایان باشند، بر توانمندی شهروندی خود بیفزایند، افق آزادی ها را گسترش دهند  و  رو  به سوی آینده ای روشنتر، لحظه های همداستانی را نقش بزنند …

شیریندخت دقیقیان

اکتبر ۲۰۱۹

 

 

[۱] هرچند این نوشته بخش دوم نوشتاری نیست که در سال ۲۰۱۷ با عنوان مقدمه ای بر توانمندسازی شهروندی نگاشتم، اما تعریف ها و زمینه سازی های آن نوشته راهنمایی برای بحث کنونی خواهد بود. نگاه کنید به:

دقیقیان:. شیریندخت. مقدمه ای بر توانمند سازی شهروندی.  آرمان شماره ۹

http://armanfoundation.com/wp-content/uploads/2019/04/Arman_Magazine_9.pdf

 

[۲]  نگاه کنید به: یاکوبسن:. رومن. ترجمۀ شیریندخت دقیقیان. هنر فولکلور همچون شکلی ویژه از خلاقیت. زیبا شناخت، شماره دوم، ۱۹۹۸. تهران

 

[۳]  در زمینۀ پروتوتیپ های دنیای واقعی در خلق شخصیت های داستانی نگاه کنید به:

دقیقیان:. شیریندخت. پژوهشی در نقش پروتوتیپ ها در آفرینش هنری- شخصیت پردازی در ادبیات داستانی. چاپ دوم. نشر مروارید. تهران ۲۰۱۹

[۴]  منظور، روش تحلیل ساختاری متن است که توسط رولان بارت و کلود لوی اشتروس بنیان گذاشته شد.  برای خواندنی های بیشتر نگاه کنید به:

بارت:. رولان. اسطوره امروز. ترجمه و شرح شیریندخت دقیقیان. نشر مرکز چاپ دهم. ۱۳۹۸

[۵]  متن داستان کاوۀ آهنگر از شاهنامه فردوسی. گنجور. https://ganjoor.net/ferdousi/shahname/zahak/sh1/

[۶]  فیلسوف خشونت پرهیزی، رامین جهانبگلو، تاکید به یافتن نمونه های خشونت پرهیزی در فرهنگ ایران دارد. شاید این نمونه ای صادق باشد.

[۷] Alasdair MacIntyre, After Virtue, University of Notre Dame Press, 1981.

 

[۸]  Sacks:. Jonathan. Covenant and Conversation. A Nation of Storytellers. http://rabbisacks.org/ki-tavo-5779-nation-storytellers/ 

 

[۹] ibid

[۱۰] Walzer:. Michael. Exodus and Revolution. Basic Books ( New York,  ۱۹۸۵)

[۱۱]  دقیقیان:. شیریندخت. آسیب شناسی کاریزما (در سه بخش). نشریۀ اینترنتی ایران امروز

http://www.iran-emrooz.net/index.php/think/more/2082/

[۱۲]   Hesselbein, Frances; Goldsmith, Marshall; Beckhard, Richard. The Leader of the Future: San Fran Cisco: Jossey Bass Publishers. 1996.

[۱۳] Dobbs:. Kevin, Gordon:. Jack, Stamp:. David. Leadership Theories. Minneapolis. 1999

[۱۴] Gardner:. Howard E. Laskin:. Ema.  Leading Minds, an Anatomy of Leadership. Basic Books, 1995

·         [۱۵] Bennis:. Warren. The Leader as Storyteller. Leadership Magazine, January–February 1996. issue of Harvard Business Review.

 

بر گرفته از نشریه خرمگس


**********

از همین نویسنده

**********

دیدگاه شما؟

Your email address will not be published.