پدیده انقلاب فرهنگی درجمهوری اسلامی وپروژه هژمونی فرهنگی

هنوز یک سالی از استقرار جمهوری اسلامی نگذشته بود که در اردیبهشت سال 59 حرکتی به نام انقلاب فرهنگی از سوی حکومت اسلامی در دانشگاه های ایران رقم خورد. اقدامی که پیامدهای شومی برای فرهنگ و دانش و دانشگاه و دانشجو و دانشگاهی در ایران داشت واثرات ماندگار زیانباری بر گستره دانش و فرهنگ در ایران برجای گذارد. “انقلاب فرهنگی” شیپور گوشخراشی  نبود که ملایان حاکم بر ایران یک شبه در آن دمیده باشند. از سالهای پیش از انقلاب مشروطه تا انقلاب سال 57 ،  روحانیت شیعه با هر نماد و پدیده مدرن ونو در هر عرصه ای که به ایران راه باز می کرد بر سر مخالفت بود. از ایجاد صنایع و آبله کوبی و پزشکی مدرن تا تاسیس مدرسه و دانشگاه وتاسیس رادیو وتلویزیون و رفع حجاب و توجه به حقوق بانوان و هنر و فلسفه.

آیت الله خمینی از سردمداران این نگرش و نگاه در میان اسلام گرایان و ملایان از دهه ی بیست به بعد بود. او در دیدارش با دکتر علی امینی نخست وزیر کشور در دی ماه 1340 در قم در باره ی وضعیت دانشگاه ها در ایران به او گفت : “حالا شما به عنوان مسئول دولت آمده اید از حوزه و از روحانیت نظر می خواهید راجع به اوضاع کشور. من چند مساله می گویم و جدا می خواهم که به آنها عمل شود. اول مساله دانشگاه هاست. من نمی دانم چه ارتباطی بین بی دینی و خلاف اخلاق با دانشگاه ها وجود دارد؟ چه ارتباطی بین این دو مساله هست؟  آنها که دانشگاه می روندوازدانشگاه فارغ التحصیل می شوند واقعا از نظر اخلاقی و دینی بسیار ضعیف هستند. واقعا ضد اخلاق و و ضد دین مطرح می شوند چه ارتباطی بین این مساله هست من هنوز پی نبرده ام . ببینید این وضعیت از اساتید اینها هست؟ از محیط دانشگاه است؟ از وضعیت دولت است؟ بالاخره از هر منشا هست جلوگیری کنید. این دانشگاه شوخی نیست.”

دراین سخنان دشمنی سخت با دانشگاه و دانشگاهیان و اتهام بی دینی و بی اخلاقی به دانش آموختگان دانشگاهی و استادان آشکار است. 

او همچنین در کتاب ولایت فقیه که در سال 1347 در نجف انتشار یافت در باره ی تاسیس مدرسه نوشت: ” ابتدا مدرسه ای در جایی تاسیس کردند و ما چیزی نگفتیم  و غفلت کردیم، امثال ما هم غفلت کردند که جلو آنرا بگیرند و نگذارند اصلا تاسیس شود کم کم زیاد شد و حالا ملاحظه می فرمایید که مبلغین آنها به تمام دهات و قصبات رفته اندوبچه های ما را نصرانی یا بی دین می کنند.” 

 اما حقیقت آنست که ملایان شیعه، نه غفلتی کردند و نه سکوتی، وازآغاز با پایه گذاری مدرسه ی نوین از سوی میرزا حسن رشدیه در شهر تبریز دردوره حکومت ناصرالدین شاه  به شدت مخالفت کردندوبارها با فتوای تکفیر و با یاری اوباش، مدرسه های حسن رشدیه را خراب کردند هم در تبریز و هم در مشهد که رشدیه چند باراز هراس آسیب جانی به آنجا گریخته بود. 

نخستین مدرسه ی نوین ایران در تبریز با فتوای آخوندی به نام رئیس السادات که حسن رشدیه را تکفیر و فتوای انهدام مدرسه را داده بود با کمک اوباشان و همچنین  مکتب دارانی که مدرسه را رقیب خود می پنداشتند خراب شد. جالب است که در هفتمین باری که رشدیه ی خستگی ناپذیر فرهنگ دوست ساختن مدرسه ای  را در تبریز تکرار کرد ملایان و واپسگرایان شهر در مورد استفاده رشدیه از زنگ مدرسه برای صف بستن شاگردان ، شایعه کردند که رشدیه در مدرسه اش از ناقوس  کلیسا استفاده می کند و شاگردان را مسیحی – نصرانی- می کند. رشدیه ناچار شد از کاربرد زنگ چشم بپوشد و هر باربه یک نفر از شاگردانش ماموریت بدهد که برای بستن صف این بیت از سروده هایش را بخواند:

هر آنکه در پی علم و دانایی اشت

بداندکه وقت صف آرایی است.

مخالفت با مدرسه سازی از سوی اهل شریعت  درتهران هم ادامه یافت. شیخ فضل الله نوری مجتهد و مرتجع معروف مشروعه خواه در نشستی در باره مدرسه ها ی جدید به ناظم الاسلام کرمانی گفته بود: ” ناظم الاسلام، ترا به حقیقت اسلام قسم می دهم، آبا این مدارس جدیده خلاف شرع نیست؟ و آیا ورود به این مدارس مصادف با اضمحلال دین اسلام نیست؟ آیا درس زبان خارجه و تحصیل شیمی و فیزیک عقاید شاگردان را سخیف و ضعیف نمی کند.؟ 

حسن رشدیه هنگام خراب کردن یکی از مدرسه هایش از سوی ملایان ومردم مخالف و اوباشان شهر تبریز گفته بود: ” این جاهلان نمی دانند که با این اعمال نمی توانند جلوی سیل بنیان کن علم را بگیرند.” ارزیابی حسن رشدیه از سیل بنیان کن علم درستی اش را در سال ها و دهه های  بعد به خوبی نشان داد و مدرسه های جدید نه تنها در تبریز و تهران بلکه در دهه های چهل و پنجاه، حتی درشماری از روستاهای دوردست ایران گشایش یافت و آموزش عالی هم، در تهران و شماری از شهر های بزرگ ایران راه خود رابا گشایش و فعالیت دانشگاه ها  گشود، و بازگشت به نقطه ی صفر نابودی  مدرسه و دانشگاه و تعطیلی کامل آموزش وپرورش نوین  مورد نظر خمینی و دیگر اسلامگرایان ناممکن شد. اگر چه خمینی و یارانش این آرزوهای خام راهمچنان در سر می پروراندند وبا ایجاد ستاد انقلاب فرهنگی و شورای عالی انقلاب فرهنگی کوشیدند دگرگونی های انجام یافته ی پس از مشروطیت را بر پایه دیدگاه های ضد مدرن و ضد فرهنگی  واپسگرایانه در حد امکان متوقف کنند و آب رفته را به جوی باز گردانند. اما دگرگونی های اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی در هفت دهه پس از مشروطیت چنان بود که جمهوری اسلامی به رغم خواست و تمایل بنیان گذارانش، در سال های بعد مجبور به گسترش مدرسه ها و حتی دانشگاه ها درایران شد. اگر چه سودورزی و رانت خواری در بنیادگزاری دانشگاه های جدیدی چون دانشگاه آزاد اسلامی نقش مهمی داشتند اما خواست میلیونها جوان ایرانی  برای دستیابی به آموزش دانشگاهی – که مورد پشتیبانی خانواده هایشان بود-  چنان وضعیتی را  ایجاد می کرد که حکومت را توان سرپیچی از آن نبود، در مورد گسترش مدرسه ها هم وضع به همین صورت بود. . حکومت اسلامی اما این عمل اجباری و از سر ناچاری را با محدودیت های شرعی و فقهی بسیاری  همراه کرد،  که از  آن میان می توان از حجاب اجباری و جداسازی دختران و پسران در محیط های آموزشی، تلاش برای آموزش گسترده ی موضوعات دینی و فقهی و آموزش زبان عربی، تلاش برای پاک کردن  تاریخ چند هزارساله ی ایران در کتاب های درسی و جایگزینی مفهوم ملت با امت اسلامی ، رواج و آموزش خرافات در مدرسه ها، کوشش برای ریشه کنی علوم اجتماعی وعلوم انسانی در دانشگاه ها و به اصطلاح اسلامی کردن این رشته ها،  یاد کرد.       

مدرسه و دانشگاه و سیستم مدرن آموزش و دانش جدید، از نظر ملایان، رقیب و جایگزین مکتب و حوزه علیمه و آموزش شرع بود و روحانیت را از مهم ترین ابزارهای  هژمونی فرهنگی و قدرت اجتماعی اش محروم می کرد. با استقرار نظام ولایت فقیه، با رای اکثریت مردم ایران ، برای رهبران جمهوری اسلامی قطعی شد که شرایط امکان برای بازپس گیری بسیاری از آنچه  که اسلام گرایان و ملایان در ایران ، در صدسال گذشته در نبرد با مدرنیته و مدرنیسم و مدرنیزایسون  و فرهنگ دیرپای ایرانی  از کف داده اند فرا رسیده است. با توجه به پیوند تنگاتنگ سرکردگی و اقتدار سیاسی قشرهای حکومتگر با هژمونی فرهنگی، تلاش برای سرکوب فرهنگ غیر اسلامی- به زعم روحانیت  و اسلام گرایان – و جایگزینی آن با مبانی اسلامی مورد نظر شان امری قطعی و اجتناب ناپذیر بود. حکومت اسلامی تازه پا  به سبب تصلب دیر پای سنت دینی ونبود منطقه ی فراغ شرع ، از هیچ کوششی برای اسلامی کردن جامعه و بویژه دانشگاه و مدرسه فروگذار نکرد. 

 دکترعبدالکریم سروش عضو ستاد انقلاب فرهنگی در باره ی دورنما و ماهیت  “انقلاب فرهنگی”  مورد نظر خمینی ، در همان  سال های تیره ی بسته بودن دانشگاه ها و سرکوب  استادان و دانشجویان گفته بود، “دانشگاه ها باید عطر وبوی اندیشه اسلامی به خود بگیرند و این گلستان، گلستان معطری باشد که هرکس وارد آن می شود، از همان ابتدا مشامش به این بوی دلنواز عطرآگین شود.”

روح الله خمینی پس از پیروزی انقلاب  در شماری از سخنرانی هایش  بشدت به دانشگاه و دانشگاهیان حمله کرده و از جمله  گفته بود : “خطر دانشگاه از خطر بمب خوشه ای بالاتر است و هرچه فساد توی این مملکت پیدا شد ازین اشخاصی بود که در دانشگاه تحصیل کرده بودندو تخصص هم شاید داشتند هرچه متخصص تر بدتر. مارا خواهی نخواهی دانشگاه می کشد به دامن آمریکا یا شوروی، نمی شد غیر ازین برای این که اساس از دانشگاه شروع می شد. دانشگاه بدترین مرکزی است برای این که ما را به تباهی بکشد.” ویا ” تمام این مصیبت ها که برای بشر پیش آمده است ریشه اش از دانشگاه بوده ، ریشه اش ازاین تخصص های دانشگاهی بوده.” 

 پیوند زدن دانش و تخصص بدین گونه، به امر سیاست جهانی، و دانشگاه را بدترین مرکز تباهی دانستن ، تبلیغات تند و کم سابقه ای بود که پس از نواب صفوی و فدائیان اسلام کمتر به گوش رسیده بود، پیام و نشانه پرخطری  که از سوی  بخش بزرگی از اهل سیاست و فرهنگ  با بی توجهی روبرو بود. گویی به قول شمس تبریزی برگوش ها و چشم ها و دهن ها مهر بود.  

بر پایه چنین دیدگاه هایی ، خمینی در پیام نوروزی سال 59 ، موضوع اسلامی کردن دانشگاه ها را مطرح  کرد. او در این پیام تاکید کرد که ” باید انقلاب اسلامی در تمام دانشگاه های سراسر ایران به وجود آید تا اساتیدی که در ارتباط با شرق یا غربند تصفیه گردند و دانشگاه محیط سالمی شود برای تدریس علوم عالی اسلامی. با کمال تاسف گاهی دیده می شودکه به علت عدم درک صحیح و دقیق مسائل اسلامی، بعضی از مسائل را با مسائل مارکسیستی مخلوط کرده اندو معجونی بوجود آورده اند که بهیچ وجه با قوانین مترقی اسلام سازگار نیست.”

این پیام فرمان آشکار یورش به دانشجویان و استادان و دانشگاه و دانش و فرهنگ در سراسر ایران بود.  

بی تردید حرکت های  سیاسی و جنبش دانشجویی دردانشگاه ها،  پیش و پس از بهمن 57 در دیر و زودی اجرای نقشه ی راه حکومت اسلامی برای مبارزه با اهل دانش و  یورش به دانشگاه ها و تعطیلی سه ساله ی آن همانگونه که شماری از پژوهشگران بدرستی اشاره کرده اند نقش مهمی داشت. بر دانشگاه های کشور  به سبب نقش فعا ل و موثر دانشجویان آرمانخواه چپگرا در دوران انقلاب  فضایی کاملا سیاسی چیره بود و انجمن های اسلامی نوپای طرفدار خمینی از وزنه چندان سنگینی در جنبش دانشجویی برخوردار نبودند و شاید در مجموع  حدود 20 درصد دانشجویان را پوشش می دادند. دانشجویان هوادار سازمان چریک های فدایی خلق و سازمان مجاهدین خلق و حزب توده ایران و دیگر گروه های چپگرا بیشترین هواداران را داشتند ودر میان استادان و دانشگاهیان هم، اسلام گرایان  هوادار حکومت در اقلیت بودند. فضا و تناسب نیرویی  که حکومت اسلامگرا و هواداران تازه به دوران رسیده اش را نگران و ناخرسند و خشمگین می ساخت وزمینه ساز سرکوب و تصفیه خشونت باردگراندیشان در دانشگاه ها می شد. یورش خشونت بار به دانشگاه ها از سوی حکومت و هواداران دانشجویش که در فروردین 59 از دانشگاه تبریز آغازشد و به دانشگاه های سراسر کشور گسترش یافت، ده ها کشته وصدها  زخمی بر جای نهاد و  تعطیلی دانشگاه ها را از خرداد1359  تا آذر ماه 1361  به همراه آورد. پس از تعطیلی رسمی دانشگاه ها، خمینی در پایان خرداد ماه 59 دستور تشکیل ستاد انقلاب فرهنگی را صادر کرد ، او نوشت:

” مدتی است ضرورت انقلاب فرهنگی که امری اسلامی است و خواست ملت مسلمان می باشداعلام شده است و تاکنون اقدام موثری انجام نشده است و ملت اسلامی و خصوصا دانشجویان متعهد نگران ان هستند و نیز نگران اخلال توطئه گران که هم اکنون گاه گاه آثارش نمایان می شود و ملت مسلمان و پایند به اسلام خوف آن دارندکه خدای نخواسته فرصت از دست برود و کار مثبتی انجام نگیرد و فرهنگ همان باشد که در طول مدت سلطه رژیم فاسد کارفرمایان بی فرهنگ، این مرکز مهم اساسی را در خدمت استعمارگران قرار داده بودند. ادامه این فاجعه که مع الاسف خواست بعضی گروه های وابسته به اجانب است، ضربه ای مهلک به انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی وارد خواهد کردو تسامح در این امر حیاتی ، خیانتی عظیم بر اسلام و کشور اسلامی است. بر این اساس به حضرات آقایان محترم محمدجواد باهنر،مهدی ربانی املشی، حسن حبیبی،  عبدالکریم سروش، شمس آل احمد، جلال الدین فارسی و علی شریعتمداری مسئولیت داده می شود تا ستادی تشکیل دهند و… برای برنامه ریزی رشته های مختلف و خط مشی فرهنگی آینده دانشگاه ها، بر اساس فرهنگ اسلامی و انتخاب و آماده سازی اساتید شایسته ، متعهد و آگاه و دیگر امور مربوط به انقلاب آموزشی اسلامی اقدام نمایند. 

بدیهی است بر اساس مطالب فوق دبیرستان ها و دیگر مراکز آموزشی که در رژیم سابق با آموزش و پرورشی انحرافی و استعماری اداره می شد تحت رسیدگی دقیق قرارگیرد تا فرزندان عزیزم از آسیب و انحراف مصون گردند.”

دستوری روشن و صریح برای درهم کوفتن دانش و دانشگاه و فرهنگ مدرن در ایران وحذف همه ی دگراندیشان از آموزش و پرورش و دانشگاه .

اوچندی بعد در دیدار با اعضای ستاد انقلاب فرهنگی در زمینه شناسایی دقیق استادان و بررسی پیشینه شان و اخراج دگر اندیشان گفت:” این چطور آدمی بوده است ، در دانشگاه که بوده ، چه درس می داده،جه جور برخورد می کرده با جوانها ، و چه توطئه ها داشته یا نداشته.”

و پس از بازگشایی در سال 63 در ادامه همین شیوه بازجویی وکنترل کامل  تاکید کرد که: ” یک بازرسی هایی لازم است به اینکه در همه جا حاضر باشند، برای اینکه معلمین با دانشجوها چه جور برخورد دارند وغیربرنامه درسی شان چه حرف ها آنجا هست چه چیزها آنجا مطرح می کننداگر دیدند چیزهایی انحرافی است ، اطلاع بدهند.”  

 ستاد انقلاب فرهنگی پس از بسته شدن دانشگاه ها برای اسلامی کردن دانشگاه ها و اجرای بی چون وچرای  دستورات خمینی با تمام نیرو و توان  دست بکار شد وبه تصفیه و تغییرات دلخواه در دانشگاه ها دست زد. 

عبدالکریم سروش در یک گفتگوی تلویزیونی در آن سالها در شرح راهبرد این ستاد گفت ” امام امت هم فرمانی صادر کردند برای تشکیل ستاد انقلاب فرهنگی، آنچه را هم که ایشان به ما توصیه کردند و امر کردندهمین بود که در هرچه اسلامی تر کردن فضای دانشگاه و پی افکندن یک چنان بنیان الهی بکوشیم.”  

ستاد انقلاب فرهنگی برای ” پی افکندن یک چنان بنیان الهی” به انحلال و ادغام شماری از دانشگاه ها و تشکیل “کمیته اسلامی کردن دانشگاه ها” و ” جهاد دانشگاهی ” و مرکز نشر دانشگاهی” ، و تدوین برنامه آموزشی جدید و تربیت وگزینش استاد- گزینش دومرحله ای ،علمی و بعد عقیدتی و سیاسی- اقدام کرد. از مهم ترین برنامه های ستاد انقلاب فرهنگی تصفیه و اخراج دانشجویان و استادان و کارکنان دگر اندیش دانشگاهی بود. عبدالکریم سروش در مورد تصفیه و پاکسازی دانشگاه ها ، درهمان  روزهای آغازین ایجاد ستاد انقلاب فرهنگی گفته بود : ” لازم است در دانشگاه ها پاکسازی و تصفیه صورت گیرد تا اثرش در همه جا آشکار گردد، هوسناکان و پیروان سایر مکاتب چون اندیشه خود را به جای دیگر فروخته اند دم از عدم انقلاب فرهنگی می زنند. “،  آنگاه که یک جوان دانش آموخته علوم طبیعی و فلسفه علم در انگلستان  چنین می اندیشید،  تند یس های واپسگرایی چون ربانی املشی و جوادباهنر و جلال الدین فارسی و… در درون این نهاد و ملایان ریز و درشتی که درتوهمات  سده های دو وسه هجری بسر می بردند و در پیوند با این ستاد بودند، چه ها در سر می پروراندند. 

ستاد انقلاب فرهنگی و نهاد های وابسته اش با یاری کمیته های انقلاب محله ها و مسجدها ، ده ها هزار دانشجوی عمدتا چپگرا را شناسایی و اخراج ویا تعلیق و سرنوشت و زندگی شان را دگرگون نمودند و همه ی نهاد های صنفی دانشجویی غیر حکومتی را  سرکوب کردند. حدود نیمی از کادر 17000 نفری دانشگاه ها  تصفیه و اخراج شدند، واین ضربه ای بسیار سخت و دردناک بر پیکر نظام علمی و دانشگاهی کشور و پیشرفت و توسعه در ایران  بود. البته تصفیه آموزگاران مدرسه ها در آموزش و پروش هم با اخراج ده هاهزار آموزگار دگر اندیش از سوی حکومت اسلامی انجام پذیرفت ، واین تازه آغاز راه دراز اسلامی کردن دانشگاه ها و نظام آموزش و پرورش و مدرسه ها وتلاش برای شالوده ریزی علوم به اصطلاح اسلامی و چیرگی ایدئولوژی اسلامی بر جامعه ایران و گسترش هژمونی فرهنگی روحانیت حاکم و قشرهای وابسته و بسط و گسترش خرافه و جهل  بود، که تا امروز همچنان  ادامه دارد و نظر به اهمیتش  باید در متن دیگری جداگانه و همه سویه  به آن پرداخته شود. 

با دستور خمینی برای تشکیل شورای عالی انقلاب فرهنگی در آذر ماه 1363، در تکمیل و ادامه ی فعالیت های ستاد انقلاب فرهنگی این نهاد سرکوبگر و ضد علمی و فرهنگی، کوشش های خام اندیشانه ی ارتجاعی دامنه ی بیشتری یافت و گستره های دیگری را هم در برگرفت. خمینی با ابراز رضایت از کارکرد ستاد انقلاب فرهنگی در نامه ای دستور تشکیل شورای عالی انقلاب فرهنگی و پایان کار ستاد را اعلام کرد و در آن نوشت: ” خروج از فرهنگ بد آموز غربی و نفوذ و جایگزین شدن فرهنگ آموزنده اسلامی، ملی و انقلاب فرهنگی در تمام زمینه ها در سطح کشورآنچنان محتاج تلاش و کوشش است که برای تحقق آن سالیان دراز باید زحمت کشید وبا نفوذ عمیق ریشه دار غرب مبارزه کرد. اینک با تشکر از زحمات ستاد انقلاب فرهنگی برای هرچه بارورترشدن انقلاب در سطح کشور، تقویت این نهاد را لازم دیدم بدین جهت علاوه بر کلیه افراد ستاد انقلاب فرهنگی و روسای محترم سه قوه، حجج اسلام آقای خامنه ای، آقای اردبیلی و آقای رفسنجانی و همچنین جناب حجت الاسلام آقای مهدوی کنی و آقابان سید کاظم اکرمی و رضا داوری و نصرالله پورجوادی و محمدرضا هاشمی را به آنان اضافه نمودم.” 

عجز ولابه های فردید و جلال آل احمد در باره ی غربزدگی و بازگشت به خویشتن دکتر نصر و شایگان درقیاس با این سخنان مدرن ونو می آمدند. 

 خمینی در پاسخ به پرسش رئیس جمهور وقت در باره تصمیم های این شورا گفت : ” ضوابط و قواعدی را که شورای محترم عالی انقلاب فرهنگی وضع می نماید باید ترتیب آثار داده شود.” که همچنان پس از نزدیک به چهل سال  بر فراز قانون های خود این نظام، ” ترتیب آثار” داده میشود و شورای عالی انقلاب فرهنگی به عنوان ارگان اصلی سازمانگر بخش های علمی و فرهنگی حکومت اسلامی در دوره های مختلف – وازجمله دوره ی نکبت باراحمدی نژاد- با رهنمودهای خامنه ای بویژه برای اسلامی کردن علوم انسانی  نقش ایفا می کند. این شورا  وظیفه ها و مسولیت هایش را اینگونه برمی شمرد: 

” تهیه و تدوین سیاست ها و طرح های راهبردی کشور در زمینه های مختلف فرهنگی از جمله در حوزه های زنان، تبلیغات، اطلاع رسانی، چاپ ونشر، بیسوادی، دانشگاه ها، برقراری روابط علمی و پژوهشی و فرهنگی با سایر کشورها، همکاری حوزه و دانشگاه، فعالیت های دینی و معنوی، تهاجم فرهنگی و سایر حوزه های فرهنگی مربوط ازجمله وظایف سیاست گذاری این شورا محسوب می شود. همچنین تعیین ضوابط تاسیس مراکز علمی و اموزشی ونیز ضوابط گزینش مدیران و استادان و دانشوجویان ازجمله وظایف این شورا می باشد.بررسی و تحلیل شرایط فرهنگی ایران و جهان، بررسی الگوهای توسعه و پیامدهای فرهنگی آن، بررسی وضع فرهنگ و آموزش کشور و نیز نظارت بر اجرای مصوبات شورا ازجمله وظایف نظارتی شورای عالی انقلاب فرهنگی  می باشد.”  

این نهاد با چنین اختیارات  گسترده و همه سویه ای، زیر نظر ولایت فقیه عمل می کند و تنها به او پاسخگوست و اعضایش هم از سوی او انتخاب میشوند. این نهاد در عرصه ی فرهنگ و هنر ودانش، همان نقشی را بازی می کند که سپاه پاسداران در عرصه ی نظامی و امنیتی و شورای  مدیریت حوزه های علمیه در زمینه ی امور مربوط به نهاد های مذهبی. از این رو اهالی فرهنگ و آموزش و پرورش و هنر و علم و دانشگاه و مسائل حقوق زنان در ایران  با شورای عالی انقلاب فرهنگی و تصمیم گیری ها و کارکردها و مهندسی فرهنگی و سیستم نظارتی و انواع “شوراهای اقماری” و ” هیات های نظارتی ” و نهادهای دست پخت آن  رویاروی هستند.

جمهوری اسلامی از آغاز استقرار، تلاش همه سویه ای را برای تثبیت و گسترش هژمونی فرهنگی ( ضد فرهنگی ) و ایدئولوژیک اش، در عرصه ی دانش و فلسفه و حقوق زنان و ادبیات و موسیقی و نقاشی و تئاتر و سینما و شعر و دیگر عرصه های هنری و اندیشگی و حقوقی  با استفاده از همه ی امکانات موجود، بکاربست و با ایجاد ستاد انقلاب فرهنگی و بعد تر شورای عالی انقلاب فرهنگی فعالیت های مخرب ضد آزادی و ضد فرهنگی و واپسگرایانه  اش را سازماندهی کرد. 

 در درازنای چهاردهه یک نبرد سخت و دشوار و عصب سوز، به اهالی مستقل دگراندیش و مدرن دانش و آموزش و اندیشه و فلسفه و هنر تحمیل شد که در موردهای بسیاری با زندان وقتل و شکنجه  دانش پژوهان و  فرهنگ پروران ایرانی همراه بود. دراین  مبارزه ی نابرابر اما، با همت والا وپایداری سرسختانه ی دوستداران  سکولار و لائیک  دانش وهنر و اندیشه مدرن و فرهنگ ایرانی، حکومت اسلامی در بسیاری از گستره ها  موفق نبوده ویا به عقب نشینی مجبور شده است. مبارزه ی بسیاری از روشنفکران وهنرمندان مستقل سکولار و لائیک و اهل دانش وفن و سیاست و زنان رزمنده، علیه برنامه ریزی های  فرهنگی و ایدئولوژیکی  حکومت  که در ماهیت خود پوسیده و ضد فرهنگی است، همچنان ادامه دارد. بی تردید این نبرد، نیرومند تر و سازمان یافته تر و اندیشه ورزانه تر و کاراتر از گذشته ادامه خواهد یافت و در زمانی نه چندان دور بساط این واپسگرایی وخرافه پروری ضد فرهنگی و ضدعلمی را بر خواهد چید و به هژمونی فرهنگی (ضد فرهنگی) جمهوری اسلامی پایان خواهد بخشید.

عیسی پهلوان

برلین 10.5.2020


**********

از همین نویسنده

**********

دیدگاه شما؟

Your email address will not be published.