از راهی که آمدیم – نگاهی به وقایعی که گذشت و درسهای آن
هر فاجعهای دقیقاً بهدلیل ماهیت فاجعه بودنش نیازمند بازگشت عقلانیت است. چون اگر بحرانها و فجایع به عقلانیت پس از فاجعه نرسند، فاجعه تداوم پیدا میکند. پس هدف این نوشته تسویهحساب یا توجیه چیزی نیست، بلکه تنها هدفش این است که هزینهٔ مردمی و اجتماعی و سیاسی را کم کنیم.
قبل از فراخوان پنجشنبه و جمعه، جنبش هنوز در مراحل اولیهاش بود و تازه داشت وارد مرحلهای میشد که به آن «بلوغ جنبش» میگویند. یعنی جایی که فضا بهتدریج باز میشود و خیابان هدفمند و زباندار میشود و از بروز خشم به خواست و آرمان تغییر جهت میدهد. فقط در این صورت بود که هزینهها «کنترلپذیر» میشد. اما این چیزی نبود که «دو گروه بتوانند از آن سود ببرند: نه نظام و نه حامیان بازگشت استبداد پیشین».
کار سرکوب و مشروعیت بخشیدن به آن و ایجاد انسجام در نیروهای سرکوبگر و به میدان آوردن بدنهٔ خاکستری نظام در این شرایط آسان نیست. پس بلوغ جنبش به سود سرکوب نبود. و حامیان بازگشت نمیتوانستند منتظر بمانند تا قشرهای مرجع جامعه و روشنفکران و نیروهای عقلانی به خیابان عقلانیت و آرمان و هدف تزریق کنند. پس باید شرایط را رادیکال میکردند. در این حملهٔ گازانبری بود که نیروهای عقلانی جامعه همراه با مردم خیابان از دو طرف سرکوب شدند.
حامیان «بازگشت»، که هنوز هم گذار و انقلاب را با کمپین تبلیغاتی و باشگاه هواداری اشتباه گرفتهاند، با القای یک «لحظهٔ سرنوشتساز جعلی» ریتم طبیعی جنبش را شکستند و آن را در مرحلهٔ جنینی خفه کردند. این توهّم که اگر یک روز در ساعتی خاص یک جمعیت میلیونی به خیابان بیاید کار تمام میشود فقط القای کاریکاتوری است که رسانههای حامی «بازگشت» از انقلاب ۵۷ ساختهاند و به خورد مردم دادهاند. رسانهای که سرخود برای انقلابها و خیزشها اسم میگذارد و شعارهایش را انتخاب میکند و به این توهّم دامن میزند که وقتی جمعیت میلیونی در خیابان است، هواپیمای منجی فرود میآید و ناگهان منجی دولت تعیین میکند. کسانی که این توهّم را القا میکنند این را توضیح نمیدهند که آن روزها و آن جمعیت حاصل فرار شاه، پیوستن ارتش به مردم، عقب کشیدن و حتی فرار نیروهای امنیتی ساواک بود که با چند دهه مبارزه به دست آمده بود نه معجزهٔ یک روز. اما با توضیحی که خواهم داد، در صورتی که رهبری جنبشها با گذاشتن آقای منجی واگذار شود، هرگز به این نقطه نخواهیم رسید و کشور در جنگ داخلی غرق در خون خواهد شد.
به این دلیل که بدنهٔ نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی، از بسیج گرفته تا سپاه و حتی ارتش و خانوادههای جنگ عراق و جانبازان و…، با رژیم گذشته «مشکل وجودی» دارند. یعنی حاضرند بجنگند، بکشند، یا کشته شوند تا مانع بازگشت «طاغوت» (به تعبیر خودشان) شوند. این چیزی است که از نظر آنها قابل مذاکره و مصالحه نیست و به فرض اینکه آقای منجی بخواهد قطعاً و در نهایت رهبر بلامنازع و نهایی تغییر باشد، راهش این است که تمام این افراد و این گروهها را شکست دهد و تازه بعد از آن برسد به اقلیتها و قومیتها و مرکزنشینهای مخالفش.
جدای از اهداف و نیات ایشان، آیا چنین چیزی شدنی است؟ و اگر شدنی باشد، مطلوب است؟ همین «مشکل وجودی» باعث شد که با فراخوان آخرهفته نیروهای رژیم به انسجام امنیتی کامل برسند و بدنهٔ خاکستری را قانع کنند و برخلاف چیزی که تبلیغ میشود، نه ریزش، بلکه انسجام پیدا کنند. اینجا بود که کشتار از نظر عملی و تبلیغاتی برای سرکوبگران ممکن و مشروع شد. این دقیقاً همان اشتباهی است که در نظریههای گذار به آن «تقابل زودهنگام» میگویند که حاصل تحمیل شتابزدگی لحظهٔ نهایی به جنبشهای نارس است.
اتفاق بدتری که افتاد این بود که برای بسیج کردن مردم از ابزار دروغ سیاسی استفاده شد. ادعای پیوستن ۵۰هزار نیروی نظامی (که بهتنهایی برای چند بار کودتا کردن کافیاند، نه یک بار)، که نه واقعی بود نه قابل راستیآزمایی و مردم را با تصویر پشتوانهٔ ساختاری به خیابان فرستاد، باعث شد که هزینهٔ این دروغ را مردم با جانشان بدهند نه کسی که ادعای جایگزینی قدرت را دارد. سیرک حامیان ایشان و حمله و اوباشگری بهجای همبستگی و همدردی، بدتر از همه نپذیرفتن مسئولیت کشتارهای مردمی، با وضوح تمام نشان میدهد که اعتماد بدون پاسخگویی به چه فجایعی ختم میشود. وقتی بدنهٔ نظامی و امنیتی رژیم ایشان را تهدید وجودی میدانند و بخش بزرگی از مردم و اقلیتها و قومیتها بههیچعنوان حاضر به اتحاد با ایشان نیستند، تنها سناریویی که باقی میماند خشونت گسترده، حذف مخالفان، و فاجعهٔ بزرگی است که خلأ را به وجود بیاورد، حتی اگر خلأ وجود نداشته باشد. و این نه ممکن است نه مطلوب و نه اخلاقی. به همین دلیل، هدف واقعی او گذار پایدار نیست، بلکه شورشهای کور و تودهای است.
وقتی نیروهای عقلانی و میانهرو و دموکراتیک جامعه وجود دارند، یک عنصر مستبد فقط با بحران، جنگ، و حذف میتواند غالب شود و دعوت ایشان به «تسخیر» و «تصرف» و التماس برای جنگ و تولید ادبیات جنگ (تسخیر کنید، به تصرف درآورید) از همینجا میآید. اگر تا به حال فکر کردهاید ایشان از روی سادگی این رفتارها را تکرار میکند، بهتر است بدانید که ایشان کاملاً برنامهریزیشده و آگاهانه روی این سناریوها کار کرده و آنها را پیش میبرد.
اما گذار موفق دقیقاً عکس این است. رهبران گذار باید تا جای ممکن هزینه را پایین بیاورند. فضا را بهسمت مذاکره و توازن قدرت ببرند، نه جنگ و خونریزی. فضا را باز کنند تا فعالیتهای «سیاسی» سرکوب شده «امکان» پیدا کنند، نه اینکه فضا را بهسمت انفجار ببرند. برعکس، باید فضا را بهسمت سازماندهی، نمایندگی مردمی، و پرهیز از وضعیت صفر ببرند، وگرنه اصلاً گذاری درکار نیست یا نامش چیز دیگری است.
گذار فرایندی پیچیده و مرحلهیی است، نه پروژهٔ بلاگری یا سلبریتیمحور یا چیزی که با اتحاد با نیروهای ضدّدموکراتیک ممکن شود. از این به بعد، هر فراخوانی که دانش فرایند گذار را نادیده بگیرد و مردم را بهسمت خشونت بیپشتوانه هل بدهد و فرصتطلبی سیاسی را پشت «نجات فوری» پنهان کند، فاقد اعتبار است و باید بایکوت شود.
برخلاف توهّم رایج، تنها راه ما برای رسیدن به تغییر خشونت نیست، بلکه برعکس با خشونت هرگز به تغییر نمیرسیم. مخصوصاً حالا که در پی این فاجعه خطر جنگ داخلی بالا رفته است (چون هرچه سرکوب خشنتر باشد، مردم فکر میکنند راه عبور خشونتِ بیشتر است). اگر بهسمت خشونت سازمانیافته برویم، پیروز میدان مردم و دموکراسی نیستند، پیروز میدان کسی خواهد بود که زور بیشتر و مهمات بیشتری داشته باشد. پس راه باقیمانده تکنیکهای مقاومت منفعـل، کنشهای مسالمتآمیز، و حفظ جان مردم بهعنوان «سرمایهٔ گذار» است (مقایسه کنید با روزهایی که افراد روبهروی موتورهای یگان سرکوب مینشستند و مقاومت منفعـل را که پُر از شجاعت است اشاعه میدادند).
درسهایی که باید از این فاجعه برای آینده به یاد داشته باشیم یکی این است که از تقابل زودهنگام دوری کنیم. چنین تقابلی فقط شتابزدگی نیست، خطای ساختاری است. یعنی وقتی جنبش هنوز «ظرفیت نهادی» ندارد و شکاف درون نیروهای سرکوب عمیق نیست و نمایندگی مردمی شکل نگرفته، تحمیل لحظهٔ نهایی مساوی است با انتقال از فرسودن قدرت به شرایطی که به بقا و انسجام رژیم منجر شود. رژیمها در بازی بقا بیرحمتر، منسجمتر، و مشروعتر سرکوب میکنند. این هدیهای امنیتی به نظام است، چون از سرکوب اعتراض به دفاع از موجودیت منتقل میشود که باعث افزایش حمایت بدنهٔ خاکستری و همراه شدن نیروهای مردد و بسته شدن پنجرههای شکاف میشود.
دیگر اینکه هرگز نباید از «دروغهای بسیجکننده» استفاده کرد. ادعای پیوستن نیروهای امنیتی و نظامی باعث اخلاقزدایی از هزینه میشود. با این کار ریسک از رهبر خودخوانده به مردم منتقل میشود! مردم با تصوّر این پشتوانه جان میدهند و وقتی دروغ آشکار میشود، آن هزینه دیگر قابل برگشت نیست! در علوم سیاسی به این کار «گشاددستی اخلاقی» میگویند، یعنی ساختن ریسک برای دیگران، بدون پرداختن هزینه.
دیگری استفادهٔ نابجا از زبان جنگ است. استفاده از زبان جنگ که ادارات را به تسخیر خود درآورید، بجنگید، کار را تمام کنید، کلانتری را به تصرف خود درآورید (یعنی با دست خودمان خشونت را تحقق بدهیم)، یعنی تبدیل کردن خیزش مدنی با یک عالَم شعار مترقی به درگیری شبهنظامی، یعنی ایجاد چارچوب برای مجاز شدن گلوله.
درس بعدی تضاد منافع منجی داستان ما با گذار پایدار است. آقای منجی ذینفع در بیثباتی است نه ثبات. سودش در بیثباتسازی است. چون گذار آرام نیاز به نهاد و توافق و گفتوگو و اجماع دارد و اینها باعث میشود ایشان یک بازیگر در کنار دیگران باشد، نه رهبر یگانه. پس معلوم است که از این فرایند استقبال نمیکند که هیچ، نامش را هم مصادره میکند و مدعیاش میشود. بعد دستور خشونت کور میدهد، چون بحران و خشونت و وضعیت صفر است که شرایط لازم برای ظهور منجی مقتدر را فراهم میکند. پس شتاب و اضطرار مصنوعی ایشان و دستگاه پروپاگاندایشان تصادفی یا از روی حماقت نیست، کارکردی است. بعد از این وقایع و افشای چهرهٔ ایشان و رفتارهای عریان ایشان، هیچ اتحادی را با این شخص و این جبهه برنمیتابیم و رفتارهایشان را محکوم میکنیم. وقت تعارف نیست، وقت صراحت است. هرکسی که هنوز نام اتحاد با گروههای ضدّدموکراتیک را میآورد باید مسئولیت اخلاقیاش را هم بپذیرد و پاسخگو شود.
دیگر اینکه سپردن رهبری گذار به بلاگرها و سلبریتیها یعنی سقوط کیفیت تصمیمگیری. بلاگر با الگوریتم کار میکند و الگوریتمها به افراط و تندروی پاداش میدهند، نه به عقلانیت. به همین خاطر، سلبریتیمحوری یعنی اینکه بهجای مسئولیت روی اثرگذاری سرمایهگذاری کنیم! یعنی تصمیمها با لایک سنجیده شوند، نه با هزینهٔ انسانی! یعنی ایجاد رهبری بدون پاسخگویی، بدون دانش گذار، بدون پرداختن هزینه.
توقع من این بود که بلاگرها با استفاده از فضای باز خارج از کشور برای مردم آینهٔ زیست دموکراتیک و روالها و رویههای اخلاقی و فرهنگی و سیاسی کشورهای دموکراتیک باشند، نه تصمیمگیر و خردکنندهٔ نیروهای عقلانی جامعه.
این نقد دربارهٔ افراد نیست، دربارهٔ الگویی است که بارها در تاریخ جنبشها را به فاجعه کشانده است و باید از تکرارش جلوگیری کرد.
رضا یعقوبی
مدرس و پژوهشگر فلسفه
برگرفته از: سایت اندیشه نو


