وظیفه‌گرایی در زمانهٔ استیصال: از بن‌بست سیاسی تا کنشگری مسئولانه 

برای پرداختن به این موضوع ابتدا نیاز به تعریفی از استیصال و وظیفه‌گرایی است تا پس از آن بتوان کنشگری در شرایط استیصال را در چهارچوب وظیفه گرایی توصیف کرد. وقتی در جامعه  کشتار گسترده، سرکوب و انسدادِ راه‌های تغییر سیاسی به تجربهٔ روزمرهٔ شهروندان تبدیل می‌شود، گفتمان سیاسی به‌تدریج از امید به تغییر و عاملیت در تغییر به احساس ناامیدی و آرزوی منجی تغییر می‌کند. آنچه در دی ماه ۱۴۰۴ بر جامعه ایران گذشت نه اولین کشتار در جهان است و نه متاسفانه آخرین قتل‌عام مردم معترض در جهان خواهد بود. تجربه‌ای هولناک که ما را با دوره‌ای از ناامیدی و استیصال رو به رو کرده است.

بن‌بست سیاسی یا استیصال سیاسی وضعیتی است که در آن سیستم سیاسی دیگر توانِ حلِ منظمِ تعارض‌ها و بحران‌های اصلی را با ابزارهای عادیِ خود ندارد و در نتیجه، تصمیم‌گیری یا اجرا فلج می‌شود و یا تصمیم‌ها کوتاه‌مدت و واکنشی می‌گردند. در ادبیات علوم سیاسی، این وضعیت با مفاهیمی مانند ungovernability (ناحکمرانی) و policy paralysis (فلج سیاستی) صورت‌بندی می‌شود. زمانی که نهادها منازعاتی تولید می‌کنند که بعدتر دیگر قادر به پردازش و حلِ روتینِ همان منازعات نیستند. این موقعیت را باید هم از زاویه حکمرانی و هم از زاویه جامعه بررسی کرد.

بن‌بست و استیصال در حکومت 

از منظر حکومت، استیصال سیاسی معمولاً با چند نشانهٔ هم‌بسته ظاهر می‌شود. نخستین علامت، فرسایش مشروعیت و نمایندگی است. کاهش مشارکت، افزایش بی‌اعتمادی عمومی، و تعمیق شکاف میان حاکمیت و جامعه که در طی سال‌های اخیر به‌شدت چشمگیر بوده است و کمترین میزان مشارکت در انتخابات ریاست جمهوری گذشته شاهدی از وجود چنین بن بستی است. دوم می‌توان به چندمرکزی قدرت و اصطکاک درون‌ حاکمیت اشاره کرد. وقتی مراکز قدرتِ انتخابی، انتصابی، امنیتی، اقتصادی هم‌ راستا نیستند، خروجی سیاست‌گذاری متناقض، تأخیر و مسئولیت‌گریزی می‌شود. چنانچه در ساختار جمهوری اسلامی هیچ نهادی مسئولیت و عواقب هیچ تصمیمی را به عهده نمی‌گیرد. در گران شدن یک شبه بنزین در سال ۹۸ همه ارکان حکومت اظهار بی اطلاعی می‌کردند. در طی یک سال گذشته نیز پزشکیان بارها سعی کرده هماهنگی و خاکساری خود به خامنه ای را اعلام کند تا این اصطکاک کاهش یابد.

کالوس اوفه در توضیح مفهوم حکمرانی اشاره می‌کند که در بن‌بست سیاسی نهادها بحران تولید می‌کنند اما دیگر قادر نیستند همان بحران‌ها را به روال عادی مدیریت کنند. چنانچه پیش‌تر جمهوری اسلامی با چند ده و چند صد کشته شرایط را کنترل می کرد و حالا با قتل عام چند ده هزار ایرانی مواجه هستیم که یعنی سرکوب هم در همان روال همیشگی نبوده است. به سرکوب اشاره کردم، علامت دیگر این بن بست سیاسی که امروز بیشتر از هر زمانی بر ما عیان شده است چرخهٔ اعتراض/ سرکوب است. در نبود سازوکارهای دموکراتیک و قدرتمند برای پاسخگویی به اعتراضات، تنها پاسخ کنترل، سرکوب و محدودسازی ارتباطات (از جمله قطع یا اختلال اینترنت) می‌شود. در چنین وضعی معترضین به‌دلیل سرکوب به خانه‌های خود عقب رانده می‌شوند اما با اولین فرصت دور جدید اعتراضات آغاز می‌شود. جورج تسبلیس در ایده «بازیگران وتو» می گوید هرچه  فاصلهٔ مواضع بازیگران سیاسی (حکومت، مردم، الیت سیاسی و… ) عمیق‌تر باشد، تغییر سیاست دشوارتر و قفلِ وضع موجود محکم‌تر می‌شود. بحران اقتصادی مزمن نیز علامت دیگری از بن بست سیاسی در جمهوری اسلامی است. تورم، سقوط ارزش پول، و اختلال در کسب‌وکارها توان دولت برای خدمات‌رسانی و مدیریت نارضایتی را کاهش می‌دهد و بن‌بست را عمیق‌تر می‌کند. در چنین شرایطی نه کانال‌های داخلی کار می‌کند و نه سیاست خارجی می‌تواند گره‌های اقتصادی امنیتی را باز کند؛ در نتیجه گزینه‌های کم‌هزینه ناپدید می‌شوند.

 بن‌بست و استیصال در جامعه 

از منظر مردم و در جامعه ، استیصال صرفاً «ترس» نیست؛ ترکیبی است از خستگی، بی‌افقی و فرسایش احساسِ اثرگذاری.آنچه کمتر ملتی به اندازه ما درک می‌کند. از ۱۲۸۵ و انقلاب مشروطه تا ۱۴۰۱ و جنبش زن زندگی آزادی جامعه ایران مسیر پر فراز نشیبی را برای دست یافتن به دموکراسی و پایان دادن به استبداد پیموده است. پس طی کردن این راه ناهموار و همچنان زیستن زیر سایه یکی از خونخوارترین حکومت‌های تاریخ حتی بیان‌های ظاهراً رادیکال یا منجی‌خواهانه مثل آرزوی دخالت خارجی، نه نشانهٔ میل به خشونت، بلکه علامتِ ناامیدی از عاملیت است. برای فهم این سازوکار به دو مفهوم پر کاربرد در علوم سیاسی اشاره می‌کنم. 

درماندگی آموخته‌شده (مارتین سلیگمن): وقتی افراد بارها تجربه می‌کنند که تلاششان نتیجهٔ ملموس ندارد و کنترل از دستشان خارج است، به نقطه‌ای می‌رسند که کنش را بی‌فایده می‌بینند و به گزینه‌های بیرونی/افراطی پناه می‌برند؛ زیرا عامل تغییر را بیرون از خود تصور می‌کنند.

خروج، صدا، وفاداری (آلبرت هیرشمن): در مواجهه با افول کیفیت حکمرانی، مردم یا صدا (اعتراض و مطالبه‌گری) را برمی‌گزینند یا خروج (کناره‌گیری، مهاجرت، بریدن از سیاست). اگر «صدا» با هزینهٔ سنگین سرکوب شود و «خروج» نیز برای بسیاری ممکن نباشد، جامعه در انسداد میان دو راه بسته گرفتار می‌ماند و میل به نیروی بیرونی به‌عنوان یک خروجِ نیابتی می‌تواند رشد کند.

در نتیجه، استیصالِ اجتماعی فقط یک حالت روانی نیست؛ یک پیام سیاسی است. همین‌جا است که پرسش اصلی مطرح می‌شود. در زمانه‌ای که هزینهٔ کنش بالا رفته و وسوسهٔ پذیرش هر راهی برای پایان دادن به رنج تقویت می‌شود، یک کنشگر چطور میتواند از گرداب استیصال رها شود و افقِ کنشِ مسئولانه را نگه دارد؟

اخلاق وظیفه‌گرا: تقدمِ اصول بر نتیجه

در روزها و هفته های اخیر نگارنده با بحران پاسخ گویی در زمان استیصال رو به رو بوده است و از این رو در جست‌وجوی راه حل همچون بسیاری از موارد دیگر به رویکرد وظیفه گرایی رسیده است. اخلاق وظیفه‌گرا (deontological ethics) می‌گوید درست و غلط بودن یک عمل، پیش از هر چیز به خودِ عمل و قاعده ای که از آن پیروی می‌کند وابسته است، نه صرفاً به پیامد آن. برخی کارها ذاتاً درست‌اند مانند وفای به عهد و احترام به انسان، و برخی مانند دروغ، خیانت، شکنجه و جنگ ذاتاً نادرستند. حتی اگر یک کارِ نادرست در کوتاه‌مدت نتیجهٔ مطلوب تولید کند، وظیفه‌گرا می‌گوید نادرستیِ عمل با خوبیِ نتیجه پاک نمی‌شود.

در صورت‌بندی کانتی، چند اصل کلیدی برجسته است:

  • نیت و اصل عمل مهم‌تر از نتیجه است.
  • انسان‌ها باید همواره به‌عنوان هدف در نظر گرفته شوند، نه وسیله.
  • قاعده زمانی اخلاقی است که بتوان آن را جهان‌شمول خواست: یعنی بتوان پذیرفت همه همیشه همان قاعده را اجرا کنند.

مزیت بزرگ وظیفه‌گرایی، به‌ویژه در زمانهٔ خشونت و استیصال، تأکید بر خط قرمزها است. جلوگیری از این منطق خطرناک که چون هدف خوب است، هر کاری مجاز است. چند نمونه تاریخی را مرور کنیم. مثلا در نمونه بمباران هیروشیما و ناکازاکی در سال ۱۹۴۵ استدلالِ نتیجه‌گرا تاکید دارد با بمب اتم جنگ سریع‌تر تمام شد و شاید جان‌های بیشتری نجات یافت.اما از نگاه وظیفه‌گرا، هدف‌گیری شهری با جمعیت غیرنظامی شکستنِ یک خط قرمز است.کشتنِ عمدی و پیش‌بینی‌پذیرِ غیرنظامیان مجاز نیست، حتی برای اینکه جنگی پایان یابد. آمار مرگ‌ومیر تا پایان ۱۹۴۵ در منابع مختلف ده‌ها تا صدها هزار نفر (عمدتاً غیرنظامی) گزارش شده است. نمونه دیگر شکنجه و بازداشت‌های غیرقانونی در چارچوب سیاست‌های ضدتروریسم پس از ۱۱ سپتامبر است. استدلال وظیفه‌گرا بر این تأکید می‌گذارد که شکنجه به دلیل نقض کرامت انسانی، به‌عنوان یک کنش ذاتاً نادرست قابل توجیه نیست؛ حتی اگر مدعی شوند در مواردی می‌تواند به نتایج امنیتی مطلوب منجر شود. افزون بر این، حقوق بین‌الملل نیز منع شکنجه را به‌صورت مطلق و غیرقابل تعلیق بیان می‌کند. تحریم‌های گسترده با آثار انسانی شدید به‌ویژه عراق در دهه ۱۹۹۰ نیز محل تعارض میان نتیجه‌گرایی و وظیفه‌گرایی است. حتی اگر هدفِ اعلامی مهار یک رژیم خونخوار باشد، از منظر وظیفه‌گرا این پرسش محوری مطرح می‌شود که آیا اعمال فشار به نحوی طراحی شده است که به‌طور گسترده و قابل پیش‌بینی زندگی و سلامت شهروندان عادی را تخریب کند. چنانچه اسکات بَسِنت، وزیر خزانه‌داری ایالات متحده بوده در حاشیه‌ی مجمع جهانی اقتصاد در داووس و در گفت‌وگو با رسانه‌ها مطرح کرده فشار حداکثری و تحریم‌ها باعث فروپاشی اقتصادی شده و مردم به خیابان آمدند… این دیپلماسی و قدرت‌ورزی اقتصادی است؛ بدون شلیک گلوله!

چرا وظیفه‌گرایی می‌تواند رویکرد مناسبی برای نیروهای دموکراسی‌خواه باشد؟ 

برای نیروهای دموکراسی‌خواه در ایران، اخلاق وظیفه‌گرا یک موعظهٔ اخلاقی نیست؛ می‌تواند یک چارچوب عملی برای سیاست‌ورزیِ مسئولانه در شرایط بحرانی باشد. چنانچه حفظِ کرامت انسان به‌عنوان خط قرمزِ سیاست‌ورزی تعریف شود.وقتی خشونت دولتی گسترده می‌شود، وسوسهٔ پاسخِ متقارن و قهرِ نجات‌بخش افزایش می‌یابد. وظیفه‌گرایی یادآوری می‌کند که آزادی را نمی‌توان با روش‌هایی ساخت که کرامت انسان را نقض می‌کنند. پرهیز از خشونت به‌خصوص علیه غیرنظامیان در این چارچوب صرفاً یک تاکتیک نیست؛ یک تعهد اخلاقی است، زیرا انسان‌ها نباید ابزارِ هدف شود حتی اگر هدف، رهایی باشد.

جامعه نباید به وسیله‌ای برای اهداف ژئوپلیتیک دیگران تبدیل شود. مخالفت با مداخلهٔ خارجی در این چارچوب فقط یک محاسبهٔ پیامد گرایانه که بر تجربه‌های بد تاریخی تاکید می‌کند نیست؛ بلکه یک اعتراض اخلاقی به ابزارشدنِ مردم و نقضِ خودمختاری جمعی است

دموکراسی خواهان در این چهارچوب باید مرزبندی روشن با منجی بیرونی و مداخلهٔ نظامی داشته باشند.
در زمانهٔ استیصال، راه‌حلِ بیرونی جذاب می‌شود؛ اما دموکراسی خواه وظیفه‌گرا بر اصلِ عاملیت مردم و تعیین سرنوشت تکیه می‌کند. جامعه نباید به وسیله‌ای برای اهداف ژئوپلیتیک دیگران تبدیل شود. مخالفت با مداخلهٔ خارجی در این چارچوب فقط یک محاسبهٔ پیامد گرایانه که بر تجربه‌های بد تاریخی تاکید می‌کند نیست؛ بلکه یک اعتراض اخلاقی به ابزارشدنِ مردم و نقضِ خودمختاری جمعی است. آمریکا میز مذاکره را چیده است و همزمان بیشترین ادوات نظامی را راهی منطقه کرده است.این یعنی یا مذاکره می‌کنید یا مجبورتان می‌کنیم مذاکره کنید! آمریکا بیشترین ادوات نظامی را نه برای نجات مردم ایران بلکه برای افزایش فشار بر جمهوری اسلامی برای آمدن پای میز مذاکره به منطقه آورده است. اگر لازم باشد با چند بمب و کشتن تعدادی غیر نظامی خامنه‌ای را وادار می‌کند که خواسته‌های آمریکا را بپذیرد خواسته‌هایی که آزادی مردم ایران نه تنها اولویت آن نیست بلکه اصلا جزو خواسته‌های آنها نیست آنها فقط یک جمهوری اسلامی بدون موشک و بمب می‌خواهند که برای آمریکا و اسرائیل خطر نداشته باشد و پابرجا ماندن سرکوب داخلی در این معامله اهمیتی ندارد. جان مردم وجه المصالحه برای تسریع معامله است. 

حالا چطور می‌توان با توجه به این خط قرمز ها همچنان کنشگر بود؟ وظیفه‌گرایی نمی‌گوید هیچ کاری نکنید؛ می‌گوید همه چیز مجاز نیست. یعنی نخست خطوط ممنوعه را روشن می‌کند. شکنجه، ترور، آسیب عمدی به بی‌گناهان، و مشروعیت‌بخشی به جنگ مجاز نیست، سپس در چارچوب این مرزها اجازه می‌دهد دربارهٔ مؤثرترین راه‌های اخلاقاً مجاز بحث شود. سازماندهی معترضین، اعتصاب و نافرمانی گسترده، مستندسازی و دادخواهی، فشارهای هدفمند حقوقی و بین‌المللی که مستقیم بازوهای حکومتی را هدف قرار دهد و ساختن روایت‌هایی که عاملیت را بازتولید کند. ترامپ تصمیمش را حتی بدون مشورت با مشاورانش خواهد گرفت اما متاسفانه در روزهای اخیر افکار عمومی در حالی که چه موافق چه مخالف جنگ باشند هیچ محلی از اعراب ندارند، اما بحث اصلی را به مداخله نظامی فروکاسته‌اند و در رسانه‌های فارسی و بین المللی به‌جای تمرکز بر جنایات جمهوری اسلامی همه انرژی صرف موافقت و مخالفت با مداخله نظامی شده است. 

به هر روی در دورهٔ بن‌بست و استیصال، سیاست همواره در معرض توجیهِ با هر وسیله‌ای باید این رنج را پایان داد قرار می‌گیرد و ما و جامعه ایران اولین و آخرین مردمانی نیستیم که در تاریخ پر رنج بشر در این استیصال قرار گرفتیم. اخلاق وظیفه‌گرا با پافشاری بر کرامت انسان و جهان‌شمول‌پذیریِ قواعد، از لغزشِ دموکراسی‌خواهان به سمت روش‌هایی جلوگیری می‌کند که همان ارزش‌های مطلوب را از درون تهی می‌سازند. هدف درست، روش نادرست را مجاز نمی‌کند، زیرا روش، بخشی از هدف است.

سایت رادیو زمانه

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *