ظرفیت های ایران در دوران پساجنگ

توضیح: پروفسور ولی نصر1 و پروفسور رابرت پِیپ2 (Robert Pape) هر دو از منظر استراتژی راهبردی به گذشته و آینده ایران پرداختهاند. در بخش اول مقاله حاضر تصویری از نظریات نصر و پیپ گزارش شده است. در بخش دوم دیدگاههای این دو صاحبنظر با هم مقایسه شده است و در بخش سوم فرصتها و موانع پیشاروی استراتژی کلان ایران برای عبور به دوران ثبات و توسعه مورد بحث قرار گرفته است. ولی نصر، استاد برجسته روابط بینالملل در دانشگاه جان هاپکینز، در آخرین کتاب خود «استراتژی بزرگ ایران: تاریخ سیاسی» به نزدیک به پنج دهه از عمر جمهوری اسلامی، بهویژه به راهبرد سیاسی-امنیتی ایران پس از جنگ عراق، پرداخته و تابآوری ایران را ناشی از تصمیماتی دانسته است که با هدف حفظ بقا در محیط متشنجِ غربِ آسیا و تهدیدهای دایمی اتخاذ شدهاند. رابرت پِیپ نیز که استاد علوم سیاسی در دانشگاه شیکاگو است و در زمینه استراتژی نظامی و امنیت بینالملل مطالعه میکند، اخیرا در مقاله «مرحله جدید» که در «سابستک» منتشر شده و مصاحبههای متعدد دیگر به مسئله جنگ اخیر اسرائیل و آمریکا بر علیه ایران و تابآوری کشور در مقابل این هجمه نامتقارن پرداخته و عملا ایران را پیروز این نبرد تشخیص داده است.
بخش اول: گزارش دو دیدگاه
۱- نظریه ولی نصر
مندرج در کتاب «استراتژی بزرگ ایران: تاریخ سیاسی»، خرداد ۱۴۰۴.
استدلال اصلی ولی نصر در این کتاب این است که ایران فقط یک دولت انقلابی ایدئولوژیک نیست. بلکه در عین حال قدرتی است که به دنبال یک استراتژی بزرگ منسجم است که توسط تاریخ تمدنی، جغرافیا، ناامنی و جستجوی قدرت ملی شکل گرفته است. او استدلال میکند که ناظران غربی اغلب رفتار ایران را در درجه اول از طریق لنزهای اسلامگرایی، ایدئولوژی انقلابی یا هویت رژیم تفسیر میکنند. اگرچه این عوامل مهم هستند، اما به طور کافی ثبات رفتار استراتژیک ایران را در طول دههها توضیح نمیدهند. اقدامات ایران زمانی قابل فهمتر میشود که به عنوان اقدامات حکومتی که به دنبال امنیت، استقلال و نفوذ منطقهای است، در نظر گرفته شود.
نصر معتقد است که تجربه شکلگیری جمهوری اسلامی نه تنها زاییده انقلاب ۱۹۷۹، بلکه جنگ ایران و عراق نیز بوده است. این جنگ رهبران ایران را متقاعد کرد که در یک محیط استراتژیک خصمانه زندگی میکنند که در آن قدرتهای خارجی و رقبای منطقهای میتوانند بقای دولت را تهدید کنند. این تجربه یک دکترین امنیت ملی را ایجاد کرد که بر خوداتکایی، عمق استراتژیک و مقاومت در برابر سلطه خارجی متمرکز بود.[3]
یک مفهوم کلیدی در تحلیل نصر «استراتژی مقاومت» است. مقاومت صرفاً یک مقاومت ایدئولوژیک نیست. بلکه یک رویکرد جامع است برای حفظ حاکمیت ایران و افزایش نفوذ آن در عین اجتناب از رویارویی نظامی مستقیم با قدرتهای قویتر. ایران بیشتر به دنبال تضعیف سیاسی، اقتصادی و استراتژیک مخالفان است تا شکست دادن آنها از طریق برتری نظامی متعارف.
به گفته نصر، سیاستگذاران ایرانی پس از جنگ ایران و عراق به این نتیجه رسیدند که برابری نظامی متعارف با ایالات متحده یا اسرائیل غیرممکن است. آنها در عوض ابزارهای جایگزین را توسعه دادند، به شمول تسلیحات موشکی، صنایع دفاعی بومی، قابلیتهای هستهای، مشارکتهای استراتژیک و شبکهای متشکل از جنبشهای متحد در سراسر منطقه جغرافیایی غرب آسیا. این ابزارها بازدارندگی، عمق استراتژیک و نفوذ را با هزینه نسبتاً کم فراهم میکنند.[4]
نصر تصویر رایج از ایران را به عنوان کشوری غیرمنطقی یا صرفاً با انگیزههای انقلابی رد میکند. در عوض، او نگاه رهبری در جمهوری اسلامی را بسیار استراتژیک و عملگرا میبیند. ایدئولوژی همچنان مهم است زیرا به رژیم مشروعیت مردمی و هویت میبخشد و هواداران را بسیج میکند. تعهدات ایدئولوژیک اما، اغلب زمانی که منافع ملی نیاز به انعطافپذیری دارند، تعدیل میشوند. بنابراین، سیاست خارجی ایران زبان ایدئولوژیک را با عملگرایی ترکیب میکند.[5]
یکی دیگر از موضوعات اصلی از نگاه نصر تلاش ایران برای دستیابی به جایگاه منطقهای است. ایران خود را نه صرفاً به عنوان یک دولت-ملت، بلکه به عنوان یک تمدن تاریخی و یک قدرت بزرگ در غرب آسیا میبیند. رهبران ایران به دنبال به رسمیت شناساندن این جایگاه هستند. هم از این روی آنها در برابر نظمهای منطقهای تحمیل شده توسط قدرتهای خارجی مقاومت میکنند. بخش عمدهای از رفتار تهران، از جمله رقابت آن با ایالات متحده، عربستان سعودی و اسرائیل، منعکس کننده مبارزه بر سر نظم منطقهای و مشروعیت سیاسی است تا یک دستور کار صرفاً فرقهای یا مذهبی.[6]
نصر همچنین استدلال میکند که سیاست خارجی ایران را نمیتوان از اقتصاد سیاسی داخلی جدا کرد. تحریمها، فشارهای امنیتی و رقابت ژئوپلیتیکی، ساختار خود دولت ایران را شکل دادهاند. نهادهایی مانند سپاه پاسداران به دلیل نقش محوریشان در اجرای استراتژی مقاومت کشور، قویتر شدند و با گذشت زمان، نگرانیهای امنیت ملی عمیقاً در نهادهای اقتصادی و سیاسی ریشه دوانده است.[7]
برنامه هستهای جایگاه ویژهای در این چارچوب دارد. نصر آن را کمتر به عنوان یک تلاش ساده برای سلاحهای هستهای و بیشتر به عنوان بیان استقلال فناوری، اعتبار ملی و استقلال استراتژیک تفسیر میکند. مسئله هستهای نماد عزم ایران برای تصمیمگیریهای مستقل بدون دیکته خارجی است.[8]
به طور کلی، نصر نظام سیاسی ایران را یک دولت محاسبهگر و دارای دغدغه امنیت ملی معرفی میکند که اهداف بلندمدت را از طریق ترکیبی از مقاومت، بازدارندگی، عملگرایی و رقابت منطقهای دنبال میکند. از دیدگاه او جمهوری اسلامی نه صرفاً انقلابی یا ایدئولوژیک، بلکه در عین حال حکومتی است که تحت فشار مداوم خارجی، به دنبال امنیت و نفوذ است. [9]
۲. گفتمان رابرت پِیپ
بر پایه مقاله “جنگ، ایران را به یک قدرت بزرگ جهانی تبدیل میکند.” نیویورک تایمز ۶ آوریل ۲۰۲۶
و مقاله دیگری با عنوان «مرحله جدید» New Phase، مندرج در سابستک، ۶ ژوئن ۱۴۰۵[10]
تحلیل پِیپ با این نظاره آغاز میشود که کارزار نظامی علیه ایران نتوانست به بلندپروازانهترین اهداف سیاسی خود دست یابد. در حالی که ایران متحمل خسارات قابل توجه، تلفات در رهبری و شکستهای نظامی شد، مجموعه نظام دست نخورده باقی ماند. بنابراین، جنگ منجر به فروپاشی رژیم، و تسلیم سیاسی یا تسلیم استراتژیک آن نشد. در عوض، ایران آسیب دید در حالی که همچنان قادر به دنبال کردن منافع خود باقی مانده است.[11]
از نظر پِیپ، بقا به خودی خود چشمانداز استراتژیک کشور را تغییر میدهد. از نظر تاریخی هم کشورهایی که از تلاشهای قدرتمند برای تضعیف یا سرنگونی خود جان سالم به در میبرند، اغلب مصممتر، نظامیتر و جاهطلبتر میشوند. درسی که این رهبران از بقا میگیرند، میانهروی نیست، بلکه اعتماد به نفس است. طبق این منطق، ایران ممکن است با حس قویتری از هدف و مشروعیت استراتژیک از این درگیری بیرون بیاید.[12]
پِیپ استدلال میکند که تحلیلگران بیش از حد بر نتایج تاکتیکی تمرکز کردهاند. حملات هوایی ممکن است تأسیسات را نابود کند، فرماندهان را بکشد یا تواناییها را کاهش دهد. با این حال، موفقیت تاکتیکی لزوماً موفقیت استراتژیک ایجاد نمیکند. این تمایز، مضمونی تکرارشونده در پژوهشهای پِیپ در مورد قدرت هوایی بوده است. حکومتها اغلب در نبردها پیروز میشوند، در حالی که در دستیابی به اهداف سیاسی کلان شکست میخورند.[13]
رابرت پِیپ از زاویه دیگری نیز به مناقشه ایران میپردازد. تمرکز او نه بر ریشههای تاریخ طولانی استراتژی ایران، بلکه بیشتر بر پیامدهای استراتژیک جنگ و آتشبس اخیر است. در «مرحله جدید»، پیپ استدلال میکند که سوال اصلی دیگر این نیست که آیا ایران زنده خواهد ماند یا خیر. سوال کلیدی این است که ایران پس از زنده ماندن و بیرون آمدن از یک رویارویی نظامی بزرگ، چه جایگاهی در منطقه و جهان خواهد داشت.[14]
او در مقاله نیویورک تایمز مینویسد: “در سالهای اخیر، خرد متعارف ژئوپلیتیکی این بوده است که نظم جهانی به سمت سه مرکز قدرت در حال حرکت است: ایالات متحده، چین و روسیه. این دیدگاه فرض میکرد که قدرت در درجه اول از مقیاس توانایی اقتصادی و نظامی ناشی میشود. این فرض دیگر صادق نیست. یک مرکز چهارم قدرت جهانی به سرعت در حال ظهور است – ایران – که از نظر اقتصادی یا نظامی با آن سه کشور رقیب نیست. در عوض، قدرت تازه کشف شده آن از کنترلاش بر مهمترین گلوگاه انرژی در اقتصاد جهانی، تنگه هرمز، ناشی میشود.”[15]
پِیپ سپس تز خود را چنین تئوریزه کرده است که چین برای حفظ رشد به انرژی خلیج فارس وابسته است. در حالیکه روسیه از قیمتهای بالاتر و بیثباتتر انرژی سود میبرد و ایران از موقعیت جغرافیایی در تنگه هرمز و توان تسلیحاتی و فناوری خود که جهان در جریان جنگ شاهد آن بوده است، اهرم فشاری در دست دارد. هر یک از این سه کشور انگیزههایی دارند که در تضاد با ثبات اقتصادی ایالات متحده و متحدانش است. این سه کشور نیازی به هماهنگی رسمی ندارند. ساختار سیستم موجود آنها را در یک جهت سوق میدهد. اینگونه است که یک نظم جدید ظهور میکند – نه لزوما از طریق یک اتحاد رسمی بلکه از طریق انگیزههای همگرا که به مرور زمان یکدیگر را تقویت میکنند.[16]
یکی از دغدغههای اصلی در کار پِیپ، خطر «تله تشدید تنش[17]» است. استدلال او بر این مبنا استوار است که موفقیت اولیه نظامی میتواند رهبران را به این باور برساند که با تشدید بیشتر تنشها در نهایت به اهداف سیاسی کلان دست خواهند یافت. با این حال، هر دور از تشدید تنش میتواند مقاومت جدید، هزینههای جدید و پیچیدگیهای استراتژیک جدیدی ایجاد کند. فشار نظامی به جای پایان دادن به درگیری، ممکن است متقابلا عزم حریف را تقویت کرده و درگیری را گسترش دهد.[18]
در «مرحله جدید»، پِیپ تاکید میکند که ایران از یک مبارزه صرفاً دفاعی فراتر رفته است. پس از بقا، ممکن است به طور فزایندهای بر شکلدهی به توازن قدرت منطقهای تمرکز کند. استراتژی آینده ایران احتمالاً شامل تبدیل بقا به نفوذ سیاسی، اهرم دیپلماتیک و رهبری منطقهای خواهد بود. منظور او از «گذار از بقا به تسلط» همین است.
پِیپ همچنین بر جغرافیا، انعطافپذیری و استقامت سیاسی اشاره دارد. فناوری نظامی مدرن میتواند خسارات عظیمی وارد کند، اما به طور خودکار به کنترل سیاسی تبدیل نمیشود. کشورهای بزرگ با هویتهای ملی قوی، جمعیت قابل توجه و نهادهای مقاوم، اغلب مجازات را مؤثرتر از آنچه ناظران خارجی انتظار دارند، تحمل میکنند.[19]
جنگ ایران یک درگیری نظامی نیست که ایالات متحده بتواند به سادگی از آن عقبنشینی کند و اوضاع به حالت قبل بازگردد. این یک جنگ دگرگونکننده است و اگر این تغییرات حتی برای چند سال ادامه یابد، نظم جهانی به طور برگشتناپذیری تغییر خواهد کرد. به عبارت دیگر، اگر ایران منسجم باقی بماند، قابلیتهای بازدارندگی خود را حفظ کند و به تأثیرگذاری بر سیاستهای منطقهای ادامه دهد، آنگاه توازن قدرت پس از جنگ نه تنها در منطقه بلکه حتی در جهان با آنچه سیاستگذاران پیشبینی میکردند، میتواند بسیار متفاوت باشد.
بخش دوم: مقایسه دیدگاه های ولی نصر و رابرت پِیپ
در آغاز بحث این تاکید لازم است که از سپهر نظری نصر و پِیپ به سؤالات متفاوتی میپردازند. نصر توضیح میدهد که چرا ایران در طول دههها به این شکل رفتار میکرده است. پِیپ بررسی میکند که چگونه جنگ اخیر ممکن است توازن قدرت منطقهای را تغییر دهد و از این رو در آیندهٔ رفتار ایران تاثیر گذار باشد. با این حال، این دو تحلیل از جهات مهمی با هم تلاقی دارند.
شگفتانگیزترین شباهت، رد روایتهایی است که ایران را غیرمنطقی یا در آستانه فروپاشی نشان میدهد. هر دو محقق بر تابآوری تأکید دارند. نصر ریشه تابآوری را در تجربه تاریخ-تمدنی، به ویژه جنگ ایران و عراق و دههها رویارویی با قدرتهای خارجی میداند. پِیپ از سوی دیگر، تابآوری را به عنوان نتیجه قابل مشاهده درگیری اخیر برجسته میکند. هر دو به طرق مختلف استدلال میکنند که ایران نهادها، دکترینها و عادات سیاسیای را توسعه داده است که به آن اجازه میدهد فشار را بدون رها کردن اهداف استراتژیک اصلی خود جذب کند.
دومین حوزه همگرایی، تمایز بین نتایج تاکتیکی و استراتژیک است. نصر نشان میدهد که چگونه ایران مدتهاست معایب تاکتیکی را پذیرفته است در حالی که اهداف استراتژیک بلندمدت را دنبال میکند. پِیپ نیز به طور مشابه استدلال میکند که پیروزیهای نظامی تاکتیکی به طور خودکار به موفقیت استراتژیک تبدیل نمیشوند. بنابراین، هر دو دیدگاه، تحلیلهایی را که منحصراً بر توازن نظامی و نتایج میدان نبرد تمرکز دارند، به چالش میکشند.
سوم، هر دو محقق زمان را به عنوان یک منبع استراتژیک حیاتی میدانند. ایرانِ نصر به دنبال غلبه بر مخالفان از طریق مقاومت و استقامت است. تحلیل پِیپ نیز به طور مشابه نشان میدهد که بقا در طول زمان میتواند ضعف ظاهری را به مزیت استراتژیک تبدیل کند. در هر دو چارچوب، صبر بیش از برتری نظامی فوری اهمیت دارد.
با این حال، تفاوتهای مهمی نیز وجود دارد:
تحلیل نصر اساساً تاریخی است. او تاثیر انقلاب مشروطه، مداخله خارجی، ظهور ناسیونالیسم، انقلاب 1357 و به ویژه جنگ ایران و عراق را بررسی میکند. او توجه دارد که چگونه حافظه تاریخی و تمدنی ایرانی فرهنگ استراتژیک را شکل میدهد. او استدلال میکند که راهبرد کلان ایران ریشه در امنیت ملی، استقلال و مقاومت در برابر سلطه خارجی دارد.
تحلیل پِیپ بیشتر ریشه در مطالعات استراتژیک و تحلیل منازعات معاصر دارد. تمرکز او بر منطق لشکرکشیهای نظامی، پویاییهای تشدید تنش و انتقال قدرت در قرون اخیر جهان است.
نصر میپرسد استراتژی ایران از کجا میآید؛ پِیپ متقابلا طرح میکند که رویدادهای کنونی ممکن است به کجا منجر شوند.[20]
تفاوت دیگر مربوط به ماهیت قدرت است. از نظر نصر، قدرت شامل حاکمیت، استقلال استراتژیک و جایگاه منطقهای است. هدف ایران لزوماً سلطه نیست، بلکه رهایی از کنترل خارجی، حفظ استقلال و به رسمیت شناخته شدن به عنوان یک بازیگر اصلی منطقهای است. زبان پِیپ در مورد تغییرات قدرت و احتمال اینکه ایران ممکن است از بقا به سمت تسلط منطقهای حرکت کند، صریحتر است. بنابراین استدلال او تأکید بیشتری بر رقابت منطقهای آینده دارد.[21]
این دو در برخوردشان با ایدئولوژی نیز متفاوت هستند. نصر توجه ویژهای به نشان دادن این نکته دارد که ایدئولوژی و ناسیونالیسم در سیاست ایران همزیستی دارند. او استدلال میکند که ایدئولوژی اغلب در خدمت منافع گستردهتر نظام است. پِیپ تا حد زیادی با ایدئولوژی تماس مستقیم نمیگیرد و بر رفتار استراتژیک تمرکز میکند. برای او، اینکه ایران به نام اسلام، ناسیونالیسم یا مقاومت عمل کند، اهمیت کمتری از این واقعیت دارد که همچنان قادر به دنبال کردن منافع خود است.
شاید مهمترین تفاوت دو نفر مربوط به زمان حال و آینده باشد. کتاب نصر قبل از تجاوز نظامی اسرائیل و آمریکا به ایران نوشته شده است و تا حد زیادی تداوم در چشمانداز استراتژیک ایران را مفروض میگیرد ولیکن پِیپ صراحتاً نگران تحول است. او استدلال میکند که جنگ ممکن است یک مرحله استراتژیک جدید ایجاد کند که در آن ایران به دنبال بهرهبرداری از بقا و تغییر شکل تعادل منطقهای باشد. نصر تداوم را توضیح میدهد؛ پِیپ از سوی دیگر بر تغییر تأکید میکند.
با این حال، میتوان استدلال کرد که تحلیل پِیپ، تز بزرگتر نصر را تقویت میکند. اگر ایران متمرکزتر بر بازدارندگی و مصممتر برای اعمال نفوذ منطقهای از این جنگ بیرون بیاید، آنگاه این تحلیل با تصویر نصر از کشوری که فرهنگ استراتژیک آن مدتهاست با مقاومت و بقا شکل گرفته است، سازگار خواهد بود. لذا درگیری اخیر نه نشاندهنده گسستی از استراتژی کلان ایران، بلکه فصل جدیدی در تکامل آن خواهد بود.
ولی نصر و رابرت پِیپ از سنتهای فکری متفاوتی به ایران مینگرند، اما تحلیلهای آنها در یک بینش مشترک همگرا میشود: ایران یک بازیگر استراتژیک مقاوم است که نمیتوان رفتار آن را از طریق فرضیات سادهانگارانه در مورد ایدئولوژی گرایی، منش غیرعقلانی، یا فروپاشی قریبالوقوع، درک کرد.
روی هم رفته، این دو دیدگاه نشان میدهند که مسیر آینده ایران احتمالاً کمتر توسط ایدئولوژی انقلابی و بیشتر توسط محاسبات پایدار قدرت، امنیت، پرستیژ و بقا شکل خواهد گرفت. بنابراین بحث این نیست که آیا ایران یک استراتژی کلان دارد یا خیر. بحث این است که این استراتژی در نظم منطقهای در حال تغییر که پس از جنگ در حال ظهور است، تا چه حد ثبات آفرین خواهد بود.
بخش سوم: استراتژی بزرگ ایران و آینده خاورمیانه، فرصت ها و موانع
تحلیل تاریخی نصر، ایران را به عنوان کشوری که با یک قرن ناامنی، مداخله خارجی، جنگ و انزوای ژئوپلیتیکی شکل گرفته است، به تصویر میکشد. از این دیدگاه سیاستهای جمهوری اسلامی جدیدترین تجلی تلاش عمیقتر ایران برای حاکمیت، استقلال راهبردی و به رسمیت شناخته شدن به عنوان یک قدرت مستقل منطقهای است. جنگ ایران و عراق، تحریمها و دهه ها رویارویی با ایالات متحده، رهبران ایران را به این باور رسانده است که بقا خود نوعی پیروزی است و زمان اغلب به نفع کسانی است که میتوانند در برابر فشار مقاومت کنند و نه کسانی که میتوانند قدرتمندترین ضربات نظامی را وارد نمایند.
از سوی دیگر دیدیم که موضوع تحلیل پیپ بررسی روندی است که در حال ظهور است. او توجه میدهد که پس از انکه ایران از یک چالش نظامی بزرگ جان سالم به در میبرد، ممکن است مرحله جدیدی آغاز گردد که در آن ایران به دنبال تبدیل بقا به نفوذ سیاسی باشد.
یک پرسش مهم این است که بلوکی که حول مقاومت در مقابل غرب ساخته شده است آیا میتواند به شکلگیری یک نظم منطقهای با ثبات کمک کند؟
اگر به این موضوع با لنزی فراتر از ایران نگاه کنیم خواهیم دید نزدیک به نیم قرن، سیاست خاورمیانه حول محور مبارزه بین دو دیدگاه رقیب از نظم منطقهای چرخیده است. یک دیدگاه، که توسط ایالات متحده و بسیاری از شرکای منطقهای آن حمایت میشد، به دنبال یک معماری امنیتی مبتنی بر قدرت نظامی آمریکا و اتحادهای استراتژیک بود. دیدگاه دیگر، که توسط ایران و جنبشهای مختلف متحد آن حمایت میشد، به دنبال یک نظم منطقهای مستقلتر و کمتر وابسته به قدرتهای خارجی بود. رقابت بین این دیدگاهها، که عمدتا در تقابل با هم نیز قرار میگرفته اند، بخش عمدهای از سیاستهای منطقه از انقلاب ایران به بعد را تعریف کرده است.
با این حال، امروزه چشمانداز منطقهای در حال تغییر است. قدرت و حضور بالفعل آمریکا همچنان قابل توجه است، اما دو تغییر در این پارادایم در حال شکل گیری است. نخست آنکه ایالات متحده مدتهاست که اولویت راهبردی خود را به تقابل با چین و در نتیجه کاهش درگیری در خاورمیانه انتقال داده است و دوم آنکه کشورهای منطقه نیز به طور فزایندهای سعی دارند با ایجاد روابط چندجانبه با قدرت های دیگر، از جمله چین و روسیه، از ریسک دمافزون رابطه انحصاری با ایالات متحده جلوگیری کنند. عربستان سعودی، امارات متحده عربی، ترکیه، قطر و مصر همگی سیاستهای خارجی آزادانه تری نسبت به دو دهه پیش را دنبال میکنند. نتیجه، ظهور خاورمیانهای سیالتر و چندقطبیتر است که در آن هیچ قدرت واحدی نمیتواند به راحتی بر منطقه تسلط یابد. از بسیاری جهات، این محیطِ در حال تحول، شبیه جهانی است که استراتژیستهای ایرانی مدتها پیشبینی کرده بودند: منطقهای که بیشتر به انعطافپذیری، شبکهها، روابط اقتصادی و سازگاری سیاسی منطقهای وابستگی دارد.
در عین حال، ایران با چالشهای قابل توجهی روبرو است. شبکه منطقهای که زمانی هسته اصلی دکترین دفاع رو به جلوی آن را تشکیل میداد، تحت فشار شدید قرار گرفته است. حزبالله تضعیف شده، سوریه دیگر آن شریک استراتژیک سابق نیست و عملا در سوی مقابل قرار گرفته است، و بسیاری از شرکای دیگر نیز با محدودیتهای داخلی و نظامی روبرو هستند. تحریمهای اقتصادی همچنان بر اقتصاد ایران فشار وارد میکند، همزمان تغییرات جمعیتی، تحولات اجتماعی و نارضایتی عمومی نیز فشارهای داخلی بوجود میآورند که نمیتوان آنها را نادیده گرفت. حتی اگر ایران از رویارویی نظامی جان سالم به در ببرد، این به تنهایی موفقیت استراتژیک کشور را تضمین نمیکند. نفوذ منطقه ای پایدار در نهایت به عملکرد اقتصادی، نوآوری فناوری، مشروعیت سیاسی و به قدرت بازدارندگی نظامی بستگی دارد.
بدین لحاظ چارچوب دیدگاهی ولی نصر نیاز به توسعه بیشتر دارد. توضیح او در این باب که چگونه ایران از دههها فشار جان سالم به در برده است، کافی نیست. ایران ممکن است در آینده کمتر به مقاومت و بیشتر به توسعه نیاز داشته باشد. به نظر می رسد چالش بزرگ کشور این است که آیا میتوان استقامت استراتژیک را به یک چشمانداز مثبت منطقهای فرارویاند؟ از نظر تاریخی، کشورها نه تنها با مقاومت در برابر دشمنان، بلکه با ایجاد فرصتهای اقتصادی، نهادهای سیاسی و ابتکارات منطقهای جذاب برای دیگران نفوذ پایدار کسب میکنند. امروز هم سوال بزرگ و پیچیده در مقابل کشور ما این است که آیا کدام استراتژی کلان می تواند ایران را از وضعیتی مقاومت-محور به وضعیتی توسعه-محور عبور دهد و آن را به یک قدرت با ثبات و تعیین کننده منطقهای فرا رویاند؟
پاسخ به همین پرسش است که آینده خاورمیانه را شکل خواهد داد. یک احتمال، ظهور یک توازن قدرت پایدارتر، توام با کاهش حضور و مداخله نظامی امریکا و اسرائیل در منطقه، است که طبق آن ایران و عموم کشورهای منطقه به تدریج بازدارندگی متقابل، همزیستی مسالمت آمیز، رقابت و همکاری اقتصادی را بر اساس چارچوبهای توافقشده میپذیرند و مبنای کنش روزمره خود قرار می دهند. احتمال دیگر، ادامه حضور نظامی فعال امریکا و اسرائیل در منطقه، تداوم همین دوران رویاروئی، توام با جنگهای مکرر، مسابقات تسلیحاتی به ویژه برای دسترسی به سلاحهای هستهای است.
به استناد سوابق و شواهد تاریخی-تمدنی، در هر یک از مسیرهای فوق، ایران ظرفیت آن را داراست که همچنان یک بازیگر اصلی باقی بماند. هرگاه گستره جغرافیایی، منابع انرژی، پایگاه صنعتی و موقعیت استراتژیک ایران را، به قوام یافتگی هویت ملی ایرانی و رشد یافتگی فرهنگی آن بیافزائیم، با روشنی بیشتر خواهیم دید که بسیار بعید است که در چشم اندازهای نزدیک و دور نظمی در منطقه خاورمیانه شکل بگیرد که ایران در آن به مثابه یک قدرت متحد و تاثیر گذار حضور فعال نداشته باشد. این واقعیت در قلب استدلال نصر قرار دارد و مشاهدات پِیپ در مورد پیامدهای بقا را تقویت میکند. انتظار اینکه فشار نظامی، تحریمها یا انزوا، ایران را از رقابت ها یا تعاملات ژئوپلیتیکی حذف میکند، واقع بینانه نیست و توسط رویدادها تأیید نشده است. در عوض، ایران، مثل دوران پیشاجمهوری اسلامی، و نیز در دوران پساجمهوری اسلامی، همچنان در شکل دهی آینده خاورمیانه یک قدرت نقش آفرین باقی خواهد ماند.
در نهایت، هم نصر و هم پِیپ به یک نتیجه مشابه اشاره میکنند. سرنوشت کشورهای منطقه را صرفاً پیروزیها یا شکستهای نظامی تعیین نخواهد کرد. این سرنوشت بستگی به این دارد که کدام کشورها موفق شوند تاب آوری را به مشروعیت بینالمللی، بازدارندگی را به تکیه گاه ثبات، و بقا را به سطح توسعه فرارویانند.
چرخش در استراتژی ایران – از مقاومت برای بقا تا استقامت به مثابه هنر کشورداری:
در طول تاریخ جمهوری اسلامی، مقاومت عمدتا دفاعی بود. رهبری، کشور را در محاصرهی تهدیدات میدید: ابتدا مقاومت در برابر تهاجم صدام، سپس ایستادگی در برابر فشار امریکا، و نیز در برابر اسرائیل و شبکهای از رقبای منطقهای. به این ترتیب برای چند دهه «مقاومت» در درجه اول راهبردی برای بقا، برای حفظ نظام، بود. چنین راهبردی لزوماً برای «تغییرِ منطقه» نبود، برای این بود که کشور باقی بماند.
جنگ عراق علیه ایران مسئولین کشور را متقاعد کرد که نمیتوانند برای امنیت خود به نهادهای بینالمللی، ضمانتهای خارجی امید ببندند و یا برای دفاع از خود به سلاح های قدرت های بزرگ جهان تکیه کنند. آنها پذیرفتند که بقا به خوداتکایی، به صبر استراتژیک، به توانایی تولید تسلیحات دفاعی برای مقابله با تجاوز خارجی بستگی دارد. با گذشت زمان، این برداشت از روابط بین الملل به شکل گیری دکترینی منتهی شد که «قابلیتهای نامتقارن»، «قدرت موشکی و پهبادی»، «بازدارندگی هسته ای»، «عمق استراتژیک» و «اقتصاد مقاومتی» از ارکان آن بود. مسئولین کشور پذیرفتند که تا زمانی که هنوز امنیت کشور در برابر قدرت های بزرگ تضمین نیست، امر توسعه، اعم از سیاسی یا اقتصادی، نه اولویت کشور است و نه امری ممکن.
اگر استراتژی در تضمین بقا موفق شود، گام بعدی چیست؟
این سوالی است که از پی جنگ رابرت پِیپ پیش کشیده است. اگر ایران موفق شده از دههها تحریم، انزوا، ترورهای بی وقفه، رقابت منطقهای و رویارویی نظامی جان به در ببرد، پس مشکل استراتژیک پیش روی تهران اساساً با مشکلی که در سالهای جنگ ۸ ساله در دهه ۶۰، جنگ عراق در ۲۰۰۳ و یا حتی دوران تحریم های کمرشکن اقتصادی دهه دوم قرن حاضر میلادی با آن مواجه بود، متفاوت است. مسئله دیگر صرفاً چگونگی اجتناب از شکست نیست. مسئله این است که چگونه از مرحله استقامت گذشته و به مرحله توسعه ملی و اعتبار و نفوذ منطقه ای گذر کنیم؛ مرحله ای که طی آن مقاومت از بقا به کشورداری تکامل مییابد.
معنای مقاومت در مرحله بقا دفع تهدیدها، جذب فشار و جلوگیری از سلطه خارجی است. در مرحله کشورداری[22]، مقاومت به دنبال شکلدهی اهرمهای سیاسی، ایجاد هنجارها، نهادها و مشارکت در تعریف نظم منطقهای است. هدف فقط جلوگیری از نتایج نامطلوب نیست. هدف، در این مرحله، تضمین نتایج مطلوب است.
از نظر تاریخی، بسیاری از کشورها گذارهای مشابهی را تجربه کردهاند. ایالات متحده از مبارزه انقلابی خود علیه بریتانیا نه تنها به عنوان یک بازمانده، بلکه در نهایت به عنوان معمار نظم منطقهای و جهانی ظهور کرد. چین مقاومت انقلابی خود در برابر سلطه خارجی را به یک استراتژی متمرکز بر ادغام اقتصادی و نفوذ نهادی تبدیل کرد. حتی فرانسه پس از جنگ نیز به دنبال تبدیل خاطره مقاومت به یک چشمانداز وسیعتر برای ادغام اروپا بود. در هر مورد، مقاومت در نهایت به پایهای برای کشورداری تبدیل شد. سوال اصلی اکنون این است که آیا ایران هم میتواند تحول مشابهی را به انجام رساند؟
اگر ایران بخواهد دستاوردهای سیاسی مرتبط با مقاومت در جنگ را نهادینه کند باید بتواند علاوه بر تمرکز بر بازدارندگی نظامی، به طور فزایندهای بر کریدورهای اقتصادی، همکاری در زمینه انرژی، شبکههای حمل و نقل، پروژههای بازسازی و چارچوبهای دیپلماتیک که خلیج فارس، عراق، قفقاز، آسیای میانه و مدیترانه شرقی را به هم متصل میکنند، دسترسی پیدا کند. در این صورت میزان نفوذ نه فقط با برد و تعداد موشکها یا قدرت عوامل نظامیِ متحد، که با میزان دسترسی به بازارهای منطقهای و جهانی، با میزان جذب سرمایه، با به روز سازی و گسترش زیرساختها، به ویژه با توان دیپلماتیک کشور سنجیده میشود.
چنین گذاری نشانه یک تکامل قابل توجه در استراتژی ایران خواهد بود. در این مرحله مقاومت رها نخواهد شد. بلکه، با بازتعریف هدف، به ابزاری تبدیل خواهد شد برای دسترسی به استقلال بیشتر؛ نه به معنای کاهش پیوندها با منطقه و جهان، بلکه به مثابه رفع گستردهتر موانع توسعه و فرادستی بیشتر در انتخاب مسیرهای رشد اقتصاد کشور.
در حال حاضر، علیرغم بالا گرفتن تخاصمات اسرائیل و امریکا علیه ایران و دو بار جنگ تمام عیار، نشانههای تغییر بالقوه انکار ناپذیر است. تاب آوری ایران در جنگ اخیر، به ویژه روی آوردن به عملیات نظامی تهاجمی تلافی جویانه به جای تکیه صِرف بر رفتارهای خوددارانه، بسیاری از ناظران سیاسی را به این باور نزدیک کرده است که، برخلاف تصورات قبلی، قدرت حاکمه در ایران، نه تنها در آستانه فروپاشی نیست و باقی خواهد ماند، بلکه ظرفیت معینی نیز برای گذار از مرحله بقا به مرحله بعد، یعنی کشورداری برای تبدیل شدن به یک قدرت منطقه ای مستقر و صاحب نفوذ، از خود نشان می دهد.
در این روند، موانع مهمی اما همچنان باقی است:
مانع اول ساختاری است. نهادها، روایتها و حوزههای سیاسی حول یک جهانبینی شکل گرفتهاند که هنوز منحصرا به دفع تهدیدات موجودیتی تمرکز میکنند. گذار از مقاومت به کشورداری نیازمند مهارتهای متفاوت، انگیزههای متفاوت و اغلب فرهنگ سیاسی متفاوتی است. گرچه به نظر می رسد درباره ضرورت بازتعریف و به روز رسانی اهداف، دیدگاه ها، و ساختارهای حکومتی و حقوقی نوعی اجماع نخبگانی شکل گرفته است، اما هنوز هیچ روشن نیست این روند چگونه باید آغاز شود و شرایط مساعد برای پیگیری و اجرای آن چگونه خواهد بود.
مانع دوم منطقهای است. امریکا در همه کشورها در نیمه غربی کشور حضور فعال نظامی و امنیتی دارد. آنها از یک سو، با استناد به جنگ چهل و چند روزه اخیر، از جنگ امریکا و اسرائیل علیه ایران بشدت زیان می بینند. و از سوی دیگر، بدون چتر حمایتی امریکا، از ظرفیت های خودبنیاد بازدارندگی برخوردار نیستند. به علاوه استراتژی کلان اسرائیل نیز برای تشدید تنش با ایران و جلوگیری از عادی سازی مناسبات ایران و امریکا و ایران با کشورهای منطقه طراحی شده است.
شکاف بنیادین بین راهبرد ایران و سایر کشورهای منطقه در قبال اسرائیل، به آن کشور فرصت می دهد رقابت ها و شکاف های تاریخی-هویتی میان ایران و سایرملل منطقه را فعال سازد و به ایران هراسی دامن زند. با این وجود اصلا ناممکن نیست که سیاست ایران و سایر کشورهای منطقه در قبال اسرائیل در مسیر همگرایی سمتگیری کند.
هرگاه مناسبات ایران و همسایگان، به جای حرکت در جهت تشدید تخاصم و جنگ با یکدیگر، در سمت همگرایی، در پذیرش موجودیت و قدرت یکدیگر، در سمت همزیستی و همگرایی با یکدیگر، در سمت دستیابی به صلح پایدار میان همه ملت های منطقه، سمتگیری کند، آنگاه یکی از عمده ترین موانع در راه گذار از مرحله مقاومت برای بقا به مرحله توسعه پایدار رفع می شود.
هرگاه تلاش جاری تمام همسایگان ایران برای قطع جنگ با امریکا، را با ابراز نگرانی ها از توافق برجام به یاد آوریم بیشتر درخواهیم یافت که گرچه دیوار ستبر موانع منطقه ای به بلندی دهه های پیشین نیست، اما هنوز یک پروسه نسبتا زمان بر، بخصوص برای عبور از پیامدهای منفی جنگ و نیز برای تولید همگرایی و همکاری برای حل مناقشه اصلی خاورمیانه همچنان پیشاروی منطقه است.
مانع سوم اقتصادی است. یک کشور تنها در صورتی میتواند از نفوذ و اهمیت منطقه ای پایدار برخوردار شود که منابع اقتصادی لازم برای حضور در بازارهای منطقه ای و جهانی برخوردار باشد. در دو دهه اخیر ساختار اقتصاد ایران تحت کنترل نیروهای مسلح تنظیم شده است. تغییر این ساختار برای گذر به کشورداری توسعه گرا الزامی اما زمان بر است.
توان و تابآوری نظامی و استقامت استراتژیک به طور خودکار توسعه اقتصادی به بار نمی آورند. توانایی ایران در تبدیل موفقیت ژئوپلیتیکی به رهبری منطقهای، به تحولات عمیق و فساد زدایانه در ساختار رانتی اقتصاد داخلی بشدت نیازمند است.
مانع چهارم در وضعیت سیاسی داخلی نهفته است. برای گذار از مرحله بقا به مدار توسعه، مطابق تجارب همه کشورها، حمایت جامعه از حاکمیت، یا به زبان دیگر امید اجتماعی، یک فاکتور تعیین کننده است. در ایران حتی بر پایه نظر سنجی های حکومتی، هم امید اجتماعی افت فاحش داشته و هم حد رضایت مردم از حکومت. آنچه در دیماه رخ داد به تنهایی نشانه شکافی بسیار فعال میان حکومت و جامعه است. آمار مشارکت در دو انتخابات عمومی، یا آمار مخاطبان رسانه ملی (مدافع حکومت) و رسانه های فارسی زبان اصلی در خارج کشور (مخالف حکومت)، باور گسترده به فساد و رانت خواری و تبعیض و بسیاری شواهد دیگر نشانه آنست که اکثریت جامعه ایرانی نه تنها در شکل دهی ترکیب حاکمیت سیاسی خود را عامل تعیین کننده نمی بیند، بلکه در عمده ترین مسایل به مسیری که حکومت فراروی کشور گشوده بی اعتماد، و به رفتاری که با شهروندان می شود، معترض است.
یک برداشت بسیار شایع و همه گیر این است که چون نظامیان در جنگ و تاب آوری کشور نقش تعیین کننده داشته اند، پس از جنگ نیز الزاما تسلط خود بر اقتصاد، سیاست و فرهنگ را گسترش خواهند داد و جامعه مدنی را به قهقرا خواهند برد. گرچه هنوز نمی توان در این باره مستند یا قطعی بودن این برداشت اظهار نظر کرد، اما به طور قطع می باید وجود و گستردگی این بدبینی یک مانع بزرگ در راه گذار کشور از مرحله بقا به کشورداری تلقی کرد. هیچ کشوری تا کنون موفق نشده است بدون جلب حمایت فعال و خوشبینانه اکثریت شهروندانش از موقعیت ژنوپولیتیک، از ظرفیت های نیروی انسانی، و از منابع طبیعی خود بهره گیری بهینه داشته باشد.
این تنش بین مقاومت و کشورداری در نهایت ممکن است فصل بعدی سیاست خاورمیانه را تعریف کند. منطقه در حال ورود به دورهای است که بعید است بازدارندگی نظامی به تنهایی راهحلهای پایداری ارائه دهد. بازسازی، ادغام اقتصادی، فشارهای اقلیمی، انتقال انرژی، رقابت در حوزه فناوری و تغییرات جمعیتی به طور فزایندهای چشمانداز استراتژیک را شکل میدهند. کشورهایی که میخواهند نفوذ خود را اعمال کنند، باید چشماندازی از نظم و توانایی را ارائه دهند.
از این منظر، اهمیت آینده استراتژی کلان ایران ممکن است به توانایی آن در تبدیل مشروعیت بینالمللی به دست آمده از طریق مقاومت به یک پروژه سیاسی سازنده بستگی داشته باشد. دستاورد تاریخی جمهوری اسلامی در نهایت ممکن است نه با این که آیا از چالشهای خارجی جان سالم به در برده است، بلکه با این که تا چه حد در تبدیل بقا به اقتدار ملی و منطقه ای هم موفق بوده است، قضاوت شود.
همانگونه که ولی نصر به طور ضمنی استدلال میکند، استراتژی کلان ایران البته از این نظر موفق بوده است که از فروپاشی این نظام جلوگیری، حاکمیت را حفظ، و اقتدار کشور را، علیرغم فشارهای عظیم تثبیت کرده است. تاریخ پر از جنبشهایی است که در مقاومت در برابر نظم غالب مؤثر بودهاند اما در اداره و یا ایجاد نظمی جدید و فراگیر کمتر موفق شدهاند. گذار از قدرت «ضد نظم» به قدرت «سازنده نظم» یکی از دشوارترین و پیچیده ترین مسیرها پیشاروی انقلاب های پیروزمند است. تاریخ و سرنوشت انقلاب کبیر اکتبر و انقلاب بزرگ چین، حاوی غنی ترین درس ها برای تمام بشریت معاصر است. اکنون دوران رقم زدن سرنوشت نهایی انقلاب ایران فرارسیده است. این ممکن است مهمترین پرسشی باشد که ایران، کل منطقه، و از زوایایی تمام جهان، در دهه کنونی با آن روبروست.
پینوشتها:
1. ولی نصر، فرزند سیدحسین نصر، استاد دانشگاه مشهور ایرانی، در سال ۱۹۶۰
در تهران متولد شد، در سن ۱۶سالگی در انگلستان به مدرسه رفت و پس از انقلاب
۱۹۷۹ به ایالات متحده مهاجرت کرد. او مدرک لیسانس خود را در رشته روابط
بینالملل از دانشگاه تافت با رتبه عالی دریافت کرد. او مدرک کارشناسی ارشد
خود را در رشته اقتصاد بینالملل و مطالعات خاورمیانه از دانشکده حقوق و
دیپلماسی فلچر در سال ۱۹۸۴ دریافت و سپس در سال ۱۹۹۱ دکترای خود را در رشته
علوم سیاسی از دانشگاه MIT اخذ نمود.
2. رابرت آنتونی پیپ یک دانشمند علوم سیاسی آمریکایی است که امور امنیت ملی
و بینالمللی را با تمرکز بر قدرت هوایی، خشونت سیاسی، تبلیغات رسانههای
اجتماعی و تروریسم مطالعه میکند. او استاد علوم سیاسی در دانشگاه شیکاگو و
بنیانگذار و مدیر پروژه شیکاگو در مورد امنیت و تهدیدات Chicago Project
on Security and Threats (CPOST) است.
3. https://www.globalpolicyjournal.com/blog/28/10/2025/book-review-irans-grand-strategy-political-history-vali-nasr
4. https://thearabweekly.com/irans-grand-strategy-preserving-gains-through-strategic-flexibility
5. https://www.middleeastmonitor.com/20250605-irans-grand-strategy-a-political-history/
6. https://www.ft.com/content/ecafd5c4-3832-43ad-b7e0-482c45b44477
7. https://www.aspistrategist.org.au/bookshelf-irans-grand-strategy/
8. https://www.theguardian.com/world/2025/jun/23/why-iran-nuclear-programme-essential-to-its-identity
9. https://www.aspistrategist.org.au/bookshelf-irans-grand-strategy/
10. https://professorrobertpape.substack.com/p/the-new-phase
11. https://www.pbs.org/video/many-will-die-military-expert-warns-of-iran-escalation-trap-zsiiqp/
12. https://professorrobertpape.substack.com/p/the-new-phase
13. https://www.theguardian.com/world/2026/mar/14/how-iran-war-escalate-vietnam-trump-netanyahu-us-israel
14. https://professorrobertpape.substack.com/p/the-new-phase
15. https://www.nytimes.com/2026/04/06/opinion/iran-war-strait-hormuz.html
16. https://www.nytimes.com/2026/04/06/opinion/iran-war-strait-hormuz.html
17. The Escalation Trap
18. https://www.theguardian.com/world/2026/mar/14/how-iran-war-escalate-vietnam-trump-netanyahu-us-israel
19. https://www.facebook.com/share/v/1E3yjiCaCv/
20. https://indiasworld.in/irans-grand-strategy-a-political-history-by-vali-nasr/
21. https://www.commonwealthclub.org/events/archive/video/vali-nasr-irans-grand-strategy
22. Statescraft
[23] فرخ نگهدار فعال سیاسی و صاحب نظر در مسایل ایران مقیم بریتانیا است. دکتر گودرز اقتداری متخصص علوم سیستم ها و مقیم ایالات متحده است.

منبع: روزنامه شرق ۲۸ خرداد
****************


