ياداشتی بر رد صلاحيت ها دوم – فراسوی انتخابات

پس از انتشار “يادداشتی بر رد صلاحيتها” بسياری دوستان گرامی با نقد و نکته ها و سئوالاتشان بر من منت گذاشتند. يکی از آنها را که نقدی چند سطری است در پائين ، به همراه جوابم تقديم می کنم. اما نمی خواستم اين نقدها و سئوالات را دانه دانه جواب بدهم. به نظرم رسيد توضيحات بيشتری در مورد نگاهم به انتخابات و تحولات عظيم رخ داده تقديم کنم و بپرسم فراسوی انتخابات چه می شود.

با حذف هاشمی و مشائی انتخابات به رخدادی کم رنگ، بی بو وبی خاصيت تبديل می شود. با اين که فقط حدود دو هفته به روز موعود باقی مانده بعيد نيست پيچ و خمهای غير منتظره ای ظهور کنند. شايع است که جليلی “نفوذی” اردوی احمدی نژاد است. شايع است که اصلاح طلبان طرح تازه ای ارائه می دهند. اينها و بسياری اتفاقات ديگر می توانند به انتخابات رنگ و روی ديگری بدهند. اما احتمال بيشتر را بايد براين مبنا گذاشت که هيچ تحول مهم ديگری درصحنه اتفاق نيافتد. در آن صورت انتخابات “پرشور” خامنه ای به شير بی يال و دم و اشکمی تبديل می شود که بيش از هر چيز نماينده ورشکستگی سياسی جنا ح حاکم است. نماينده ذلت و خفت آنانست که هيچ استدلال و استراتژی و طرحی که بتواند حتی همراهان ديروز و رقبای امروز را قانع کند در چنته ندارند.

هنوز هم ممکن است که بخشی از مردم در انتخابات شرکت کنند. بعضی ها با محاسبه خودشان يکی را بهتر از ديگران ببينند و يا صرفا به خاطر اين که در هر صورت برای انتخابات شوراها می روندپس اين رای را هم می دهند. هر چه بکنند هيچ تغيير اساسی ای در موضوع، تاثير داخلی و خارجی، نمی دهد. درمانده ام چرا بعضی از ما بدنبال تحريم آن هستيم. می خواهيم به چه کسانی ، چه پيامی بدهيم؟ ما مسلما می بايد اين انتخابات را محکوم کنيم و کاربردآمرانه و جاهلانه نظارت استصوابی را زير ضرب بگيريم و شايد در اين راه همسويان تازه ای هم داشته باشيم. ولی تحريم؟

اما در هر صورت فراسوی انتخابات ، چشم اندازی نوين و صحنه ای قابل فکر خودنمائی می کند.

مهمترين تفاوت اين انتخابات با سال 88 حضور سه نيروی مستقل از هم در صحنه مبارزه بود. در انتخابات 88 دو اردو در مقابل هم بودند. از يک طرف اصلاح طلبان شرکت داشتند و از طرف ديگر احمدی نژاد که نماينده خط رهبری بود. اين بار سه نيروی مستقل از هم و هرکدام با پايگاه جدی خود در صحنه نمايان شدند.

اين نيروها همگی بخشهائی از رهبری (سابق و لاحق) جمهوری اسلامی اند. هر کدام تفسير خود را از قانون اساسی دارند. طرحها و برنامه های هر کدامشان برای لايه های معينی از جامعه جذاب است. شايد بتوان گفت که تحولات اجتماعی سه دهه اخير زير بنای سه گروه بندی ای شده است که امروز مايلند در تعيين سرنوشت مملکت شرکت کنند و بنا به آمادگی و سوابق خويش، حاضرند برای اين هدف مايه بگذارند. طبيعی است که هيچ کدام از آنها برنامه گذار از جمهوری اسلامی را ندارند و نمی توان اين انتظار را از آنها داشت. ولی هر سه آنها نيروهای جدی و موثری در سرنوشت ايران هستند و بنابراين بايد مورد توجه جدی قرار بگيرند.

اصلاح طلبان محصول سی سال تحولات اجتماعی ايران بودند و در ابتدا فقط خواهان اصلاحاتی در سيستم بودند اما از ميان همانها نيروهای جنبش سبز سر بلند کردند که در طيف راديکال خود شعار “اصلاحات ساختاری” را هم مطرح کردند. تا قبل از 88 سابقه نداشت که چهره معروف و مهمی آشکارا با حرف و خواسته بيت رهبری يکه به دو کند. هر کس از خط خارج شده بود از بازی در صحنه سياست محو شده بود. سرنوشت بنی صدر نمونه برجسته اين سرکشی هاست. به همين دليل زمانی که رهبران جنبش سبز به حصر خانگی گرفتار شدند بسياری ناظران ختم سبزها و اصلاح طلبان را خوندند ولی اينچنين نشد. اين نيرو باقی ماند و با سياست ورزی ماهرانه هاشمی و خاتمی کانديدای موثری برای انتخابات عنوان کرد و برنامه بيت رهبری برای انتخابات “پرشور” اما مهندسی شده را به هم زد. بعد از چهار سال سرکوب منظم و سيستماتيک، اين نيرو هنوز در ايران فعال و حاضر است (مقايسه کنيد با وضع سازمانهای چپ، جبهه ملی و ديگر نيروهائی که هر چند وجود دارند ولی نيروی حاضر و آماده و چشمگيری با خود ندارند.) نيروی اجتماعی پشتوانه اصلاح طلبان به درجه ای از قدرت دوام يافته است که هنوز هم يک پای بازی است. بيت رهبری نتوانسته بود سرآنها را زير آب کند.

می توان انتظار داشت که اگر برنده می شدند فضای سياسی و اجتماعی کشور بازتر شود، سياستهای بين المللی آرامتر شوند و سرمايه داری داخلی نفس راحتتری بکشد. با توجه به سوابق هاشمی نمی شد انتظار داشت که رانتخواريها و فساد دستگاههای دولتی چندان تغيير اساسی ای بيابند.

خط مستقل احمدی نژاد در طی چندين سال و به نحوی تدريجی ظهور کرد. شايد بزگترين جنبه اجتماعی کارشان مخالفت با “آخوند” باشد. اشاراتی هم به تاکيد بر تاريخ ايران در سياستهايشان وجود دارد.هر چند شخص احمدی نژاد مورد سوئ ظن مالی قرار نگرفته ولی رانتخواری و فساد در دستگاه دولتی دوران او هم وسعت يافت. با تمام اينها اين گروه می توانستند برنامه های چشمگيری در اين زمينه داشته باشند. احمدی نژاد با برنامه يارانه ها که عملا صدقه دادن بود در ميان تهی دستان جامعه هواداران و شبکه های خود را سازمان داده است. مهمترين نقش سياسی او تاکيد بررای مردم در مقابل حقوق ولی فقيه (حقوق مستقل رئيس جمهور در مقابل حقوق و حدود وظائف رهبر) بود.

چه نيروئی در پشت اوست؟ چرا تندروی ها و درشت گوئی های او در اين سالها تحمل شدند؟ چگونه است که او هنوز مشائی را با خيال راحت به ميدان آورده و برای رهبری شاخ و شانه کشيده است؟ ترسيم خطوط روشن، با توجه به اطلاعات موجود کار مشکلی است ولی فکر می کنم نيروئی جدی دارد که در تاروپود دستگاه رژيم تنيده شده اند و نمی شود به سادگی کنار زده شوند. رفتار او می گويد او به نيروئی جدی تکيه دارد وگرنه اينها که خودشان در سرکوبها کارکشته و واردند کاملا می دانند سرنوشت پرخاشگران بی دفاع چيست. همانطور که ما محاسبه می کنيم، او و هوادارانش هم برنامه های خود و حسابگری های خود را دارند. آنها نيروی مستقلی هستند که می خواهند در تعيين سرنوشت ايران سهم داشته باشند و تحولات جامعه ما به جائی رسيده است که نمی توان سرآنها را به راحتی زير آب کرد.

بازنده اصلی صحنه، اردوی ولی فقيه است. تاکيد هرچه بيشترسالهای اخير بر مقام والای رهبری بيش از هر چيز برای دعواهای داخلی اردوگاهشان بود. اين اردو از هم پاشيده است و وضعيت کنونی بيش از هر چيز نماينده از هم پاشيدگی فکری جناح حاکم بر دستگاه جمهوری اسلامی است. خط قرمزی که در مقابل تفاهم با امريکا می کشند بيشتر “بازگشت به گذشته” است و حاکی از استراتژی حساب شده ای نيست.

در هر صورت و جدا از اينکه انتخابات چگونه خاتمه بيابد دوران تازه ای از کشمکشهای درونی شروع می شود که در آن سه نيروی موثر با هم در می افتند. ما بايد برای آن دوره سياستی روشن داشته باشيم. در سی سال گذشته ما به رهبری جمهوری اسلامی به مثابه يک نيروی واحد برخورد کرديم که در کليتی درست بود. اما از اين پس با صحنه تازه ای روبرو هستيم. صحنه ای که بيت رهبری نمی تواند بدون در نظرداشت دونيروی موجود و موثر ديگر سياستی پيش بگيرد. در اين چارچوب ما می توانيم و بايد خواهان آن باشيم که هيچ کدام از اين نيروها سر ديگری را زير آب نکند. شرايطی که در آن چند نيروی مستقل وجود داشته باشند که هيچ کدام غلبه کامل ندارند بهترين شرايط برای بازشدن فضای سياسی جامعه است.

در انتهای اين يادداشت می بايد به نگرشی اشاره کنم که همه اين وقايع را يک بازی می داند. نگرشی که فکر می کند “خودشان” صحنه را چيده اند و همه اين وقايع برنامه خامنه ای بوده است. چطور می شود امکان مذاکره با امريکا و يا برعکس ورود به حالت نيمه جنگ با امريکا، سياست اصولگرايان در مورد محدوديتهای زنان و جوانان را با سياستهای فضای باز از – لااقل – آنچه که در دوره خاتمی تجربه کرديم در يک کاسه کرد و همه را سروته يک کرباس دانست؟ اگر انتخابات فرمايشی می خواهيد به انتخابات دوره شاه در ايران مراجعه کنيد، به انتخابات در عراق صدام حسين و مصر دوره حسنی مبارک نگاه کنيد. باور کنيد اين وقايع سناريوی از قبل آماده نيستند اينها – واقعا – اختلافات درونی دستگاهی هستند که هر روزه از هم پاشيده تر می شود و راه برون رفتی هم ندارد.

مجيد سيادت
11خرداد 92

چرا در تحلیل تو ما باید حتما در زمین بازی حکومت بازی کنیم؟ مردم و اپوزیسیون هیچ چاره دیگری در بازی بین جناحهای حکومتی ندارند؟ در این دو دهه گذشته اختلافات درون حکومت چه کمکی به مردم و شرائط اجتماعی ایران کرده است؟ آیا جز وخامت بیشتر اوضاع، جز تشدید بیشتر بحران اقتصادی-اجتماعی، جز تشدید فساد و ناهنجاریهای اجتماعی چیز دیگری نصیب مردم شده است؟ حضور اصلاح طلبان در قدرت به مدت هشت سال چه کمکی به جلوگیری از این روند در جمهوری اسلامی کرد؟ آیا به نظر تو نباید زمانی اپوزیسیون تصمیم بگیرد تا در زمین خودش بازی کند، که به مبارزه خودش بیاندیشد و تلاش خودش را برای طرح گفتمانی جدای از حکومت و سازماندهی مردم جدای از حکومت دنبال کند؟ کجا و کی قرار است ما به نیروی خودمان باور کنیم و برای جامعه ای عاری از شلتاق مذهب بیاندیشیم؟

تلاش برای جلوگیری از رسیدن یک جناح به قدرت تلاشی عبث و سیر تحول حکومت اسلامی نشان میدهد که این حکومت آن مسیری را میرود که با طبیعت آن کاملا همخوانی دارد. همراه با روند صعودی بحران اجتماعی، ما شاهد تشدید روند سرکوب و بسته شدن فضای سیاسی جامعه هستیم و موقعیت کنونی دقیقا همان جائی است که جمهوری اسلامی باید در ان قرار داشته باشد.

این نظام اصلاح پذیر نیست و هر زمان که از درون نیروهای رفرمیست تلاش کردند تا اصلاحاتی را برای بقای رژیم بکار بندد بلافاصله نظام ا ز درون واکنش نشان داد و با این تلاشها مقابله کرد.

تلاش کنیم تا یار مبارزه مستقل مردم بر علیه حکومت اسلامی باشیم، نه این که تمام تلاشمان این باشد که در همراهی با این یا آن جناح ، آن دیگری را جلو گیریم.

با سپاس
احمد آزاد

احمد عزيز، چندين سئوال و نقد از يادداشتم دريافت کردم و دارم می کوشم يادداشت دومی تهيه کنم. اما نقد تو فرصت مناسبی است که به يکی از آنها جداگانه برخورد کنم (شايد- اگر مسئله ای نداری – همين سئوال و جواب را هم به عنوان يادداشت دوم وارد کنم). با اين مقدمه بروم به سراغ بحثمان.

نقد تو بطور خلاصه می گويد از اين جماعت اصلاح طلب چيزی بيرون نمی آيد و بنابراين چرا در زمين آنها بازی می کنی؟ چرا در زمين خودمان بازی نکنيم؟

فکر می کنم کمی عجله کرده ای. من در کجای نوشته ام می گويم اميدها را به اين آقايان ببنديم و در زمين آنها بازی کنيم؟ در يادداشتم نوشتم:

” اين دو جناح، در هر صورت ، جناحهائی از جمهوری اسلامی هستند . هيچ کدام با مبانی جمهوری اسلامی مسئله ندارند.”

به نظر من روشن بود و هست که نمی شود از اين نيروها انتظار گذار از جمهوری اسلامی را داشت. به نظر من روشن بوده و هست که ما بايد سياست و حرکت مستقل خودمان را داشته باشيم وبرای گذار از جمهوری اسلامی برنامه داشته باشيم.

ولی من فکر نمی کنم که هر قدمی که برمی داريم بايد همين آيه ( وفقط همين آيه) را تکرار کنيم. می گويم بايد آرايش نيروهای اجتماعی را بفهميم و در آن چارچوب طرحهای مشخص و اقدامات معينی را برای کمک به آن گذار در پيش بگيريم. اين اقدامات هم بازی در زمين آنها نيست بلکه سياستی برای اهداف خودمان است. در اين رابطه است که نوشتم:

” در شرايطی که آلترناتيو سالم و پر قدرتی نداريم چگونه رفتار کنيم؟ به نظر من ما می بايد به نحوی عمل کنيم که هيچ کدام از اين سه جناح به قدرت کامل نرسند. سياست ما بايد در جهت کمک به تعادل سه جانبه، بين سه جناح مشهود، باشد. اين تعادل، در صورتی که، و تا حدی که اتفاق بيافتد به باز شدن فضای سياسی ايران کمک می کند.”

فکر می کنم با من هم عقيده باشی که هر چه فضای سياسی بازتر باشد به نفع ما، به نفع مردم ما و اپوزيسيون است.

با توجه به اين صورت مسئله وضعيت انتخابات و ماههای بلافاصله بعد از انتخابات را در نظر بگيريم.

اگر در انتخابات (هر چند فرمايشی) جناح رهبری با رای قاطع پيروز شود وسپس به سرکوب جناحهای رقيب بپردازد ما چه سياستی خواهيم داشت؟ به نظر من ما نبايد همه را با يک چوب برانيم (همه شان جمهوری اسلامی هستند پس فرقی نمی کنند). از نظر مردم ما و از زاويه منافع ايران، فرق می کند که کدام جناح ببرد و کدام سياست پيش گرفته شود.

اما هدف اصلی من اين نکته است: اگر جناح رهبری بتواند با سرکوبی مخالفان درونی به آرايش واحدی دست بيابد کار برای همه ما سخت خواهد شد. زمانی بازرگان را کنار گذاشتند. بعدا بنی صدر را فراری دادند. سپس منتظری و هوادارانش را کاملا از صحنه راندند و پس از هر کدام از اين اقدامات، برنامه واحد و منسجم خود را بی دغدغه جلو بردند. آيا بايد منتظر اينچنين نتيجه ای بمانيم و يا “ناظر بی طرف” باشيم چراکه فکر می کنيم همه سروته يک کرباسند؟ ويا بايد برعکس در اين فرايند برخوردی هدفمند داشته باشيم؟

ما بايد بخواهيم ديگر سر کسی را زير آب نکنند. وجود سه جناح مستقل که هيچ کدام نتوانند سر بقيه را زير آب کنند به نفع ماست. در همين جا توضيح می دهم که وجود مستقل و فعال و موثرجناح احمدی نژاد هم به نفع ماست. پيشنهاد من منحصر به برخورد به اصلاح طلبان نمی شود. می گويم اگر اين سه نيرو باقی بمانند و فرصت حرکت داشته باشند فرصت جناح غالب برای حقنه کردن سياستهايش کمتر می شود و اين به نفع ماست. تا زمانی که، در حدی که، نيروی حاکم نتواند رهبری يکدست و بی دردسری داشته باشد، ما بهتر بتوانيم در زمين خودمان بازی کنيم.

مجيد سيادت

مجید عزیز

به ناگزیر باید به این یادداشت دوم تو هم پاسخی دهم و پیشاپیش از تاخیر در نوشتن این یادداشت پوزش میخواهم

در عرصه سیاست نظریه یا تئوری تنها زمانی قابل بررسی و سنجش است که از حد یک تئوری خالص بیرون آید و مابه ازاء مادی و عملی آن هم توضیح داده شده و سیاستی را که باید در پی این تئوری پیش گرفت، توضیح داده شود. تئوری تو در مورد این که وجود جناحهای مختلف در یک رژیم دیکتاتوری و رقابت و دست و پنجه نرم کردن آنها با هم، کمک به باز شدن فضای سیاسی و حرکت مردم است، کاملا درست است. تجربه خود ما نشان داده که درگیری درون جناحهای حکومتی به افشاگری ها ی مختلف و تضعیف اعتبار حکومت منتهی شده و همچنین در زمان هائی فضای تنفسی بیشتری را بوجود اورده است. این نظریه اما دو ولی دارد:

ولی اول این است که جناحهای یک رژیم دیکتاتوری میتوانند با هم اختلاف داشته باشند ولی یقینا آنها بر سر یک مورد توافق دارند و آن هم تداوم رژیم دیکتاتوری و توسل به سرکوب مردم برای بقاء در قدرت است. درگیری جناحهای حکومت هیچگاه به مرگ یک حکومت نمیانجامد. این درگیری تا آنجا ادامه پیدا میکند که به پایه های این حکومت آسیب جدی نزده و بقاء آن را با خطر مواجه نکند. فضای باز سیاسی حاصل از درگیری جناح ها تا حدی تحمل میشود که رژیم را دچار دردسر نکند. درغیر این صورت بلافاصله جناحهای مختلف با هم بر سر بستن فضای ایجاد شده و سرکوب مردم، که قصد داشتند ازاین از فضا استفاده کنند، یک صدا خواهند شد. شاهد این مدعا جریان اعتراضات دانشجوئی تابستان 1378 در زمان حکومت اصلاح طلبان، خاتمی رئیس جمهور و اکثریت نمایندگان مجلس، بود و فکر نمیکنم نیازی به توضیح درباره این واقعه، چرائی بوجود آمدنش و برخورد حکومت، هر دو جناح، با آن باشد.

ولی دوم مسئله مابه ازاء سیاسی این نظریه تو است. وجود جناحهای حکومتی و درگیری آنها به نفع مردم است. پس اپوزیسیون باید تلاش کند تا همیشه این جناحها بمانند (البته تا وقتی که بتواند آن را تغییر دهد) و هیچگاه جناحی دست بالای قدرت را برای حذف جناحهای دیگر پیدا نکند. این به این معنی است که اپوزیسیون وارد درگیری جناحهای حکومتی شده و به نفع این یا آن جناح موضع گرفته و قدرت اجتماعی و پایه های توده ای خود را در خدمت حفظ تعادل در حکومت قرار میدهد. به این ترتیب اپوزیسیون خود به عاملی از حکومت تبدیل میشود. در این صورت چگونه اپوزیسیون میتواند نقش مستقل از حکومت را حفظ کند؟ آیا در تئوری تو تناقض آشکاری بین استقلال اپوزیسیون از حکومت و نقش وی به عنوان عامل ایجاد تعادل در حکومت وجود ندارد؟ ببینیم در عرصه عمل چه میشود و مابه ازاء عملی این تئوری چگونه است. همین انتخابات دست به نقد را بررسی کنیم. با توجه به تئوری تو در وضعیت فعلی اپوزیسیون بهتر است در بین سه جناح خامنه ای، اصلاح طلبان و احمدی نژاد وارد عمل شده و از احمدی نژاد یا اصلاح طلبان دفاع کند. اصلاح طلبان که فعلا از دور بازی خارج شده اند و خود آنها دست به عبای هاشمی رفسنجانی شدند. درنتیجه اگر رفسنجانی تائید صلاحیت میشد، نتیجه عملی تئوری تو این بود که اپوزیسیون میبایست از رفسنجانی حمایت میکرد. آیا به نظر تو این یک شکست آشکار برای اپوزیسیون نبود که پس از سی و سه سال حکومت جمهوری اسلامی و آگاهی کامل به نقش کسی چون رفسنجانی در آن چه در گذشته و چه در حال، اپوزیسیون به عامل دست این آدم و جناح وی تبدیل شود؟ من منطق تو را پی میگیرم، اگر تنها مشائی تائید میشد، اپوزیسیون باید از مشائی و طبعا جناح دولت احمدی نژاد پشتیبانی میکرد. از دولتی که ظرف هشت سال اخیر ایران را به لبه پرتاب خطرناکی کشانده است. واقعا تداوم این حکومت چه کمکی به مردم است؟ چهار است بین دولت احمدی نژاد و جناح خامنهای شبانه روز درگیری است، کدام فضای سیاسی باز شده است؟

فرض را دنبال کنیم و تصور کنیم به شرائطی رسیده ایم که رفسنجانی و یا مشائی بدلیل پشتیبانی اپوزیسیون و بازیهای سیاسی دست بالای قدرت را بدست آورده اند، در این صورت بر اساس نظریه تو باید اپوزیسیون از خامنه ای و جناح وی پشتیبانی کند!!

مجید عزیز

نظریه تو چه در مضمون و چه در کاربست متناقض و نادرست است. اپوزیسیون را به عامل دست جناحهای حکومتی تبدیل کرده و اعتباری برای وی در نزد مردم باقی نمیگذارد. اپوزیسیونی که بین جناحهای حکومتی همچون الاکلنگ رفت و آمد کند، اپوزیسیون نیست و دیگر نمیتواند مدعی پیگیری سیاست مستقل باشد. مردم پراتیک و عملکرد یک جریان سیاسی را نگاه میکنند نه اعلامیه های بلند بالا و ادعاهای آنها را. سیاست مستقل یعنی خارج شدن از صحنه بازی حکومت. متاسفانه بخشی از اپوزیسیون ایران بیش از سه ده است که تنها بازی در میدان حکومت را عین سیاست دانسته و تنها بدان پایبند است. از این رو تا هر زمان که لازم باشد باید همین «آیه» را تکرار کرد. این یک «آیه» نیست بلکه یک اصل کار اپوزیسیون است.

موفق باشی
احمد آزاد

اين قسمت در حال حاضر بسته است.