ترور قاسم سلیمانی محک تجربه بود

ترور قاسم سلیمانی که با دستور ترامپ در عراق انجام شد بحث های زیادی را در فضای مجازی برانگیخت که نشان داد جمهوری اسلامی در ترویج فرهنگ سرکوب با استفاده از کلمه ها خیلی موفق بوده است؛ بسیاری از ما از چماق کلمه ها در بحث های نظری بر علیه همدیگر استفاده کردیم. تنها نظر همدیگر را نقد نکردیم، بلکه شخصیت همدیگر را زیر سوال بردیم، به همدیگر برچسب های گوناگون زدیم، و از صفت های ناجور برای ضربه شخصی علیه همدیگر استفاده کردیم
سهیلا وحدتی‬‎

خمینی با دعوت همگان به “وحدت کلمه” رهبری انقلاب را به دست گرفت. از ما ایرانیان خواست که اختلاف های نظری مان را کنار بگذاریم و روی محور مخالفت با شاه متحد شویم. ما مردم ایران چنین کردیم؛ اختلاف هایمان را کنار گذاشتیم و در تظاهرات میلیونی کنار هم به راه افتادیم و همه همصدا خواستار سقوط حکومت شاه شدیم. شعارهای تظاهرات از بلندگوهایی پخش می شد و ما آنها را تکرار می کردیم، بلندگوهای که دست کسانی بود که ما نمی شناختیم. مهم نبود به صدای بلند چه می گفتیم، مهم این بود که همه با هم می گفتیم و در مخالفت با شاه. با وحدت کلمه پشت سر خمینی به راه افتادیم و راه انقلاب را رفتیم و پیش رفتیم تا پیروز شدیم. ما حتی به خاطر وحدت کلمه عکس خمینی را هم در ماه دیدیم.

ما اکثریت مردم ایران از مرد و زن، سنتی و مدرن، مذهبی و غیرمذهبی همه و همه  شادمان از پیروزی انقلاب در کنار هم بودیم و در روزهای پس از انقلاب در فعالیت های گوناگون از آموزش استفاده از اسلحه گرفته تا بسیج سازندگی شرکت می کردیم. سخت مشغول تلاش برای ساختن آرمان شهری بودیم که برایش انقلاب کرده بودیم که ناگهان دریافتیم که “وحدت کلمه” یعنی پیروی کامل از آنچه که خمینی می گوید. کم کم با وحشت دریافتیم که باید اندیشه هایمان را پنهان کنیم چرا که زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد. داستانی بود پر از آب چشم که حتما می دانید … و آنان که وحدت کلمه را رعایت نکردند قربانی اعدام و زندان و اخراج از کار و تهدید و تبعید شدند.

نیرویی که “وحدت کلمه” به ما داد و خمینی را قوی ساخت، سپس به دیکتاتوری دهشتناکی تبدیل شد که متاسفانه سایه فرهنگی آن در میان مخالفین جمهوری اسلامی و حتی تبعید نشینان نیز تا به امروز سنگینی می کند.

سال ها بعد آموختیم که در جامعه های دمکراتیک اصلا وحدت کلمه وجود ندارد و ضرورتی هم ندارد. حتی درون بدنه ی یک سازمان واحد، چه در بدنه ی حکومت و چه در بدنه ی یک نهاد کوچک بازاری یا غیردولتی، همه از همان نقطه ای که هستند گفتگو با همدیگر را با اختلاف نظر شروع می کنند و با بحث و گفتگو به یک برنامه عمل مشترک می رسند. وحدت عمل روی یک برنامه ی مشترک – در یک زمینه گسترده یا محدود – تعریف می شود، ولی نیازی به وحدت کلمه نیست. احزاب سیاسی مخالف همدیگر گاه حتی با هم وحدت می کنند و دولت مشترک تشکیل می دهند. ولی نگرش و برنامه سیاسی  شان را فدای وحدت عمل نمی کنند. همچنین بعدها به اهمیت آزادی عقیده و آزادی بیان پی بردیم. هر کسی حق دارد هر عقیده ای داشته باشد، حتی اگر آن عقیده به نظر ما مزخرف آید. و نیز حق دارد عقیده اش را آزادانه بیان کند بدون اینکه مورد آزار و پیگرد قرار گیرد. عقیده هر کسی برای خودش محترم است. ما شاید به عقیده وی احترام نگذاریم ولی به حق وی در داشتن آن عقیده و بیان آن عقیده باید احترام بگذاریم.

ولی ترور قاسم سلیمانی محک تجربه بود که به میان آمد…

از “وحدت کلمه” تا کلمه های سرکوب

انقلاب پیامدهای فرهنگی داشت که برای جامعه تب زده و انقلابی در آن دوران هنجارهای فرهنگی نوینی به همراه آورد . ولی در کنار آن، روند انقلاب فرهنگی به شیوه ای طراحی شده و رسمی سعی کرد تا در میان مردم فرهنگ سازی کند. جدا از اخراج ها و تغییر کتب درسی و غیره، انقلاب فرهنگی به سراغ کلمه ها برای قلب مفهوم آنها رفت و واژه سازی کرد. از آنجایی که برقراری ارتباط بین افراد با واژه ها انجام می گیرد، تعریف مفهوم برای واژه ها و رواج دادن آنها باعث رواج یک خرده فرهنگ “انقلابی” جدید در جامعه شد.

واژه هایی به فرهنگ ما راه یافت که در چارچوب دیکتاتوری “وحدت کلمه” زاده شده بود.  صفت های جدیدی اختراع شد یا صفت هایی که پیشتر فقط به عنوان یک صفت به کار گرفته می شد، با یک بار مفهومی نوین و خیلی سنگین به کار گرفته شد: طاغوتی، کافر، گروهکی، ملحد، مفسد فی الارض، منافق، عنصر فاسد، اراذل و اوباش هر کدام یک بار گناه مجرمانه یافت. این بار مجرمانه در کتاب مجازات اسلامی خیلی سنگین بود و چه بسا مجازات اعدام داشت. نکته جالب اینکه دستگاه قضایی جمهوری اسلامی نیازی به تعریف حقوقی و قضایی این صفت ها نمی دید. بدتر از آن اینکه هیچ دلیل حقوقی و محکمه پسند برای اثبات جرم بودن این صفت ها ارائه نمی شد. فرهنگ مجازات اسلامی این کلمه ها را همانند چماق سرکوب استفاده می کرد. برچسب زدن یکی از این صفت ها به یک فرد برای محکوم کردن او کافی بود. افرادی که متهم می شدند به اینکه کافر، ملحد، گروهگی، یا طاغوتی هستند، بلافاصله زندانی و با یا بدون محاکمه اعدام می شدند.  محاکمه ای هم اگر در کار بود، از وکیل مدافع خبری نبود. قاضی خود نقش دادستان و وکیل مدافع را هم بازی می کرد.

حکومت برای تعریف شیوه های جدید سرکوب نیاز به واژه های جدید داشت. از آن جمله کلمه “پاکسازی” بود که اختراع شد و مفهومی جدیدی ورای مفهوم واژه های “پاک” و “سازی” یافت که یک روند بسیار گسترده ی سرکوب سیاسی و اجتماعی و فردی را در همه نهادهای دولتی و آموزشی در سراسر کشور شامل شد. همه آنان که حتی گمان می رفت که  در دایره وحدت کلمه نبودند کنار گذاشته شدند بی آنکه بازخرید یا بازنشسته شوند؛ آنها “پاکسازی” شدند. یعنی این که “نجس” بودند و کنارزده شدند تا مملکت پاک شود. پاکسازی انسان ها، یعنی مفهومی که زمانی شاید برای مردم ایران قابل تصور هم نبود، به روندی در واقعیت زندگی روزمره شان تبدیل شد. و اختراع یک کلمه “پاکسازی” و رواج آن در رسانه ها و رسمیت دادن بدان در قانون این روند را شرعی و قانونی و حقوقی کرد و برای همه مردم کشور جا انداخت**.

بدین ترتیب در پی وحدت کلمه، جامعه ی ایران شاهد ورود کلمه های جدیدی به فرهنگ سیاسی بود و از نزدیک می دید که واژه ها به ابزار سرکوب تبدیل می شوند. وحدت کلمه بدانجا رسید که مردم جامعه مفهوم کلمه های مجرمانه را درک می کردند چون از رسانه ها خبر اعدام کافر، گروهکی، ملحد، مفسد فی الارض، منافق، عنصر فاسد را روزانه می شنیدند. بدین ترتیب وحدت نظر روی کلمه های سرکوب به جامعه تحمیل شد، یعنی اینکه مردم مفهوم هر واژه سرکوب و پیامد قضایی و جزایی آن را به خوبی درک می کردند. از این رو اعتراضی هم نبود.

اما بدتر از آن اینکه مردم شیوه ساختن واژه های سرکوب را آموختند، شیوه استفاده موثر از یک صفت را به عنوان چماق سرکوب آموختند. کم کم اینگونه شیوه های توهین و تهمت زنی با استفاده از کلمه به عنوان ابزار سرکوب در بین مردم رایج شد. امروزه مردم ما شاید واژه های کافر، طاغوتی، گروهگی و منافق را به کار نگیرند. اما از واژه های جدیدی به عنوان چماق سرکوب علیه همدیگر استفاده می کنند، مانند ساندیسی، هوادار رژیم، مزدور جمهوری اسلامی و … همانطور که رژیم هنوز در این زمینه فعال است و هر روز واژه های جدیدی اختراع می کند: اغتشاشگر، جاسوس، عامل بیگانه و … من در ایران که بودم، واژه “کمونیست” را به عنوان فحش زیاد شنیدم. در خارج کشور واژه “توده ای” را به عنوان ابزار پرخاش زیاد شنیده ام، و البته نه از هواداران جمهوری اسلامی.

از کلمه های سرکوب تا پذیرش اخلاق سرکوب 

اختراع و دگردیسی واژه ها به عنوان ابزار سرکوب پیامدهای فرهنگی دیگری نیز در پی داشته است. وقتی که یک واژه مانند “پاکسازی” در جامعه رواج می یابد و همه مفهوم آن را درک می کنند، خود به خود یک سری قراردادهای اجتماعی ناگفته شکل می گیرد مانند اینکه همه برسر این توافق دارند که یک فرد کافر، گروهکی، ملحد، یا بهایی نمی تواند دارای شغل دولتی باشد یا در یک نهاد آموزشی استخدام شود. همه به این توافق می رسند که افرادی که عضو اکثریت مسلمان جامعه نیستند، باید پیامدهای اخراج و بیکاری و محرومیت های اقتصادی را بپذیرند و کاری هم نمی شود کرد. چارچوب گفتمان های اجتماعی اگر زمانی شامل همه افراد جامعه می شد، حالا کوچکتر شده و به افراد مسلمان محدود می شود. کافی است نگاهی به نوشته های هریک از اصلاح طلبان بیاندازید. می بینید که از نظر اخلاقی برای آنان کاملا پذیرفته شده است که افراد غیرمسلمان در حکومت و حتی در جامعه جایی نداشته باشند. به ندرت و تک و توکی شاید از حقوق انسانی یک بهایی دفاع کرده باشند و هنوز هیچ یک از آنان از نظر اخلاقی خود را موظف ندیده که از حقوق انسانی یک ایرانی کافر دفاع کند. بدین ترتیب، پذیرش اجتماعی واژه ها باعث می شود که به تدریج  اخلاق فردی و اجتماعی دگرگون شود.

واژه ها معنی و بار خود را از توافق مشترک اجتماعی روی این معنی و بار واژه ها می گیرند. مفهوم واژه ها در طول زمان دچار دگردیسی می شود. در جامعه ایران پس از انقلاب بسیاری واژه های جدید از فرهنگ اسلامی وارد فرهنگ روزمره ما شده که یا پیش از آن برای ما ناآشنا بوده و یا اینکه معنای دیگری داشته است.  هنگامی که حکومت و دولت و رسانه ها واژه هایی را با مفهوم جدید به کار می گیرند، این واژه ها در جامعه پذیرفته می شود. همراه مفهوم آنها، بار اخلاقی آنها نیز برای عموم مردم پذیرفته می شود. این وظیفه روشنفکران است که تلنگری به جامعه بزنند و خواهان دگرگونی اخلاق اجتماعی و یا بار اخلاقی واژه ها شوند. متاسفانه با تبعید بسیاری از غیرمسلمانان و افراد “غیرمتعهد” به خارج کشور، تعریف فرهنگ به دست کسانی افتاد که با باور به اسلام مفهوم کلمه ها را بازتعریف کردند و یا واژه های جدید اختراع و وارد فرهنگ ما کردند.

حکومت جمهوری اسلامی با بازتعریف واژه ها بخشی از فرهنگ اجتماعی مردم را دستخوش دگرگونی ساخت و حتی موازین اخلاقی را در جامعه بازتعریف کرد. واژه ها ابزار سرکوب مردم و جداسازی گروه های اجتماعی شدند. واژه ها زمینه جنگ برادر علیه برادر را فراهم ساختند. صفت های مسلمان و انقلابی مفهوم مثبت اخلاقی یافتند و چنین صفت هایی به درد کاریابی و رشد موقعیت اجتماعی و امکانات سیاسی می خورد. از سوی دیگر بهایی و کافر و ملحد و طاغوتی و ضد انقلاب* واژه هایی با بار مفهومی منفی شدند که به اعدام و زندان و دربدری و مصادره اموال نزدیک بودند. واژه ها ابزار سرکوب شدند چرا که معیار جداسازی گروه های مردم از همدیگر و نیز معیار شناسایی خودی از غیرخودی برای حکومت اسلامی شدند. از آنجایی که حکومت زور و شکنجه و اعدام برسرکار بود مردم برای حفظ کار و جان و امنیت و حیثیت  خویش مجبور بودند وانمود کنند که به حکومت نزدیک هستند و گروهکی و کافر و ملحد و طاغوتی و بهایی و … نیستند و تلاش کنند تا از واقعیت هر آنچه که این واژه ها بدانها اطلاق می شد فاصله بگیرند.

انقلاب فرهنگی در ایران تبدیل به ابزار عملی در روند سرکوب سیاسی و دگرگونی فرهنگی شد. پیامدهای سرکوب ها و اعدام های گسترده به دگرگونی اخلاق در جامعه انجامید. نه تنها دورویی به سیاست روزمره در زندگی فردی افراد انجامید که به ناچار بایستی خود را مسلمان و معتقد و انقلابی و متعهد به اهداف انقلاب وانمود می کردند بلکه کم کم فرهنگ حکومت وحدت کلمه در میان مردم جا باز کرد و استفاده از واژه ها به عنوان چماق سرکوب رواج یافت. یعنی اینکه استفاده از یک صفت برای محکوم یا تبریه ساختن یک فرد کافی بود.

اینکه عملکرد خفقان و سرکوب حکومتی در این زمینه چه روند مشخصی داشته باید مورد پژوهش مفصل قرار گیرد. بطور نمونه اینکه فضای خفقان باعث شده که هرفردی با همفکران خویش نزدیکتر شود و تبادل افکار به راحتی صورت نگیرد و خرده فرهنگ های خودی شکل بگیرد که هرکدام برای بقای خویش در فضای سرکوب و خفقان شدید تلاش می کند. هر خرده فرهنگ واژه های خود را دارد و در برخورد با گروه های دیگر از صفت های مشخص برای مبارزه و یا دفاع از خود استفاده می کند. از این رو آسیب شناسی اجتماعی در زمینه پذیرش اخلاق مبنی بر سرکوب نیازمند پژوهش جدی است تا بتوانیم روند رشد یا پسرفت فرهنگی و شکل گیری خرده فرهنگ ها را بررسی کنیم.

احساسات جمعی به جای خردورزی فردی

یک نکته مهم دیگر اینست که هم فضای انقلاب و هم فضای سرکوب و خفقان ما را از خردگرایی جمعی و خردورزی فردی دور کرد زیرا که در هنگامه ی انقلاب احساسات جمعی چنان غلیان کرد که بر عقلانیت سایه انداخت و پس از آن با سرکوب حکومتی فرصت های آزادی اندیشه و برخورد عقاید بشدت محدود شد.

حکومت برای برقراری حکومت اسلامی به احساسات جمعی و به ویژه به احساسات مذهبی به شدت دامن زد و برای نگه داشتن مردم در چارچوب “وحدت کلمه” به سانسور شدید، محدود کردن فضای گفتمان، و مبارزه با اندیشه مستقل پرداخت. برچسب “کافر” زدن به یک نفر کافی بود که محکوم شود. یعنی این که احساس نفرت مذهبی جایگزین استدلال برای اثبات جرم شد. بار منفی واژه های سرکوب برای تحریک احساسات جمع کافی بود، و احساسات جمع بر خردگرایی سایه می انداخت.

احساسات جمعی معیار بر حق بودن شد. تظاهرات صدهاهزار نفری و میلیونی باور حقانیت را برای شرکت کنندگان به همراه داشت. این روند تاثیر خود را بر مخالفین جمهوری اسلامی نیز گذاشت. جمع های کوچک هم اندیش که در مخالفت با حکومت – در داخل یا خارج کشور – شکل می گرفتند یعنی هسته های اپوزیسیون نیز مجبور بودند که همبستگی خود را حفظ کنند. بهای حفظ  همبستگی و پیوند محکم با جمع همانا همرنگ شدن با جمع بود و یا به بیانی وحدت کلمه در همان جمع کوچک دگراندیش. در چنین فضایی خردورزی فردی فرصت نشو و نما پیدا نمی کند چرا که هویت جمع تعریف کننده است که اکثرا در اختلاف یا تضاد با جمع های دیگر تعریف می شود. سازمان مجاهدین خلق در خارج کشور نمونه ی خیلی رادیکال این قضیه و یک استثنا است ولی درمیان جمع های دیگر نیز سایه هویت جمعی بر خردورزی فردی سنگینی کرده گرچه اصلا با سازمان مجاهدین قابل مقایسه نیست.

واکنش ما به ترور سلیمانی

ترور قاسم سلیمانی که با دستور ترامپ در عراق انجام شد بحث های زیادی را در فضای مجازی برانگیخت که نشان داد جمهوری اسلامی در ترویج فرهنگ سرکوب با استفاده از کلمه ها خیلی موفق بوده است؛ بسیاری از ما از چماق کلمه ها در بحث های نظری بر علیه همدیگر استفاده کردیم. تنها نظر همدیگر را نقد نکردیم، بلکه شخصیت همدیگر را زیر سوال بردیم، به همدیگر برچسب های گوناگون زدیم، و از صفت های ناجور برای ضربه شخصی علیه همدیگر استفاده کردیم.

همچنین این تجربه نشان داد که تکیه بر احساسات گروهی برای ما خیلی راحت تر از خردورزی و استدلال است. بسیاری از ما با تکیه بر هویت جمعی همفکران خویش و بدون هیچگونه استدلالی سلیمانی را قهرمان یا قاتل خواندیم. و صفتی را که برای سلیمانی به کار گرفتیم بدیهی فرض کردیم چرا که در یک جمع هم اندیش قرار گرفته ایم که مانند ما فکر می کنند و بر حقانیت گفتار ما صحه می گذارند و یا شاید ما حرف آنها را تکرار می کنیم. اما نیازی به بیان استدلال نمی بینیم و این پرسش برای ما پیش نمی آید که آیا عقلگرایی بر این جمع هم اندیش حاکم است یا احساسات؟

باید از خود بپرسیم که آیا رژیم جمهوری اسلامی فرهنگ مخالفین اش را تا سطح فرهنگ خودش پایین آورده است؟ آیا مردم ما که در همین جامعه و زیر سایه جمهوری اسلامی زندگی می کنند هنوز از همان آبشخور فرهنگی پر از واژه های سرکوب وتبعیض و جداسازی اجتماعی استفاده می کنند یا اینکه در نخستین گام برای مبارزه با جمهوری اسلامی فرهنگ نوین خود را می سازند؟

آیا می توانیم به خردگرایی جمعی رو آوریم و خردورزی و استدلال و بحث منطقی را ارج بداریم و خود را از زیر بار سنگین فرهنگ سرکوب و کلمه های سرکوب و بیرحمی نسبت به غیرخودی بیرون بکشیم و با مدارا با مخالفین خود رفتار و گفتگو کنیم؟

با تاسف بسیار شاهد آن بودیم که برخی حتی تا بدانجا پیش رفتند که درهای دنیای مجازی را به روی کسانی که مانند آنها فکر نمی کردند بستند. یعنی وحدت کلمه را به شیوه بایکوت مخالف، یا به بیان دیگر سرکوب شدید مخالف، پاس داشتند چرا که در دنیای مجازی بالاترین شکل سرکوب همین بایکوت است. و این برخورد به شدت احساساتی و تنگ تر کردن حلقه خودی وقتی که برای ساختن جامعه بهتر به همدیگر نیاز داریم به چه معناست؟

در یک لحظه پر از وحشت مجسم کردم که اگر ما با چنین نگرش ها و رفتارهایی در دنیای واقعی در کنار هم بودیم و مثلا در خیابان همدیگر را می دیدم با هم چگونه رفتار می کردیم؟ اگر به فرض حکومت جمهوری اسلامی ضعیف شود یا از میان برود و خدای ناکرده اسلحه در دست مردم باشد آنوقت با همدیگر چه می کنیم؟

آیا پیامد براندازی حکومت جمهوری اسلامی همان آرمانشهر مردمسالاری است که در ذهن داریم و در اندیشه می پرورانیم؟ یا اینکه از آنجایی که آرمانشهرهای ما گوناگون است به جنگ داخلی خواهیم رسید و تا نابودی همدیگر و ویرانی کشور پیش خواهیم رفت؟ یا اینکه با خردگرایی و استدلال می توانیم در کنار هم به گفتگو بنشینیم و برنامه عمل مشترک تهیه کنیم؟ چرا ما انتظار داریم که همه مانند ما فکر کنند و “وحدت کلمه” را حفظ کنند؟ و آرمانشهر ما را بپذیرند؟ آیا می توانیم در کنار هم با صلح و مدارا زندگی کنیم و به نظر دیگران احتراام بگذاریم و به بحث و گفتگو بپردازیم تا بتوانیم به یک نظر مشترک درباره ساختار سیاسی آینده ایران برسیم؟ آیا فقط ما برحق هستیم و حقوقی داریم؟ یا اینکه حاضریم حق همه ایرانیان را برای زندگی و مشارکت سیاسی در آینده ایران بپذیریم؟ حتی حق هواداران سرسخت جمهوری اسلامی را؟ یا اینکه هنوز تصور می کنیم که باید “وحدت کلمه” داشته باشیم و همه یک عقیده داشته باشیم و یک حرف را تکرار کنیم؟

خلاصه کلام: از خویش بپرسیم که چقدر از فرهنگ وحدت کلمه دور شده ایم.

* بررسی همه واژه هایی که در حکومت جمهوری اسلامی دچار دگردیسی مفهومی و در نتیجه ابزار سرکوب شدند نیازمند یک نگرش تحقیقی مفصل است.

**من هنوز منتظرم، یعنی امیدوارم، که افراد دست اندرکار انقلاب فرهنگی اگر نه برای آن روند، بلکه دست کم برای استفاده از واژه “پاکسازی” و توهین به همه قربانیان این رو،ند از آنان پوزش بخواهند.

برگرفته از اخبار روز

دیدگاه شما؟