چشم انداز سرمایه پس از کورونا

«دولت مدرن، به هر شکل، دستگاهی دارای خصلت غالب سرمایه دارانه است، دولت سرمایه داران، سرمایه دارِ اندیشه ایِ کُل.» فریدریش انگلس، تحول سوسیالیسم از تخیل تا علم، مجموعه آثار مارکس و انگس، نسخه آلمانی، جلد ۱۹، صفحه ۲۲۲.

این ایام، روزهای کشمکش برخی سرمایه داران واقعی با آن چیزی است که انگلس صد و چهل سال پیش آن را سرمایه دارِ اندیشه ایِ کُل نامید. ایدئولوژی سرمایه داری، به افراد و به ویژه اعضای طبقه حاکم می گوید: تنها به سود خود بیاندیشید. در بسیاری از موقعیتها، همین مختصر به عنوان قطب نمای ایدوئولوژیک کافی است. در شرایط مساعد، برآیند اندیشیدن تک تک سرمایه داران به منفعت شخصی، برای ساختن ایده راهنمای طبقه سرمایه دار، کافی است.

اما شرایطی هم هست که ایدئولوژی کل طبقه سرمایه دار، باید طرحی فراتر از برآیند اندیشه کسانی باشد که توان تعقل هرکدامشان، فراتر از صورت دارایی بانکی شخصی خود نمی رود. این است منظور انگلس از مفهومی که نام سرمایه دار اندیشه ای کل بر آن نهاده است.

سرمایه دار واقعی در ایام کورونا

خود را جای سرمایه داری بگذارید که آموخته است فلسفه وجودی اش، به حداکثر رساندن سود شخصی است. او اکنون به موجودی حسابهای بانکی خود می نگرد و می بیند قرنطینه وضع شده در شرایط گسترش جهانی ویروس کورونا، یا از این موجودی می کاهد یا از رشد آن کاسته است. مسئول برقراری این قرنطینه، هر کس باشد، آماج خشم و نفرت مغز تک بعدی و تک معیار سرمایه دار واقعی است، مغزی که تنها می تواند یک نوع داده را محاسبه کند:‌ مقدار سود شخصی.

این خشم و نفرت،‌ فراموشی نیز می آورد. سرمایه دار واقعی، فراموش می کند که دولت مدرن، دولت سرمایه داران است. تنها با این فراموشی است که می توان برخی اختلافات واقعی و نه فقط ظاهری در صفوف طبقه حاکم را توضیح داد.

دونالد ترامپ، سه سال پیش، از موقعیت سرمایه دار واقعی به جایگاه رهبری سرمایه دار اندیشه ای کل پرتاب شد. خصوصیات فردی او باعث شده بود که خلاصه کردن هر اندیشه ای  در اندیشه سود بیشتر شخصی را بسیار جدی بگیرد. او شاخک های حسی بسیار نیرومندی برای درک عقل سرمایه دارانه خلاصه شده در اندیشه سود حداکثری شخصی دارد. از این رو، ترامپ تا توانست در برابر طرح قرنطینه برای کند کردن گسترش ویروس مقاومت کرد. او، همصدا با بسیاری از سرمایه داران واقعی، گفت ویروس کورونا خطرناک تر از ویروس های عادی انفلونزا نیست. علیه کاربرد درمانی که بدتر از درد باشد هشدار داد. چماقدارانش را با اظهاراتش بسیج کرد که تا حد تهدید به قتل مسئول اداره بیماریهای عفونی آمریکا پیش روند. ترامپ تا همین اواخر حاضر بود حاملان اخبار بد را قربانی آرزویی کند که به جای واقعیت گذاشته بود.

اما چند هفته است ترامپ بیشتر به شاگرد کودنی می ماند که معلم کوشیده است به زور برخی درسها را در مغزش فرو کند. دگردیسی اجباری سرمایه دار واقعی به سرمایه دار اندیشه ای کل، در مورد ترامپ با درد بسیار او همراه است.

تشخیص مصلحت نظام

سرمایه دار اندیشه ای کل،‌ قائم به فرد نیست، موجودیتی فراتر از افراد است. یکی از اموری که این تبلور ذهن جمعی طبقه حاکم، باید بدان بیاندیشد، حفظ و بازتولید مناسبات سرمایه داری است. البته تشخیص مصلحت نظام،‌ اگر بخواهیم نام ابداعی خمینی برای حاکم اندیشه ای کل در جمهوری اسلامی را به عاریت بگیریم، همیشه ساده نیست.

سرمایه دار واقعی،‌ به راحتی حاضر نیست وتوی سرمایه دار اندیشه ای کل را بپذیرد. در ذهن او، علاوه بر اندیشه تک بعدی به سود شخصی،‌ برخی حواشی نیز حک شده اند. یکی از این حواشی،‌ این است که موقعیت برترت، نتیجه شایستگی و برتری توست. سرمایه دار از نگاه خود، اَبَرمرد است. و این نه تنها بر خشم،‌ که بر سرسختی او در برابر حکم سرمایه دار اندیشه ای کل می افزاید. فریاد می زند که جاری شدن این حکم، دیکتاتوری است. آمرانه می طلبد که باید حرفش را بشنوند. وقتی از او می پرسند حرف حسابش چیست و حکم سرمایه دار اندیشه ای کل چه باید باشد، طرحهایی می دهد که به معنی قربانی کردن میلیونها نفر است. او در این لحظه، دیگر فقط در بند حداکثر کردن سود شخصی نیست، بلکه باور کرده است مصلحت نظام همین است که می گوید: قیدها را بردارید. بگذارید کاسبی کنیم. مواد اولیه انسانی به اندازه کافی هست،‌ چند صد میلیون بالا و پایین مهم نیست.

او در این لحظه که از خشم کف به لب آورده و دادش از قرنطینه بلند است، نمی خواهد بپذیرد که راهکار پیشنهادی اش،‌ ممکن است تیر خلاص به یک ایدئولوژی باشد که سرمایه داری از قرنها پیش با اتکا به آن، هژمونی خود را حفظ کرده است.

از آنتونیو گرامشی آموخته ایم که سرنیزه و زور، برای هژمونی کافی نیست،‌ بلکه به اندیشه ای نیاز است که بتواند خیال اکثریت جامعه را به زنجیر کشد و در چارچوب نظام حاکم نگه دارد. هژمونی به تعبیر گرامشی، به قدری کارآیی داشته است که امروز برای اکثریت آحاد انسان، انقراض بشر قابل تصورتر از انقراض سرمایه داری است.

لیبرالیسم ایدئولوژی است یا مذهب؟

یووال نوح هراری، تاریخدانی که کتابهایش در سالهای اخیر، فروش بسیار داشته است،‌ در کتاب انسان خداگونه، همان اندیشه گرامشی را باز می گوید، اما با وسواس می کوشد واژه هایی را به کار برد که هر گونه ظن وام گرفتنش از مارکسیسم را زائل کند. او لیبرالیسم را مذهب عصر جدید می نامد،‌ مذهبی که از درگیری های فرقه ای درون دین اومانیسم پیروز بیرون آمده و سوسیالیسم و فاشیسم را شکست داده است. بدین ترتیب، هراری نیز یاوه بودن یک ادعا را مستدل می کند. ادعایی از این قرار: می توان سیاست ورزید اما ایدئولوژی نداشت. هراری برای آنکه پیروان مذهب لیبرالیسم، کتابش را به گوشه ای پرتاب نکنند، از مذهب و نه از ایدئولوژی سخن می گوید. بسیار خوب. حالا که سخن گفتن از ایدئولوژی لیبرالیسم، گوینده خشک مغز مارکسیست را لو می دهد،‌ به تعبیر متفکران آلامد می گوییم مذهب لیبرالیسم.

مذهب لیبرالیسم تا کنون کاهنانی داشته است در جایگاه سرمایه دار اندیشه ای کل. این موبدان و کاهنان می گویند مصلحت انسان همین است که خیالش از مرزهای نظام حاکم فراتر نرود. کفر ابلیس در این مذهب آن است که بگویی می خواهم جهان را تغییر دهم. این یک اغراق نیست: در برخی زبانهای غربی، واژه تغییردهنده جهان تبدیل شده است به نامی دیگر برای فردی مبتلا به نوعی اختلال روانی.

وجهی از این جهان که در مذهب لیبرالیسم قابل تغییر نیست، پایبندی اکثریت جامعه،‌ و نه تنها اعضای طبقه حکم،‌ به این حکم است که آلترناتیوی وجود ندارد.

حال تصور کنید لجام ویروس کورونایی سارس ۲ رها شود. ویروس شناسان از یک سو می گویند فعلا خبری از واکسن نیست و تا چنین است،‌ زندگی به سبک سابق چیزی در حدود ۶۰ تا ۷۰ درصد جمعیت جهان را مبتلا می کند،‌ و از سویی دیگر می افزایند حداقل حدود نیم درصد مبتلایان خواهند مرد. ۶۰ تا ۷۰ درصد جمعیت جهان می شود حدود ۵ میلیارد نفر. نیم درصد مبتلایان یعنی ۲۵ میلیون نفر. ذهن سرمایه دار اندیشه ای کل، این روزها از سبک سنگین کردن این رقم،‌ که با اندکی خطای ویروس شناسان ممکن است سر به چند برابر ۲۵ میلیون بزند،‌ داغ کرده است. تا چند نفر را می توانیم قربانی کنیم بدون این که مذهب حاکم را هم به قربانگاه بفرستیم؟ آیا بازماندگان این سناریوی آخرزمانی، بر ما نخواهند شورید؟ صحنه های تکمیل ظرفیت بخشهای مراقبت ویژه،‌ پارک کردن کامیونهای کولردار جلوی در سردخانه های پر شده بیمارستانها، تلنبار کردن تابوتها توسط زندانیان در محوطه های متروکه و مخروبه، صحنه هایی که در نیویورک، قلب نظام جهانی، می بینیم، تا چه حد قابل تکرار است؟

به این سئوالها دو گونه پاسخ می توان داد.

زنگهای ناقوس مرگ دمکراسی؟

دیوید رانسیمن که رشته او علوم سیاسی است،‌ در مصاحبه با هفته نامه آلمانی اشپیگل می گوید دمکراسی مألوف را دیگر نمی توان حفظ کرد. او از سر برآوردن نظامهای سیاسی جدید سخن می گوید. آنچه می تواند تاییدی بر ارزیابی رانسیمن تلقی شود، نگاه برخی از غربی ها به چین است. ارقام ابتلا و مرگ و میر در چین،‌ یک معما شده است. چگونه است که آمار مرگ و میر بر اثر بیماری کووید ۱۹ در سراسر چین با جمعیتی نزدیک به یک و نیم میلیارد نفر، به ۳۵۰۰ نفر نرسیده اما همین بیماری تنها در نیویورک بیش از هشت هزار قربانی گرفته است؟‌

از دو حال خارج نیست:‌

یا چین توانسته است با اعمال اقتدار دولت، همه گیری ویروس را محدود کند یا با همین اقتدار، به جای ویروس، اطلاعات مربوط به آن را سرکوب کرده است.

در هر دو حالت،‌ اقتداری که می توان با آن چنین معجزه هایی آفرید، برای بسیاری از سرمایه داران غربی رشک برانگیز است. رواج نگاه توام با تحسین، حسرت و رشک در طبقه حاکم است که صاحبنظری مانند رانسمین را بر آن می دارد از زوال دمکراسی مألوف غربی سخن بگوید.

پس یک نوع پاسخ به سئوالها درباره حد تحمل نظام جهانی،‌ این است: ترک عادت،‌ وداع با آنچه پوپر در ارتداد از مارکسیسم، جامعه باز نامید. وداع، لااقل بدین معنی که از جامعه باز، جز نامی نماند. همین چند روز پیش خبر رسید مسئولان پزشکی قانونی در مناطقی از آمریکا، درباره صحت آمار مرگ و میر در این کشور شک دارند. آنها می گویند شمار قربانیان کورونا، بسیار بیشتر از آمار رسمی است، و علت ثبت شده مرگ در بسیاری از موارد ظاهرا غیر کورونایی، نادرست است.

ممکن است سرکوب جریان اطلاعات در ایالات متحده هنوز به سادگی این کار در چین نباشد. اما طرحها برای چنین رویکردی وجود دارد و باید آن را جدی گرفت. وقتی روز روشن سخن از وداع با دمکراسی مألوف می رود، آیا لاپوشانی حقیقت در دمکراسی های غربی از ذهن به دور است؟

وقتی از لیبرالیسم جز نامی نمی ماند

پاسخ نوع اول، اما برای همه موبدان معبد لیبرالیسم پذیرفتنی نیست، به ویژه برای آن کاهنانی که مذهب خود را باور کرده اند. هراری،‌ که در بالا از او نام بردیم، واقعا معتقد است که چاره ای جز مدیریت جهانی بیماری هایی مانند کووید ۱۹ نیست. او چنین استدلال می کند که دیوار کشیدن دور جزایر ثروتمند جهان،‌ ناممکن است به این دلیل که بدین منظور باید به عصر حجر بازگشت. او می گوید ارتباطات محدود قرون وسطی نیز کافی بود که بلایایی مانند طاعون را جهانی کند. نسخه ای که هراری تجویز می کند،‌ برای سرمایه داران واقعی بسیار دردناک است:‌ نظام حاکم، جهانی است. در این نظام، نمی توان جریان کالا و انسان بین مناطق مختلف کره خاکی را مسدود کرد. پس تندرستی ثروتمندان، مستلزم سلامت تک تک آحاد بشر است.

اما به راستی چنین است؟

بگذارید از یک فرد واقعی نقل قول کنم:‌ رولاند تیشی، روزنامه نگار آلمانی. او از طریق اینترنت و شبکه های اجتماعی، با بسیاری از سرمایه داران در تماس است. پایگاه اینترنتی او پلاتفرمی برای بخش متفکر راست افراطی آلمان است. نقل به معنی از تیشی: در سال ۲۰۱۵ دولت مرکل به ما گفت بستن مرزهای اروپا به روی پناهندگان ممکن نیست. می بینید که در بحران کورونا، مرزهای داخل اروپا یک شبه بسته شد. پس مرزها را می توان بست.

آرزو داشتم حق با هراری باشد. اما عقل به من نهیب می زند که چرا فریب یک افسانه را می خوری؟‌ افسانه از این قرار است: لیبرالیسم، مذهب سرمایه داری است. سرمایه داری نمی تواند بدون لیبرالیسم وجود داشته باشد. لیبرالیسم یعنی جامعه باز. یعنی جهان باز. یعنی می توانی در زاغه های هند به دنیا بیایی و به همت خود،‌ میلیاردر شوی. یعنی مرزها باز است:‌ هم مرزهای جغرافیایی و هم مرزهای طبقاتی. یعنی سرمایه داری به تدریج وضع اکثریت را بهتر می کند.

برای من کاملا قابل تصور است که این افسانه، بسیار سریعتر از آنچه تصور می رود به تاریخ سپرده شود و اگر هم نامی از آن بماند، آن نام چیزی باشد در حد افسانه مریم، مادر باکره خدا. نام پلاتفرم اینترنتی رولاند تیشی، مدافع سرسخت مرزهای بسته،‌ این است:‌ مجله نظری لیبرال – محافظه کار. می توان چنین نام داشت و از سدهای سدیدی دفاع کرد که فقر را از ثروت جدا می کند. نه تنها سدهای نامرئی طبقاتی، نه تنها سقفهای شیشه ای که دیده نمی شوند اما نمی گذارند پایینی ها بالا روند. نه،‌ سخن از مرزهای بسیار مشهود است. مرزی مانند دریای مدیترانه که کارکرد سالانه آن باید غرق کردن هزاران پناهجو باشد. مرزی مانند دیوار معروف ترامپ. مرزی که با فروریختن آخرین بقایای شرم، از آن با گلوله و پهباد محافظت خواهد شد.

آری،‌ می توان نام لیبرال بر خود نهاد و مدافع مرزهای بسته بود. اصولا مذهب، بیش از آنکه اندیشه باشد، مجموعه ای از تصاویر و نمادهاست. اگر جز این بود، افسانه هایی مانند روح القدس و شق القمر هزار سال و بیشتر نمی ماندند. سرمایه داری می تواند با قالب بی محتوایی از لیبرالیسم نیز به حیات خود ادامه دهد.

چگونه می توان با جامعه باز وداع کرد؟

ممکن است این ایراد را به سخن من بگیرید:‌ اگر قرار است این شود که تو می گویی، چرا تا به حال چنین نشده است؟‌ چرا سرمایه داری تا کنون با جامعه باز تداعی می شود؟

خواننده را فرا می خوانم بدین بیاندیشد که این جامعه باز، برای چه سهمی از جمعیت جهان و تا چه حد باز بوده است؟ آیا حقیقت این نیست که جامعه باز نیز همواره بیش از آنکه توصیف وضع موجود جهان باشد،‌ یک ایده و طرح بوده است؟ به همین پدیده مهاجرت بنگریم. می گویند حدود ۶۰ میلیون پناهجو در جهان وجود دارد. اکثریت بسیار بالای این انسانها نه به کشورهای ثروتمند، که به برزخهایی رسیده اند مانند ترکیه و ایران. اقلیت بسیار کوچکی از این ۶۰ میلیون نفر توانسته است خود را به درون دژهای مستحکم ثروت برساند.

ممکن است خواننده، ایرادهای دیگری نیز بر من بگیرد،‌ از این قرار:

اگر از مذهب لیبرالیسم قالبی بیشتر نماند، چگونه می توان تخیل اکثریت محکوم را در زنجیر نگه داشت؟

چگونه می توان پایینی ها را بر آن داشت که سرنوشت محتوم پایین ماندن را بپذیرند و بینابینی ها را راضی کرد که همواره در هراس از سقوط به پایین به سر برند؟

چگونه می توان به اکثریت جامعه ایالات متحده،‌ احساس برتری در مقابل پایینی ها را داد در حالی که مرزها بسته است و دیگر خبری از مهاجرین جدید نیست؟

اگر مرزها به روی مهاجران بسته شود،‌ چه کسی باید کارهای شاق با درآمد ناچیز را انجام دهد؟

از این مورد آخر شروع کنیم.

ارمغان کورونا همبستگی است یا عکس آن؟

یک پاسخ سرراست،‌ همین بحران فعلی و رکودی است که به دنبال خواهد آورد. برخی می گویند بیماری همه گیر،‌ به انسان همبستگی می آموزد. آیا چنین است؟‌ آیا کووید ۱۹، بهترین خصایل انسان را بال و پر داده است؟ در برخی از انسانها ممکن است چنین باشد، همان انسانهایی که در خط مقدم، با بیماری مقابله می کنند،‌ همانهایی که مردم در برخی از شهرها، عصرها برایشان کف می زنند، همانهایی که بوریس جانسون هم می گوید زندگی اش را مدیون آنهاست. اما شاید این انسانهای ستودنی، حتی اکثریت کارکنان سیستم درمانی را هم شامل نشوند. فعلا، تاثیر ملموس بیماری همه گیر، پایین آوردن سطح انتظار و محدود کردن افق همه ماست. پای جان در میان است. جان سالم اگر به در ببری،‌ بسیار محتمل است به چیزهایی راضی شوی که تا چند ماه پیش تصورش را هم نمی کردی. فرض کنیم ساکنان کشورهای ثروتمند را در برابر این انتخاب قرار دهند: مرزهای باز با خطر شیوع جهانی ویروسها، یا مرزهای بسته به این قیمت که خودمان کارهای سخت و کم درآمد را انجام دهیم. پاسخ چه خواهد بود؟

اگر بنا باشد کشورهای ثروتمند به دژهای رسوخ ناپذیر تبدیل شوند، یا به عبارتی رسوخ ناپذیرتر از آن شوند که تا امروز بوده اند، این روند در بستری از تحولات بین المللی روی خواهد داد که ممکن است ترجمان جغرافیایی هرم اجتماعی جهانی باشد. سخن از یک دیوار غیرقابل عبور که جهان را به دو بخش ثروتمند و فقیر تقسیم کند نیست. آنچه قابل تصور است،‌ نظامی تو در تو از دیوارهای صعب العبور است. دیوارهایی که گاه بر مرزهای جغرافیایی منطبق است و گاه نیست. دژهایی کوچک، پایگاه های خارجی دژهای اصلی، کاملا قابل تصور است. چنین تصویری از جهان،‌ چندان هم بیگانه از وضعی نیست که امروز هم وجود دارد.

دولت ترامپ مدتهاست که به فکر تغییر در سیاستهای مهاجرتی ایالات متحده است. ترامپ می گوید مهاجرت به آمریکا باید به صاحبان ثروت و تخصص محدود شود. این هم یک نوع از غارت است. دیوارها را بالا ببرند و دروازه های بسته را تنها به روی کسانی بگشایند که بر ثروت بالفعل یا بالقوه دژ رخنه ناپذیر،‌ می افزایند. همین سیاست را به کل نظام جهانی دژها و دیوارها تعمیم دهید. اصلا دور از ذهن نیست. هم ثروت را باز هم بیشتر متمرکز می کند و هم چنین می نماید که دستیابی به عافیت فردی ممکن است. برای آنکه به سیستم وفادار بمانی،‌ لازم نیست باور کنی که میلیاردر خواهی شد. کافی است امید به یک بار عبور از یک دیوار که به بلندی دیوار اصلی نباشد را از دست ندهی.

هزاران سال انسانها با امید به آخرت زیسته اند. انسانها را می توان امیدوار به آخرتی این دنیایی نگه داشت.

تفاوت امروز و دوره های پس از جنگهای جهانی

صد سال پیش، بشریت دو بلای بزرگ را پشت سر گذاشت، جنگ جهانی اول و انفولانزای مرگباری که از ایالت کانزاس آمریکا برخاست و به دروغ نام انفلولانزای اسپانیایی بر آن نهادند. هفتاد و پنج سال پیش، نازیسم و فاشیسم در اروپا و میلیتاریسم ژاپن در آسیا در هم شکسته شدند.

هم سالهای پس از جنگ جهانی اول و هم – به درجات بیشتر – دهه های پس از جنگ جهانی دوم،‌ سالهای عقب نشینی سرمایه بود. در اروپای پس از جنگ اول، برخی از نظامهای موروثی جای خود را به جمهوری دادند و در شماری از کشورهای اروپا برای نخستین بار سوسیال دمکراسی عهده دار گرداندن امور شد.

نتیجه بحران بزرگ اقتصادی ده سال پس از جنگ جهانی اول،‌ در بخش اعظم اروپا به قدرت رسیدن فاشیسم و نازیسم بود و در ایالات متحده، سیاستهای حمایتی روزولت. این سیاستها بود که پس از جنگ جهانی دوم، در سرلوحه کار دولتهای جایگزین فاشیسم و نازیسم قرار گرفت. علاوه بر آن، سیستم استعماری فرو ریخت و اکثر کشورهای جهان به استقلال دست یافتند.

می خوانیم و می شنویم سخنانی امیدبخش را که خلاصه آن چنین است: بشریت همان گونه که از فاشیسم و نازیسم درس آموخت، از کورونا نیز درس خواهد گرفت، درس همبستگی.

از نظر من،‌ کسانی که چنین نظری دارند،‌ یک تفاوت مهم شرایط امروز جهان و وضعیت هفتاد و پنج سال پیش و نیز صد سال پیش را نادیده می گیرند.

جنگ جهانی اول و بیماری همه گیر صد سال پیش، در شرایطی به پایان رسیدند که یک رویداد تاریخی مهم،‌ زنجیر جهانی امپریالیسم را گسیخته بود. در پهناورترین کشور جهان، بی چیزان به قدرت چنگ انداخته بودند. در انقلاب اکتبر روسیه، دولتی روی کار آمد که از نخستین مصوباتش، لغو همه قراردادهای استعماری روسیه با ایران و دیگر کشورهای تحت ستم روسیه تزاری بود. ارزیابی از ماهیت قدرت شوروی از حوصله این مقاله خارج است. اما آن قدرت، هر چه بود،‌ الهام بخش رویدادهای مشابهی شد که یک ربع قرن بعد به وقوع پیوستند. پس از جنگ جهانی دوم، فرودستان چین، طبقات حاکم و قدرتهای استعماری را از پرجمعیت ترین کشور جهان راندند. ترس ناشی از این دو موج، از این دو مرحله از گسست در مناسبات حاکم، تا ده ها سال از عوامل اصلی تعیین کننده سیاست در جهان سرمایه داری بود. سیاست نیودیل روزولت چیزی نبود جز نسخه ملایم برنامه حزب کمونیست آمریکا.

علل بی رمق شدن الگوی شوروی و چین نیز از موضوع این مقاله خارج است. به امروز که می رسیم،‌ می بینیم از آن سرمشق جادویی صد سال پیش و هفتاد و پنج سال پیش، دیگر خبری نیست. همین واقعیت است که امکان به تاریخ سپردن افسانه جامعه باز را فراهم می کند.

شوخی تاریخ این است که اکنون بر شانه های نحیف چپ پراکنده و قرنطینه شده امروز، بار دفاع از دو آرمان که تا دیروز در مقابل هم بودند سنگینی می کند:‌ آرمان همبستگی و نیز آرمان جامعه باز، در شرایطی که سرمایه دار اندیشه ایِ کُل، می رود تا با دومی وداع کند. چه بار سنگینی! آیا آخرین مدافعان انسانیت،‌ زیر این بار به زانو در نخواهند آمد؟

کموناردهای پاریس و انقلابیون اکتبر،‌ در محاصره حاکمان جهان، برخاستند و خواب حاکمان را آشفته کردند.

برای ما،‌ امید به تکرار معجزه،‌ شرط ادامه زندگی شده است.

برگرفته از اخبارروز


**********

از همین نویسنده

**********

Leave a Reply

Your email address will not be published.