انقلاب سفید و سیاه

ماه بهمن در تاریخ معاصر ما یاد آور دو رویداد مهم است. دو انقلاب اجتماعی . انقلاب« شاه و ملت» و انقلاب پنجاه و هفت.انقلاب از بالا ، انقلاب از پایین. انقلاب سلطنت، انقلاب روحانیت، انقلاب سفید و انقلاب سیاه.

انقلاب نخست سفید بود زیرا صورت بندی اقتصادی اجتماعی جامعه (فئودالیسم) بدون جابجایی قدرت سیاسی و بدون خون ریزی دگرگون شد. انقلاب اسلامی سیاه بود زیرا بلوکی ارتجاعی متشکل از روحانیت، نهاد بازار و اقشار سنتی به رهبری خمینی را با قهر به قدرت سیاسی بر نشاند. نسبت این دو انقلاب با هم چیست؟

 انقلاب بهمن پنجاه و هفت به یک تعبیر قیامی بود علیه بهمن چهل و یک. بدون آن انقلاب، این انقلاب ممکن نمی‌شد. انقلاب اول انقلاب دوم را در بطن خود پروراند. روح معذب و جسم زخم خورده فئودالیسم و سنت که در دهه چهل بخاک افتاده بودند در سال پنجاه و هفت برای گرفتن انتقام تاریخی احضار شدند. این دیالکتیک تراژیک چگونه ممکن شد؟

 به این ترتیب که، انقلاب سفید از یک سو با فروپاشاندن نهادهای کهن، تمام نیروها و ذخائر ارتجاعی جامعه را بسیج و در یک بلوک متحد ساخت، و از سوی دیگر با بر ساختن یک دیکتاتوری اختناقی بر  دیوان سالاری مدرن، اقشار جدید اجتماعی رو به رشد را بر ضد خود برانگیخت.

اصلاحات ارضی نخست سیل بزرگی از روستاییان حامل فرهنگ سنتی و باورهای مذهبی را روانه حاشیه شهرها کرد. سپس با تأسیس اقتصادیات مدرن، اقتصادیات سنتی و نهاد بازار را در هم کوبید و به صف ناراضیان راند و با تصویب قانون مصونیت قضایی مستشاران خارجی «کاپیتولایسون» و دادن حق رای به زنان، دستگاه روحانیت را بر ضد حاکمیت شوراند. در این شورش بود که خمینیسم متولد شد. خمینیسم بعنوان هسته اولیه اسلام سیاسی آن پلاتفرمی بود که یک دهه بعد کار پیکربندی این بلوک ارتجاعی را به سرانجام رساند.

انقلاب سفید همچون یک انقلاب مداوم با گسترش زیربناهای جدید و تغییرات اجتماعی، اقشار جدیدی را در دامن خود پروراند که میدانی برای عرض اندام مستقل نداشتند و اظهار وجود سیاسی شأن در تنگنای اختناق خفه می شد. اختناق سیاسی و پیگرد روشنفکران منتقد و ترقی خواهان ناراضی میدان عمل بلوک ارتجاعی را برای  توسعه نفوذ سیاسی و فرهنگی یشان تقویت کرد. فرایند انباشت نارضایتی اقشار مدرن از انسداد سیاسی، به بی اعتنایی و انفعال شان در حمایت از دست آوردهای رفاهی و توسعه اقتصادی منجر می شد.

شاخ و برگ یافتن بیشتر دیکتاتوری همراه با تعمیق ریشه های وابستگی سیاسی و اقتصادی به غرب «امپریالیسم جهانی » به عنوان محصولات اصلی انقلاب سفید، پیشرفت های رفاهی و اقتصادی را تحت الشعاع قرار می داد. بر خلاف خواست حاکمیت از این اصلاحات یعنی تحکیم پایه های اجتماعی آن در طبقات مدرن و بازسازی هژمونی «کسب مشروعیت» ملی، از سوی مردم نخست با تردید و بعدها عمدتا به عنوان وسیله‌ای برای تحکیم قدرت دیکتاتوری و گسترش نفوذ غرب تفسیر و تلقی شد.

در واقع آن چه انقلاب سفید در ذهنیت بخش های بزرگی از مردم ایجاد کرد تقابل مقوله توسعه با استقلال و دیکتاتوری بود. خواست ازادی، استقلال و توسعه «انقلاب ارضی» از قدیم از محورهای اصلی پلاتفرم نیروهای سیاسی ملی و چپ بود. اما اینک انقلاب ارضی و توسعه اقتصادی نه در راستای استقلال و تسهیل کننده انکشاف سیاسی بلکه در خدمت وابستگی بیشتر و تنگ کردن فضای سیاسی بکار گرفته  شده بود.‌ برای بلوک نیروهای دموکراتیک توسعه، همواره منوط و مشروط به استقلال و آزادی می شد. ‌به‌همین دلیل هم بود که این بلوک از نزدیک شدن و ائتلاف با حتا دولت امینی بعنوان مجری برنامه اصلاحات امتناع کردند. با توجه به پیش زمینه تاریخی کودتای بیست و هشت مرداد و مشروعیت زدایی از حاکمیت بعنوان «دولت کودتا»، گفتمان استقلال در آن برحه تاریخی لااقل در میان نیروهای سیاسی و بخش اگاه جامعه بر هر گفتمانی رجحان داشت. البته هر بلوک و طیف  سیاسی از این مقوله کلیدی هدف و معنای خاص خود را دنبال می کردند.

 برای بلوک ارتجاعی استقلال دروازه ای بود گشوده به سوی جهان رو به انقراض و بازگشت به خویشتن رو به زوال. برای بلوک ملی، سکو و سنگ بنایی بود جهت تجدید بنای حاکمیت و اقتدار ملی و به سرانجام رساندن نصایح مشروطه. و برای طیف چپ استقلال به معنای گسستن از زنجیره امپریالیسم و سرمایه داری و آغاز مارش پیروزی به سوی سوسیالیسم بود. استقلال از استعمار لولای وصل کننده هر سه بلوک بهم بود.

انقلاب سفید متناسب با موفقیت هایش در تغییرات زیربنایی در جذب اعتماد و حمایت افکار عمومی موفق نبود. دستگاه حاکم برغم تبلیغات یک طرفه و گسترده چنان که دوست می داشت بر گفتمان رقیب چیره نشد. گرفتاری آن فقط بدلیل ساختار متصلب و وابستگی به بیگانه نبود، پیش زمینه های ذهنی و تاریخی در این ناکامی حاکمیت موثر بود.

شکست انقلا بها و جنبش‌ها منبع و  محرک نوعی ایدآلیسم سیاسی می شوند که کمتر در هنگام پیروزی به ان نایل می آیند. ایدآلیسم انقلاب پیروز، ممکن است خیلی پرشور باشد ولی اغلب کوتاه مدت است زیرا در مواجهه با دشواری های ماتریالیستی بتدریج سرد می شوند. اما ایدآلیسم برآمده از انقلاب ناکام بسیار عمیق و ماندگارتر است.

شکست انقلاب مشروطه به ترویج  روایتی چنان اغراق آمیز میدان داد که تصور می شد در صورت عدم مداخله خارجی و پیروزی کامل آن انقلاب، قدرت و غرور تاریخی ایرانیان احیا می‌شد .‌ایرانیان این ناکامی عملی را با حماسی کردن ارزش ها و آموزش های مشروطه در رویاهایشان جبران کردند.  شکست جنبش نفت و ناکام شدن  دولت ملی و محبوب مصدق، آن روایت غلوآمیز و رویایی را کامل کرد، ایدالیسم ایرانی برآمده از این رویدادها و روایت ها چنان انتظاراتی را بر انگیخت که کمتر  ترقی و توسعه شاهانه ای می توانست شوق و اشتیاق مردم را ارضا کند.‌ تاثیر روایت دلفریب طیف چپ جامعه نیز به سهم خود در آن عصر رونق سوسیالیستی در بالا بردن طبع توده ها و ایده آلیزه کردن تغییرات اجتماعی کم نبود. ‌در پرتو  چنین توقعات رویایی و غرورانگیزی، انقلاب شاهانه نه فقط چنگی‌ به دل نمی زد. بلکه  همچون ترفند ناشیانه ای معرفی شده بود که هدف اش چیزی نبود جز به عقب انداختن انقلاب واقعی و توسعه نفوذ امپریالیسم جهان خوار.  

بر بستر این روایت ها و گفتمان های بدیل و بر زمینه عینی بسط انسداد سیاسی و ادغام پیوسته اقتصاد و سیاست در بلوک غرب، گفتمان توسعه حاکمیت و تبلیغات انقلاب سفید و تمدن بزرگ بیشتر در ذهن و گوش خود حاکمان می نشست تا در اذهان عمومی مردم. به این ترتیب گفتمان و نظام ارزشی «استقلال و آزادی» بر گفتمان توسعه  و تمدن شاه، چیره شد. مفهوم پیشرفت های اقتصادی مغلوب واقعیت دیکتاتوری و وابستگی گشت. اما فرادستی همین گفتمان، به نوسازی و پرورش اسلام سیاسی و بلوغ فکری بلوک ارتجاعی هم کمک بسیار کرد. این بلوک که عمدتا با شعارهای علیه حقوق زنان و زوال ارزش های معنوی اسلامی عرض اندام  کرده بود بتدریج خود را با گفتمان ازادی و عزت ملی همرنگ کرد. و مهم تر از ان بواسطه نفوذ اجتماعی و سنتی و میدان مانور بیشتر پیوسته فربه تر از رقبای سیاسی خود می‌شد.

 در اواخر دهه پنجاه چنین انقلابی که در بطن انقلاب سفید نطفه بسته بود، آماده تولد می شد. تولد این موجود فقط به یک قابله ماهر احتیاج داشت که با کمترین خون ریزی کار تولد را تمام کند. دست تاریخ نقش قابله را بر عهده «جیمی کراسی» جیمی کارتر گذاشت.‌ فضای باز سیاسی پایان انقلاب سفید و تنهایی شاه را عریان کرد. شاه تنها بود. نه دهقانانی که صاحب زمین شده بودند؟ به کمکش آمدند، و نه کارگرانی که در سود کارخانه ها؟ سهیم شده بودند و نه جوانانی که دانشگاه ها برویشان باز شده بود. و نه زنان که حق رای داشتند. هیچ کس به حمایت از او بر نخاست. انقلاب ملت علیه شاه، انقلاب شاه و ملت را از صحنه تاریخ روبید و خود بدست خمینیسم در تاریکی فرو رفت.

مرتضی ملک محمدی
۱/۲/۲۰۲۱

برگرفته از سایت اخبار روز


**********

از همین نویسنده

**********

دیدگاه شما؟

Your email address will not be published.