هنر اقلیت ماندن و «نه» گفتن به سیاست مرگ
روایتی از ایستادگی در زمانهٔ جنگ
هرگز نمیپنداشتم روزی فرا رسد که ایران، با آن پیشینهٔ تاریخی و ریشههای ژرف تمدنیاش، در برابر تهدیدی چنین هولناک و انسانزدایانه – از «بازگرداندن به عصر حجر» تا «تبدیل شدن به جهنم» و حتی «نابودی کامل» – قرار گیرد؛ تهدیدی که نه تنها موجودیت سرزمینی، بلکه کرامت انسانی مردمانش را نشانه میرود. حیرتآورتر آنکه این ادعاهای مرگآفرین، با هلهله و حمایت بخشی از اپوزیسیون چلبیست ایرانی نیز همراه شده است.
ایران سرزمین سورئال: روایتی از وارونگی نقشها در زمانهٔ جنگ
حیرت انگیز تر از آن این که گویی در ایران با جهانی سوررئال روبهرو هستیم؛ جهانی که در آن منتقدان ناسیونالیسم – از جمله خود من – نه تنها از سر صلحطلبی، بلکه از سر میهندوستی، در برابر جنگ طلبی ایستاده اند. حال آنکه ناسیونالیستهای افراطیِ عظمتطلب، نقش خویش را به مبلغان و ستایشگران مجازی و واقعیِ تجاوز قدرت های خارجی به کشورشان و ویران ساختن آن تقلیل دادهاند. وارونگیای تلخ که در آن، آنان که باید پاسدار خاک و مردم باشند، به پژواکگویان سیاست مرگ بدل شدهاند، و آنان که همواره منتقد ملیگرایی بودهاند، بیمناک آن آب و خاک و مردم و زیرساخت هایش و هستی کشور هستند. جلوهٔ دیگری از این جهان سوررئال در ایران آنجاست که برخی برندگان جوایز صلح نوبل و فعالان حقوق بشر و مدافعان گذار مسالمت آمیز، خود به دعوتکنندگان یا حامیان حملهٔ نظامی به کشور بدل شدهاند؛ این در حالی است که گروههایی از چپ رادیکال که هنوز به قهر انقلابی باور دارند با شعار نه به جنگ و نه به جمهوری اسلامی، پرچم مخالفت با جنگ را بر دوش میکشند.
تهدید به عصر حجر: صورتبندی مدرن «سیاست مرگ»
پیش از آغاز تجاوز نظامی اسرائیل و آمریکا به ایران، بارها به سهم خود هشدار داده بودم که جنگ نه فرصتی برای رهایی و نه نعمت است؛ بلکه نکبتی است که قربانیان اصلی آن مردم ایران خواهند بود. از همین رو، آن را شر مطلق نامیدم؛ فاجعهای بهمراتب سهمگینتر از استمرار جمهوری اسلامی که دیر یا زود به دست مردم ایران به تاریخ سپرده خواهد شد. زیرا این جنگ تجاوزکارانه، نه نوید بخش زندگی و آزادی و آبادی و رفاه، بلکه همانگونه که میشل اممبه در تبیین «سیاست مرگ» تاکید می کند، سازوکاری است که در آن قدرت، حق زیستن و حق مردن را میان انسانها تقسیم میکند؛ گروهی را سزاوار حیات و گروهی دیگر را سزاوار محو میشمارد. جنگ، لحظهای است که قدرت، بیپرده، میل خود را به ویرانگری آشکار میکند و انسان را از مقام سوژهٔ اخلاقی به ابژهای قابل حذف فرو میکاهد.
پیش از این نیز تراژدی نسل کشی در غزه و کشتار مردم ایران در دیماه، از تازهترین نمونههای «سیاست مرگ» بودند. همین منطق مرگآفرین، امروز از سوی متجاوزان اسرائیلی و آمریکایی، کل کشور را نشانه رفته تا درصورت عدم تمکین حکومت، شاید ایران را به غزهای دیگر بدل سازد.
در چنین بستری، تجاوز نظامی اسرائیل و آمریکا به ایران و ویران ساختن تمام زیر ساخت های آن و حمله به اهداف غیر نظامی، نه تنها نماد عریان جنایت جنگی است، بلکه کریه ترین جلوه پیگیری سیاست مرگ است. هنگامی که ترامپ – پس از ناکامی در اهدافی که به بهانه آن جنگ را آغاز کرد – تهدید کرد که ایران را «به عصر حجر بازخواهد گرداند»، دکترین تازهای را آشکار کرد که هولناک ترین شکل اتخاذ «سیاست مرگ» برای دست یابی به اهداف خود و اقتدار به شمار می رود. همان منطقی که اممبه از آن سخن میگوید: قدرتی که نه بر زندگی، که بر مرگ فرمان میراند.
به تعبیری دیگر در این مهندسی مرگ و ویرانی، هدف جنگ دیگر به تاسیسات موشکی و هسته ای و اهداف نظامی و فرماندهان خلاصه نمی شوند، بلکه ویرانی مدارس، بیمارستان ها، پالایشگاه ها، نیروگاه ها، پل ها و زیرساخت های کشور به اهداف مشروع برای تحمیل خواست های خود در عصر گانگستریسم و ترامپیسم بدل می گردند؛ بی اعتنا به آن که حتی جهان از آن به نام جنایت جنگی نام ببرد. گویی هدف این عملیات و تهدیدها ویرانی جریان برق خانهها، نان سفرهها و نفس ها در سینهٔ جامعه است. یا هدف از انهدام تاسسیات برق، نه تحمیل خاموشی و تاریکی بلکه تعلیق حیات است. شرایطی که در آن بیمارستان بیبرق به دهان گشودهٔ مرگ بدل و پالایشگاهِ سوخته و پل های ویران شده به بریدن نخ های زندگی بدل می شوند. در چنین متنی، تحمیل قحطی نه یک پیامد که ابزاری آگاهانه برای اقتدارنمایی و وادار کردن طرف دیگر به تسلیم بدل میشود.
این جنگ، بیش از آن که جنگی برای پیروزی باشد، جنگ برای بیاثر کردن است. کشور و حکومتی که درگیر بقاست، تلاش می کند از هر وسیله از جمله گسترش جنگ به منطقه و حتی اعدام مخالفان در بحبوحه جنگ سود بجوید تا تنها دوام آورد. این همان لحظهای است که جنبش های اجتماعی و سیاست زندگی یکسره به حاشیه می رود و سیاست مرگ فرمانفرمایی می کند.
معماری مرگ در جمهوری اسلامی
اتخاذ «سیاست مرگ» در جمهوری اسلامی ایران نیز پدیدهای تازه نیست؛ سالهاست که زبان رسمی قدرت است. زبانی که با آیات و شعارها تقدیس میشود و به نام «حفظ نظام» مشروعیت مییابد. این سیاست، برای بقای خود، همواره نیازمند «دیگریِ خطرناک» است؛ دیگریای که با برچسبهایی چون «دشمن»، «محارب»، «مفسد»، «اغتشاشگر» یا «عامل بیگانه» از دایرهٔ شهروندی بیرون رانده میشود و در وضعیت «قابل قربانی شدن» قرار میگیرد. تازهترین نمونهٔ آن، اعدام مخالفان سیاسی در دل جنگی ویرانگر است که کشور در آن گرفتار شده است.
در منطق عمومی «سیاست مرگ»، کشتن و حذف مخالفان نه فاجعه، بلکه «ضرورت» جلوه داده میشود؛ ضرورتی برای حفظ نظم، دین، امنیت یا انقلاب و جنگ. در چنین وضعیتی، زندگی شهروندان نه هدف، بلکه هزینهٔ بقای قدرت است و سیاست از هنر زیستن به صنعت مرگ فروکاسته میشود.
در این میان، مردم ایران میان دو آتش گرفتارند: از یکسو تهدید تبدیل ایران به «جهنمی» که ترامپ وعدهاش را داد، و از سوی دیگر «زمین سوختهای» که حاکمان جمهوری اسلامی در صورت از دست دادن قدرت، بیپروا از آن سخن گفتهاند. بیمِ محو هر نشانی از سیاست زندگی و گسترش «سیاست مرگ»، سایهای سنگین بر سر کشور گسترده است.
جنگ طلبان عجول و خجول
از اسف بارترین جلوه های جنگ همچون سیاست مرگ، سقوط بخشی از افکارعمومی به ویژه در میان ایرانیان برون مرز و بخشی از اپوزیسیون به قعر لجنزار است. نه تنها آنان که دعوت به حمله نظامی کردند بلکه آنان که بمباران زیرساختها، مدارس کودکان، بیمارستان ها، پل ها، پالایشگاه ها و نیروگاه ها را «رهایی» نامیدند، اکنون ویرانی را توجیه میکنند. این دیگر خطای محاسباتی و فروپاشی خوش بینی آغازین نسبت به جنگ و پیامدهای آن نیست؛ سقوط آزاد است. آنجا که ویرانی «آغاز آزادی» و «هزینهٔ گذار» خوانده می شود، به عریانی نه تنها سیاست مرگ جایگزین سیاست زندگی شده است بلکه ستوده می شود. وقتی مرگ آفرینی را «شرط زندگی» مینامند، با نوع تازه ای از سوسیال داروینیسم، خوی ویرانگری، انتقام جویی و میکرو فاشیسمی روبرو هستیم که رشد آن تباهی را از آنچه که هست، گسترده تر می کند.
آنان که همچون ترامپ از بیرون نقشهٔ بازگرداندن ایران به عصر حجر را میکشند، هرچند رجزخوانی می کنند اما دستکم در بیان اهداف خود صادقاند. اما آن دسته از ایرانیانی که این پروژه را «نجات» ایران مینامند، کارشان از عوامفریبی گذشته و به خود فریبی بدل شده است. ویرانی، آزادی نمیزاید؛ خلأ میزاید که همیشه با قدرت های سختتر پر میشود. هرکس که این سرزمین را به آزمایشگاه ویرانی بدل کند، در حافظهٔ تاریخ نه بهعنوان منجی، بلکه شریک فاجعه ثبت خواهد شد.
در این میان، پرسیدنی است که آنان که رسماً از جنگ دفاع نکرده و حتی به ظاهر آن را محکوم مینمایند، اما یکسویه بر نقش «جمهوری اسلامی ایران بهعنوان مقصر اول و آخر این جنگ» تاکید می کنند، در حقیقت به چه کسی آدرس میدهند؟ آیا خطابشان مردم ایران است تا با فشار اجتماعی مسیر سیاست را تغییر دهند و گذار از این نظام را تسریع کنند؟ یا این پیام – آگاهانه یا ناآگاهانه – به همان متجاوزانی است که ویرانی کشور را نشانه رفتهاند؟ نه اینکه نقش جمهوری اسلامی در سوق دادن کشور به چنین موقعیتی از آغاز تا امروز بر کسی پوشیده باشد؛ اما چشمپوشی از دو بار تجاوز نظامی اسرائیل و آمریکا در میانهٔ مذاکرات، تنها نشانه نشانه ها است. پردهپوشی بر این وقایع، نه تنها حقیقت نقش هر دو را در این بحران مخدوش میکند، بلکه تصویری وارونه از مسئولیت اصلی و نیروهای درگیر ارائه میدهد؛ گویی تاریخ را میتوان با حذف لحظات تعیینکنندهاش بازنویسی کرد.
این زبان دوپهلو – خواه برخاسته از ترس باشد خواه از طمع یا از سادهانگاری نسبت به رویاهای ویرانگر متجاوزان – با خطری جدی همراه است: خطر آنکه بهطور ضمنی به تجاوز مشروعیت ببخشد یا اهداف هولناک جنگ را در پردهای از ابهام پنهان سازد. در خوشبینانهترین حالت، چنین رویکردی تنها می تواند نقش متجاوزان را به دلیل نقض قوانین بینالمللی یا خطای محاسباتی درعملیات پیشگیرانه ناموجه بداند. اما در بدترین حالت، این موضعگیری میتواند به همسویی ناخواسته با منطق تجاوز تعبیر شود؛ یا از آن بدتر حتی بهمنزلهٔ اعلام آمادگی تلویحی برای کسب سهمی در نظم پس از ویرانی، در صورتی که حکومت فروبپاشد.
«تاریخ برای مجیزهگویان قدرت تره هم خرد نکرده است»
کلام آخر این که به جای نقد هواداران رنگارنگ سیاست مرگ، شاید بهتر باشد از فضیلتی سخن بگوییم که در هیاهوی جنگ کمتر شنیده میشود: برتری فضیلت اخلاقی و ماندگاری هنر «نه» گفتن و در اقلیت ماندن، بهرغم رنج و تنهایی آن.
رابرت هاومن، اندیشمند آلمانی، بهدرستی گفته بود: «تاریخ برای مجیزهگویان تره هم خرد نکرده است.» این جملهٔ کوتاه، در حقیقت داوریای ژرف دربارهٔ نسبت انسان و قدرت است؛ داوریای که نشان میدهد تاریخ، نه برای آنان که در سایهٔ قدرت زیستند و ارزشهای انسانی را به بهای دسترسی به قدرت حراج کردند، بلکه برای پاسداران آن ارزش ها در برابر قدرت، شأنی قائل شده است.
براهنی یادآور شده بود که هیچکس حافظ را با نام پادشاه مستبد عصرش به یاد نمیآورد؛ همانگونه که اسپارتاکوس را با فرمانروای مقتدر زمانهاش نمیشناسیم، یا مارتین لوتر کینگ را با رؤسای جمهور هم عصرش. قدرت، حافظه نمیسازد؛ این ایستادگی است که در حافظهٔ جمعی ماندگار میشود.
در زمانهای که در بستر جنگ، سیاست مرگ از هر سو بر سرزمین ما سایه افکنده است، شاید تنها فضیلتی که ارزش پاسداشت دارد، همین توانایی «نه» گفتن و دفاع از پایان جنگ و صلح و دمکراسی و صدای سوم است: نه به جنگ، نه به استبداد، نه به ویرانی، نه به تحقیر انسان. این «نه»، هرچند از هوادارانی کم شمار برخوردار و پرهزینه باشد، همان چیزی است که تاریخ را پیش میبرد و آینده را می سازد. کلامی به ظاهر رمانتیک، اما ژرف و برخاسته از دوراندیشی که اخلاق و سیاست را به هم گره زده است.
هنر اقلیت ماندن: فضیلتی در زمانهٔ سیاست مرگ
در تجربهٔ زیستهٔ من، «نه» گفتن به سلطه نه واکنشی لحظهای، بلکه شیوهای برای زیستن بوده است. نه گفتن به گفتمان استعماری غرب و استبداد پهلوی؛ نه گفتن به اسلامگرایی انقلابی در آستانهٔ پنجاهوهفت؛ نه گفتن به جمهوری اسلامی از نخستین روزهای استقرارش؛ نه گفتن به جنگ هشتساله و منطق قربانیسازی آن؛ نه گفتن به اشغال سفارت آمریکا و توحش «ضد امپریالیستی» آن؛ نه گفتن به استبداد دولتی به نام سوسیالیسم و عدالت؛ نه گفتن به اصلاحطلبی دینی که در عمل به بازتولید ساختار قدرت انجامید؛ و نه گفتن به جنگطلبی، میلیتاریسم و چلبیسازی در اسرائیل و آمریکا که بیم آن می رود تا ایران را به غزهای دیگر بدل کنند. اینها رشتهای از تصمیمهای پراکنده نبودند، بلکه اجزای یک منش اخلاقی پایدار بودند: منشِ حراج نکردن ارزشهای انسانی در برابر وسوسهٔ قدرت.
امروز، جهان ما بیش از هر زمان دیگری گرفتار سیاست مرگ است؛ سیاستی که اممبه آن را «قدرتِ تصمیمگیری دربارهٔ مرگ دیگران» مینامد. در این منطق، انسان نه غایت، بلکه ابزار است؛ ابزاری برای نمایش قدرت، برای پیشبرد استراتژی، برای تثبیت هژمونی.
در برابر چنین رویکردی، «نه» گفتن نه فقط موضعی سیاسی، بلکه ضرورتی اخلاقی است. نه گفتن به جنگطلبی اسرائیل و آمریکا، همزمان با نه گفتن به جمهوری اسلامی؛ نه گفتن به هر قدرتی که انسان را به ابزار بدل میکند. این «نه» گفتن، برخاسته از انساندوستی و میهندوستی است؛ همان میهندوستیای که وطن را نه خاکی بیجان، بلکه مجموعهای از انسانها، زیرساختها، خاطرهها و حس تعلق به تمدنی میداند که ایرانیان آن را با خون جگر ساختهاند. ایران را نه میتوان به عصر حجر بازگرداند، نه به ایدئولوژیهای واپسگرا که عمرشان به سر رسیده است، و نه در تعلیق جنگهای بیپایان نگاه داشت. ایران نیازمند گذار به عصر کرامت انسانی، رفاه، امنیت، صلح، دموکراسی، رفع تبعیض و آزادی است؛ گذاری که نه با جنگ، بلکه با مبارزات مسالمتآمیز مردم در عبور از نظام حاکم ممکن میشود.
شخصا از هیچکس گلهمند نیستم، هرچند از ستایشگران جنگ و مرگ و ویرانی در حیرت و رنج هستم. هر کس راه خود را بر اساس ترس، امید، استیصال، فرصتطلبی یا منافعش برمیگزیند. آنچه برای من و بسیاری دیگر اهمیت داشته و دارد، وفاداری به وجدان خویش است؛ وجدان بهمثابه چراغی در دل طوفانها و مهگرفتگیها. در لحظههای دشوار، ارزشهایم را حراج نکردیم، در برابر قدرت زانو نزدیم، و در زمانههایی که باید در اقلیت میماندیم، هنر اقلیت ماندن را آموختیم. اگر قرار باشد سهمی در حافظهٔ جمعی تاریخ داشته باشیم، نه بهخاطر شمار همراهان، بلکه بهخاطر کیفیت ایستادگیمان خواهد بود. و اگر حقیقتی باشد که بتوان آن را با صدای بلند گفت، همان است که در سراسر زندگیام تکرار کردهام: نه به هر آنچه شأن انسان را لگدمال میکند؛ نه به جنگ، و نه به جمهوری اسلامی ایران و آری به صلح و دمکراسی و عدالت!
اخبار روز


