جنگ؛ نعمت، فرصت یا تعلیق اخلاق؟
در تاریخ سیاسی ایران، جنگ فقط یک رویداد نظامی نبوده است؛ اغلب به یک مفهوم سیاسی و حتی فلسفی تبدیل شده است. در دهه شصت، روحالله خمینی جنگ ایران و عراق را «نعمت» مینامید؛ تعبیری که سالها بعد برای بسیاری تکاندهنده و غیرقابلفهم به نظر رسید. اما امروز، در فضای پرتنش میان ایران و آمریکا و سایهٔ احتمال درگیری نظامی مجدد، میتوان پژواک همان منطق را — این بار از سوی بخشی از اپوزیسیون — در قالب واژهای دیگر شنید: «فرصت».
در کنار جریان پادشاهی خواه به رهبری رضا پهلوی که علنا از حمله نظامی آمریکا و اسراییل حمایت می کنند و این جنگ را «جنگ رهایی» بخش می نامند، بخشی دیگر از مخالفان جمهوری اسلامی معتقدند که جنگ یا فشار خارجی میتواند ساختار قدرت را تضعیف کند، شکاف درون حاکمیت را گسترش دهد و امکان خیزش اجتماعی را فراهم آورد.
البته این بخش از مخالفین همواره تأکید کرده اند که «طرفدار جنگ نیستند» و حتی خواهان آن نبوده اند و نقش و عاملیتی نیز در آن ندارند؛ اما در عین حال جنگ را فرصتی تاریخی برای تغییر میبینند و در این رابطه (البته به غلط و با مقایسه ای کاملا نابجا) از نمونه های تاریخی جنگ دوم جهانی و شکست ژاپن و آلمان نیز برای تایید نظر خود، استفاده می کنند.
به عبارت دیگر در فاصله چند ده بعد از پایان جنگ ایران و عراق، بار دیگر موضوع جنگ، از یک رویداد نظامی، خارج و تبدیل به یک نظریه سیاسی و روایت خاص می شود. در دوره ای از تاریخ معاصر ایران، جنگ یک نعمت بود و اکنون در نزد برخی از مخالفین جمهوری اسلامی، جنگ یک فرصت (تاریخی و سیاسی) شده است. تحولی که این سوال را پیش می آورد که آیا میان «جنگ نعمت است» و «جنگ فرصت است» شباهتی وجود دارد؟
به باور من یک شباهت مهم در هر دو نگاه وجود دارد. هر دو نگاه جنگ را صرفاً فاجعه نمیبینند؛ بلکه آن را موتور تحول سیاسی نیز میدانند. برای خمینی، جنگ ابزاری برای تثبیت جمهوری اسلامی، بسیج ایدئولوژیک جامعه و حذف مخالفان بود. برای بخشی از اپوزیسیون امروز، جنگ میتواند زمینهٔ فرسایش ساختار سرکوب و فروپاشی نظم موجود را فراهم کند. اما در هر دو روایت، آنچه که فراموش می شود بحران و رنج جمعی است؛ و یا بهتر بگویم رنج و بحرانهای انسانی ناشی از جنگ به نوعی سرمایهٔ سیاسی تبدیل میشوند.
البته یک تفاوت مهمی نیز وجود دارد. خمینی از موضع قدرت سخن میگفت؛ حکومتی مستقر که میتوانست جنگ را مدیریت و از آن بهرهبرداری کند. اما اپوزیسیون از موضع بیقدرتی سخن میگوید؛ از موقعیتی که نه آغازگر جنگ است و نه کنترل چندانی بر نتایج آن دارد. همین مسئله باعث میشود که بخشی از اپوزیسیون تلاش کند میان «خواستن جنگ» و «استفاده از فرصت ناشی از جنگ» فاصله بگذارد. اما این فاصله همیشه روشن و شفاف نیست.
وقتی نیرویی سیاسی میگوید «ما جنگ را نخواستیم، اما اگر رخ دهد میتواند فرصت تغییر باشد»، در واقع میکوشد میان مسئولیت اخلاقی جنگ و منفعت سیاسی ناشی از آن مرز بکشد. این موضع از نظر منطقی الزاماً متناقض نیست؛ همانطور که کسی ممکن است زلزله را نخواهد اما از بازسازی پس از آن دفاع کند. با این حال، از نظر اخلاق سیاسی، مسئله پیچیدهتر است. زیرا هرچه استقبال از «نتایج مطلوب جنگ» بیشتر شود، مرز میان مخالفت با جنگ و امید بستن به آن باریکتر میشود.
در واقع اینجا نوعی تعلیق اخلاقی شکل میگیرد: کنشگر سیاسی میخواهد هم از پیامدهای تضعیف حکومت بهره ببرد و هم بار اخلاقی و انسانی جنگ را بر دوش نگیرد. به همین دلیل، زبان سیاسی به سمت عبارتهایی مانند «اگر جنگ شد» یا «اگر رژیم در اثر بحران ضعیف شد» حرکت میکند؛ زبانی که نه کاملاً جنگطلب است و نه کاملاً ضدجنگ.
اما تناقض مهمتر شاید در سطح استراتژی سیاسی ظاهر شود. اگر جنگ یک «فرصت» است، نقش اپوزیسیون چیست؟ آیا باید منتظر ماند تا حکومت زیر فشار بحران و جنگ مانند سیبی رسیده خودبهخود از درخت بیفتد؟ یا باید در لحظهٔ بحران بهطور فعال برای تسریع فروپاشی وارد عمل شد؟
این دو رویکرد نتایج کاملاً متفاوتی دارند. رویکرد نخست به نوعی انتظار تاریخی باور دارد؛ این تصور که حکومت دیر یا زود زیر وزن بحرانهای خود فرو میریزد و تنها باید صبر کرد. اما تاریخ بارها نشان داده که حکومتها حتی در شرایط جنگ، تحریم و نارضایتی شدید نیز میتوانند دوام بیاورند؛ زیرا بقای قدرت فقط به مشروعیت وابسته نیست، بلکه به سازمان، زور، ترس و نبود جایگزین نیز وابسته است.
در مقابل، رویکرد دوم معتقد است که بحران بهتنهایی کافی نیست و بدون دخالت فعال سیاسی، هیچ تغییری رخ نخواهد داد. اما همینجا خطر دیگری پدیدار میشود: هرچه نیروهای سیاسی فعالتر در جهت تعمیق بحران حرکت کنند، فاصلهٔ آنان با خودِ جنگ کمتر میشود. مرز میان «استفاده از فرصت» و «سرمایهگذاری روی فاجعه» بهتدریج محو میشود.
شاید مسئلهٔ اصلی همین باشد: وقتی جامعهای به نقطهای میرسد که بخشی از نیروهای سیاسی تنها در دل جنگ، تحریم یا فروپاشی امکان تغییر میبینند، سیاست وارد مرحلهای خطرناک میشود؛ مرحلهای که در آن، امید به آزادی با نوعی عادت به بحران گره میخورد. در چنین وضعیتی، جنگ دیگر فقط جنگ نیست؛ به افق انتظار سیاسی تبدیل میشود.
و شاید همین، نگرانکنندهترین شباهت میان «جنگ نعمت است» و «جنگ فرصت است» باشد.
****************
مقالات دیگر از این نویسنده
- جنگ؛ نعمت، فرصت یا تعلیق اخلاق؟
- سیاست پست-مدرن چیست؟
- «از خود گذشتگی» خاتمی، یعنی تن دادن به وضع موجود
- راهبردهای سیاسی و بحران جنگ
- سیاه چال قدرت
- نقش حبابِ سیاسی در تجارب ناموفق اتحادها
- سیاست یاس و تراژدی امید
- در ضرورت اتحاد مردم ایران
- در ضرورت وجود یک اتحاد و جبهه سیاسی بر مبنای حداقلها
- جنبش اعتراضی مردم و هویتهای سیاسی زود هنگام!
- سکولاریته و ابراز وجود، سمبلهای یک جامعه مدرن و آزاد


