تأملی تحلیلی بر وضعیت کنونی جنگ و چشم‌اندازهای پیش‌رو

۱- حمله نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران، در چارچوب حقوق بین‌الملل، مصداقی روشن از تجاوز نظامی تلقی می‌شود و از این منظر، محکوم است. با این حال، تحلیل این وضعیت بدون توجه به زمینه‌های شکل‌گیری آن ناقص خواهد بود. سیاست‌های منطقه‌ای، هسته‌ای و تنش‌زای حکومت ایران که در تقابل آشکار با موازین و عرف بین‌المللی تعریف شده‌اند، در شکل‌گیری این وضعیت نقش داشته و به‌نوعی بستر چنین رویارویی‌ای را فراهم کرده‌اند. از این رو، هر تحلیل واقع‌بینانه ناگزیر از پذیرش هم‌زمان این دو سطح از مسئولیت است: محکومیت تجاوز خارجی و نقد سیاست‌های داخلیِ زمینه‌ساز آن.

۲- در این میان، صورت‌بندی شعار «نه به جنگ، نه به حکومت» را می‌توان تلاشی برای عبور از دوگانه‌های ساده‌انگارانه دانست. این رویکرد، از یک سو بر ضرورت توقف فوری جنگ و برقراری آتش‌بس تأکید دارد و از سوی دیگر، تغییر در رفتارهای راهبردی حکومت ایران—به‌ویژه در حوزه سیاست هسته‌ای و شبکه‌های نیابتی—را شرط لازم برای پایداری هرگونه آتش‌بس می‌داند. به بیان دیگر، صلح پایدار نه صرفاً محصول توقف عملیات نظامی، بلکه نتیجه تغییر در معادلات سیاسی و امنیتی است.

۳- از منظر تاریخی، این تصور که می‌توان از طریق مداخله نظامی خارجی—به‌ویژه بمباران هوایی—حکومت‌های ایدئولوژیک برآمده از انقلاب را سرنگون کرد، با شواهد تجربی همخوانی ندارد. حتی در مواردی که مداخله زمینی نیز به آن افزوده شده، پیامدها عموماً به بی‌ثباتی‌های عمیق، فروپاشی ساختاری و شکل‌گیری وضعیت‌های طولانی‌مدتِ بحرانی انجامیده است. در چنین چارچوبی، این فرض که تضعیف نظامی حکومت ایران لزوماً به تقویت اپوزیسیون داخلی و تسریع روند سرنگونی می‌انجامد، بیش از آنکه مبتنی بر تجربه تاریخی باشد، نوعی خوش‌بینی سیاسی است. چه‌بسا برعکس، شرایط جنگی به تمرکز قدرت، امنیتی‌تر شدن فضا و تشدید سرکوب در دوره پساجنگ بینجامد.

۴- با این حال، تداوم یک حکومت تضعیف‌شده نیز خالی از تناقض نخواهد بود. در سناریویی که حکومت پس از جنگ باقی بماند، اما از نظر اقتصادی، اجتماعی و نهادی فرسوده شده باشد، ظرفیت آن برای مدیریت مطالبات انباشته‌شده جامعه به‌شدت کاهش خواهد یافت. این وضعیت می‌تواند در بلندمدت به شکل‌گیری بحران‌های عمیق‌تر و گسترده‌تر منجر شود، هرچند این فرآیند الزاماً به تغییر سریع و قاطع سیاسی نخواهد انجامید.

۵- در این میان، نقش نیروهای مدنی اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. برخلاف رویکردهایی که مداخله نظامی خارجی را به‌عنوان میان‌بُری برای تغییر سیاسی تلقی می‌کنند، تجربه نشان می‌دهد که ظرفیت‌های درونی جامعه—در پیوند با حمایت‌های سیاسی و اجتماعی در سطح بین‌المللی—می‌تواند مسیرهای کم‌هزینه‌تر و پایدارتری برای تحول فراهم کند. جنگ‌های ویرانگر، حتی در صورت دستیابی به اهداف کوتاه‌مدت، اغلب زیرساخت‌های لازم برای بازسازی سیاسی و اجتماعی را نیز از میان می‌برند و «سرزمین سوخته» به‌جا می‌گذارند.

۶- از این منظر، استدلال‌هایی از جنس «بد و بدتر» که مداخله نظامی را به‌عنوان گزینه‌ای قابل‌قبول در برابر وضعیت موجود معرفی می‌کنند، با یک کاستی اساسی مواجه‌اند: نادیده گرفتن پیامدهای تجمعی و بلندمدت جنگ. تداوم درگیری نظامی می‌تواند وضعیت را از «بد» به «بسیار بدتر» سوق دهد، به‌گونه‌ای که حتی امکان اصلاح یا بهبود نیز از میان برود. گرچه احساس استیصال و ناامیدی در میان بخشی از جامعه—به‌ویژه پس از تجربه‌های سرکوب—قابل درک است، اما ترجمه این احساس به حمایت از مداخله نظامی  خارجی، با توجه به شواهد تاریخی، قابل دفاع نیست.

۷- یکی از عوامل مهم در شکل‌گیری چنین گرایش‌هایی، فقدان یک بدیل دموکراسی‌خواهِ منسجم و سازمان‌یافته است. در غیاب چنین آلترناتیوی، فضای سیاسی مستعد پذیرش راه‌حل‌های پرریسک، فوری و بعضاً ویرانگر می‌شود. این امر نشان می‌دهد که نقد جامعه، بدون توجه به خلأهای ساختاری در سطح رهبری و سازماندهی اپوزیسیون، نمی‌تواند راهگشا باشد.

۸- در سطح نظری نیز باید میان «براندازی خشونت‌آمیز» و «گذار خشونت‌پرهیز» تمایز قائل شد. اولی، کسب قدرت را به بهای تخریب گسترده—توجیه می‌کند، در حالی که دومی بر کیفیت مسیر، هزینه‌های انسانی و حفظ ظرفیت‌های ملی تأکید دارد. در همین چارچوب، طرح‌هایی نظیر نظامی‌سازی مطالبات قومی با اتکا به حمایت خارجی، نه‌تنها از منظر واقع‌گرایانه محل تردید است، بلکه می‌تواند به تضعیف دستاوردهای مدنی موجود نیز بینجامد.

۹- در سوی دیگر، رفتار حکومت ایران نیز از منطق خاصی پیروی می‌کند. در شرایط کنونی، به نظر می‌رسد که از منظر تصمیم‌گیران، پذیرش یک « آتش‌بسِ تسلیمی » پرهزینه‌تر از ادامه جنگ تلقی می‌شود. این وضعیت می‌تواند به نوعی «عقلانیت انتحاری» بینجامد که در آن، افزایش سطح تنش به‌عنوان راهی برای حفظ بقا در نظر گرفته می‌شود. با این حال، ترکیب فشارهای اقتصادی و سیاسی خارجی و جنبش های اجتماعی داخلی،  در دوره پساجنگ‌ ،  ممکن است به فعال شدن نوعی «عقلانیت اجباری» در رفتار حکومت منجر شود.

۱۰ – نکته مهم دیگر، تأثیر جنگ بر عاملیت اجتماعی است. جنگ‌ها، به‌عنوان حادترین شکل منازعه، معمولاً به «سیاست‌زدایی» از جامعه و تضعیف کنش جمعی می‌انجامند. در چنین شرایطی، فراخوان به کنش‌های پرریسک داخلی، مانند حضور خیابانی گسترده، نه‌تنها کارآمد نیست، بلکه می‌تواند پیامدهای فاجعه‌باری به‌دنبال داشته باشد.

۱۲- در سطح بین‌المللی نیز، شکاف میان دستاوردهای نظامی و اهداف سیاسی مشهود است. اگرچه آمریکا و اسرائیل ممکن است به موفقیت‌هایی در عرصه نظامی دست یافته باشند، اما تبدیل این موفقیت‌ها به دستاورد سیاسی پایدار، با چالش‌های جدی مواجه است. از سوی دیگر، تداوم جنگ برای همه طرف‌ها—از جمله خود آمریکا و اسرائیل—هزینه‌زا خواهد بود و ایران نیز همچنان ظرفیت‌هایی برای پاسخ‌گویی، حتی در قالب راهبردهای پرهزینه، در اختیار دارد.

۱۳- بر این اساس، سناریوی محتمل‌تر نه سرنگونی کامل حکومت و نه تسلیم کامل آن، بلکه نوعی توقف درگیری در نقطه‌ای میانی است. فروپاشی کامل یک کشور، حتی اگر برای برخی بازیگران مطلوب باشد، لزوماً با منافع دیگران همسو نیست. افزون بر این، پیامدهای اقتصادی جنگ در سطح منطقه‌ای و جهانی، فشار مضاعفی برای حرکت به سمت آتش‌بس و کاهش تنش ایجاد می‌کند.

۱۴- در مجموع، چشم‌انداز واقع‌بینانه، نه در تداوم جنگ، بلکه در ترکیبی از توقف درگیری، افزایش فشارهای چندلایه و تقویت ظرفیت‌های مدنی و سیاسی برای تغییر درونی قابل جست‌وجو است. چنین مسیری، هرچند کندتر و پیچیده‌تر به نظر می‌رسد، اما در مقایسه با سناریوهای مبتنی بر خشونت گسترده، از پایداری و هزینه کمتری برخوردار است.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *