ادبيات داستاني ما فاقد يک سنت قدرتمند نويسندگي است

نويسندگان ما فرزند عصرشان نيستند
گفت و گو با اكبر معصوم بيگي به مناسبت انتشار «جستارهايي درباره توماس مان» جرج لوكاچ

«جستارهايي درباره توماس مانِ» جرج لوکاچ تازه ترين ترجمه اکبر معصوم بيگي است که مدتي پيش توسط نشر نگاه منتشر شد. آن طور که از عنوان اين کتاب هم برمي آيد، اين اثر شامل مقاله ها و جستارهايي است که لوکاچ درباره توماس مان نوشته و در آنها مهم ترين و اساسي ترين وجوه آثار توماس مان را بررسي کرده است. لوکاچ جستارهاي اين کتاب را در دوره هاي مختلف کاري اش نوشته و درواقع از ابتدا قصدي براي اينکه اين جستارها را در قالب يک کتاب منتشر کند، نداشته است. از اين روست که خود او در پيش گفتارش به اين نکته اشاره کرده که اين کتاب ادعايي مبني بر اينکه «تصوير عمومي جامعي» از سير تحول فکري و هنري توماس مان به دست مي دهد، ندارد. با اين حال هريک از اين جستارها نشان دهنده زبده ترين ايده هاي لوکاچ درباره توماس مان است. توماس مان و لوکاچ در دوراني بحراني و پرآشوب زندگي مي کردند و اگرچه هريک عقايد سياسي و اجتماعي متفاوتي داشتند، اما با اين حال نقاطي مشترک پروژه هاي فکري آنها را به هم نزديک مي کرد. به واسطه جستارهاي لوکاچ در اين کتاب، مي توان به درک بهتري از نقاط اتصال لوکاچ و توماس مان دست يافت. نقاط اتصالي که شکل دهنده رابطه پيچيده و پرگره دو چهره مهم ادبيات و فلسفه قرن بيستم است. رابطه اي که اگرچه با عنوان «رابطه عاشقانه فکري» وصف شده اما انگار هميشه در حد ارتباطي فکري باقي مانده، چراکه اين دو به جز يک ديدار کوتاه در سال 1922 ديگر هيچ گاه يکديگر را نديدند و در نامه نگاري هايشان نيز، خاصه از سوي توماس مان، همواره جانب احتياط رعايت شده است. از اين روست که لوکاچ يک بار درباره رابطه اش با توماس مان نوشته بود: «بايد بپذيرم که رابطه من با توماس مان تنها نقطه تاريک زندگي من است. غرضم از نقطه تاريک، به هيچ وجه چيزي منفي نيست، بلکه مرادم اين است که عنصري گنگ و نامشخص و توجيه نشده در رابطه ما در کار است. و چون از نظر شخص من اين موضوع بيش ترين اهميت را دارد و سخت علاقه و توجه مرا به خود جلب مي کند، قابل فهم است که بخواهم اين وهله درهم و کور و توجيه نشده روشن شود.» از سوي ديگر، توماس مان نيز در برخي از آثارش مستقيما به لوکاچ توجه داشته است. او رمان کوتاه اما شاهکار «مرگ در ونيز» را بر مبناي مقاله «شيوه زندگي بورژوايي و هنر براي هنر» لوکاچ نوشت و با خرسندي گفته بود که انگار لوکاچ اين مقاله را درباره من نوشته است. او همچنين يکي از قهرمان هاي رمان مشهورش، «کوه جادو»، را براساس شخصيت و اصول فکري و رفتاري لوکاچ پروراند و به اين اعتبار مي توان احساس توماس مان نسبت به لوکاچ را در شخصيت لئونفتاي اين رمان ديد. احساسي که خالي از تناقض نيست و شايد همين تناقض ها بوده که مانع ارتباطي عميق تر ميان اين دو شده است. با اين حال ارتباط لوکاچ و توماس مان را مي توان با رابطه مارکس و انگلس با بالزاک مقايسه کرد و اين نشان مي دهد که مارکسيسم همواره نقشي کانوني براي ادبيات قايل بوده است. مارکس و انگلس آثار بالزاک را تصويري راستين از دوراني تاريخي مي دانستند و لوکاچ نيز همواره ستايش گر تعهد توماس مان نسبت به واقعيت بود. معصوم بيگي به جز ترجمه «جستارهايي درباره توماس مان» که در زمان حيات لوکاچ منتشر شده بود، مقاله ديگري را هم به اين کتاب افزوده تا به اين ترتيب هرآنچه لوکاچ به طور مستقل درباره توماس مان نوشته در قالب اين کتاب در دسترس باشد. «فرانتس کافکا يا توماس مان؟» عنوان اين مقاله است که معصوم بيگي آن را از ديگر کتاب لوکاچ با عنوان «معناي رئاليسم معاصر» انتخاب کرده و به «جستارها» افزوده است. به مناسبت انتشار «جستارهايي درباره توماس مان»، با اکبر معصوم بيگي درباره ايده هاي لوکاچ درباره توماس مان، ارتباط ميان اين دو، اهميت رئاليسم نزد لوکاچ و… گفت وگو کرده ايم. همچنين در بخش پاياني گفت وگو درباره مختل شدن ارتباط ادبيات داستاني سال هاي اخير ايران با اجتماع و تاريخ صحبت کرده ايم و معصوم بيگي در جايي از بحث مي گويد: «امروز نويسنده ايراني نمي تواند آيينه جامعه اي که در آن زندگي مي کند باشد و به عبارتي نويسنده ما ديگر فرزند عصرش نيست. ما مي توانيم بگوييم که از طريق بالزاک يا توماس مان يا کافکا يا همينگوي يا فاکنر يا کانراد يک عصر را شناخته ايم اما آيا ما از طريق آثار نويسندگان سال هاي اخيرمان مي توانيم بگوييم که حتي گوشه اي از يک عصر را شناخته ايم.»

 آن طور که از عنوان «جستارهايي درباره توماس مان» لوکاچ برمي آيد، اين کتاب شامل مقاله هايي از لوکاچ درباره توماس مان است. آيا اين کتاب تمام مقاله ها و جستارهايي را که لوکاچ درباره توماس مان نوشته دربرگرفته است و شما براساس چه ضرورتي تصميم به ترجمه اش گرفتيد؟
ترجمه اين کتاب نخست با مقاله «توماس مان، در جست وجوي انسان بورژوا» شروع شد و اين ترجمه به اواخر دهه هفتاد برمي گردد. مقاله اي که پيش از اين در کتاب «نويسنده، نقد و فرهنگ»، که مجموعه اي از مقالات لوکاچ در حوزه نقد ادبي است، منتشر شده بود. درواقع آن زمان من اين مقاله را از کتاب «جستارهايي درباره توماس مان» انتخاب کردم و براي انتشار در «نويسنده، نقد و فرهنگ» ترجمه اش کردم. بعد از اين، يعني در اواخر دهه هشتاد، تصميم گرفتم بقيه جستارهاي اين کتاب را هم ترجمه کنم و به سراغ کل کتاب رفتم و در پايان هم مقاله «فرانتس کافکا يا توماس مان» را به پيوستش ترجمه کردم. اين مقاله متعلق به کتاب ديگر لوکاچ با عنوان «معناي رئاليسم معاصر» است اما تصميم گرفتم که آن را هم به «جستارهايي درباره توماس مان» اضافه کنم تا به اين ترتيب هرآنچه لوکاچ درباره توماس مان نوشته در يک کتاب منتشر شود. البته ممکن است لوکاچ در آثار ديگرش اشاره اي کوتاه به توماس مان کرده باشد اما هرآنچه او به طور مشخص درباره توماس مان نوشته در اين کتاب آمده است. توماس مان يکي از بزرگ ترين نويسندگان ادبيات آلماني است و در ايران هم نويسنده شناخته شده اي است و آثار مهمي از او مثل «بودنبروک ها»، «تونيو کروگر»، «کوه جادو»، «مرگ در ونيز» و… به فارسي ترجمه شده و از اين رو ترجمه جستارهاي لوکاچ درباره او مي تواند به شناخت بهتر اين آثار کمک کند.

 مقدمه اي که لوکاچ براي انتشار اين جستارها نوشته نشان مي دهد که کتاب در زمان حيات او منتشر شده، با اين حال هريک از جستارهاي کتاب مربوط به يک دوره از کار لوکاچ است که شکلي مستقل دارند. اين طور نيست؟
بله، اين کتاب اثر واحدي نيست و لوکاچ از آغاز تصميمي براي نوشتن اين کتاب نداشته است. حتي مي توان گفت که کنار هم قرارگرفتن جستارهاي اين کتاب به اين معنا نيست که رشته اي آنها را به هم متصل کرده است. لوکاچ در حدود چهار دهه کار نقد ادبي اش تا بعد از جنگ جهاني دوم، يعني از سال 1909 تا 1945، درباره يکي از برجسته ترين رمان نويسان عصر خودش که علاقه زيادي هم به او داشته، مقاله ها و جستارهايي نوشته و سرانجام تصميم گرفته که آنها را در اين مجموعه کنار هم قرار دهد.

 در طول چهاردهه اي که لوکاچ جستارهاي اين کتاب را نوشته، زبان و حتي نوع نگاه او دچار تغييراتي شده است. اين تغييرات زباني چقدر کار ترجمه اين کتاب را دشوار کرده است؟
طبيعي است که در اولين مقالات کتاب ما با لوکاچي روبه رو هستيم که هنوز به نوعي زبان تاريک تري دارد که در عين شاعرانه بودن ميزاني تعقيد هم دارد. چنانچه همين مسئله در «نظريه رمان» يا «جان و صورت ها» هم ديده مي شود. بعدها لوکاچ تغييراتي در شيوه نگارشش ايجاد مي کند و در آثارش به شيوه نگارشي نزديک مي شود که براي جمع مخاطبان گسترده تري قابل فهم باشد. در مقاله هاي پاياني اين کتاب هم مي توانيم ببينيم که او تا حدودي سعي کرده به مخاطبش نزديک تر شود و مثلا در مقاله «فرانتس کافکا يا توماس مان» اين موضوع کاملا قابل مشاهده است؛ اين مقاله زبان روشن تري دارد و مباحث مطرح شده در آن به صورت ساده تري مطرح شده اند. طبيعي است که براي مترجم اين کتاب هم ترجمه مقالات پاياني کتاب دشواري هاي کم تري در مقايسه با مقالات ابتدايي اش دارد.

 به ترجمه هاي فارسي آثار توماس مان اشاره کرديد. ادبيات آلماني زبان در دهه هاي پيش غالبا از زبان واسطه به فارسي ترجمه مي شد اما در سال هاي اخير مترجماني مثل علي اصغر حداد، محمود حدادي و… آثار توماس مان را از زبان اصلي به فارسي برگردانده اند که ترجمه هاي قابل توجهي هم هستند. نظرتان درباره ترجمه هاي آثار توماس مان در فارسي چيست؟
فکر مي کنم اولين گام درست در اين ترجمه ها اين است که اين مترجمان آثار ادبيات آلماني زبان و به طور مشخص توماس مان را از زبان آلماني به فارسي برگردانده اند و اين موضوعي است که بايد آن را ارج گذاشت. البته در اين ميان مي خواهم از دکتر حسن نکوروح هم نام ببرم که به اعتقاد من خودش يک توماس مان شناس هم هست. اصراري که توماس مان در آثارش به کلاسيک بودن داشته در نثر ترجمه هاي آقاي نکوروح هم ديده مي شود و ترجمه هاي او نثر فارسي متعادل و خوبي دارد. با اين حال هيچ ترجمه اي نمي تواند نسخه نهايي باشد و حتي يک مترجم با ويراست هاي تازه اي که در ترجمه اش ايجاد مي کند ترجمه را تکامل مي بخشد، ترجمه ادبي يک بار براي هميشه نداريم.

 رابطه توماس مان و لوکاچ آن طور که شما هم در مقدمه تان اشاره کرده ايد به رابطه عاشقانه فکري تعبير شده؛ رابطه اي که درعين حال هنوز هم مبهم و پرگره است. چرا به رغم اينکه لوکاچ و توماس مان به لحاظ فکري رابطه اي درهم تنيده داشتند تنها يک بار همديگر را ملاقات کردند و چرا رابطه فکري آنها اين قدر پيچيده است؟
بله، توماس مان و لوکاچ تنها يک بار همديگر را مي بينند و از جزئيات اين ديدار هم در جايي نقلي نکرده اند. اما آنچه لوکاچ درباره توماس مان نوشته خيلي گسترده است و توماس مان هم خرسند بوده که کسي مثل لوکاچ بررسي جامعه شناسانه جامعي از آثارش به دست داده و کار لوکاچ را در زمينه جامعه شناسي رمان بي نظير مي دانسته است. از سوي ديگر توماس مان نيز يکي از مقاله هاي لوکاچ در کتاب «جان و صورت ها» را ملاک قرار مي دهد و قهرمان «مرگ در ونيز»ش را براساس همان ديدگاه زيبايي شناسانه اي که لوکاچ مطرح کرده مي سازد. يادمان باشد که توماس مان و لوکاچ در عصر پرکشاکشي که سراسر مشحون از انقلاب ها، کودتاها، سرکوب ها و دو جنگ جهاني است زندگي مي کردند. نفس زندگي در چنين عصري آدم را در کوران پيچپيده ترين حوادث قرار مي دهد. يکي از نکاتي که لوکاچ در مقالاتش درباره توماس مان به آن اشاره مي کند اين است که مي گويد انتقاد هر منتقدي از اثر يک نويسنده، در حکم نوعي خوداعترافي است و انگار که منتقد خودش را در آينه نويسنده مي بيند و از اين آينه نوشتن آغاز مي کند.
در مواجهه با رابطه ميان لوکاچ و توماس مان بايد توجه کرد که ما با دو چهره اي روبه رو هستيم که هردو از بُني مشترک برخاسته اند که به لحاظ طبقاتي بُني بورژوايي است. توماس مان که اساسا چهره اي بورژوا بوده و مي دانيم که پدر لوکاچ نيز بانکداري برجسته در مجارستان بوده است. لوکاچ در آغاز ذهنيتي به شدت رمانتيک و ماليخوليايي دارد و نوعي نگرش منفي نسبت به آنچه انسان را از طبيعت بيگانه مي کند، دارد. در مقابل، توماس مان در آغاز گرايش هاي ناسيوناليستي و ميهن پرستانه و به شدت آلماني دارد و حتي در جنگ جهاني اول به نحوي از نيروهاي جنگ طلب حمايت مي کند. اين دو چهره، يکي در سال 1922 به کمونيسم روي مي آورد و عضو حزب کمونيست مجارستان مي شود و ديگري به تدريج از مواضع ناسيوناليستي اش فاصله مي گيرد و به همين دليل در مقابل نيروهاي سرکوب نازي از جمهوري وايمار پشتيباني مي کند. در دوران نازي ها از جايگاه ادبي توماس مان ستايش زيادي مي شد و به اين خاطر او مي توانست به نازيسم دربغتلد، چنان که بسياري درغلتيدند اما او مقاومت مي کند و اين مقاومت را در آثارش به صورت يک خاکريز عظيم در مقابل نيروهاي شر و تباهي و مرگ بروز مي دهد. بنابراين مي خواهم بگويم که جدا از دوره اوليه فعاليت هاي لوکاچ و توماس مان، زندگي بعدي اين دو متفاوت از بُن اوليه شان است که از دل آن برآمده اند. توماس مان تا پايان عمرش به ارزش هاي بورژوايي وفادار مي ماند و اگر هم لوکاچ به سوي او مي رود و آرمان هاي بورژوايي اش را تحسين مي کند، مسلم است که اين آرمان ها مربوط به دوران گنديدگي و انحطاط بورژوازي و سرمايه داري نيست؛ يعني دوران نازي ها که در آلمان به عالي ترين آرمان هاي دموکراتيک پشت مي کنند و تن به نيروهاي شر و اهريمني مي دهند. پشت کردن به يکي از درخشان ترين ميراث هاي فرهنگي بشريت يعني ادبيات و هنر فلسفه سترگ دوران ايدئاليسم آلماني و تن دادن به تاريکي و شرارت نکته اي است که در مقاله هاي لوکاچ در اين کتاب موج مي زند. در ادبيات آلمان چهره هاي برجسته اي مثل گوته و هاينه و سلسله درازآهنگ رئاليست هاي قرن نوزدهم امثال گوتفريد کلر، ويلهلم رابه، گئورگ بوشنر و… را داريم. رو آوردن به فاشيسم و زيرپاگذاشتن آرمان هاي دموکراتيک بورژوايي که روزگاري بشريت را از دنياي تاريکي بيرون آورده بود باعث زوال ميراث فرهنگي و ادبي آلمان مي شود. توماس مان در بسياري از آثارش خيانت به آرمان هاي دموکراتيک بورژوايي را محکوم مي کند و به آن حمله مي کند. خود «يوسف روزي رسان» از مجموعه رمان هاي «يوسف و برادران»، چنان که لوکاچ هم اشاره مي کند، نمادي از عُجب و غرور آلماني است. يوسفِ کتاب مقدس، کسي است که به زيبايي و جمال خودش غره مي شود و به اين دليل مورد عتاب و خطاب قرار مي گيرد. اين تنها جايي نيست که توماس مان از اين تمثيل ها استفاده مي کند. در «دکتر فاوستوس» نيز، فاوستوس اساسا آدمي درون نگر است و حالا در عصر گنديدگي بورژوازي، فاوستوس به دورن مي نگرد و فکر مي کند که نفس زيبايي پرستي و با خود خلوت کردن و همچنين نفس فرديت و پشت کردن به واقعيتي که در آن زندگي مي کند، ذات هنر را تشکيل مي دهد. به اين خاطر است که او فکر مي کند که حتي به قيمت ساخت و پاخت با اهريمن خلوتش را حفظ کند و مسئوليتش را نسبت به واقعيت وادهد. اين برعکس «فاوست» گوته است، در اثر گوته با شخصيتي بيروني و برون نگر روبه روييم که روحش را به اهريمن مي فروشد تا آرزوهايش برآورده شود و بسياري مفسران اين طور تعبير کرده اند که اين نماد بورژوازي است که معنويتش را زيرپا مي گذارد تا ماديت اش را گسترش دهد. بنابراين، مي بينيم که رابطه توماس مان و لوکاچ رابطه پيچيده اي است. يک طرف، توماس ماني قرار دارد که در آغاز اصول دموکراتيک را ناديده مي گيرد و بعد در دوره دوم زندگي اش، يعني بعد از جمهوري وايمار و روي کار آمدن نازيسم، تزلزل ها و ترديدهاي جنگ جهاني اول را کنار مي گذارد و موضعي مترقي در پيش مي گيرد و به يک اومانيست بورژوا تبديل مي شود که به آرمان هاي اوليه بورژوازي وفادار است. در سوي ديگر لوکاچ قرار دارد که از آرمان هاي بورژوازي فراتر مي رود و فکر مي کند که راه نجات بشريت اين نيست که در اين آرمان ها متوقف شود چرا که همين آرمان ها در زمان انحطاط بورژوازي و گنديدگي سرمايه داري و بحران هاي ناگزير آن به فاشيسم منجر مي شود. لوکاچ راه حلي سوسياليستي انتخاب مي کند و سوسياليسم را راه نجات جهان از نابودي مي داند. با اين اوصاف طبيعي است که رابطه ميان توماس مان و لوکاچ رابطه اي پرگره و متناقض باشد. لئونفتا، قهرمان «کوه جادو»، که براساس شخصيت لوکاچ پرداخته شده، شخصيت پيچيده اي است. او آدمي است بسيار دانشمند و آگاه ولي در عين حال حالتي تماميت خواه دارد که انگار منکر آزادي هاي فردي است و استقلال فرد را به رسميت نمي شناسد. يعني مي توان گفت احساسي که توماس مان نسبت به لوکاچ دارد احساس متناقضي است. درعين حال لوکاچ هم اين احساس را دارد که راه توماس مان راه درستي است اما او گام آخر را برنمي دارد، آخرين گامي که او را به سمت يک روشنفکر سوسياليست مي برد. اين کشاکش طبيعتا فقط مي توانست در بازه زماني 1914 تا بعد از جنگ جهاني دوم اتفاق بيفتد. يعني در چهار دهه اي که بشريت در بزرگ ترين بحران ها و التهاب هاي خودش به سر مي برد. در همين کتاب هم مي بينيم که لوکاچ همواره تاکيد مي کند که اين روحيه امپرياليستي همچنان در ملت آلمان باقي مانده و توماس مان را نماينده جرياني مي داند که در مقابل اين روحيه مقاومت مي کند.

 نکته ديگري که درباره رابطه توماس مان و لوکاچ مي توان اشاره کرد اين است که هر دو علايقي کلاسيک دارند و از اين نظر به يکديگر شبيه اند. اين طور نيست؟
کاملا درست است. هردو چهره هاي کلاسيکي هستند که اتفاقا بر ارزش هاي کلاسيک درمقابل ارزش هاي رمانتيک تکيه دارند. لوکاچ کسي است که از ارزش هاي رمانتيک ماليخوليايي اوليه اش که مثلا در آثاري مثل «نظريه رمان» و «جان و صورت ها» نمود دارد فاصله مي گيرد و به «تاريخ و آگاهي طبقاتي» و آثار بعدي اش مي رسد. از اين حيث درست است که توماس مان و لوکاچ اصول کلاسيسيسم را در آثارشان حفظ مي کنند اما درعين حال هردو بسيار مدرن هم هستند. لوکاچ مبدع جرياني است که خودش هيچ وقت اسمي روي آن نگذاشت اما همه آن را با عنوان «مارکسيسم غربي» مي شناسند که متفاوت با مارکسيسم شرقي است که در انترناسيونال سوم و تئوريسين هاي آن ديده مي شود. بسياري از رهبران بلشويک مثل زينوويف و کامنف و… لوکاچ را به خاطر سويه هاي نوآورانه اي که در «تاريخ و آگاهي طبقاتي» وجود داشت محکوم کردند و او را پروفسور ناميدند و گفتند ما احتياجي به پروفسور نداريم. يادمان باشد همه کساني که بعدها در مارکسيسم غربي مطرح شدند حتي اعضاي مکتب فرانکفورت همگي سري در آثار لوکاچ داشتند. لوکاچ راهنماي آنها بود براي اينکه بتوانند طور ديگري بينديشند. و باز يادمان باشد که پيش از اينکه يادداشت هاي پاريس مارکس منتشر شود، اين لوکاچ است که موضوع چيزانگاري يا شي وارگي را ابداع مي کند و از مسئله اي حرف مي زند که بعدها معلوم مي شود با نظريات مارکس مشابهت تام داشته است. نوآوري هاي لوکاچ در نقد ادبي هم کم نيست اما همان طور که خودتان هم اشاره کرديد ويژگي کلاسيک بودن در او کاملا برجسته است و آن ويژگي براي او به يک عادت ذهني در مورد رئاليسم تبديل مي شود. پس اگر بخواهيم کلاسيسيسم را در مقابل رومانتيسيسم بگذاريم، لوکاچ کاملا به کلاسيسيسم نزديک است و توماس مان هم همين گونه است. نوآوري هاي توماس مان در «کوه جادو» يا «مرگ در ونيز» کم نيست و از نظر فرمي نوآروي هاي زيادي در آثار او ديده مي شود و مي دانيم که او ستاينده جيمز جويس بود و رمانِ ضدرمان جويس را خيلي دوست داشت و دلش مي خواست در اين نوع فرم دست به آزمايش گري هايي بزند. از اين رو توماس مان و لوکاچ به رغم اينکه تاکيد زيادي بر کلاسيسيسم داشتند درعين حال با ساختارهاي نو کاملا آشنا بودند و ابداع هاي نويي در کارشان داشتند.

 لوکاچ هميشه تاکيد زيادي بر رئاليسم داشت و آيا موافقيد که يکي از دلايل علاقه او به توماس مان هم رئاليسم آثار او است؟
بله، همين طور است. در اين سلسله جستارها آنچه نظر ستايش لوکاچ را نسبت به توماس مان برمي انگيزد تعهد اين نويسنده نسبت به واقعيت است. در مقاله «فرانتس کافکا يا توماس مان» مي بينيم که لوکاچ به درستي مي گويد که کافکا نوآوري خاصي در فرم ندارد و کاملا رئاليستي مي نويسد اما نقد لوکاچ به کافکا اين است که مي گويد کافکا رابطه انسان را با واقعيت قطع مي کند و انسان در فراسوي نفس يا خويشتن خويش واقعيتي ندارد. در داستان هاي او انسان فقط در حالات ذهني خودش وجود دارد و در آن انحلال پيدا مي کند. واقعيت به آشوبي درهم گوريده و درک ناپذير فرومي کاهد. لوکاچ مي گويد که کافکا انسان را از تاريخ و از زمانش محروم مي کند و او را به صورت يک ذات بي زمان و بي تاريخ و بي عينيت درمي آورد که مي تواند در ابد و ازل به يک شکل باقي بماند. ژوزف ک کافکا در هر زمانه اي مي تواند وجود داشته باشد و حالا ما در عصر خودمان تعبير مي کنيم که اين دورانِ بوروکراسي و ديوان سالاري است. ولي در داستان کافکا اين انسان اسير دست نيروهايي است که خارج از قدرت و اراده او قرار دارند. البته حق اين است که در عين حال کافکا چيزهايي را پيشاپيش پيش بيني کرد که الحق شگفت آور است. براي نمونه در فصل کليساي رمان مشهور او «محاکمه» به اين تکه برمي خوريم:
…ک سرش را تکان داد و گفت: «با اين عقيده موافق نيستم چون اگر جانب اين عقيده را بگيرم، بايد هرآنچه را که دربان مي گويد حقيقي بيانگاريم…» کشيش گفت: «نه، نبايد همه چيز را حقيقي بيانگاريم، بلکه فقط بايد آن را ضروري تلقي کنيم.» ک پاسخ داد: « عقيده غم انگيزي است: دروغ به نظم جهاني تبديل مي شود.» و آيا وضع کنوني بشر جز اين است: دروغ به نظم جهاني مبدل شده است. ولي آيا راه گريزي از اين هزار دالان دروغ و فريب و ستم وجود ندارد؟ نکته در اينجاست.

 لوکاچ در مقاله «فرانتس کافکا يا توماس مان» رئاليسم را فقط سبکي ميان سبک هاي ديگر نمي داند بلکه آن را شالوده ادبيات مي نامد. او حتي در مورد آثار کافکا مي گويد که نامحتمل ترين و خيال پردازانه ترين گفته ها به نيروي جزيياتِ توصيفي واقعي به نظر مي رسد و بدون اين رئاليسم در توصيف جزييات، روايت هاي کافکا از سرنوشتِ شبح گون زندگي بشر تنها به يک موعظه مي ماند و نه کابوس ستم کاري جهان معاصر. او از روندي ديالکتيکي در روايت کافکا حرف مي زند که در اين روند رئاليسمِ بيان جزييات، واقعيت توصيف شده را نفي مي کند و اين همان کنش و واکنش يا تنشي است که در داستان هاي کافکا وجود دارد. بحث لوکاچ در مورد رئاليسم درآثار کافکا قابل توجه است چراکه معمولا از رئاليسم در داستان هاي کافکا کم تر صحبت مي شود.
دقيقا. اغلب اين طور عنوان شده که نوآوري کافکا در فرم داستان هاي او است درحالي که آنچه در کافکا اهميت دارد، به قول هدايت، در «پيام کافکا» است. کافکا از ابزارهايي در نوشتن استفاده مي کند که ابزارهاي رئاليستي هستند. ما کافکا را با جويس و حتي با پروست، که چندان بيرون از ساختارهاي رئاليستي روايت نمي کند، نمي توانيم بسنجيم. برهم زدن زمان ها را که در آثار جويس وجود دارد در آثار کافکا نمي توانيم بيابيم. از اين نظر همان طور که گفتيد اشاره لوکاچ به اين که کافکا اساسا با ديدي رئاليستي داستان مي نويسد نکته جالبي است.

 مسئله اي که لوکاچ در قالب پرسش کافکا يا توماس مان مطرح مي کند مسئله جالبي است. کافکا چهره اي يگانه در ادبيات جهاني است و اگرچه شايد بيش از هر نويسنده ديگري تقليدناپذير باشد اما با اين حال يکي از تاثيرگذارترين نويسندگان قرن بيستم ادبيات جهاني است. جايگاه کافکا به گونه اي است که انگار نمي توان به نقد آثارش پرداخت اما لوکاچ با آگاهي از اهميت کافکا به نقد او مي پردازد و اين پرسش را پيش مي کشد که کافکا يا توماس مان؟
کافکا بي ترديد يکي از تاثيرگذارترين نويسندگان قرن بيستم است. فضاي کافکايي يک فضاي کاملا واقعي است. شايد اختلافي که در نوع بينش کافکا و لوکاچ وجود دارد اين باشد که لوکاچ در انتهاي اين تونل يک روزنه روشنايي مي بيند و کافکا آن را نمي بيند. يادمان باشد وقتي که لوکاچ در سال 1956 بعد از انقلاب ناکام مجارستان به زندان افتاد، در سلول زندان گفت که حالا مي فهمم کافکا چه مي گفت. اين جمله بر زبان يکي از باهوش ترين، باسوادترين، فرهيخته ترين و تربيت يافته ترين فيلسوفان و منتقدان ادبي قرن بيستم آمده و حرف کمي نيست. در داستان هاي کافکا شما اسير چنگال چيزي هستيد که شايد به درستي فقط با کلمه «چيز» بتوان توصيفش کرد چون در بسياري از مواضع توصيف آن محال است. ما اسير دست نيروهايي هستيم که برايمان شناخته شده نيستند و انگار اين نيروها در ماوراي هستي ما قرار دارند. اما لوکاچ فقط يک اميد داشت، اميد به اينکه بتوان از چنگ چنين شرايطي رست. شايد دنيايي که کافکا در آن دوران وصف مي کرد و لوکاچ اصرار داشت که کافکا از اين حد فراتر برود و روزنه اميدي نشان دهد، در زمان حاضر بيش از هر زمان ديگري واجد معنا باشد. اما با اين حال در سراسر همين مقاله همدلي لوکاچ را با کافکا مي بينيم. لوکاچ ترديدي ندارد که کافکا نويسنده بزرگي است و اتفاقا اين دوشاخگي که لوکاچ مطرح مي کند و مي پرسد که کافکا يا توماس مان، به اين معناست که اين دو را هم تراز هم مي داند و بعد مي پرسد کدام يک از اين ها. طبيعي است که لوکاچي که عضو حزب کمونيست است طرف کسي را مي گيرد که يک راه گريز از اين جهنم متصور است و او توماس مان است.

 به رابطه لوکاچ و توماس مان برگرديم. اين دو به لحاظ سياسي و ايدئولوژيک اختلافات زيادي با هم دارند اما همان طور که بحثش را کرديم لوکاچ به دلايل مختلف و از جمله به خاطر تعهد توماس مان به واقعيت و رئاليسم علاقه زيادي به داستان هاي مان دارد. از اين نظر رابطه ميان لوکاچ و توماس مان يادآور رابطه مارکس و انگلس است. اين طور نيست؟
اشاره خوبي کرديد و رابطه لوکاچ و توماس مان را دقيقا مي توان با رابطه مارکس و انگلس با بالزاک مقايسه کرد. هم مارکس و هم لوکاچ، که مارکس شناس بزرگي است، بر اين باورند که مهم نيست نويسنده در موضع گيري هاي سياسي اش چگونه رفتار مي کند بلکه مهم اين است که او در اثر ادبي اش چه موضعي را بر آفتاب مي افکند. اين نکته ظريفي است که بسياري از مارکسيست ها و به خصوص مارکسيست هاي وطني يا به عبارتي شبه منتقدان چپ ما همواره ناديده مي گرفتند. آنها توجه نمي کردند که موضع سياسي يک نويسنده مي تواند موضعي ارتجاعي باشد ولي همين نويسنده مي تواند در اثرش يک جهت گيري کاملا مترقي به دست دهد. اين کاملا امکان پذير است چون نويسنده هم مثل هر انسان ديگري در جامعه زندگي مي کند و در جامعه قطعا تناقض هايي وجود دارد و امکان ندارد کسي از اين تناقض ها به دور باشد. نويسنده مانند تمثيل درختي است که باد به آن مي وزد و ما فکر مي کنيم که برگ ها خودشان تکان مي خورند حال آنکه اين باد است که برگ ها را تکان مي دهد. نويسنده در بسياري موارد شکل «نويسا» دارد و نه نويسنده، يعني کسي است که به واسطه مسايل و کشاکش هاي اصلي جامعه نويسانده مي شود، انگار خودش اختيار ندارد. به همين دليل است که توماس مانِِ وفادار به آرمان هاي بورژوايي، مي تواند از آرمان هاي مترقي در عصري سخن بگويد که بورژوازي به حالت گنديدگي افتاده و در انتهاي کارش در آلمان به فاشيسم و نازيسم رسيده و براي نجات خودش به بزرگترين عوام فريبان تاريخ و به مشتي لمپن روي آورده است. يکي از عواملي که توماس مان را از نازيسم رويگردان کرد نمايش هاي نازيسم بود، نمايش هاي عنيفي که با آنچه او از فرهنگ بورژوايي مي شناخت تناقض داشت. با اين اوصاف دقيقا مي توان يک حالت توازي ميان نسبت لوکاچ با توماس مان و نسبت مارکس و انگلس با بالزاک سلطنت طلب لژيتيميست قايل شد.

 ادبيات آلماني زبان در دهه هاي ابتدايي قرن بيستم پيوندي عميق و گسترده با تاريخ و اجتماع دارد و در داستان هاي برخي از نويسندگان آلماني و از جمله توماس مان مي توان نشانه هاي فاجعه و ظهور هيتلر را پيش از وقوع فاجعه ديد. به سنت درخشان ادبيات و هنر در آلمان اشاره کرديد اما به نظر مي رسد که اين سنت درخشان در قرن بيستم نتوانست تاثيري بر سير وقايع سياسي بگذارد.
به طور کلي ادبيات در هيچ جاي دنيا نمي تواند مانع يک جريان سياسي-اجتماعي ارتجاعي باشد. ولي ادبيات و هنر مي توانند مثل موش هايي که در کشتي طوفان را زودتر از همه حدس مي زنند، طوفان را پيش از وقوع بفهمند و به اصطلاح فرکانس هاي طوفاني را ثبت کنند. نويسنده و هنرمند شاخک هاي تيزي دارند که ارتعاش هاي اجتماعي را ضبط مي کنند. هميشه در ادبيات داستاني و حتي در نقاشي و هنرهاي تجسمي جلوه هايي از اين پيش نگري ها را مي توان ديد. همان طور که گفتيد مثلا در مورد فاشيسم اين پيش نگري ها را مي توان در داستان هاي آلماني ديد. اين نويسندگان نشان داده اند که عصري در حال به سر رسيدن است و عصر تازه اي که لزوما هم عصر درخشاني نيست در حال سربرآوردن است. کاري که نويسنده مي کند ثبت و ضبط ارتعاش هايي است که براي آدم هاي معمولي قابل درک نيست. آن هم به اين دليل که نويسنده و هنرمند حساسيت هاي بسيار ظريفي دارد که آدمي معمولي فاقد آن است. حساسيت هاي يک شاعر را حتي يک متفکر هم ندارد. اين فروغ فرخزاد است که از کاشتن بمب در باغچه ها سخن مي گويد پيش از آنکه در سال 1349 واقعه سياهکل شکل بگيرد. خيلي از آثار هنري و ادبي ما در همان دوران نشانه هايي را بازتاب مي دادند که هيچ متفکر و تحليل گري آنها را نمي ديد. اسب هاي سرکش و طاغي نقاشي هاي منصور قندريز نشانه هاي ديگر رخداد سال 49 اند. اگر در آن سال ها به اين متفکران مي گفتيد که چنين عصري در حال سربرآوردن است به شما پوزخند مي زدند و اين حرف ها را وهم و خيال مي دانستند. اما با اين حال ادبيات و هنر هرگز نمي تواند جلوي يک واقعه سياسي را بگيرد. مثلا «گرنيکا»ي پيکاسو عمق يک فاجعه بزرگ بشري را نشان مي دهد، اين اثر جاودانه است اما از هيچ چيزي جلوگيري نمي کند. انگار وظيفه هنرمند و نويسنده اين است که اين فجايع را ضبط کند همان طور که شادي ها را هم ضبط مي کند. اما نويسنده بيشتر به سراغ تناقض هاي جامعه مي رود چون خودش هم حاصل همين تناقض هاي اجتماعي است و معمولا نويسنده اي که به خودش مهار نمي زند و خودش را سانسور نمي کند اين تناقض ها را راحت تر بيرون مي ريزد.

 به ادبيات دهه چهل و پنجاه ايران اشاره کرديد، ادبياتي که ارتباطي معنادار با اجتماع داشت و در برخي از آثار آن دوران مي توان تصويري از آن زمانه به دست آورد. اما در ادبيات سال هاي اخير ايران به سختي مي توان اثري پيدا کرد که تصويري از زمانه ارايه کرده باشد و به عبارتي انگار ارتباط ادبيات ما با اجتماع و تناقض هاي اجتماعي مختل شده است. به نظرتان چرا اين اتفاق افتاده است؟ آيا اين مسئله مختص به ادبيات ماست يا اينکه ادبيات را هم بايد بخشي از جامعه اي دانست که دچار نوعي سردرگمي شده است…
ادبيات داستاني ما فاقد يک سنت قدرتمند نويسندگي است. يادمان باشد کسي مثل توماس مان بر يک سنت درازآهنگ ادبي تکيه دارد که آبشخور و خاستگاه اصلي اش چهره برجسته اي مثل گوته است. در دنياي مدرن ما هيچ سنت نيرومندي که بتوانيم بر آن تکيه کنيم و اين سنت را نسل به نسل منتقل کنيم نداشته ايم. در حالي که داستان نويسي انگليسي سنت درخشاني دارد که نويسندگانش مي توانند بر آن تکيه کنند؛ سنتي که ديکنز، جورج اليوت، هنري جيمز، جوزف کانراد، دي اچ لارنس، جين آستين و ديگران را دارد. يا مثلا سنت ادبي فرانسوي بالزاک و فلوبر و زولا و استاندال و موپاسان و ديگران را دارد و بر اين سنت تکيه مي کند. يا سنت روسي داستان نويسي تولستوي و داستايفسکي و لرمانتف و تورگينف و ديگرها را. سنت ضعيف و هنوز نوباوه نويسندگي ما به خصوص در قرن بيستم تابع آن چيزي بوده که در غرب جريان داشته و بخشي از آن، عمدتا از 1320 به بعد، حاصل فعل وانفعلاتي بوده که در شوروي اتفاق مي افتاد. و بعد يک جريان ادبيات امريکايي بعد از بيست وهشت مرداد در اينجا پديد مي آيد. يعني ما دائما تابع يک سري المان هاي حاکم بر جهان آن دوران بوده ايم. در اين بين شايد به طور مشخص از سه نويسنده بتوانيم نام ببريم که معمولا تحت تاثير اين جريان ها نمي نوشتند: هدايت، بهرام صادقي و غلامحسين ساعدي. اين سه، خودجوش و از بطن خودشان و تجربياتشان داستان مي نوشتند و در آثارشان تقليد نکردن و پيروي نکردن را مي توانيم ببينيم. در حالي که تقليد را مي توان در کار احمد محمود ديد. «همسايه ها» دقيقا يک گرته برداري از «پابرهنه ها»ي استانکو است، چنانچه در کار علي اشرف درويشيان نيز همين تقليد ديده مي شود و «سال هاي ابري» نيز گرته برداري از «پابرهنه ها» است. يا ديگراني که از جهتي ديگر از فاکنر، همينگوي يا از امثال گرترود استاين تقليد مي کردند. از اين رو نويسندگي در ايران هنوز سنت خودش را پيدا نکرده و به اصطلاح به قول منتقد بزرگ انگليسي اف.آر.لي وس فاقد يک «سنت بزرگ» است و ما همچنان در دوره گذار به سر مي بريم. اما نکته اي که گفتيد درست است. ما در دوره اي، آل احمد را داشته ايم، که البته کاملا جدا از عقايد سياسي و اجتماعي اش، داستان هايي مي نويسد که تصويري از زمانه شان هستند. آل احمد يکي از برجسته ترين چهره هايي است که نگاه به پايين دارد. در حال حاضر تصور اثري مثل «نفرين زمين» يا «مدير مدرسه» از محالات است. منظورم آثاري است که نگرش به پايين داشته باشند و همه چيز را در فضاهاي تنگ و پاستوريزه آپارتماني و گلخانه اي سلول خودشان محدود نکنند. آل احمد برخلاف نويسندگان و شاعران امروزي ما فکر نمي کرد که من اگر در سلول خودم باشم مي توانم فرم آفريني و سبک آفريني کنم و با ايجاد تفاوت از ديگران جاودانه شوم! موافقم که امروز نويسنده ايراني نمي تواند آيينه جامعه اي که در آن زندگي مي کند باشد و به عبارتي نويسنده ما ديگر فرزند عصرش نيست. ما مي توانيم بگوييم که از طريق بالزاک يا توماس مان يا کافکا يا همينگوي يا فاکنر يا کانراد يک عصر را شناخته ايم اما آيا ما از طريق آثار نويسندگان سال هاي اخيرمان مي توانيم بگوييم که حتي گوشه اي از يک عصر را شناخته ايم؟ به قول شما ادبيات ما هم جزيي است از کلي بزرگ تر، کلي که زندگي اش تابع رانت و سلبريتي بودن و برندسازي و ثروتمند شدن و موفق بودن به هر قيمت است. تابع ديده شدن و مشهور شدن و بر مصطبه قدرت و ثروت نشستن بدون هيچ نوع زحمت و کوششي است. مقتضاي اين نوع زيست انگلي يقين بدانيد که نوعي «آپاتي» و «به من چه» و «لابد تهيدستان و له شدگان ژن و وجودش را نداشته اند ثروتمند شوند» است. همين مسايل و ديدگاه هاي معوج و انسان ستيزانه در ادبيات ما هم ديده مي شود. ادبياتي که انعکاس دوران نيست و فردا نمي توانيم بگوييم که ما تناقض ها و انحطاط هاي يک عصر را براساس آثار ادبي اش شناخته ايم. فکر اين که در حال حاضر آثاري مثل «مدير مدرسه» آل احمد، «ترس و لرز» ساعدي يا «سنگر و قمقمه هاي خالي» بهرام صادقي، «شازده احتجاب» گلشيري يا حتي برخي داستان هاي کوتاه دهه پنجاه دولت آبادي آفريده شود به يک شوخي تلخ شبيه است. «بوف کور» براي شرايط امروز ما امري بسيار بعيد است. داستان هاي امروزي ما بازتابي از عصرشان نيستند و البته شعر ما هم همين طور است. شعر کساني مثل فروغ فرخزاد و شاملو و اخوان ثالث و آتشي بازتابي از يک عصرند اما در شعر امروز ما چنين چيزي وجود ندارد. نويسندگان و شاعران امروز ما در تارهاي واژگاني که خودشان به دور خودشان تنيده اند گرفتار آمده و له شده اند و بي گمان حق انسان معاصر ايراني را ادا نمي کنند.

نويسنده: پيام حيدرقزويني
 روزنامه شرق ، شماره 3209 

اين قسمت در حال حاضر بسته است.