دشت در خود فرومي ريزد

گزارش تحقيقي و مشاهدات ميداني خبرنگار «ايران» از تنش آبي در يزد

يك لنگه دمپايي نارنجي آويخته به ديرك، چند مشت آلوي خشك توي طاقچه و تكه اي هيزم نيم سوخته در تنور مطبخ، تنها يادگاري است كه اهالي خانه جا گذاشته اند. گشتي در روستا مي زنم و به چند خانه سرك مي كشم؛ قشنگ معلوم است دست زني شامپوي نيمه اي را بالاي رف گذاشته تا ميهمان ناخوانده اي مثل من بداند خانه صاحب دارد و خيلي وقت نيست كه بار كرده. دنبال نشانه ها و يادگارها مي گردم؛ آنتن تلويزيوني روي بام، دلوي كوچك آويخته از ديوار حياط و… چه خنكاي دلچسبي دارد هلال بلند سقف هر اتاق. رو به رو «شيركوه» است؛ ييلاق خوش آب و هواي يزد و پشت سر باغي وسيع با تنه هاي قطوري كه مثل كشته هاي جنگي بزرگ روي هم افتاده. هيزمستاني بزرگ از كنده هاي 60 ساله و 80 ساله.

سيم تيرهاي چراغ برق را كنده اند و آجر ديواري را وسط كوچه ريخته اند تا كي بشود بار كرد و برد. روستا تابلو ندارد و راننده و كارشناس آب منطقه اي هم نامش را نمي دانند. مي گويند برويم سر جاده بگرديم شايد كسي پيدا شد اسم روستا را بپرسيم. مي گويم نام، دردي دوا نمي كند بگذاريد بي نام و نشان بماند. از تفت كه به سمت ابركوه راه مي افتيم، يكسره باغ خشك و نيمه خشك است كه مي بينم اما پيش از آنكه از شيركوه بگذريم، به روستاي بي نام و نشان مي رسيم كه ديگر چيزي از حيات ندارد.

از كنارگذر تفت رد مي شويم؛ دشت از دور ميان كوه هاي خضرآباد و شيركوه سرسبز نشان مي دهد اما نزديك كه مي شويم سرشاخه هاي خشك انار را مي بينم و گاهي باغ بزرگ و رها شده اي كه ميان سبزي دور و بر به تيرهاي ايستاده كنار نجاري شبيه است. بعضي از درخت ها بوته اي سبز دارند و بقيه شاخه ها مثل كسي كه آستين كوتاه پوشيده باشد، سفيد و براق بيرون زده. هرچه پيش مي رويم باغ هاي بيشتري مي بينم كه انگار چند زمستان پي درپي را بي هيچ برگ و باري گذرانده اند. تا به كوه «عقاب» برسيم، روستاهاي ييلاقات آرام آرام به مخروبه و ويرانه شبيه مي شود؛ خانه باغ هاي رها شده و روستاهاي تهي از زندگي و خالي از رفت و آمد. مهندس بهروز دهقان كه در اين سفر همراهي ام مي كند، مي گويد: «اينجا رودخانه فصلي بزرگي داشت به نام «تا مهر» كه تا مهر آب داشت و حالا چند مهر است كه يكسر خشكيده.»

در روستاي بزرگ «اسلاميه» در چوبي باغ بزرگ اناري را مي كوبم و از باغبان اجازه ورود مي خواهم. راننده مي گويد باغ خشكيده اجازه نمي خواهد برويد داخل! باغ تنها يك انار ترك خورده كوچك روي پرچين دارد و بس. دور و بر پر از همين باغ هاست كه بي اجازه مي شود داخل شد.

دهقان قنات روستا را نشانم مي دهد كه محل تلاقي سه رشته قنات است: «اين روشن آباد است، اين يكي كه خشكيده نارخيري است كه محلي ها نارخيلي هم مي گويند و اين يكي هم كه باز خشكيده تاج آباد است. روشن آباد هم كه مي بينيد جاني ندارد.» نهر بزرگ پاي قنات و تنه قطور درختان نشان مي دهد زماني چه حجم بزرگي از آب در روستا روان بوده و از آنجا به تفت مي رفته و در نهايت راهش را مي كشيده تا يزد. هرچه در كوچه ها مي گردم كسي را براي گفت و گو پيدا نمي كنم تا لااقل خاطره اي شيرين از آن سال ها برايم بگويد. از «پاكنه» قناتي پايين مي روم؛ بخشي از قنات كه براي دسترسي به آب مي سازند، گاهي دو سه پله و گاهي 20 پله. اما آب كجا بود؟ مشتي زباله مي بينم و برمي گردم. از اسلاميه كه خارج مي شويم ديگر به هرباغي كه مي رسيم يكسره چوب خشك است؛ هيزم زارهاي وسيعي به نام باغ. از كنار «ندوشن» رد مي شويم و به عمارت بزرگ و زيبايي مي رسيم كه مخروبه شده و پدر و پسري لا به لاي درختان كهنسال خشكيده اش زباله جمع مي كنند. از پيشكوه مي گذريم و به ميانكوه مي رسيم. راننده زير پاي كارخانه گچ، جايي را نشانم مي دهد و مي گويد: «اينجا چشمه آبگرم خوبي بود كه خشكيد.» از پشتكوه به بعد، تغيير اقليم را در چشم به هم زدني مي توان ديد. زمين تا افق مسطح و شيبدار و سربي است با بوته هاي پراكنده طاق و گز و قيچ. تابلو ها به هيچ كجا اشاره نمي كنند؛ «مرتاضيه»، «چاه بيگي»… نه روستايي پيداست نه نشانه اي از هيچ چيز ديگر. انگار در كف اقيانوس پيش مي رويم. اينجا معناي سراب را بهتر مي شود فهميد. خط افق پيدا نيست و مرز آسمان و زمين گم شده.

نزديك ابركوه زمين آرام آرام قوس برمي دارد و انگار در انتهاي آن همه سراشيبي صاف و يكدست، مثل فرشي چين خورده باشد. هرچه نزديك تر مي شويم چين ها بيشتر و قوس زمين بلندتر مي شود. ابركوه 31 فروچاله دارد كه سه تاي آن را در «هروك» مي بينم. عميق ترينش 13 متر است با شكاف هايي در كناره ها كه تا سطح آب هاي زيرزميني پيش مي روند و خيلي ها مي گويند زمستان ديده اند كه از آنها بخار بيرون مي زند. درست كنار ديواره يكي از گودال ها باغ بزرگ زردآلوست و كنار ديواره ديگرش جاده. شكاف ها به سمت آسفالت درحال پيشروي است. در راه كه مي آمديم، ماشين چندبار توي دست انداز افتاد. گفتند شق خوردگي زمين است و رفويش كرده اند.

ياسر معيني مشغول بيل زدن در باغ است. او بادمجان زيادي هم كاشته. مي گويند بادمجان ابركوه حرف ندارد: «6هكتار باغ زردآلو داريم. 16سال پيش كه اين باغ را كاشتيم، فروچاله بود، البته كمي دهان باز كرده و گودتر شده.» ياسر فوق ديپلم عمران دارد اما باغداري برايش به صرفه تر است. مي پرسم آب چاه شيرين است؟ مي گويد: «بله مي شود خورد.»

مهندس مهدي حيدري كارشناس حفاظت و بهره برداري از منابع آب ابركوه مي گويد: «با اين آب شيرين كه از آب شرب شهري خود ابركوه هم گواراتر است، بادمجان مي كاريم كيلويي 300تومن. كاش سودش را كشاورز مي برد. آن وقت براي خود ابركوه در بصيرون فارس چاه زده ايم و60 كيلومتر لوله كشيده ايم.»

كودك خردسال ياسر درباغ مشغول بازي است. مي گويم نمي ترسي خداي ناكرده بچه توي يكي از شكاف ها بيفتد؟ اصلا نمي ترسي باغت يكباره دهان باز كند و فرو برود؟ مي گويد: «چرا… چند وقت پيش نزديك بود بچه توي گودال بيفتد، با بدبختي گرفتمش!»

حيدري مي گويد: «اين كه باغ است، راه آهن مهريز ? اقليد را بگو كه درست كنار فروچاله هاست!» فروچاله ها و شق خوردگي ها دو پديده متفاوت از يك جنس اند. وقتي سطح آب هاي زيرزميني پايين مي رود، سنگ سفره مثل اسفنجي كه آب از دست داده باشد، فرومي ريزد و لايه هاي فوقاني روي آن آوار مي شود و سفره براي هميشه از بين مي رود. اما در شق خوردگي، لايه هاي رسي خشك مي شوند و مثل كوزه سفالي مي شكنند. در اين وضعيت ترك ها مثل هندوانه قاچ خورده، در يك جهت پيش مي روند. در پديده شق خوردگي، شكاف ها گاه تا 300متر عمق دارند.

مهندس محمدعلي شرافت رئيس اداره منابع آب ابركوه وضعيت دشت هاي استان يزد را اين طور توصيف مي كند: «4 محدوده در استان محدوده ممنوعه بحراني هستند؛ شهرياري شهرستان خاتم، يزد ? اردكان، بهادران و ابركوه. 70درصد سفره هاي زيرزميني ما و دشت اردكان ? يزد تحليل رفته و سالانه حدود 60سانتي متر هم پايين مي رود. البته منطقه تا منطقه هم فرق دارد. جايي داريم كه چاه دستي 40 متري اش هنوز پرآب است و يك جا هم 300 متر چاه زده اند اما به آب نرسيده اند. از قديم اينجا كشاورزي رونق داشته و معاش مردم وابسته به كشاورزي بوده. از گندم و جو گرفته تا صيفي جات. اما با كم شدن آب بيشتر به سمت باغداري رفته اند؛ در ارتفاعات و همسايگي فارس، زردآلو و سمت كوير پسته.»يك كيلومتر آن طرف تر از باغ ها و فروچاله هاي هروك، زمين دوباره قوس بزرگي برمي دارد و آن سوي قوس به يكباره خشكسالي برهنه و بي رحم، خودنمايي مي كند؛ باغ هاي پسته و خانه باغ هاي قرمزخوش رنگ و رها شده. در يكي از باغ ها سه چاه كنار هم مي بينم كه هربار به اميد آب حفر شده و هيچ كدام نم پس نداده. هزينه حفر هرچاه لااقل 70ميليون تومان است و اين وسط عده اي هم رمي و اسطرلاب مي اندازند و به اسم كاشف آب سر كشاورز بخت برگشته شيره مي مالند. وگرنه سه چاه به فاصله چند متر چه معنايي دارد؟

برمي گرديم و به سمت ارتفاعات «فراغه» و «صادق آباد» مي رانيم تا باغ هاي زردآلو را در20كيلومتري آباده فارس ببينيم. مي گويند فروچاله ديگري توي گردنه دهان باز كرده و 15 متر فرو رفته. اوضاع صادق آباد بد نيست اگرچه عليرضا كه قبلا خودش دهيار روستا بوده مي گويد: «ما نمي گذاريم درخت خشك بماند، سريع مي بريم كه منبع آفت نشود. منبع تامين آب قبلا قنات بود ولي 4 چاه عميق و نيمه عميق داريم كه بالاي 120 متر هستند. بايد مدام هزينه كنيم و باغ ها را كم كنيم كه بتوانيم همين مقدار آب را حفظ كنيم.»

با صمد قاسمي از اهالي فراغه به سمت ارتفاعات پيش مي رويم. 200درخت زردآلوي او امسال خشكيده. صمد زمين هاي وسيعي را نشانم مي دهد كه تا دو سه سال پيش باغ بزرگي بوده اند و باغ هاي خشكيده اي شانه به شانه هم كه امسال يك دانه زردآلو هم بار نداده اند: «فراغه 90 هكتار زمين زيركشت داشت كه 60 هكتارش از قديم زردآلو بود. امسال از اين همه باغ دو هكتار هم جان سالم به در نبرده است.»

با مهندس محمد مهدي همتي و مهندس عليرضا همتي كارشناسان مشاور و گشت و بازرسي، سري به دشت اردكان – يزد مي زنيم تا شق خوردگي هاي اين دشت ممنوعه بحراني را هم ديده باشيم. از شهرستان اشكذر رد مي شويم و قنات خشكيده «زارچ» كه قدمت آن به پيش از اسلام مي رسد و با 71 كيلومتر طول كوره، طولاني ترين قنات جهان است. زارچ درحال حاضر كانال فاضلاب شهري يزد است.

از «جلال آباد دزك» و «حاجي آباد» و پل «چوپانان» رد مي شويم و همچنان به سمت شمال يزد پيش مي رويم. دشت تا اقدا و اردكان ادامه دارد. ما در ميانه به سمت چپ جاده مي پيچيم تا به «ابراهيم آباد» برسيم. زمين مثل پنير خشكيده اي پر از ترك است و شق خوردگي هاي عميق هول به دل آدم مي ريزد و ناخودآگاه پاهايت مي لرزد. تابلو «انار دانه قرمز» اينجا چه مي كند؟ مهندس ها دو چاه «پيزومتري» يا مطالعاتي را نشانم مي دهند كه همين چند ساله حدود دومتر لوله هاي شان بالا آمده، كمي بلندتر از من. روي لوله ها تاريخ هر بازديد ثبت شده. اولين تاريخ به سال 91 برمي گردد و آخرين بازديد 17 شهريور 97. تصور مي كنم نحوه نوشتن هر تاريخ توسط مهندس گشت چطور بوده؟ لابد سال 91 كنار چاه نشسته و روي لوله خم شده و سال 97 ايستاده و دستش را بالا برده. با پايين رفتن آب، دشت فرو رفته و لوله اي كه همسطح با زمين بوده، بالا آمده و بتون دور و برش فروريخته كه به آن پديده لوله زايي مي گويند. دور خودم مي چرخم و دشت را از هرطرف نگاه مي كنم. انگار وسط كاسه مسي بزرگي  گير افتاده باشم، انگار وسط چال مورچه باشم. دشت زير پايم فرو مي رود. پا مي كوبم، زمين با صداي مهيبي جوابم مي دهد. ترس برم مي دارد تا لب جاده فرار مي كنم.

 روزنامه ايران، شماره 6906 به تاريخ 30/7/97، صفحه 11 (گزارش (پرونده اي براي خشكسالي)) 

اين قسمت در حال حاضر بسته است.