وقتی اقتصاد فرو میریزد: زنجیرهٔ فروپاشی از اخلاق و فرهنگ تا سیاست و روان
وقتی از فروپاشی اقتصادی در ایران سخن میگوییم، منظور یک استعارهٔ سیاسی یا اغراق رسانهای نیست. سخن از روندی ساختاری است که طی بیش از چهار دهه، ارزش پول ملی را بهطور مداوم فرسوده و توان بازتولید اقتصادی را تضعیف کرده است. کاهش چند هزار برابری ارزش ریال، رشد مزمن تورم، رکود طولانیمدت و افت مستمر قدرت خرید، نشاندهندهٔ بحرانی گذرا نیست، بلکه نشانهٔ فرسایش نهادی و ناکارآمدی پایدار است.
این فروپاشی را نمیتوان با یک شاخص توضیح داد. تورم مزمن، رکود طولانی، کاهش قدرت خرید، بیکاری پنهان، گسترش فقر، فرار سرمایه، مهاجرت نیروی متخصص و ناتوانی دولت در تثبیت حداقلی شرایط، در کنار هم تصویری ساختهاند که سالهاست در حال شکلگیری است. ترکیب تحریمها، سوءمدیریت، فساد ساختاری و تصمیمهای پرهزینهٔ سیاسی، اقتصاد ایران را وارد مسیری کرده که میتوان آن را فرسایش مزمن نامید: نه سقوط ناگهانی، بلکه افت پیوستهٔ کیفیت زندگی و امنیت اقتصادی.
در چنین بستری، اعتراضات اخیر را باید واکنش طبیعی جامعهای دانست که فشار اقتصادی در آن به آستانهٔ تحمل رسیده است. این اعتراضات نه واکنشی مقطعی، بلکه برونریزی انباشتی از ناامنی معیشتی، بیثباتی مزمن و تجربهٔ مداوم سقوط سطح زندگی بودند. مردمی که بارها دیدهاند درآمدشان از تورم عقب میماند، پساندازشان بیارزش میشود و افق بهبود مدام دورتر میرود.
در این نقطه، ایدهای که جان مینارد کینز بر آن تأکید میکرد معنا پیدا میکند: وقتی اقتصاد سقوط کند، همهچیز بهدنبال آن فرو میریزد؛ از اخلاق و سیاست گرفته تا ساختارهای اجتماعی. اقتصاد در این معنا فقط یک حوزهٔ مستقل نیست؛ زیربناییترین لایهٔ نظم اجتماعی است. اگر این لایه ترک بخورد، اخلاق، روابط اجتماعی، سیاست، فرهنگ و روان جمعی هم دیر یا زود دچار فرسایش میشوند.
اعتراضات اخیر بازتاب همین زنجیرهاند: جایی که بحران اقتصادی نهفقط معیشت، بلکه انسجام اخلاقی، اعتماد اجتماعی، ثبات سیاسی و آرامش روانی را نیز تضعیف کرده است. در این وضعیت، کنش اعتراضی از یک واکنش هیجانی به یک واکنش ساختاری تبدیل میشود. در این چارچوب، فروپاشی اقتصادی صرفاً یک متغیر اقتصادی نیست، بلکه متغیری مولد است که پیامدهایش در پنج سطح بروز میکند: اخلاق اجتماعی، روابط و سرمایهٔ اجتماعی، ساختار سیاسی، فرهنگ و ارزشها، و روان فردی-جمعی. این سطوح از یکدیگر جدا نیستند، بلکه یک چرخهٔ معیوب میسازند:
- اخلاق اجتماعی فرسوده میشود، زیرا بقا جای اصول را میگیرد.
- سرمایهٔ اجتماعی تضعیف میشود، زیرا رقابت جای همکاری را میگیرد.
- ساختار سیاسی آسیب میبیند، زیرا ناکارآمدی مشروعیت را میساید.
- فرهنگ تغییر میکند، زیرا افق زندگی کوتاه میشود.
- روان جمعی فرسوده میشود، زیرا ناامنی مزمن، اضطراب و خشم تولید میکند.
اعتراضات دی ماه حاصل تلاقی این پنج لایهٔ فرسایشاند؛ محصول پیوند فروپاشی اقتصادی با فروپاشی اخلاقی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و روانی. به همین دلیل، در ایران امروز نمیتوان از خشم اجتماعی، بحران اعتماد یا بیثباتی سیاسی سخن گفت، بدون آنکه نقطهٔ آغاز را در اقتصاد جستوجو کرد. اقتصاد در این روایت، یک بخش از زندگی نیست؛ موتور محرک تحولات اجتماعی و سیاسی است، و فروپاشی آن، فروپاشی سایر لایهها را توضیح میدهد.
۱. اخلاق اجتماعی: فرسایش وجدان جمعی در سایهٔ ناامنی اقتصادی
اگر از زبان دورکیم استفاده کنیم، اخلاق اجتماعی بخشی از “وجدان جمعی” است؛ مجموعهای از بایدها و نبایدهایی که رفتار روزمره را تنظیم میکنند و به جامعه انسجام میدهند. اما در ایرانِ دو دههٔ اخیر، ناامنی اقتصادی مزمن این وجدان جمعی را آرامآرام فرسوده کرده است. مکانیسم ساده است، اما عمیق: وقتی فرد در بلندمدت تجربه میکند که کار صادقانه زندگی آبرومندانه تولید نمیکند، رابطهاش با ارزشهایی مثل صداقت، درستکاری و قانونمداری تغییر میکند. وقتی میبیند کسانی که قانون را دور میزنند، رانت میگیرند، دروغ میگویند و شبکههای غیررسمی را فعال میکنند موفقترند، “الگوی موفقیت” در ذهنش جابهجا میشود. در سالهای اخیر، همین جابهجایی الگوهای اخلاقی در سطح جامعه بهوضوح در رفتارهای جمعی و واکنشهای اجتماعی نمود پیدا کرده است؛ جایی که فرسایش وجدان جمعی، زمینهٔ بروز خشم اخلاقی و واکنشهای گستردهتر را فراهم کرده است.
در چنین فضایی، دروغ، فریب و دور زدن قانون از استثناء به قاعده تبدیل میشود. واژههایی مثل “زرنگی” و “بلد بودن راه و چاه” جایگزین مفاهیمی مثل صداقت و درستکرداری میشوند. مرز میان زرنگی و فساد فرو میریزد و رفتارهایی که زمانی غیراخلاقی تلقی میشدند، حالا بهعنوان استراتژی بقا توجیه میشوند. این تغییر فقط در سطح گفتار نیست؛ در عمل هم دیده میشود: عادیشدن دروغ در معاملات روزمره، تبدیل رشوه به یک ابزار غیررسمی اما رایج و فرسایش وجدان کاری از کار صوری و حضور بدون بهرهوری تا بیتعهدی نسبت به نتیجه.
اینها رفتارهای فردی پراکنده نیستند؛ نشانههای فرسایش یک نظام اخلاقیاند که دیگر نمیتواند میان درست و سودآور آشتی برقرار کند. وقتی اقتصاد این آشتی را ناممکن میکند، اخلاق اجتماعی بهتدریج به حاشیه رانده میشود. در نتیجه، مسئولیتپذیری اجتماعی فرو میریزد و فردگرایی افراطی رشد میکند. فرد تجربه میکند که ساختار سیاسی- اقتصادی نسبت به او بیتعهد است، پس احساس تعهد او نسبت به جمع نیز تضعیف میشود. منافع شخصی در بسیاری از موقعیتها بر منافع ملی، جمعی و حتی خانوادگی ارجحیت پیدا میکند. از رانندگی در خیابان تا مناسبات اداری، نوعی منطق نانوشته حاکم میشود: اگر من به فکر خودم نباشم، کسی به فکر من نیست. این احساس بیتعهدی متقابل، در تحولات اجتماعی اخیر بهصورت کاهش اعتماد، افزایش خشم اخلاقی و آمادگی بیشتر برای کنشهای اعتراضی بروز یافت؛ زیرا جامعه در سطح اخلاقی نیز احساس میکند نظم موجود دیگر قادر به تولید انصاف و عدالت نیست.
در این چارچوب، فروپاشی اقتصادی فقط سفرهٔ مردم را کوچک نمیکند؛ نظام اخلاقی جامعه را هم بازنویسی میکند. فشار ساختاری، وجدان جمعی را فرسوده میکند، مرزهای اخلاقی را کدر میسازد و جامعه را وارد وضعیتی میکند که در آن بقا جای درستکاری را میگیرد. این همان نقطهای است که اقتصاد، از یک متغیر مالی، به نیرویی تبدیل میشود که اخلاق اجتماعی را شکل میدهد و در نهایت، آن را فرسوده میکند و درست در همین نقطه است که میتوان فهمید چرا تحولات اجتماعی اخیر نه صرفاً واکنشی سیاسی، بلکه بازتاب یک فرسایش اخلاقیِ انباشته بودند؛ فرسایشی که ریشهٔ اصلی آن در اقتصاد و ناامنی معیشتی قرار دارد.
۲. روابط اجتماعی و سرمایهٔ اجتماعی: از جامعهٔ شبکهای به جامعهٔ پراکنده
همانگونه که بسیاری از تحلیلگران بر آن تاکید داشته اند یکی از مهمترین بسترهای شکلگیری اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴، فرسایش تدریجی اعتماد عمومی و فروپاشی سرمایهٔ اجتماعی در جامعهٔ ایران است. پدیدهای که نه ناگهانی، بلکه حاصل یک روند بلندمدت فرسایشی است.
همین عدم اعتماد به نهادها و از دست دادن سرمایهٔ اجتماعی، یکی از بسترهای اصلی شکلگیری اعتراضات اخیر را فراهم کرده است. سرمایهٔ اجتماعی به تعبیر رابرت پاتنام، ترکیبی از اعتماد، هنجارهای همکاری و شبکههای ارتباطی است؛ همان چیزی که جامعه را از مجموعهای از افراد پراکنده به یک کل منسجم تبدیل میکند.
اما در ایرانِ دو دههٔ اخیر، فشار اقتصادی مزمن و تشدید نابرابری، این سرمایه را بهتدریج تحلیل برده است. مکانیسم روشن است: وقتی منابع محدود میشوند و احساس کمبود به تجربهٔ روزمره تبدیل میشود، رقابت جای همکاری را میگیرد. وقتی افراد میبینند سیستم توزیع منابع ناعادلانه است، اعتماد افقی (به دیگران) و عمودی (به نهادها) همزمان فرومیریزد. و وقتی آینده مبهم است، نجات فردی جای راهحل جمعی را میگیرد.
نتیجهٔ این روند، سقوط اعتماد عمومی است؛ نه فقط اعتماد به نهادهای سیاسی، بلکه اعتماد به همدیگر، به اخبار، به آمار، به قانون و حتی به نیت افراد. شک و بدبینی بهتدریج جای اعتماد را میگیرد و توهمات توطئه در تمام سطوح جامعه رواج پیدا میکند. این بیاعتمادی فقط یک احساس نیست؛ بلکه به یک الگوی پایدار ذهنی تبدیل میشود که رفتار اجتماعی را شکل میدهد. وقتی مردم باور دارند که هیچکس راست نمیگوید و هیچ نهادی قابل اتکا نیست، همکاری جمعی ناممکن میشود.
در چنین فضایی، شبکههای حمایتی سنتی مثل فامیل، همسایه، محله و … که زمانی ستونهای اصلی همبستگی اجتماعی بودند، بهتدریج فرو میریزند. مشارکت در فعالیتهای جمعی، از انجمنهای صنفی تا کار داوطلبانه، کاهش مییابد. هر نوع کار جمعی با سوءظن مواجه میشود؛ از تشکلهای مدنی تا حرکتهای سیاسی. جامعه در ظاهر هنوز با هم زندگی میکند، اما در عمل، افراد در جزیرههای جداگانهٔ خودشان گرفتارند.
همزمان، شکافهای اجتماعی قومی، مذهبی، جنسیتی و طبقاتی عمیقتر میشوند. فشار اقتصادی این شکافها را نهفقط آشکارتر، بلکه مستعد انفجار میکند. در شرایطی که منابع محدود است و احساس بیعدالتی گسترده، هر تفاوتی میتواند به خط تنش تبدیل شود. ازهمگسیختگی اجتماعی جای همبستگی را میگیرد و جامعه وارد وضعیتی میشود که کوچکترین بحران میتواند به تنشهای غیرقابلکنترل منجر شود.
این فرایند را اگر در کنار فروپاشی اقتصادی بگذاریم، تصویر کاملتر میشود: اقتصادی که توان بازتولید خود را از دست داده، فقط سفرهٔ مردم را کوچک نمیکند؛ بافت اجتماعی را هم از هم میپاشد. اعتماد که فرو بریزد، همکاری ناممکن میشود؛ همکاری که ناممکن شود، جامعه به مجموعهای از افراد پراکنده تبدیل میشود؛ و در چنین جامعهای، کوچکترین بحران میتواند به بحرانهای بزرگتر تبدیل شود. در چنین شرایطی، اعتراضات اجتماعی را باید نه بهعنوان واکنشی هیجانی یا مقطعی، بلکه بهمثابه نتیجهٔ انباشت تدریجی این فرسایش اقتصادی و اجتماعی فهم کرد. هنگامی که مسیرهای نهادیِ بیان نارضایتی، گفتوگو و اصلاح بسته یا بیاعتبار میشوند، کنش اعتراضی به تنها ابزار باقیمانده برای دیدهشدن مطالبات تبدیل میشود. به این معنا، اعتراضات اخیر بیش از آنکه آغاز بحران باشند، نشانهٔ بیرونی بحرانیاند که سالها در لایههای زیرین جامعه انباشته شده است و خیابان تبدیل می شود به آخرین ابزار برای ابراز آن.
۳. ساختار سیاسی و حکمرانی: بحران کارآمدی، مشروعیت و اعتماد
در ایران، فروپاشی اقتصادی فقط نتیجهٔ سیاستگذاریهای غلط نیست؛ نشانهٔ یک ساختار سیاسی است که ظرفیت حکمرانیاش بهتدریج فرسوده شده. اما ماجرا یکطرفه نیست. همان ساختاری که اقتصاد را به این نقطه رسانده، امروز خود زیر فشار همین فروپاشی اقتصادی در حال ازهمپاشیدن است. اقتصاد در اینجا نهفقط معلول سیاست، بلکه عامل فرسایش سیاست نیز هست.
در سالهای اخیر، همین فرسایش سیاسی در کنار بحران اقتصادی، زمینهٔ نارضایتی گستردهای را فراهم کرد که در اعتراضات اخیر خود را آشکار ساخت؛ جایی که جامعه دیگر به کارآمدی ساختار رسمی باور نداشت. در یک نظام سیاسی سالم، اقتصاد ابزار تولید ثبات است؛ اما در ایران، اقتصاد به موتور تولید بیثباتی تبدیل شده. وقتی تورم مزمن، سقوط ارزش پول ملی و ناامنی اقتصادی به تجربهٔ روزمره تبدیل میشود، سیاستورزی هم دچار اختلال میشود. مردم در چنین وضعیتی نه به وعدهها اعتماد میکنند، نه به نهادها، نه به سازوکارهای رسمی مشارکت. این همان نقطهای است که فروپاشی اقتصادی، فرهنگ سیاسی را از درون میخورد.
ساختار سیاسی ایران در چهار دههٔ گذشته بر پایهٔ انتصابات عقیدتی، حذف شایستهسالاری، انسداد انتخاباتی و مدیریت ایدئولوژیک شکل گرفته است. این ساختار، ظرفیت تصمیمگیری مؤثر را از دولت گرفته و آن را به مجموعهای از نهادهای موازی، غیرپاسخگو و فاقد تخصص سپرده است. نتیجه روشن است: سیاستگذاری اقتصادی نه بر اساس داده و تحلیل، بلکه بر اساس ملاحظات امنیتی و ایدئولوژیک انجام میشود. این همان چیزی است که در علوم سیاسی به آن فروپاشی ظرفیت دولت میگویند.
اما فشار اقتصادی، این ضعفها را چند برابر کرده. وقتی دولت نمیتواند تورم را کنترل کند، ارزش پول ملی را حفظ کند یا حداقلی از رفاه را تأمین کند، مشروعیت سیاسی فرسوده میشود. مردم تجربه میکنند که ساختار سیاسی نه توان مدیریت بحران دارد، نه توان اصلاح خود. در چنین فضایی، انتخابات که در بهترین حالت محدود و غیررقابتی بوده معنای خود را از دست میدهد. مشارکت سیاسی کاهش مییابد، بیتفاوتی سیاسی گسترش پیدا میکند و فرهنگ سیاسی جامعه از امید به تغییر به بیاعتمادی ساختاری تغییر میکند.
در چنین بستری، طبیعی بود که اعتراضات اخیر نه از دل نهادهای رسمی، بلکه از دل همین بیاعتمادی و انسداد سیاسی شکل بگیرد. بیاعتمادی گسترده به نهادهای رسمی از رسانهٔ دولتی تا سازوکارهای انتخاباتی در رخدادهای اخیر نقش تعیینکننده داشت و یکی از دلایل اصلی گسترش نارضایتی بود.
فروپاشی اقتصادی همچنین رفتار سیاسی مردم را تغییر میدهد. وقتی زندگی روزمره غیرقابلپیشبینی میشود، سیاست هم غیرقابلپیشبینی میشود. مردم بهجای مشارکت در فرآیندهای رسمی، به کنشهای اعتراضی، انفجاری و غیرسازمانیافته روی میآورند. این همان چیزی است که در اعتراضات سالهای اخیر دیدهایم: اعتراضاتی که نه از دل احزاب، تشکلها یا نهادهای مدنی، بلکه از دل فشار اقتصادی و بیاعتمادی سیاسی بیرون میآیند.
در سطح نخبگان سیاسی نیز فروپاشی اقتصادی اثر گذاشته. وقتی اقتصاد در بحران دائمی است، سیاستمداران بهجای برنامهریزی بلندمدت، به مدیریت روزمره و واکنشهای کوتاهمدت روی میآورند. سیاستگذاری به مسکنکاری تبدیل میشود؛ تصمیمهایی که فقط چند ماه دوام دارند و خود به بحرانهای بعدی دامن میزنند. این چرخهٔ تصمیمگیری کوتاهمدت، ظرفیت حکمرانی را بیش از پیش تضعیف میکند.
در نهایت، فروپاشی اقتصادی و ناکارآمدی سیاسی یکدیگر را تقویت میکنند. ساختار سیاسی ناکارآمد اقتصاد را به بحران میکشاند؛ اقتصاد بحرانزده مشروعیت سیاسی را فرسوده میکند؛ مشروعیت فرسوده توان اصلاح را از بین میبرد؛ و نبود اصلاح، بحران اقتصادی را تشدید میکند. این همان چرخهٔ معیوب سیاست – اقتصاد است که ایران امروز را شکل داده. اعتراضات اخیر نیز بازتاب همین چرخه بودند: واکنشی به ساختاری که نه توان اصلاح دارد و نه توان پاسخگویی.
در چنین وضعیتی، فروپاشی اقتصادی فقط یک بحران مالی نیست؛ آینهای است که ضعفهای ساختاری حکمرانی را آشکار میکند و همزمان خود به فرسایش بیشتر سیاست دامن میزند. سیاستی که نتواند اقتصاد را تثبیت کند، دیر یا زود خودش نیز زیر بار همین اقتصاد فرو میریزد.
۴. فرهنگ و ارزشها: کوتاهشدن افق، جابهجایی معنا
فرهنگ فقط مجموعهای از باورها و نمادها نیست؛ نوعی افق زمانی است که به زندگی جهت میدهد. جامعهای که آیندهاش قابلپیشبینی باشد، ارزشهای بلندمدت تولید میکند: برنامهریزی، پسانداز، آموزش، مسئولیتپذیری، مشارکت. اما جامعهای که هر روز با تورم، سقوط ارزش پول ملی و بیثباتی اقتصادی روبهروست، بهتدریج افقش کوتاه میشود. مردم بهجای اینکه به پنج سال بعد فکر کنند، به پنج روز بعد فکر میکنند. این کوتاهشدن افق، آرام و بیصدا، ارزشها را از رشد به بقا جابهجا میکند.
در سالهای اخیر، همین جابهجایی افق زمانی یکی از زمینههای شکلگیری نارضایتیهای گسترده بود؛ جامعهای که آیندهاش را از دست داده، طبیعی است که واکنشهای اعتراضیاش نیز حول اضطراب و بیثباتی شکل بگیرد.
در چنین وضعیتی، معنا و جهتگیری زندگی دچار اختلال میشود. وقتی تلاش، تحصیل، کار صادقانه یا برنامهریزی بلندمدت نتیجهای قابلپیشبینی ندارد، ارزشهای سنتیِ زحمت، پشتکار و پیشرفت کارکرد خود را از دست میدهند. جای آنها را ارزشهای واکنشی و کوتاهمدت میگیرد: چطور زنده بمانم؟ بهجای چطور بهتر زندگی کنم؟ این تغییر فقط در سطح فردی نیست؛ در سطح جمعی هم دیده میشود. جامعهای که زمانی حول امید، معنا و آینده شکل میگرفت، حالا حول اضطراب، ناامنی و ترس از فردا سازمان مییابد.
این تغییر فرهنگی در کنش های اعتراضی سال های اخیر نیز قابل مشاهده است؛ جایی که بخش بزرگی از جامعه، بهویژه نسل جوان، دیگر هیچ افق قابلتصوری در ساختار موجود نمیدید و واکنشهایش از همین بیافقی تغذیه میشد.
این فشار اقتصادی، شکافهای نسلی را هم عمیقتر کرده است. نسل جوان ارزشهای نسلهای قبلی را نهفقط متفاوت، بلکه ناکارآمد میبیند. آنچه برای نسلهای پیشین مسیر طبیعی زندگی بود مثل تحصیل، کار، پسانداز، خرید خانه، برای نسل جدید بیشتر شبیه یک افسانه است. این تفاوت تجربه، تفاوت ارزش میسازد. گفتوگو سختتر میشود، سوءتفاهمها بیشتر، و هر نسل در جهان معنایی خودش زندگی میکند. در اعتراضات اخیر، این شکاف نسلی بهوضوح دیده شد؛ نسلی که دیگر به وعدههای رسمی باور نداشت و از دل همین گسست ارزشی، زبان و شیوهٔ کنش متفاوتی تولید کرد.
در کنار این، تحمل تفاوتها کاهش یافته است. فشار اقتصادی ظرفیت روانی جامعه را برای گفتوگو و پذیرش دیگری کم کرده. در فضای مجازی و واقعی، تعصب، برچسبزنی و حذف دیگری بیشتر دیده میشود. این کاهش تحمل اجتماعی، همراه با بیثباتی اقتصادی، زمینهٔ بروز واکنشهای تندتر و کمتحملتر را فراهم کرد؛ واکنشهایی که در فضای مجازی و برخوردهای روزانه زندگی افراد در سطح جامعه و حتی خانواده نیز قابل مشاهده بود.
۵. روان جمعی: فرسودگی، بیثباتی و واکنشهای اعتراضی
روان فردی و جمعی آخرین جایی است که فروپاشی اقتصادی بر آن اثر میگذارد، اما عمیقترین و ماندگارترین پیامدها را همینجا برجای میگذارد. اگر اخلاق، روابط اجتماعی، سیاست و فرهنگ هرکدام در سطح ساختار عمل میکنند، روان جمعی همان نقطهای است که این ساختارها به “تجربهٔ زیسته” تبدیل میشوند: به اضطراب، خشم، فرسودگی، بیاعتمادی و احساس بیقدرتی. و در ایران امروز، این تجربهٔ زیسته بیش از هر زمان دیگری زیر فشار است.
وقتی اقتصاد ثبات ندارد، زندگی هم ثبات ندارد. ناامنی اقتصادی مزمن از تورم و سقوط ارزش پول ملی تا بیثباتی شغلی و هزینههای غیرقابلپیشبینی، نوعی اضطراب دائمی تولید میکند؛ اضطرابی که نه به یک حادثه خاص، بلکه به روزمرگی گره خورده است. این اضطراب آرام و بیصدا روان فردی را فرسوده میکند و روان جمعی را در حالت آمادهباش دائمی نگه میدارد. جامعهای که هر روز برای بقا میجنگد، انرژی لازم برای آرامش، خلاقیت یا امید را از دست میدهد.
در چنین وضعیتی، خشم به یکی از زبانهای اصلی جامعه تبدیل میشود: خشم از بیعدالتی، نابرابری، ناکارآمدی و آیندهٔ نامعلوم. این خشم همیشه در خیابان ظاهر نمیشود؛ در رانندگی، صفها، روابط خانوادگی و فضای مجازی هم دیده میشود. انفجارهای کوچک و بزرگ خشونت، نشانهٔ روان جمعی تحت فشار است روانی که ظرفیت تحملش کاهش یافته. همین فشار انباشته در سالهای اخیر در قالب اعتراضات نیز خود را نشان داد؛ اعتراضاتی که بیش از آنکه محصول سازماندهی باشند، محصول تجربهٔ مشترک خشم و فرسودگیاند.
در کنار خشم، نوعی فرسودگی عمیق نیز شکل گرفته است؛ فرسودگیای نه فقط جسمی، بلکه عاطفی و ذهنی. بسیاری احساس میکنند توان تغییر ندارند؛ هر تلاشی بینتیجه است و هر امیدی کوتاهمدت. این احساس بیقدرتی یکی از خطرناکترین پیامدهای فروپاشی اقتصادی است، زیرا جامعه را از انرژی لازم برای اصلاح، مقاومت یا بازسازی تهی میکند. جامعهای که باور دارد: هیچ چیز تغییر نمیکند، دیر یا زود به جامعهای تبدیل میشود که هیچ چیز را جدی نمیگیرد.
این فشار روانی روابط نزدیک را هم فرسوده کرده است. خانوادهها که زمانی پناهگاه بودند، اکنون خود به میدان تنش تبدیل شدهاند. اختلافات کوچک بزرگ میشوند، تحمل کاهش مییابد و فرسودگی عاطفی جای صمیمیت را میگیرد. در سطح فردی، بسیاری به راههای فرار پناه میبرند: اعتیاد، مصرفگرایی افراطی، غرقشدن در فضای مجازی یا بیتفاوتی کامل. اینها واکنشهای فردی نیستند؛ نشانههای یک روان جمعی زخمیاند.
به این معنا، روان فردی – جمعی نه آخرین حلقهٔ زنجیرهٔ فروپاشی، بلکه نقطهای است که همهٔ حلقهها در آن به هم میرسند. اقتصاد فرو میریزد، اخلاق فرسوده میشود، روابط اجتماعی گسسته میشود، سیاست بیاعتبار میشود، فرهنگ افقش را از دست میدهد و همهٔ اینها در نهایت در روان مردم تهنشین میشود. روانی که زیر بار این فشارها خم شده، اما هنوز ایستاده است؛ روانی که اگرچه زخمی است، همچنان ظرفیت اعتراض، مقاومت و بازسازی را در خود دارد.
جمع بندی نهایی
اگر بخواهیم مسیر طیشده را در یک تصویر خلاصه کنیم، باید گفت فروپاشی اقتصادی در ایران فقط یک بحران مالی نیست؛ میدان نیرویی است که همهچیز را در مدار خود میکشد. اقتصادی که در چهار دهه ارزش پول ملی را چند هزار برابر فرسوده، فقط سفرهٔ مردم را کوچک نکرده؛ اخلاق را بازنویسی کرده، روابط اجتماعی را گسسته، سیاست را از معنا تهی کرده، فرهنگ را بیافق ساخته و روان جمعی را فرسوده کرده است. این فروپاشی یک حادثه ناگهانی نیست؛ فرایندی انباشته است که هر لایهٔ جامعه را آرام و بیصدا ساییده و امروز به نقطهای رسیده که دیگر با مسکنهای موقت یا روایتهای رسمی قابل پنهانکردن نیست.
در چنین وضعیتی، اعتراضات خیابانی واکنش به یک تصمیم سیاسی یا گرانی مقطعی نیست؛ واکنش به تجربه زیسته نسلی است که دیده چگونه با سقوط اقتصاد، همه لایههای زندگی نیز فرو میریزند. نسلی که فهمیده وقتی اقتصاد ثبات ندارد، اخلاق، اعتماد، سیاست، فرهنگ و حتی معنای زندگی نیز ثبات ندارند. این همان جایی است که تحلیل ما به یک حقیقت ساده اما تعیینکننده میرسد: اقتصاد زیربناییترین لایه نظم اجتماعی است؛ اگر این لایه ترک بخورد، هیچ نهاد دیگری سرپا نمیماند.
ایران امروز در دل همین واقعیت ایستاده است؛ جامعهای که هنوز زنده است و مقاومت میکند، اما زیر فشارهای انباشته اقتصادی – اجتماعی خم شده. جامعهای که میداند مسئله فقط قیمتها نیست؛ مسئله این است که فروپاشی اقتصادی همهٔ لایههای زندگی را لرزان کرده و هیچ حوزهای را دستنخورده نگذاشته. فهم این وضعیت برای ناامیدی نیست؛ برای دیدن عمق مسئله ضروری است. تا زمانی که ریشهها دیده نشوند، هیچ نسخهای کار نمیکند.
در چنین شرایطی، هیچ تحلیلی چه برای فهم اکنون و چه برای طراحی آینده، بدون توجه به واقعیت معیشت مردم معتبر نیست. فروپاشی اقتصادی همه لایهها را تحتتأثیر قرار داده و هر طرحی برای آینده باید از همین نقطه آغاز شود: از شناختن آنچه واقعاً فرو ریخته است.
برای مثال، انتظار اعتصاب سراسری از مردمی که روزمزدیاند و با کوچکترین وقفهٔ کاری معیشتشان مختل میشود، نه واقعی است و نه منطبق بر شرایط اقتصادی امروز. هر نیرویی که ادعای مدیریت ایران پس از گذار را دارد، ناگزیر است “غم نان” و پیامدهای فقر را در مرکز تحلیل و برنامهریزی خود قرار دهد؛ در غیر این صورت، تحلیلش از واقعیت اجتماعی ایران به خطا میرود.
گلناز نریمانی – تحلیلگر جامعه شناسی سیاسی و روابط بین الملل


