«بازپسگیری» چرا کافی نیست؟
تأملی انتقادی بر خوانش جنبش «زن، زندگی، آزادی»
مقدمه
مداخله نظری ابراهیم توفیق در خوانش جنبش «زن، زندگی، آزادی» از آن جهت اهمیت دارد که میکوشد ما را از زبانهای آشنا اما فرسوده سیاست در ایران فاصله دهد؛ زبانهایی که همچنان تحولات امروز را با مفاهیمی چون «گذار به مدرنیته»، «گذار به دموکراسی» یا نوستالژی دولت توسعه توضیح میدهند. نقطه عزیمت او این است که آن جهان تاریخی، که در آن دولت ملی، انباشت صنعتی، جامعه مدنی و ادغام اجتماعی در نسبتی کموبیش منسجم قرار داشتند، دیگر وجود ندارد. ازاینرو، برای فهم وضعیت کنونی باید به مفاهیمی چون بازتولید اجتماعی، بازپسگیری، حکومتزدایی از فضاهای اجتماعی و دگرگونی مناسبات سرمایهداری توجه کرد.
اهمیت این خوانش در آن است که سیاست را از سطح صرفاً نهادی به متن زندگی روزمره منتقل میکند؛ جایی که بدن، خانواده، محله، کار، مراقبت و مناسبات اجتماعی، میدان اصلی کشاکش قدرت و مقاومتاند. با این همه، پرسش این مقاله آن نیست که آیا مفهوم بازپسگیری درست است یا نادرست؛ بلکه این است که آیا «بازپسگیری»، حتی اگر بهعنوان یک فرایند فهمیده شود، میتواند بهتنهایی مبنای یک راهبرد پایدار برای کنش سیاسی و اجتماعی باشد؟
پاسخ این نوشته منفی است. بازپسگیری ضرورتی انکارناپذیر است، اما زمانی میتواند به افقی پایدار برای سیاست رهاییبخش بدل شود که در دل یک راهبرد چندوجهی قرار گیرد؛ راهبردی که از انباشت ظرفیتهای اجتماعی آغاز میشود، در رخداد متجلی میشود و در سازماندهی پسارخداد تداوم مییابد.
یکم ـ دستاورد نظری خوانش بازپسگیری
مهمترین دستاورد این خوانش، رهایی سیاست از اسارت زبان «گذار» است. در این نگاه، جامعه صرفاً موضوع حکمرانی نیست، بلکه خود میدان اصلی سیاست است. زندگی روزمره، بازتولید اجتماعی، مناسبات مراقبت، بدن، فضاهای شهری و شبکههای اجتماعی، به عرصههایی تبدیل میشوند که در آنها مقاومت شکل میگیرد و امکانهای تازهای برای کنش جمعی پدید میآید.
در این چارچوب، جنبش «زن، زندگی، آزادی» صرفاً مجموعهای از مطالبات حقوقی یا واکنشی به قدرت سیاسی نبود، بلکه لحظهای بود که در آن، بدن، خیابان، زمان و سیاست از انحصار نظم مسلط بیرون کشیده شدند. این صورتبندی، افق تحلیل را از نهادهای رسمی به مناسبات اجتماعی گسترش میدهد و از این حیث، گامی مهم در فهم جنبشهای معاصر به شمار میرود.
دوم ـ چرا بازپسگیری، بهتنهایی، راهبرد نیست؟
با وجود این دستاورد، مسئله زمانی آغاز میشود که مفهوم بازپسگیری از سطح تحلیل به سطح راهبرد منتقل شود. بازپسگیری بهخوبی توضیح میدهد که چگونه لحظههای رهایی شکل میگیرند و چگونه جامعه میتواند فضا، بدن یا سیاست را از انحصار نظم مسلط خارج کند؛ اما بهتنهایی توضیح نمیدهد که این ظرفیت چگونه انباشته میشود، چگونه دوام میآورد و چگونه به نظمی پایدار تبدیل میشود.
ازاینرو، نقد اصلی نه آن است که بازپسگیری صرفاً «لحظه» است، بلکه آن است که فاقد معماری راهبردی برای پیوند میان فرایند، رخداد و تداوم است. اگر این حلقههای واسط روشن نشوند، حتی موفقترین تجربههای بازپسگیری نیز ممکن است پس از پایان لحظه رهایی، فرسوده شوند یا جای خود را به بازتولید الگوهای پیشین بدهند.
سوم ـ حلقه مفقوده: انباشت فرایند
هر رخداد بزرگ، پیش از آنکه در خیابان دیده شود، در جامعه انباشته شده است. اعتماد، تجربه، شبکههای همبستگی، مهارتهای سازمانی، حافظه جمعی و اشکال همکاری، همگی محصول فرایندهایی هستند که در زمان طولانی شکل میگیرند.
از این منظر، رخداد نه نقطه آغاز، بلکه نقطه ظهور انباشت اجتماعی است. اگر این انباشت وجود نداشته باشد، رخداد نیز یا شکل نمیگیرد یا دوام نمیآورد.
به همین دلیل، راهبرد سیاسی نمیتواند صرفاً بر لحظه بازپسگیری تکیه کند، بلکه باید بتواند ظرفیتهای جامعه را بهطور مستمر انباشته و ارتقا دهد. بدون این انباشت، هر موج اعتراضی، هرچند گسترده و الهامبخش، در معرض فرسایش و پراکندگی قرار خواهد گرفت.
چهارم ـ راهبرد چندوجهی؛ فراتر از بازپسگیری
اگر بازپسگیری شرط لازم است، شرط کافی نیست. آنچه میتواند یک سیاست رهاییبخش را پایدار کند، راهبردی چندوجهی است که مؤلفههای آن یکدیگر را تکمیل میکنند، نه اینکه جایگزین هم شوند.
۱- مطالبهگری حقوقی و نهادی؛ نه به معنای تقلیل سیاست به درخواست از دولت، بلکه به معنای تثبیت حقوق، گشودن فضاهای عمومی، دفاع از آزادیهای مدنی و افزایش هزینههای سرکوب.
۲- بازپسگیری میدانهای اجتماعی؛ یعنی بازگرداندن بدن، خیابان، فضا، زمان، روایت و امکان کنش جمعی از انحصار نظم مسلط.
۳- انباشت فرایند؛ یعنی ایجاد و تقویت شبکههای اعتماد، یادگیری، سازمانیابی، همکاری و سرمایه اجتماعی که بستر هر تحول پایداری را فراهم میآورند.
۴- آمادگی برای لحظات گسست و رخداد؛ زیرا رخدادها قابل برنامهریزی نیستند، اما جامعه میتواند برای مواجهه با آنها آماده باشد؛ از طریق پیوند میان جنبشها، ظرفیت اعتصاب، شبکههای حمایتی و سازوکارهای تصمیمگیری جمعی.
۵- سازماندهی برای پسارخداد؛ زیرا هر گسست تاریخی بلافاصله این پرسش را پیش میکشد که چگونه باید دستاوردها تثبیت شوند، چگونه نهادهای جدید شکل بگیرند و چگونه از بازتولید تمرکز قدرت جلوگیری شود.
۶- فرایند ارتقایافته؛ مرحلهای که در آن هدف، صرفاً بازگشت به وضعیت پیشین نیست، بلکه خلق ظرفیتهای تازه برای جامعه است؛ ظرفیتهایی که کیفیت مشارکت، خودسازمانیابی، اعتماد اجتماعی و توان اداره امور عمومی را نسبت به گذشته ارتقا دهند.
جمعبندی
۱- دستاورد اصلی خوانش بازپسگیری آن است که سیاست را از انحصار نهادهای رسمی بیرون میآورد و آن را در متن زندگی روزمره، بازتولید اجتماعی و کنش جمعی جستوجو میکند. این دستاورد، افق مهمی برای فهم جنبشهای معاصر میگشاید و نشان میدهد که رهایی، پیش از آنکه در ساختارهای رسمی رخ دهد، در بدن، فضا، روابط اجتماعی و تجربه زیسته آغاز میشود.
۲- اما اگر این بینش به یک راهبرد چندسطحی ترجمه نشود، خطر آن وجود دارد که بازپسگیری به مفهومی نظریِ درخشان، اما از نظر راهبردی ناکافی تبدیل شود؛ مفهومی که لحظه رهایی را بهخوبی توضیح میدهد، اما درباره چگونگی انباشت ظرفیتها، سازماندهی نیروها، عبور از رخداد و ساختن نظم پسارخداد سخن اندکی دارد.
۳- از منظر یک چپ اجتماعیِ جامعهمحور، مسئله اصلی انتخاب میان «مطالبهگری» یا «بازپسگیری» نیست، همانگونه که انتخاب میان «حقوق» یا «رخداد» نیز نیست. مسئله، صورتبندی راهبردی است که بتواند این ساحتها را در یک معماری واحد به هم پیوند دهد: مطالبهگری حقوقی و نهادی، بازپسگیری میدانهای اجتماعی، انباشت فرایند، آمادگی برای لحظات گسست، سازماندهی پسارخداد و فرایند ارتقایافته.
۴- به همین دلیل، بازپسگیری دیگر مقصد نهایی سیاست نیست، بلکه یکی از حلقههای زنجیرهای است که هدف آن نه صرفاً بازگرداندن آنچه از دست رفته، بلکه خلق ظرفیتهای نوین برای کنش جمعی و ساختن نظمی پایدارتر، مشارکتیتر و رهاییبخشتر است.
۵- – اگر قرار باشد این راهبرد در یک مفهوم فشرده بیان شود، میتوان آن را «معماری چندسطحی قدرتسازی اجتماعی» نامید؛ معماریای که در آن قدرت نه در تصرف یک مرکز، بلکه در انباشت ظرفیتهای جامعه، پیوند میان ساحتهای گوناگون کنش، آمادگی برای لحظات گسست و توانایی سازماندهی پس از رخداد معنا مییابد. در این معنا، سیاست رهاییبخش نه سیاستِ بازگشت، بلکه سیاستِ آفرینش است؛ آفرینش نهادها، روابط و توانمندیهایی که جامعه را قادر میسازند هر بار از سطحی بالاتر، خود را بازسازی و آینده خویش را سامان دهد.
نام نویسنده محفوظ


