« عقلانیت بقا»: جنبش معلمان در دورهی سرکوب
»

«مدرسه دوپاره»: بحران آموزش، معیشت معلم و جنگ
◾️بخش اول
آموزشوپرورش ایران در وضعیتی متناقض، هر روز میلیونها کودک را در خود جای میدهد، اما همزمان از حفظ معلمان، تأمین عدالت آموزشی و برقراری ارتباط با نسل جدید بازمیماند. در گفتوگویی با «محمد حبیبی» «سخنگوی شورای هماهنگی تشکل های صنفی فرهنگیان ایران» درباره بحرانهای آموزش عمومی، از ساختار حکمرانی و معیشت معلمان تا خصوصیسازی آموزش، بازتولید نابرابریهای اجتماعی، آسیبپذیری مدارس در برابر جنگ و محدودیت آزادی اندیشه در کلاسهای درس، تصویری نگرانکننده از آینده ترسیم میشود؛ آیندهای که در آن، شکاف میان دانشآموزان برخوردار و محروم میتواند به شکافی عمیقتر در جامعه تبدیل شود. بااینحال، هنوز معلمانی که با وجود فشارهای معیشتی و محدودیتها بر حق پرسیدن و آموختن پافشاری میکنند و دانشآموزانی که از طرح پرسش دست نمیکشند، روزنهای برای تغییر باقی گذاشتهاند. پرسش اصلی این است: آیا آموزشوپرورش ایران میتواند از چرخه نابرابری، بیاعتمادی و کنترل خارج شود و بار دیگر به نهادی برای پرورش شهروندان آزاد و مسئول تبدیل شود؟
1️⃣وضعیت آموزشوپرورش
اگر بخواهیم وضعیت آموزشوپرورش ایران را در یک جمله توصیف کنیم، چه میگویید؟
نهادی که هنوز هر صبح شانزده میلیون کودک را در خود جا میدهد، اما دیگر نه معلمش را نگه میدارد، نه دانشآموزش را برابر میکند و نه با جامعهای که بیرون در مدرسه ایستاده، حرف میزند.
ریشهایترین بحران آموزش ایران چیست؟
بحران اعتماد، که همهی بحرانهای دیگر از آن تغذیه میکنند. معلم به دستگاهی که او را اداره میکند اعتماد ندارد، چون سالهاست وعده میشنود و کسری میگیرد. خانواده به مدرسه اعتماد ندارد، چون میداند سرنوشت فرزندش را نه مدرسه، که کلاس خصوصی و کنکور و سرمایهی خانوادگی تعیین میکند. دانشآموز به آنچه در کلاس میشنود اعتماد ندارد، چون فاصلهی آن را با زندگی واقعی هر روز لمس میکند. و خودِ دستگاه هم به معلم اعتماد ندارد؛ وگرنه اینهمه نظارت، گزینش، هیئت تخلفات و پرونده برای چیست؟ نهاد آموزش بر اعتماد بنا میشود؛ وقتی اعتماد برود، بودجه و برنامه و سند تحول هم چیزی را نمیسازد.
چرا مشکلات آموزشوپرورش با وجود تغییر دولتها حل نمیشود؟
چون آموزشوپرورش در این کشور هیچوقت یک مسئلهی «دولتی» به معنای واقعی نبوده است؛ همیشه یک مسئلهی حاکمیتی بوده که دولتها فقط مدیریت روزمرهاش را به عهده داشتهاند. محتوای کتاب درسی، گزینش معلم، تربیت معلم، ساختار مدرسه و حتی آنچه در مدرسه میتوان گفت و نمیتوان گفت، در جایی بالاتر از دولت تعیین میشود. وزیر عوض میشود، جهتگیری عوض نمیشود. و وقتی جهتگیری ثابت است، تغییر دولت فقط تغییر لحن است. دومین دلیل این است که آموزشوپرورش در اولویت هیچ دولتی نبوده: وزارتخانهای است با بزرگترین جمعیت کارمند و کمترین نفوذ در تصمیمهای کلان. بودجهاش را آخر از همه میبندند و کسریاش را اول از همه به او تحمیل میکنند. و سوم، هر دولتی که آمده، بهجای حل مشکل، یک «سند» تازه نوشته است. ما سند تحول داریم، سند برنامهی درسی ملی داریم، نقشهی راه داریم؛ آنچه نداریم، تغییری است که معلم در کلاسش لمس کند.
آیا مشکل اصلی کمبود بودجه است یا ساختار حکمرانی آموزش؟
هر دو، اما به ترتیب معکوس آنچه معمولاً گفته میشود. کمبود بودجه واقعی است: بیش از نود درصد بودجهی آموزشوپرورش صرف حقوق میشود و برای کیفیت — تجهیز، نوسازی، آموزش ضمن خدمت، کاهش تراکم کلاس — تقریباً چیزی نمیماند. اما این کمبود، خودش محصول ساختار حکمرانی است، نه علت مستقل. ساختاری که آموزش را هزینه میبیند نه سرمایهگذاری، معلم را کارمند میبیند نه متخصص، و مدرسه را محل اجرای سیاست میبیند نه محل رشد. در چنین ساختاری اگر بودجه دو برابر هم بشود، به همانجایی میرود که تا حالا رفته: به ساختمانهای اداری، به نهادهای موازی، به برنامههایی که برای مدرسه نوشته میشود بیآنکه از مدرسه پرسیده شود. پس پاسخ من این است: بودجه بدون تغییر بنیادین سیاستها ، آب در غربال است؛ و تغییر بنیادین سیاستها بدون بودجه، شعار.
آیا مدرسهی ایرانی امروز هنوز میتواند پاسخگوی نیاز نسل جدید باشد؟
مدرسهی ایرانی امروز با نسل جدید در دو زمان متفاوت زندگی میکنند. دانشآموز در جهانی است که اطلاعات در آن بیمرز است، پرسش در آن آزاد است و هویت در آن چندلایه؛ مدرسه هنوز با منطق یک پاسخ درست، یک روایت رسمی و یک الگوی واحد اداره میشود. نتیجه این نیست که دانشآموز شورش کند؛ نتیجه این است که مدرسه را «تحمل» میکند و زندگی واقعیاش را بیرون از آن میگذراند. این خطرناکتر از شورش است، چون بیصدا است. مدرسه میتواند دوباره به نسل جدید برسد، اما نه با افزودن یک درس «سواد رسانهای» به همان ساختار؛ با تغییر نسبت خودش با پرسش. مدرسهای که از پرسش نمیترسد، به نسلی که همهچیز را میپرسد میرسد.
2️⃣ معلمی و تربیت معلم
چرا شغل معلمی در ایران به چنین وضعیت معیشتی رسیده است؟
چون در سه دههی گذشته، هر بار که دولتها لازم داشتهاند کسری بودجه را جایی سرشکن کنند، معلم آسانترین هدف بوده: یک میلیون نفر، با قرارداد دولتی، بیامکان اعتصاب قانونی، و با وجدانی که اجازه نمیدهد کلاس را رها کند. حقوق معلم امروز بهطور میانگین حدود بیست میلیون تومان است؛ به دلار، کمتر از هشتاد دلار در ماه — رقمی که در سالهای گذشته مدام کوچکتر شده. این فقط فقر نیست؛ فقری است که به معلم میگوید کارش بیارزش است. رتبهبندی که قرار بود جبران کند، با اجرای ناقص و تبعیضآمیز، به منبع تازهای از نارضایتی تبدیل شد. و در این میان، معلم برای زندهماندن به شغل دوم و سوم رفت و از کلاس درس، که باید جای تمرکزش باشد، فاصله گرفت. وقتی معلم مسافرکشی میکند، آنکه ضرر میکند دانشآموز است.
آیا افزایش حقوق بهتنهایی میتواند بحران معلمی را حل کند؟
نه، اما بدون آن هیچچیز دیگری هم حل نمیشود. افزایش حقوق شرط لازم است نه کافی. معلمی که میتواند با یک شغل زندگی کند، میتواند معلم بماند؛ اما معلمماندن فقط ماندن در کلاس نیست. منزلت، امنیت شغلی، حق داشتن تشکل، مشارکت در تصمیمهایی که به کلاسش مربوط میشود، و رهایی از فضای امنیتیای که هر حرف او را میسنجد — اینها بخشهایی از بحراناند که با پول حل نمیشوند. معلمی که برای یک جمله در کلاس به هیئت تخلفات میرود، هر قدر هم حقوق بگیرد، معلم آزاد نیست؛ و معلم غیرآزاد، شهروند آزاد تربیت نمیکند.
چرا جوانان بااستعداد کمتر به سمت معلمی میروند؟
چون جوان بااستعداد حساب میکند. میبیند معلمی شغلی است با کمترین درآمد نسبت به تحصیل لازم، کمترین امکان پیشرفت، بیشترین نظارت، و اجتماعی که دیگر معلم را نماد منزلت نمیداند. میبیند معلمهای خودش چه زندگیای داشتهاند. و میبیند ورودی معلمی — دانشگاه فرهنگیان — بیش از آنکه دنبال توانایی باشد، دنبال تطابق است: گزینش عقیدتی، مصاحبه، تعهد. جوانی که میخواهد بپرسد و بسازد، از همان در ورودی میفهمد اینجا جای او نیست. نتیجهاش را خود وزارت اعلام میکند: کمبود صدها هزار معلم، و پرکردن این کمبود با نیروهای بدون آموزش، بازنشستههای برگشته و سرباز معلم.
نظام تربیت معلم چه مشکلی دارد؟
سه مشکل بههمپیوسته. اول، بهجای تربیت معلم، «گزینش معلم» میکند؛ معیارش پیش از آنکه صلاحیت حرفهای باشد، صلاحیت عقیدتی است. دوم، از دانشگاه بریده است: دانشگاه فرهنگیان جزیرهای است زیر نظر وزارتخانه، با استادانی که اغلب به همان معیار گزینش شدهاند، دور از پژوهش زندهی تربیتی. سوم، به کلاس درس واقعی هم بریده است: کارورزی کوتاه و صوری، و معلمی که با ورود به مدرسه تازه میفهمد هیچکس او را برای تراکم چهلنفره، دانشآموز آسیبدیده و مدرسهی بیامکانات آماده نکرده است. نظام تربیت معلم ما نه به علم وصل است، نه به مدرسه؛ به اداره وصل است.
اگر اختیار داشتید نظام تربیت معلم را از صفر طراحی کنید، چه میکردید؟
چهار کار. یک: گزینش عقیدتی را بهکلی حذف میکردم و تنها معیار را صلاحیت حرفهای و علاقه به کودک میگذاشتم؛ معلم باید به شاگردش وفادار باشد، نه به سازمان. دو: تربیت معلم را به دانشگاه برمیگرداندم — دانشگاه واقعی، با آزادی علمی — و وزارتخانه را از کارفرمای دانشگاه به مشتری آن تبدیل میکردم. سه: نیمی از دوره را در مدرسه میگذراندم، کنار معلمهای باتجربه، با حقوق، نه بهعنوان بازدید. چهار: عضویت در اتحادیه های معلمی را برای هر معلم تازه استخدام شده اجباری می کردم و تایید صلاحیت معلمان را از جنبه توانایی های شغلی ،دانش کافی و صلاحیت های روانی به یک نظام حرفه ای که زیر نظارت اتحادیه های معلمی فعالیت می کند ،می سپردم.
3️⃣ نابرابری آموزشی
آیا مدرسه بهجای کاهش نابرابری، خودش به بازتولید آن کمک میکند؟
امروز بله، و این تلخترین واقعیت آموزش ایران است. مدرسه قرار بود جایی باشد که کودک کارگر و کودک پزشک در آن یک شانس داشته باشند. امروز مدرسه از همان کلاس اول آنها را از هم جدا میکند: یکی به مدرسهی غیردولتی با شهریهای به اندازهی چند ماه حقوق معلم، یکی به مدرسهی دولتی با کلاس چهلنفره. یکی به سمپاد و نمونهدولتی که با آزمون و پول از بقیه جدا شده، یکی به مدرسهی عادی که بهترین دانشآموزانش را همان آزمونها بردهاند. نظامی که ده نوع مدرسه دارد، نظامی است که ده نوع شهروند تربیت میکند. و کنکور در انتها مهر تأیید میزند: آنکه پول کلاس و کتاب و مشاور داشته، به دانشگاه خوب میرود؛ آنکه نداشته، نمیرود. مدرسه نابرابری را از بیرون میگیرد و با امضای خودش به جامعه برمیگرداند.
چرا محل تولد و وضعیت اقتصادی خانواده تا این اندازه مسیر آموزشی کودک را تعیین میکند؟
چون دولت از نقش جبرانکنندهاش کنار کشیده است. در هر جامعهای خانوادهها نابرابرند؛ کار آموزش عمومی این است که این نابرابری را خنثی کند — با مدرسهی خوب در محلهی فقیر، با معلم خوب در روستا، با تغذیه و کتاب و کلاس تقویتی رایگان برای آنکه ندارد. در ایران این معادله برعکس شده: بهترین معلمها و بهترین امکانات به سمت مدارسی میرود که پول دارند، و مدرسهی روستایی و حاشیهای با معلم کمتجربه، ساختمان فرسوده و کلاس چندپایه میماند. دانشآموز سیستان و کودک حاشیهی تهران نه در ساعت درسی برابرند، نه در کیفیت معلم، نه در امکان ادامهی تحصیل. محل تولد سرنوشتساز شده، چون سیاست آموزشی تصمیم گرفته که آن را سرنوشتساز بگذارد.
رابطهی فقر، ترک تحصیل و کیفیت آموزش را چگونه میبینید؟
یک دایرهی بسته. فقر، کودک را از مدرسه بیرون میکشد — برای کار، برای ازدواج زودهنگام، برای اینکه هزینهی مدرسهی «رایگان» از توان خانواده بیرون است. طبق گزارشهای رسمی، نزدیک به یک میلیون کودک در سن تحصیل بیرون از مدرسهاند و این رقم در سالهای اخیر رو به افزایش بوده. آنکه میماند، در مدرسهای میماند که کیفیتش با فقر منطقه پایین آمده؛ و کیفیت پایین، انگیزهی ماندن را کم میکند. و کودکی که ترک تحصیل میکند، فردا پدر یا مادر فقیری است که فرزندش را از مدرسه بیرون میکشد. این دایره را فقط یک چیز میشکند: آموزشِ واقعاً رایگان و واقعاً باکیفیت در همانجایی که فقر هست.
آیا آموزش رایگان به معنای واقعی در ایران وجود دارد؟
اصل سیام قانون اساسی میگوید دولت موظف است وسایل آموزش رایگان را برای همه تا پایان دورهی متوسطه فراهم کند. در عمل، این اصل سالهاست تعلیق شده است. مدرسهی دولتی «کمک مردمی» میگیرد که اجباری است؛ خانواده کتاب کمکدرسی و کلاس خصوصی میخرد چون مدرسه کفایت نمیکند؛ و بخش بزرگی از دانشآموزان شهرهای بزرگ در مدارس پولی درس میخوانند که دولت با واگذاری ساختمان و معلم، عملاً به آنها یارانه میدهد. سیاست رسمی سه دههی اخیر، زیر عنوان «مشارکت مردمی»، خصوصیسازی تدریجی آموزش بوده است. امروز آموزش رایگان در ایران عملا وجود ندارد .ان چیزی هم که هست ،از حداقل های کیفی بی بهره است .
اگر قرار باشد فقط یک اقدام برای کاهش شکاف آموزشی انجام شود، آن اقدام چیست؟
توقف خصوصیسازی و یکپارچهکردن مدرسه. تا وقتی ده نوع مدرسه داریم، هر اقدام دیگری — تغذیه، بورسیه، سهمیه — فقط درد را کم میکند، زخم را نمیبندد. یک اقدام مشخص: مدرسهی دولتی محله باید آنقدر خوب باشد که خانوادهی برخوردار هم دلیلی برای رفتن به مدرسهی پولی نداشته باشد. وقتی فرزند مدیر و فرزند کارگر در یک کلاس بنشینند، فشار برای کیفیت از طرف همهی خانوادهها میآید، نه فقط آنها که صدایی ندارند. نابرابری آموزشی با جداکردن کودکان شروع شد؛ با کنار هم نشاندنشان تمام میشود.
4️⃣ جنگ و مدرسه
جنگ دوازدهروزه چه چیزی دربارهی آسیبپذیری نظام آموزشی ایران به ما نشان داد؟
نشان داد که نظام آموزشی ما هیچ برنامهای برای هیچ بحرانی ندارد، جز تعطیلی. صدها مرکز آموزشی آسیب دید، صدها مدرسه به پناهگاه تبدیل شد، و در یک مورد، حمله به یک مدرسه در جنوب کشور دهها دانشآموز و کارکنان را کشت. آسیبپذیری ما فقط فیزیکی نبود؛ نهادی بود. هیچ پروتکل تخلیه، هیچ آموزش ایمنی، هیچ سازوکار ارتباط با خانوادهها، هیچ برنامهی ادامهی تحصیل. تنها برنامه این بود: مدرسه تعطیل، تا اطلاع ثانوی.
آیا آموزشوپرورش برای شرایط جنگی آماده بود؟
نه، و صادقانه بگویم هیچکس هم انتظار نداشت آماده باشد. اما مسئله این است که بعد از جنگ اول هم آماده نشد. میان جنگ دوازدهروزه و جنگ بعدی هشت ماه فاصله بود؛ در این هشت ماه چه کردیم؟ کدام مدرسه پناهگاه پیدا کرد، کدام معلم آموزش امداد دید، کدام برنامه برای آموزش از راه دور بازنویسی شد؟ آمادگی برای جنگ، یعنی پذیرفتن اینکه ممکن است دوباره رخ دهد؛ و به نظر میرسد دستگاه ترجیح داده این را نپذیرد.
وقتی مدرسه در معرض حمله یا تعطیلی قرار میگیرد، اولویت باید حفظ جان دانشآموز باشد یا حفظ استمرار آموزش؟
این دوگانه غلط است و اتفاقاً خطرناک. جان دانشآموز اولویت مطلق است؛ هیچ درسی ارزش یک جان را ندارد. اما کسی که میگوید «پس مدرسه را ببندیم و تمام»، در واقع میگوید آموزش چیزی است که در شرایط سخت میشود کنارش گذاشت. تجربهی همهی کشورهای جنگزده عکس این را نشان میدهد: استمرار آموزش، حتی در پناهگاه، حتی یک ساعت در روز، خودش حفاظت از جان کودک است — جان روانیاش. کودکی که مدرسهاش را از دست میدهد، نظم و امنیت و امیدش را از دست میدهد. اولویت، جان است؛ و آموزش بخشی از حفظ جان است، نه رقیب آن.
جنگ چه تأثیری بر روان دانشآموزان خواهد گذاشت؟
تأثیری که سالها بعد معلوم میشود، و معمولاً وقتی معلوم میشود که دیر شده. کودکی که صدای انفجار شنیده، همکلاسیاش را از دست داده، شبها از خانه گریخته، و بزرگترهایش را ترسیده دیده، با همان کودک قبل از جنگ یکی نیست. اضطراب، اختلال خواب، بازگشت رفتارهای کودکانه در سنین بالاتر، افت تمرکز، پرخاشگری یا برعکس، سکوت کامل — اینها را معلمها همین امروز در کلاس میبینند. مسئله این است که معلم برای دیدن اینها آموزش ندیده و مدرسه برای پاسخدادن به آنها ساختاری ندارد. یک مشاور برای هزار دانشآموز، در بهترین حالت.
آیا ما اصلاً برنامهای برای حمایت روانی از کودکان پس از جنگ داریم؟
برنامه به معنای واقعی، نه. چند بخشنامه و چند کارگاه هست؛ برنامه نیست. برنامه یعنی هر مدرسه بداند دانشآموز آسیبدیده را چگونه شناسایی کند، به کجا ارجاع دهد، و با خانوادهاش چگونه کار کند؛ یعنی مشاور کافی، معلم آموزشدیده، و بودجهای که برای این کار کنار گذاشته شده باشد. آنچه هست، حسن نیت معلمهایی است که با دست خالی تلاش میکنند. و این را بگویم: حمایت روانی از کودک جنگزده، با مراسم و سرود و شعار نمیشود؛ گاهی برعکس، همینها زخم را تازه میکند.
اگر جنگ دوباره طولانی شود، آموزشوپرورش چه برنامهای برای ادامهی تحصیل میلیونها دانشآموز دارد؟
تا آنجا که اعلام شده، همان برنامهی همیشگی: تعطیلی و بعد، شبکهی شاد. و این یعنی برنامهای در کار نیست. جنگ طولانی یعنی ماهها بیمدرسگی برای شانزده میلیون کودک، در کشوری که اینترنتش محدود است و بخش بزرگی از خانوادهها ابزار آموزش آنلاین ندارند. برنامهی واقعی باید سه لایه داشته باشد: آموزش حضوری کوچک و پراکنده در محلهها و پناهگاهها، آموزش از راه دور با ابزاری که بدون اینترنت پرسرعت کار کند — رادیو و تلویزیون آموزشی که در جنگهای دیگر جواب داده — و شبکهای از معلمان داوطلب که به دانشآموزان محلهی خودشان برسند. هیچکدام از اینها فعلاً وجود ندارد. تشکلهای صنفی معلمان بارها اعلام آمادگی کردهاند که در طراحی چنین برنامهای مشارکت کنند؛ پاسخی نگرفتهاند.
آیا تجربهی کرونا و شبکهی شاد میتواند الگوی مناسبی برای آموزش در شرایط جنگی باشد؟
شاد الگویی است از آنچه نباید تکرار شود. در کرونا، میلیونها دانشآموز به دلیل نداشتن گوشی، اینترنت، یا حتی برق پایدار از آموزش جا ماندند و افت تحصیلی آن دوره هنوز در کلاسها دیده میشود. شاد برای دانشآموز شهری با خانوادهی برخوردار کار میکرد؛ برای همانهایی که بیش از همه به مدرسه نیاز داشتند، کار نمیکرد. در جنگ، این شکاف عمیقتر هم میشود، چون زیرساخت آسیب میبیند و اینترنت به دلایل امنیتی محدودتر میشود. درس کرونا این بود که آموزش از راه دور بدون عدالت در دسترسی، خودش ماشین نابرابری است. اگر این درس را گرفته بودیم، امروز برنامه داشتیم.
جنگ چه اثری بر بودجهی آموزشوپرورش خواهد گذاشت؟ آیا ممکن است هزینههای جنگ، آموزش عمومی را در سالهای آینده بیشتر تحت فشار قرار دهد؟
قطعاً، و این فشار از همین حالا شروع شده. جنگ یعنی اولویت بودجه با دفاع و بازسازی؛ یعنی کسری بیشتر؛ یعنی تورمی که حقوق معلم را باز هم آب میکند. تجربهی تاریخی ما روشن است: در دههی شصت، آموزشوپرورش بود که هزینهی جنگ را با مدرسههای دو و سهشیفته، کلاسهای پنجاهنفره و معلمهای حقالتدریس پرداخت کرد، و بخشی از آن عقبماندگی هرگز جبران نشد. خطر امروز همین است: اینکه آموزش دوباره «قربانی قابل قبول» تلقی شود. به همین دلیل تشکلهای صنفی تأکید میکنند که بودجهی آموزش باید از دخلوخرج جنگ مصون بماند؛ چون کودکی که امروز از آموزش میافتد، بیست سال دیگر برنمیگردد.
و یک سؤال مهمتر: آیا نسل دانشآموزی که جنگ را تجربه کرده، با نسل قبل از جنگ متفاوت خواهد بود؟
بله، و ما هنوز نمیدانیم چقدر. این نسل در دو سال، دو جنگ و یک سرکوب سراسری را دیده است؛ همسنوسالهایش کشته و بازداشت شدهاند — همانطور که پیشتر در گفتوگو با روزنامهی اعتماد گفتم، شمار دانشآموزان بازداشتی دیماه از هزار نفر فراتر میرفت. نسلی که در این سن با مرگ و زندان همکلاسیهایش روبهرو شده، دو راه دارد: یا به بیتفاوتی عمیق میرسد، یا به بلوغی زودرس و تلخ. هر دو را در کلاسها میبینیم. آنچه این نسل را از نسل پیش جدا میکند، این است که دیگر هیچ روایت رسمیای را بیچونوچرا نمیپذیرد؛ خودش دیده است. مدرسهای که بخواهد با این نسل حرف بزند، باید اول بپذیرد که این نسل چیزهایی میداند که در کتاب درسی نیست.
5️⃣ جنگ در کتاب درسی
آیا اساساً درست است که جنگ وارد کتابهای درسی شود؟
جنگ به هر حال وارد کتاب درسی میشود؛ پرسش این است که چگونه. تاریخ را نمیشود سانسور کرد، و نسلی که جنگ را دیده، اگر در کتاب درسی چیزی دربارهاش نبیند، نتیجه میگیرد که مدرسه از واقعیت میترسد. پس بله، جنگ باید در کتاب باشد — بهعنوان رویدادی تاریخی که باید فهمیده شود، نه بهعنوان حماسهای که باید ستوده شود. تفاوت این دو، تفاوت آموزش و تبلیغ است.
اگر قرار است جنگ دوازدهروزه در کتاب درسی روایت شود، چه کسی باید روایت را بنویسد؟
مورخان مستقل، معلمان تاریخ، و — این مهم است — با مشارکت کسانی که جنگ را زیستهاند، از جمله خود دانشآموزان و معلمانی که عزیزی از دست دادهاند. آنچه نباید بشود، همان است که همیشه شده: نهادی سیاسی یا نظامی روایت را بنویسد و سازمان پژوهش فقط آن را حروفچینی کند. کتاب درسی تاریخ، بیانیهی رسمی نیست. اگر قرار است دانشآموز به آن اعتماد کند، باید بداند چه کسی و با چه معیاری آن را نوشته است.
تفاوت «آموزش تاریخ جنگ» با «تربیت ایدئولوژیک دربارهی جنگ» چیست؟
آموزش تاریخ جنگ میگوید چه شد، چرا شد، چه کسانی تصمیم گرفتند، چه هزینهای داده شد و چه کسانی آن هزینه را پرداختند. تربیت ایدئولوژیک میگوید ما حق بودیم و آنها باطل، و تمام. اولی به دانشآموز ابزار داوری میدهد؛ دومی داوری را بهجای او انجام میدهد. اولی میپذیرد که جنگ، حتی جنگ دفاعی، رنج و خطا و پرسش دارد؛ دومی رنج را فقط برای تقدیس، و خطا را فقط برای دشمن میخواهد. نشانهی سادهای برای تشخیص: اگر دانشآموز بعد از خواندن درس، پرسشی ندارد، تربیت ایدئولوژیک بوده؛ اگر پرسشهایش بیشتر شده، آموزش بوده.
آیا دانشآموز باید فقط روایت رسمی حکومت را بشنود یا باید بتواند روایتهای مختلف را مقایسه کند؟
دانشآموز امروز روایتهای مختلف را میشنود، چه مدرسه بخواهد چه نخواهد؛ تلفن همراهش از کتاب درسی زودتر به او میرسد. پرسش واقعی این است که مدرسه میخواهد در این مقایسه حضور داشته باشد یا نه. اگر فقط روایت رسمی را بگوید، دانشآموز آن را یکی از روایتها میشمارد و چون از منبع قدرت آمده، کماعتبارترینش. اگر روایتها را کنار هم بگذارد و به دانشآموز بیاموزد چگونه سند را از شایعه و تحلیل را از تبلیغ جدا کند، مدرسه دوباره به مرجع تبدیل میشود. مدرسهای که فقط یک روایت را مجاز میداند، خودش را از مقایسه حذف میکند، نه روایتهای دیگر را.
آیا میتوان دربارهی جنگ به دانشآموز آموزش داد بدون اینکه نفرت از «دیگری» تولید شود؟
میتوان، و باید. آموزش جنگ وقتی نفرت تولید میکند که انسانهای آن سوی جنگ را به یک کلمه تقلیل دهد: دشمن. وقتی دانشآموز بفهمد در آن سو هم کودکی هست که مدرسهاش ویران شده، جنگ را بهعنوان فاجعهای انسانی میفهمد، نه مسابقهای که باید در آن برنده شد. این به معنای بیطرفی در برابر تجاوز نیست؛ دانشآموز باید بداند چه کسی به خانهاش حمله کرد. اما میان «شناختن مهاجم» و «نفرت از یک ملت» فاصلهای است که آموزش درست آن را حفظ میکند و تبلیغ آن را پاک میکند. کودکی که با نفرت تربیت شود، نسل بعدی جنگ را میسازد.
اگر یک کتاب درسی دربارهی جنگ بنویسید، چه چیزهایی را حتماً در آن میآورید که معمولاً در روایتهای رسمی حذف میشوند؟
نام و چهرهی کشتهشدگان غیرنظامی، بهویژه کودکان و معلمان؛ نه بهعنوان عدد، بهعنوان آدم. اینکه جنگ چگونه زندگی روزمره را به هم ریخت: مدرسهای که پناهگاه شد، معلمی که در خانهاش کشته شد، خانوادهای که شهرش را ترک کرد. پرسشهایی که دربارهی تصمیمها میشود پرسید، حتی اگر پاسخ قطعی نداشته باشند. هزینهی اقتصادی جنگ برای آموزش و سلامت، و اینکه چه کسانی آن را پرداختند. و در آخر، صدای خودِ دانشآموزان: آنچه دیدند، آنچه از دست دادند، آنچه میخواهند. روایت رسمی معمولاً قهرمان دارد و شهید دارد؛ آنچه ندارد، قربانی و پرسش است. کتاب درسی خوب، این دو را برمیگرداند.
6️⃣ مدرسه و نسل جدید
مدرسه باید دانشآموز مطیع تربیت کند یا شهروند مسئول؟
این دو با هم جمع نمیشوند، و مدرسهی ما چهل سال است سعی میکند هر دو را با هم بخواهد. اطاعت، مهارت نیست، فقدان مهارت است: فقدان توانایی پرسیدن، سنجیدن و نهگفتن. شهروند مسئول کسی است که به قانون پایبند است چون آن را فهمیده و پذیرفته، نه چون ترسیده. مدرسهای که اطاعت تربیت میکند، در روز آرامش شهروند ساکت تحویل میدهد و در روز بحران، شهروند خشمگین؛ چون هیچوقت به او یاد نداده میان این دو چگونه بایستد. مسئولیت از آزادی میآید، نه از انضباط.
آیا دانشآموز ایرانی امکان پرسش و مخالفت دارد؟
در کلاس بعضی معلمها، بله — و آن معلمها اغلب هزینهاش را میدهند. در ساختار مدرسه، نه. دانشآموز میداند کدام پرسش را میشود پرسید و کدام را نه؛ این را از نگاه معلم و سکوت مدیر یاد گرفته. مخالفت با یک قاعدهی مدرسه، حتی قاعدهای ساده، معمولاً به پروندهی انضباطی و احضار خانواده میرسد. و وقتی دانشآموزی که در مدرسه پرسش ممنوع بوده، به دانشگاه یا جامعه میرسد، یا پرسیدن را یکسره فراموش کرده یا آن را فقط به شکل فریاد بلد است. هر دو، محصول همین مدرسهاند.
آیا آموزش بدون آزادی اندیشه ممکن است؟
«آموزش» به معنای انتقال اطلاعات، بله؛ به معنای تربیت انسان اندیشنده، نه. میتوان بدون آزادی اندیشه فرمول و تاریخ و قاعده را حفظ کرد؛ همانطور که سالهاست میکنیم. آنچه نمیتوان ساخت، ذهنی است که بتواند با مسئلهی تازه روبهرو شود. و دقیقاً همین ذهن است که جامعهی ما برای هر بحرانی — اقتصادی، زیستمحیطی، اجتماعی — به آن نیاز دارد و ندارد. ما نسلهایی تربیت کردهایم که آزمون میدهند، ولی نمیپرسند. هزینهاش را در هر تصمیم کلان این کشور میبینیم.
نسل جدید چه چیزهایی را میخواهد که مدرسه هنوز نتوانسته به آن پاسخ دهد؟
سه چیز، که همه را در رفتارشان میشود دید. اول، احترام: میخواهند بهعنوان آدم با آنها حرف زده شود، نه بهعنوان سوژهی تربیت. دوم، معنا: میخواهند بدانند این درس به چه دردی میخورد و این قاعده چرا هست؛ «چون گفتهاند» دیگر جواب نیست. سوم، پذیرفتهشدن همانطور که هستند: با پوشش، سلیقه، زبان و پرسشهای خودشان. مدرسه هر سه را تهدید میبیند. اما این نسل دارد به مدرسه میگوید اگر مرا همانطور که هستم نپذیری، من هم تو را همانطور که هستی نمیپذیرم. و تا امروز، در این کشمکش، نسل برده است.
آیا نظام آموزشی باید خودش را با تغییرات اجتماعی نسل جدید تطبیق دهد یا تلاش کند نسل جدید را تغییر دهد؟
تجربه پاسخ داده است: چهل سال تلاش برای تغییر نسل، نسلی ساخته که از همیشه دورتر است. نهادی که میخواهد نسلی را برخلاف جهت جامعه تغییر دهد، اول اعتبارش را از دست میدهد، بعد نسل را. این به معنای تسلیم مدرسه در برابر هر سلیقهای نیست؛ مدرسه حق دارد ارزش داشته باشد و از آن دفاع کند.اما این ارزش باید منطبق با عرف جامعه باشد نه سلیقه حاکمیت ،و چنین ارزشی را نیز با اقناع میشود منتقل کرد، نه با اجبار؛ و اقناع یعنی پذیرفتن اینکه طرف مقابل میتواند قانع نشود. مدرسهای که این را بپذیرد، با نسل جدید گفتوگو میکند؛ مدرسهای که نپذیرد، با او میجنگد — و در این جنگ همیشه بازنده است.( ادامه دارد )
« عقلانیت بقا»: جنبش معلمان در دورهی سرکوب
◾️بخش دوم
7️⃣ جنبش معلمان
جنبش معلمان امروز در چه وضعیتی قرار دارد؟
در سختترین دورهی سه دههی حیاتش، و همزمان در ریشهدارترین وضعیتش. سختترین، چون در دو سال گذشته با دو جنگ، یک سرکوب سراسری، دهها بازداشت، احکام زندان، اخراج و بازنشستگی اجباری، و امنیتیشدن هر گردهمایی روبهرو بوده است؛ دوازده معلم و فعال صنفی امروز در زنداناند و یکی از آنها زیر حکم اعدام. ریشهدارترین، چون همین فشار نشان داد جنبش معلمان به چند چهره و چند تجمع وابسته نیست. وقتی تجمع ممکن نیست، گردهمایی های برگزار می شود که همبستگی را حفظ کند.فعالیت هایی که از امکانات حداقلی موجود فضای مجازی استفاده می کند تا اگاهی رسانی کند.ما این مسیر را ازموده ایم و به تجربه به چنین رهیافتی رسیدیم.با وجود فشارها و شرایط جنگی ما در اردیبهشت ۱۴۰۴ فراخوان تجمع دادیم که قبل از برگزاری تجمع با بازداشت و سرکوب مواجه شد.برای همدردی با معلمان و دانش اموزان کشته شده در حوادث دی ماه نیز فراخوان تعطیلی کلاسهای درس را دادیم که
ان هم منجر به بازداشت برخی فعالان صنفی در استانها شد.اینها که می گویم مال همین کمتر از یکسال گذشته است .کسانی که به صورت دایم تکرار می کنند که کنشهای میدانی در سالهای اخیر تعطیل شده ،یا عامدانه نمی خواهند ببینند و یا از آگاهی کافی نسبت به فعالیت های مجموعه برخوردار نیستند.
ما فقط در همین سال ۱۴۰۵ بوده است که فراخوان تجمع نداشته ایم که به نظرم مجموعه تصمیم کاملا منطقی و درستی گرفت .وقتی شرایط سرکوب در حدی است که می شود آن را نزدیک به شرایط دهه شصت تحلیل کرد ،حفظ موجودیت مجموعه در اولویت است .در واقع تعطیلی موقت کنش های میدانی مسبوق به سابقه است .بعد از سرکوب های شدید سال ۸۸ برای مدت چند سال کنش های میدانی متوقف شد ،اما تشکل های صنفی معلمان به شکل های مختلف به حیات خود ادامه دادند. تصمیم های امروز ما برگرفته ازانباشت تجربه نزدیک به سی سال فعالیت مدنی و صنفی در قالب تشکلهای صنفی معلمان است.اگر پیشکسوتان ما در سالهای پس از ۸۸ به این توصیه های ماجراجویانه و برگرفته از رادیکالیسم خام تن می دادند،احتمالا امروز اثری از تشکلهای صنفی باقی نمانده بود.در حالیکه به خوبی می دانیم ،شدت سرکوب در شرایط کنونی که متاسفانه صبح مان راهر روز با خبر یک اعدام اغاز می کنیم،بسیار گسترده تر و شدید تر از سالهای پس از۸۸ است.
این را من «عقلانیت بقا» نامیدهام: حفظ بدنه و سازمان برای روزی که میدان دوباره باز میشود، بهجای خرجکردن آن در میدانی که امروز بسته است.
چرا جنبش معلمان، با وجود گستردگی، هنوز نتوانسته به یک نهاد اجتماعی قدرتمند تبدیل شود؟
اول باید در تعبیر «نهاد قدرتمند» دقت کنیم. جنبش معلمان هیچوقت و در هیچ کجا رهبر کل جامعه نبوده و نباید باشد؛ جنبشی صنفی است با بدنهای مشخص و مطالباتی معین، که در حوزهی خودش — آموزش عمومی، عدالت آموزشی، کرامت معلم — اعتبار اجتماعی ساخته است، و این اعتبار کم نیست: رتبهبندی، با همهی نقصهایش، بدون فشار این جنبش تصویب نمیشد. اما چرا به نهادی با قدرت پایدارتر تبدیل نشده؟ چون حاکمیت به آن اجازه نمیدهد. تشکل صنفی معلمان در ایران حق فعالیت قانونی ندارد؛ هر تشکلی که ساخته شده، با پرونده و بازداشت پاسخ گرفته است. نهاد با ساختمان و عضویت و مجمع و انتخابات ساخته میشود؛ وقتی همهی اینها جرم است، جنبش ناچار است در شکلهای غیررسمی به فعالیت خود ادامه دهد. ما نهاددر شکل رسمی آن نشدهایم، چون به ما اجازهی ندادهاند. و با این حال، سه دهه فعالیت کرده ایم و اثر گذار بوده ایم.این اثرگذاری فراز و فرود داشته است ،اما متوقف نشده است.
بزرگترین ضعف درونی جنبش معلمان چیست؟
شکاف نسلی، به معنای دقیق. بدنهی فعال جنبش امروز عمدتاً بازنشستگان و اخراجشدگاناند — کسانی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند — و معلم شاغل جوان، از بیم اخراج و پرونده، فاصله گرفته است. این نتیجهی مستقیم سرکوب است، نه انتخاب جنبش؛ اما به هر حال ضعف است، چون جنبشی که نسل بعدیاش را نسازد، در بهترین حالت آرشیو میشود. ضعف دوم، که با اولی مرتبط است، این است که سازوکارهای درونی ما — داوری، تصمیم، پاسخگویی — هنوز به اندازهی شبکهی بسیجمان رشد نکردهاند. در ساختاری که از ناچاری غیررسمی است، حل اختلاف درونی سخت است و اختلافها زود به فضای عمومی میریزند. این را باید با صداقت گفت، چون تنها راه درمانش همین است.
آیا جنبش معلمان صرفاً صنفی است یا بخشی از یک مطالبهی بزرگتر اجتماعی؟
صنفی است، و دقیقاً به همین دلیل اجتماعی است. مطالبهی معلم برای حقوق عادلانه، مطالبهای صنفی است؛ مطالبهی او برای آموزش رایگان و باکیفیت برای همهی کودکان، مطالبهای است که به کل جامعه تعلق دارد. جنبش معلمان از روز اول این دو را از هم جدا نکرده و نمیتواند جدا کند؛ معلمی که فقط حقوق خودش را بخواهد و به مدرسهی دانشآموزش کاری نداشته باشد، معلم نیست. اما مرز را هم باید نگه داشت: جنبش صنفی موتور یا رهبر خیزشهای عمومی نیست و وقتی چنین انتظاری از آن میرود، باری بر دوشش گذاشته میشود که نه توانش را دارد و نه وظیفهاش را. ما همراه خیزشهای عدالتخواهانهایم و هزینهاش را هم دادهایم؛ جانشین آنها نیستیم.
اختلافهای نسلی، سیاسی و فکری در میان معلمان چه تأثیری بر جنبش صنفی گذاشته است؟
تأثیر دوگانه. تنوع فکری، سرمایهی این جنبش است: شورای هماهنگی مجموعهای است از تشکلهایی با گرایشهای گوناگون که سه دهه است حول مطالبات مشترک کنار هم ماندهاند؛ این در جامعهی ما کمنظیر است. اما در دورهی فشار، اختلافها زودتر به شکاف تبدیل میشوند، چون فرصت گفتوگوی حضوری نیست و بحثها به فضای مجازی میرود که برای تعمیق اختلاف ساخته شده، نه برای حل آن. اختلاف بر سر شکل کنش — تجمع یا شکلهای کمهزینهتر — اختلاف مشروعی است و باید در درون جنبش بحث شود. آنچه مشروع نیست، تبدیل اختلاف به اتهام است؛ وقتی اختلاف صنفی به برچسب امنیتی بدل شود، دیگر کسی بحث نمیکند، همه دفاع میکنند. جنبش معلمان باید یاد بگیرد در دورهی سرکوب، اختلاف را درونی نگه دارد و مکانیزم های حل وفصل ان را طراحی کند.
آیندهی تشکلیابی معلمان را چگونه میبینید؟
دو لایهای. یک لایهی شبکهای، سریع، کمهزینه و مقاوم در برابر بازداشت، که کار خبررسانی و بسیج و حضور را میکند — این لایه را جنبش معلمان ساخته و در سالهای گذشته امتحانش را داده. و یک لایهی هستهای، کوچک و پایدار، با سازوکار تصمیم و داوری و حافظه، که کار نمایندگی و انضباط را میکند — این لایه هنوز نیمهکاره است و آیندهی تشکلیابی به ساختن آن بستگی دارد. آیندهی دورتر، روشن است: هیچ جامعهای نمیتواند یک میلیون معلم را برای همیشه از حق تشکل محروم کند. روزی که این حق به رسمیت شناخته شود، جنبش معلمان از پیشگامان جامعهی مدنی ایران خواهد بود چرا که سه دهه است برای آن تمرین می کند.
8️⃣ اصلاح
اگر هیچ اصلاح جدی در آموزشوپرورش صورت نگیرد، ده سال دیگر چه نسلی تحویل جامعهی ایران خواهیم داد؟
نسلی دوپاره. یک پاره، کوچک و برخوردار، که در مدارس پولی و با سرمایهی خانوادگی به دانشگاه و بازار کار جهانی میرسد و بخش بزرگیاش مهاجرت میکند. و پارهی بزرگتر، که از مدرسهای ناکارآمد بیرون میآید بیمهارت، بیاعتماد به هر نهادی، و با خشمی که جایی برای بیان ندارد. ده سال دیگر، فاصلهی این دو پاره آنقدر زیاد است که دیگر یک جامعه نیستند. نابرابری آموزشی امروز، شکاف اجتماعی فرداست؛ و شکاف اجتماعی فردا، بیثباتی پسفرداست. این پیشبینی نیست؛ همین حالا در حال رخدادن است.
اگر امروز فرصت اصلاح جدی فراهم شود، سه اولویت شما چیست؟
یک: معیشت و منزلت معلم — حقوق متناسب با هزینهی زندگی، امنیت شغلی، و پایان فضای امنیتی در مدرسه؛ چون هیچ اصلاحی بدون معلمِ ایستاده روی پای خودش اجرا نمیشود. دو: عدالت آموزشی — توقف خصوصیسازی، یکپارچهکردن مدرسه، و تمرکز منابع بر مناطق محروم؛ چون آموزشی که برابر نباشد، آموزش عمومی نیست. سه: آزادی در مدرسه — حذف گزینش عقیدتی، بازگرداندن محتوای درسی به مرجعیت علمی، و بهرسمیتشناختن حق پرسش دانشآموز و حق تشکل معلم؛ چون مدرسهای که آزاد نباشد، هر چه هم مجهز باشد، تربیت نمیکند، تولید میکند.
آیا آموزشوپرورش میتواند نقطهی آغاز اصلاحات اجتماعی در ایران باشد؟
میتواند و شاید تنها جایی است که میتواند. چون همهی خانوادهها از هر طبقه و عقیدهای در مدرسه ذینفعاند؛ چون اصلاح آموزش برخلاف اصلاح اقتصاد یا سیاست خارجی، به دشمن خارجی و توطئه نسبت دادنی نیست؛ و چون معلمان، یک میلیون نفر در هر شهر و روستا، شبکهایاند که هیچ اصلاح دیگری چنین شبکهای ندارد.این الگوی ثابت همه جوامعی است که پیشرفت پایدار را تجربه کرده اند.
اگر حاکمیت واقعاً به دنبال نقطهای برای شروع بود، مدرسه بود. اینکه سه دهه از آنجا شروع نکرده، خودش گویاست.انگیزه هیچ گونه اصلاحی در این ساختار وجود ندارد.
اگر قرار باشد آموزشوپرورش ایران را از صفر بازسازی کنید، سه اصل غیرقابل مذاکرهی شما چه خواهد بود؟
اصل اول: آموزش عمومی، رایگان و یکسان برای همهی کودکان این سرزمین، فارغ از محل تولد، زبان مادری، عقیدهی خانواده و توان مالی. هیچ کودکی نباید بهخاطر چیزی که در آن انتخابی نداشته، آموزش کمتری بگیرد. اصل دوم: مدرسه قلمرو علم و پرسش است، نه قلمرو ایدئولوژی؛ محتوای درسی را دانش تعیین میکند، معلم را صلاحیت حرفهای، و هیچ نهادی حق ندارد میان دانشآموز و پرسشش بایستد. اصل سوم: معلم شهروندی است با همهی حقوق شهروندی، از جمله حق تشکل، حق بیان و حق مشارکت در ادارهی حرفهاش؛ معلمی که این حقوق را ندارد، نمیتواند شهروند حقوقمند تربیت کند. بر سر همهچیز میتوان گفتوگو کرد؛ بر سر این سه، نه.
9️⃣سؤال آخر
اگر بخواهید آیندهی ایران را نه از روی وضعیت اقتصاد و سیاست، بلکه فقط از روی وضعیت مدارس امروز پیشبینی کنید، چه تصویری میبینید؟
دو تصویر میبینم، و هنوز معلوم نیست کدام غالب میشود.
تصویر اول از ساختار میآید: مدرسهای فرسوده، معلمی فقیر و ساکتشده، کودکانی که از همان کلاس اول به برخوردار و محروم تقسیم شدهاند، و کتابی که با نسل خوانندهاش در دو زمان مختلف زندگی میکند. اگر فقط این را ببینم، آیندهای میبینم که در آن جامعه از درون خالی شده: نخبگانش رفتهاند، بدنهاش بیمهارت و بیاعتماد مانده، و هر بحرانی بهجای حلشدن، منفجر میشود.
تصویر دوم از آدمها میآید، و این تصویری است که من هر روز میبینم: معلمی که با حقوق زیر خط فقر، با پول خودش برای کلاسش کتاب میخرد؛ معلمی که با وجود پرونده و احضار، در کلاسش پرسش را مجاز میداند؛ دانشآموزانی که در دو سال گذشته بیش از هر نسلی هزینه دادهاند و هنوز میپرسند، هنوز میخوانند، هنوز نه میگویند؛ و خانوادههایی که در کنار آنها ایستادهاند. این تصویر میگوید جامعهای که چنین معلمها و چنین دانشآموزانی دارد، تمامشدنی نیست.
آیندهی ایران را، به نظر من، فاصلهی میان این دو تصویر تعیین میکند: اینکه ساختار چقدر زودتر از آدمها فرو میریزد، یا آدمها چقدر زودتر از ساختار، ساختار تازهای میسازند. از روی مدرسههای امروز، من هر دو را ممکن میبینم. و تمام کار جنبش معلمان، کوچک یا بزرگ، این بوده که کفهی دوم سنگینتر شود.
ایران_فردا
@iranfardamag
