توانايىِ انديشيدن يعنى فلسفى انديشيدن بر فرايند شَوَند

فلج و فلاکتِ نيروى انديشيدن معنايش گوش بفرمانىِ انسان در قالب هاى اعتقادىِ متعين شده است. يعنى در انتظار فرمان نشستن و به سيطره بردن فضاى زندگى و اميال هاى خود به مواد فرمان رسيده، مانند ده فرمان موسىٰ و يا فرامين دخول يافته در كتاب هاى مقدس، اما، فلسفى انديشيدن يعنى فارغ شدن و دورى جستن از هر نوع آثارى از باورهاى جاودانه و اعتقاد كه آنها هويت انسان را به حصار خود مى گيرند و مانع فرايند شَونَد مى شوند.
فلسفى انديشيدن يعنى مشاركت نمودن بر امورات مربوط به خود و اجتماع از طريق امكان بروز بيان نبوغ و شايستگى فردى، بى باور به ملاك و داورىِ موجود ذى نفوذ خارج از بُعد هستى. زيرا در صورت نفوذ چنين ملاك و داورى اى، مشاركت به جهت بيان خود و شايستگى ها كه اصل هويت منفردانه را تشخص مى بخشد تحت سيطره نيروى خارج از اراده و اختيار فردى قرار گرفته و انسان به متابعت نيروى فكرى-خيالى خارج از هستى در آمده و الزامأ خادم آن مى گردد و هويت او نيز در چهارچوب بنده گى فرم خواهد گرفت.
فلسفى انديشيدن يعنى پايان برده گى و بنده گى به خدايگان زمين و آسمان و جارى و سارى شدن مسلماتِ تعييناتِ زندگى بر بستر پروسه زندگى حقيقى با اصل فرايند شَونَد، به مصداق اين جمله ” انسان آنچه هست نيست آنچه مى شود است.”
فلسفى انديشيدن يعنى آزاد انديشى و آزادمنشى و باور به آزادى خود و احترام به آزادى ديگران از هر مسلك و مرام. بنابراين در فلسفى انديشيدن به مثابه ارزشها و رفتارهاى انسانى-عرفىِ ساختمند شده در الگوى فرهنگى، تنظيماتِ روحِ قوانينِ حقوقىِ جارى جامعه كه بوسيله مراوده اجتماعى ميسر مى شود قائدتأ مبتنى و سازگار با روح آزاد منشى است.
فلسفى انديشيدن يعنى قرار داده شدن مناسبات فردى و اجتماعى ما بر بستر زمان و مكان بر بُعد هستى و زندگى واقعى. اين مناسبات ما را به سمت و سوى ساختار حقوقى يعنى به تنظيم قوانين متكى بر نگرش انسان به امورات عرفى و دنيوى، سوق مى دهد. وقتى ذهن و شعور از حصر برى و متكى به نيروى هستى واقعى خود گردد، فرايند شَونَد در شكلهاى خاص خود قوانين جارى را جبرأ در سير تحولى خود قرار مى دهد.
فلسفى انديشيدن يعنى بكاربستن قوه عقل و روشهاى آن بر همه شئونات زندگى به مثابه توانايى تحول بر همه امورات مربوط به انسان. از آنجائيكه نيروى انديشيدن به عنوان روش عقل فرايندى جاودانه است، مفاهيم و قابليت ها نيز متنوع و خصلتى تغييرپذير مى يابند، هويت انسان بر سيلان زندگى معروض به چنين روشى است كه در شَونَد قوت مى يابد.
فلسفى انديشيدن يعنى مراجعه به خود و بازنگرى و نقد خود براى رفع معايب. انسانِ بنده تابع است و سرزنشِ به خود اصل بنده گى اوست. در فلسفى انديشيدن،نقد، روش ممتازى است براى امتياز شخص به درجه خودسازندگى، و در رابطه بنده-خدا، از آنجائيكه بنده گى هبوط به خدايى است، سرزنش به مثابه خوار بودن به نظام باورى انسان مبدل شده و قوه تعقل او را بر خود مى كشد و در نتيجه هويت پذيرى او را تخريب مى كند.
فلسفى انديشيدن يعنى نفى و بازدارندگىِ خشونت بدينسان كه،انسانِ توان انديش به جستجوى حقيقت قطعأ از قطعيت حقيقت بر خود مبرا مى شود، در قطعيت حقيقت است كه شيطانِ جزم گرايى و مطلق انديشى به جلد انسان مى رود و مى خواهد آن را به ميان جامعه تعميم و به ديگران تحميل كند و درست از همين منشأ و ويژگى انسان است كه خشونت چهره مى گيرد و و در قالب فرهنگ رفتارى پيكر مى گيرد و جا خوش مى كند. اين خشونت هم به شكل كلام ادا مى شود و هم در صورت به چنگ داشتن ابزار آن با آسيب رسانى فيزيكى انسان اعمال مى گردد. براستى آيا، فرهنگ خشونت كلامى در مناسبات ما ايرانيان و اعمال زور بوسيله ابزار قهريه در سراسر تاريخ مان، از دينيت ما به مثابه ادعاى انحصارى حقيقت و وجود آن در نزد هر يك از ما، حكايت نمى كند و نشان نمى دهد كه نيروى انديشيدن ما و متعاقبأ نظام سياسى ما تاريخأ در ضعف بوده است؟
نيكروز اولاد اعظمى

اين قسمت در حال حاضر بسته است.