خودفرمانی مردمی و جمهوریخواهی
در این یادداشت نخست از هنجارهای جمهوریخواهی در برداشتی رادیکال از این عنوان سخن میرود. پرسیده میشود در حالی که هنجار جمهوریت، خودفرمانی مردمی است، چرا به آن نمیگروند همهی آن کسانی که تجربهی تبعیض و سرکوب را دارند. این پرسش راهگشای بحثی فشرده میشود دربارهی فضای سیاسی کنونی و فروافتادگی طبقاتی در ایران.
در پایان پرسیده میشود که در این فضای نامساعد، باز باید چه خطی را در راستای جمهوریخواهی پیش برد.
هدف اصلی یادداشت، نه نقد سیاسی یک جریان یا شماتت افرادی خاص، بلکه جلب توجه به کندِگی و فروافتادگی طبقاتی و به گروههای اجتماعی دِکلاسه به ویژه از نوع دارای «سرمایهی فرهنگی» است.
جمهوریخواهی
جمهوری تنها یک صورت حکومتی نیست، و فرقش با سلطنت تنها در این نیست که نظامی را مشخص میکند که در رأس آن به جای شاه رئیس جمهوری مینشیند. نکتهی اصلی مبنا قرار دادن جمهور مردم است.
مردم، رعیت در برابر سلطان نیستند، صغیر در برابر ولی نیستند؛ شهروندانیاند دارای حق، و چون حق دارند، در صورتی که نظام بهنجار باشد، میتوانند آزادانه متشکل شوند و نظر خود را بیان کنند. مردم نیروی مؤسساند و امر تأسیس به یک تصمیمگیری یک بار برای همیشه در مجلس مؤسسان محدود نمیشود؛ این هنجارِ مبنایی جمهوریت است. نیروی تأسیس در همه نهادها و تشکلها و در امر سیاسی جاری است. امر سیاسی که جمع شدن و کار اجتماعی نویی را شروع کردن است، اساس سیاستورزی است.
جمهوری مفهومی پویاست. چنین نیست که زیر این عنوان، یک بار برای همیشه، ذهنیت رابطهی سلطان-رعیتی در مناسبات قدرت که تنها به رابطه با کانون قدرت سیاسی محدود نمیشود، دگرگون شود.
از زمان انقلابهای آمریکا، هائیتی و فرانسه، در اواخر قرن هجدهم، دو برداشت سطحی و عمقی از جمهوری رواج یافته است. مفهومی که اینک به عنوان جمهوری رادیکال مطرح است، آزادی را فراتر از برداشتهای سنتی لیبرال تعریف میکند و بر نبودِ سلطه (Non-Domination) به عنوان هستهی اصلی آزادی تأکید دارد. از دیدگاه جمهوریخواهی رادیکال آزادی تنها به معنای «عدم مداخله» (عدم وجود موانع خارجی یا اجبار آشکار) نیست، بلکه شامل رهایی از هرگونه وابستگی به اراده یا هوس خودسرانه دیگری هم میشود، حتا اگر آن دیگری در عمل به صورتی آشکار در امور ما مداخلهای نداشته باشد.
از دید جمهوریخواهی رادیکال بزرگترین تهدید برای آزادی در جهان مدرن، تنها دولت یا قانونهای تبعیضآور و سرکوبگر نیستند؛ ساختارهای اقتصادی، به ویژه بازار سرمایهداری و محیط کار هم در این امر دخیلاند و زمینهی سلطه را میسازند. جمهوریخواهی با این تعبیر، شرکتهای مدرن را همچون حکومتهای خصوصیای میبیند که مدیران آن سلطهای سلطانوار بر کارکنان دارند و آزادی واقعی زحمتکشان را سلب میکنند. حتی حق استعفا (که به «حق خروج»” معروف است) صرفا یک آزادی در مفهوم منفی آن، یعنی رها شدن از چیزی یا محیطی است که آزادی واقعی نیست، زیرا کارگر تنها یک ارباب را با دیگری عوض میکند و هزینههای خروج (مانند بیکاری و فقر) بسیار بالا است.
بدیل ولایت
بحثهای عمدهای که در میان آزادیخواهان ایران جریان دارند −بحثها در بارهی عدالت، رفع تبعیض طبقاتی، عقیدتی، جنسیتی، ملیتی، و منطقهای− همه در زیر مفهوم جمهوری میگنجند. برداشتهای بسته یا باز، محدود کننده یا گسترشدهندهی آزادی و عدالت، همه به صورت برداشتهایی از جمهوریت تقریرپذیر هستند.
جمهوریت، بدیل ولایت است، ولایت از هر دو نوع سلطانی و فقاهتی آن. این هر دو استبداد در برقراری اختناق، انحصارطلبی سیاسی، برپا کردن یک نظام امتیازوری به نفع وابستگان به خود، و پیشبرد یک سیاست تبعیضآور هویتی (آن یکی به صورت باستانگرایی و کیش آریا، و این یکی به صورت اسلامگرایی) همساناند.
هنجار جمهوری، خودفرمانی مردم است. در حالی که خودفرمانی بسی نیکو و پسندیده است، پس چرا عدهای از آن میگریزند و مایلاند در برابر یک سلطان یا ولی فقیه با ذلت زانو بزنند؟ پرسش را این گونه هم میتوانیم مطرح کنیم: چرا بازهم گریز از آزادی؟
گریز از آزادی
به این پرسش میتوان به صورت کلی در معنای ریشهای عمومی جواب داد، از جمله به آن صورتی که اتییَن دو لا بوئسی (Étienne de La Boétie) در رسالهاش «دربارهی بندگی خودخواسته» پاسخ داده است. اما بهتر است با آن در وضعیت مشخص ایرانی خود درگیر شویم.
امروزه میبیینم، عدهای که بیشترشان جوان و تحصیلکرده هستند و گمان میرود باید بدانند چه میخواهند و چه میگویند، طرفدار سلطنت شدهاند و چشمشان را بر تاریخ استبداد بستهاند که در اصل تاریخ استبداد سلطانی با کمک زعیمان دین است. آنان به فاسدان و جانیانی چون ترامپ و نتانیاهو به چشم فرشتهی نجات مینگرند و امیدوارند که اینان فرمان حمله به ایران را صادر کنند و پس از برچیدن بساط حکومت ولایی، کشور را تحویل پسر شاه سرنگونشده دهند.
این همه بیاعتنایی به تجربههای تاریخی در مورد دخالت نظامی برای تغییر رژیم، شگفتانگیز است. مخاطرات را در نظر نمیگیرند و تنها بر تصور خود از یک آیندهی آرمانی تمرکز دارند. تصور میکنند محمدرضاشاه در حال ساختن این آینده بود، اما ناگهان عدهای که مجموعهیشان در قاموس آنان «پنجاهوهفتی» خوانده میشوند، سر بر آوردند و از بهشت پهلوی جهنم ساختند. وقتی بگوییم بروید چند کتاب جدی درباره علتهای انقلاب ۱۳۵۷ بخوانید، دست کم دقت کنید به خاطرات کارگزاران رژیم شاه مثلاً در مجموعهی «تاریخ شفاهی هاروارد» با پرخاش به کتاب و کتابخوانی مواجه میشویم. آنان شک، پرسشگری و روشناندیشی را دشمن میدارند.
ریاضیات کسانی که خود را نمایندهی نسل دیجیتال میخوانند، محدود به صفر و یک است. پرسشی را که دست بر روی یک ابهام بگذارد، برنمیتابند. ذهنیت سلطنتی به همان سان از دو bit تشکیل شده که ذهنیت حزباللهیای که فقط دوگانهی کفر و اسلام را میشناسد. این ساختار ذهنی تنها به شخصیت اقتدارگرای ایرانی اختصاص ندارد. در همه جا یک شاخص خصلت روانشناختی اقتدارگرایی تحمل نکردن ابهام و پرسش است. وقتی دنیا پیچیده، غیرقابل پیشبینی یا تهدیدآمیز به نظر رسد، ساختارهای صلب و سخت پناهگاههای امنی جلوه میکنند.
مقیاس ایرانی F
نیکوست بر پایهی پژوهشهای فراوانی که متأثر از ایدهی آدورنو دربارهی شخصیت اقتدارگرا انجام شده بیندیشیم که چگونه میتوانیم خصلتهای نسل معاصر اقتدارگرایان ایرانی را تعیین کنیم.
در تحقیقهای آدورنو و دیگران مقیاسی در نظر گرفته شده به نام مقیاس F (F-Scale/F-Skala). در این اصطلاح F مخفف فاشیسم است. بهعنوان یک ایدهی خام و ابتدایی میتوان چنین اقتباسی را در موقعیت کنونی انجام داد:
شاخصهای شخصیت اتوریتر امروزین ایرانی:
- گونهای هویتگرایی سفت و سخت: هویت شیعی یا هویت باستانگرای آریایی
- تسلیم اقتدارگرایانه: باید به نمادها و هنجارهای هویتی بیچون و چرا تن داد
- پرخاشگری اقتدارگرایانه: حمله به هرکسی که به ارزشهای هویتی پایبند نباشد
- جماعتگرایی: ضدیت با پسند و هنجارهای فردی، رد ارزشها و اصول درونی، رد ملاحظات فردی
- ویرانگری و بدبینی: بدبینی مفرط به انسانها به ویژه اگر از فرقهی خودشان نباشد و روا داشتنِ دادنِ هر نسبتی به غیر خودیها
- فرافکنی: پرتاب تکانههای عاطفی ناخودآگاه و رنج و خشم و نگرانی خود به بیرون
- سکسیم: مردانگیِ فالوسنشان؛ اتهامهای جنسی به مخالفان و فحاشیهای سکسیستی.
آنانی که در رسانههای اجتماعی سنجش با مقیاس F را با موفقیت از سرمیگذرانند، در درجهی اول با تعصب بر روی هویتی که برای آنان مشروعیتبخش است، مشخص میشوند. یا آری، یا نه؛ از نظر آنان جایی برای بحث وجود ندارد. آنان سخت پایبند به افسانههایی هستند که کل جهان و شیوهی سمتگیری در آن را برایشان توضیح میدهند.
اقتدارگرایی جهانی
پدیدهی اقتدارگرایی سطنتطلبان ایرانی همخوان با یک گرایش جهانی است. اینکه همهی آنان تا اطلاع ثانوی ترامپیست هستند، یک علامت بارز این همخوانی است. اما: هنر نزد ایرانیان است و بس! درست در زمانی که بخشی از پرونده جفری اپستین رو شده، سلطنتطلبان به امید فرمان حملهی نظامی از سوی کسی هستند که در این پرونده نقش محوری دارد.
پروندهی اپستین نشانهی بیماری قدرت و زوال دموکراسی در روزگار ماست. یکی از شاخصهای اصلی سلامت یک دموکراسی، برابری همگان در برابر قانون است. پرونده اپستین نشان داد که این اصل در مواجهه با شبکههای اولیگارشیک تا چه حد شکننده است. قدرت دولتی به شکلی آشکار و مفتضح تسخیر شده و در خدمت منافع خصوصیای قرار گرفته که از قالب سرمایهداری عقبتر میرود و به بردهداری میرسد.
بخشهایی سانسور شده از پروندهی اپستین منتشر شدهاند. آنها در یک دورهی بهنجار کفایت میکردند تا در شماری از کشورها، مقدم بر همه در خود آمریکا، دستگاه قدرت به لرزه بیفتد. اما اکنون همه چیز عادی است. خبرهای دیگری روی این خبر را میپوشانند. دوره دورهی چشم بستن بر نابهنجاری حتا در شکلهای آشکار آن است.
تعداد کشورهایی که دچار افول دموکراتیک شدهاند، در ده سالهی اخیر از تعداد کشورهایی که پیشرفت داشتهاند بیشتر است. گزارشهای بینالمللی تأیید میکنند که درجهی آزادی در سطح جهانی در دو دههی گذشته مدام کاهش یافته است.
در این وضعیت تعجبی ندارد که اقتدارگرایی ایرانی هم رو به رشد باشد.
ریشهی مشکل
درجهی جاذبهی ترامپیسم و شخصیتهایی چون نتانیاهو در میان گروهی از ایرانیان همخوان با جریان جهانی اقتدارگرایی است. هدف از اشاره به جریان جهانی اقتدارگرایی این نیست که بگوییم فاشیسم ایرانی هم به تابعیت از یک مُد پدید آمده است. مشکل، زمینهای سیاسی-اجتماعی دارد، و این مشکلی است که تنها به ایران محدود نمیشود و ما در جاهای دیگر هم به نمودهایی از آن برمیخوریم.
اشارهای کنیم به بحث پایهای انتگراسیون:
Integration به معنای پیوستگی است، و مفهوم مقابل آن، Disintegration، به معنای گسستگی است. انتگره شدن یعنی ادغام شدن، امکانی که در مورد نظام سیاسی−اجتماعی به گشودگی آن و توانایی آن برای جذب برمیگردد.
دورهی شاه را در نظر گیریم. رشد سرمایهداری در این دوره تأثیری دوگانه داشت، از یک طرف بخش سنتی جامعه را بحرانزده کرد، از طرف دیگر بخش مدرن نتیجههایی به بار آورد که خود آنها منشأ بحران شدند. بافت سنتی دگرگون شد، روابط پولی در روستاها هم گسترش یافت، ساختار کهن به هم ریخت، مهاجرت شدت گرفت، حاشیهنشینی پدید آمد. صورتبندی جدید توانایی آن را نداشت که لایههای جمعیتیای را که از صورتبندی کهن کنده میشدند، در خود جذب کند. در سوی مدرن هم انتگراسیون ناکامل ماند. بر تعداد باسوادان و تحصیلکردگان افزوده شد. تنها بخش کوچکی از آنان به ساختار قدرت راه مییافتند، چیزی که شرط آن سرسپردگی بود. برای طبقهی میانی مدرن، امکان مشارکت سیاسی وجود نداشت. درست در زمانی که علایم بحران سیستم پدید آمده بود، شاه حتا حزبهای «بله قربان» و «چشم قربان» را تحمل نکرد و فرمان داد به تشکیل حزب واحد «رستاخیز».
بحران انقلابی که پدید آمد، در بخش مدرن جامعه، امکان برآمد حزبها و نهادهای دموکراتیک فراهم نبود. رژیم شاه تلاش متمرکزی کرده بود که در این سو هیچگونه سازمانیابی مستقلانه میسر نباشد. بخش سنتی اما امکانهای سازمانیابی خود را حفظ کرده و حتا گسترش داده بود. پوپولیسمی شکل گرفت که در هستهی آن گرایشی قوی به سلطهگری وجود داشت. انقلاب ضد سلطنتی، زمینهساز قدرتگیری ولایتمداران شد. پارادوکس ایرانی، نرسیدن از قیام ضد سلطنتی به دموکراسی، و در مقابل، جهش از سلطنت به ولایت فقیه است. ریشهی ناسازه در مسئلهی انتگراسیون است.
انقلاب ۱۳۵۷ نه تنها مسئلهی انتگراسیون را در ایران حل نکرد، بلکه به آن شدت بخشید. رژیمی بر سر کار آمد که مشخصهی اصلی آن تبعیضگری در بُعدهای عقیدتی، جنسیتی و فرهنگی بود. رژیم را سنتگرا میخوانند. اما این صفت تنها بخشی ظاهری از وجود آن را تبیین میکند. رژیم اسلامی، سرمایهداری کج و کولهی ایرانی را رشد داد، خود را به روی پدیدههای سختافزاری مدرن گشود و آنها را برای تحکیم قدرت خود لازم دید، بافت روستاها و شهرهای کوچک را دگرگون کرد، هر چیزی را به نوعی وابسته به دولت کرد، به مهندسی اجتماعی مستقیم رو آورد، طبقهی متوسط و بورژوازی خود را هم ایجاد کرد.
آحاد طبقهی متوسط، چه در بخش مدرن باسابقهی آن، چه در بخش نوپای آن، امید داشتند که از راه اصلاحطلبی به امکان مشارکت در نظام قدرت دست یابند. این در بسته شد. از سوی دیگر حفظ پایگاه اقتصادی و امکان ماندن در بازار کار یا ارتقا در آن هم مدام محدودتر و محدودتر شد. سقوط اجتماعی شدت گرفت. طبقهی میانی هم فقیر شد. و همهی اینها در حالی بود که دانشگاهها نسبت به جمعیت بسی بیشتر از اواخر دوران شاه فارغ التحصیل بیرون میدادند. اکثر دانشآموختگان نتوانستند شغلی بیابند؛ حاشیهنشین شدند در شکلی تازه: در حاشیهی سفرهی والدین نشستند، سفرهای که اکنون دیگر گذاشتن نان خالی بر آن هم مشکل شده است.
گسستگی، ناجامع شدن جامعه به شکلی حاد: این مشکل در ایران امروز تنها به تبعیضگری در شکل شیعی خود برنمیگردد. ما با ریزش، گسترش فقر، بیکاری و بیثباتکاری، مهاجرت داخلی و مهاجرت به سمت بیرون مواجه هستیم. مواجه هستیم با یک فروافتادگی اجتماعی (déclassement) گسترده که عامل زمینهای بسیار مهمی در بحرانها و حرکتها در ایران امروز و آینده است.
گروههای اجتماعی دکلاسه ایرانی
اکثر مهاجران دور اخیر، در جامعهی جدید هم درگیر با مسئلهی فروافتادگی اجتماعی میشوند. رنجی که داشتند مضاعف میشود.
زمانی سرمایهداری روبهرشد چونان آسانسوری دیده میشد که هر کس با کمینهای از زرنگی، شانس، پارتی و مدرک تحصیلی میتوانست بر آن سوار شود و خود را دست کم به طبقهای بالاتر برساند. آن تصور به سراب تبدیل شده و ما اکنون در همه جا وارد دورهی مدرنیتهی قهقرایی (regressive modernity) شدهایم. پسرفت در همه ابعاد اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی محسوس است.
اکنون شمار کسانی که فرود میآیند، بسی بیشتر از کسانی است که شانس صعود دارند. جوانان تحصیلکرده وضع دردانگیزی یافتهاند. چه بسا با بهترین مدرکها به بالابر راهشان نمیدهند. در توصیف وضعیت از تمثیل پلهبرقی استفاده میکنند، پله برقیای که رو به پایین حرکت میکند و مدام شتاب بیشتر میگیرد. ما روی آن ایستادهایم، و هر چه تلاش کنیم، در بهترین حالت در همان جایگاه کنونیمان میمانیم.
این وضعیت، از منظری مارکسی-وبری، هم سقوط طبقاتی است هم سقوط در منزلت اجتماعی. سقوطکردهها، دکلاسهها، بنابر تحلیلی بوردیویی اغلب دارای «سرمایه فرهنگی» (مدارک تحصیلی) هستند اما فاقد «سرمایه اقتصادی» متناسب با آناند. این تضاد منجر به رنج عمیق روانی و حس شرم میشود، زیرا «عادتواره»ی فرد، یعنی انتظارات درونیشدهی فرد با واقعیت عینی او همخوانی ندارد.
پسرفت و سقوط در همه جا دیده میشود، اما در ایران شدتی دارد که در جهان کمنظیر است. دچار وضعیتی یدتر از آستانهی انقلاب شدهایم: مشکل انتگراسیون به نهایت بحرانزایی خود رسیده، گسستگی به مراتب بر پیوستگی پیشی گرفته است، فروافتادگی فراگیر شده و باز این امکان وجود ندارد که فروافتادگان و محرومان دست هم را بگیرند و برای برقراری نظمی برپایه آزادی و عدالت بکوشند، مشکل انتگراسیون را حل کنند و به چرخهی پارادوکس ایرانی پایان دهند.
پارادوکس ایرانی اکنون خود را به این صورت نشان میدهد: گروههای اجتماعیی که قربانی گسست هستند، دوباره در دام نیرویی میافتند که سلطهگریشان بازتولید مشکل نبود انتگراسیون در شکلی دیگر است.
در انقلاب ۱۳۵۷ فروافتادگان، گروههای دِکلاسه، و بخشهایی از طبقهی میانی مستقر که امکانی برای مشارکت سیاسی نمییافت، تن به رهبری نیرویی دادند که سلطهی آن تبعیض و فروافتادگی را شدت بخشید. اکنون گروههای دکلاسه گرایش به نیرویی دارند که خود را طبقهی حاکم برحق میداند، به ایران به عنوان مایملک خود مینگرد و از این زاویه است که میگوید میخواهد آن را پس بگیرد. آنچه میگذرد یک جنگ طبقاتی است، متأسفانه نه به صورت کامل گرد محور پایین و بالای جامعه، بلکه با گرایش به محور قرار گرفتن درگیری میان طبقهی حاکم و کسانی که میخواهند طبقهی حاکم بعدی باشند.
بخش چشمگیری از جوانان تحصیلکرده، به ویژه در خارج از کشور، سلطنتطلب شدهاند. اکثر آنان دکلاسه محسوب میشوند. تجربهی دکلاسه شدن یا خطر آن، به رنجوریای تبدیل شده که با آگاهی توأم نیست و نوسلطنتطلبان را طعمهی نیرویی کرده که فکر میکند طبقهی حاکم بعدی است و حق دارد مدعی تصرف قدرت باشد. محافلی در آمریکا و اسرائیل و کشورهای ثروتمند عرب پول و رسانه در اختیار این نیرو گذاشتهاند و از آن به عنوان گروه فشار استفاده میکنند.
مضمون طبقاتی نوستالژیای که دکلاسههای جدید ایرانی را جذب مدعیان مالکیت برحق بر ایران میکند، این است که آسانسور ارتقای طبقاتی در پیش از انقلاب فقط رو به بالا میرفت، و اگر آن آسانسور دوباره مستقر شود، دورهی ارتقا فرا میرسد و همهی آنانی که گرد مدعیان جمع شوند، بالا خواهند رفت و جایی در طبقات بالا خواهند یافت.
وقتی عدهای پرشمار دچار این ذهنیت شوند، گرایششان به گریز از آزادی پیشی میگیرد بر اندیشه بر تجربهی نبود آزادی. مواجه شدن با آن عده، تنها از راه گفتوگو و بحث، به دلیل ریشهی اجتماعی عمیق گرایششان تأثیری ندارد. اینان کسانی هستند که مهارت دارند در حضور فعال در رسانههای جدید. آنان جَوّی میسازند که خودشان گرفتار آن میشوند. جماعتگرایی هویتی، نیرویی قویتر از خِرَد انتقادی است.
مشکل جمهوریخواهی و چشمانداز
دکلاسه، فرد فروافتاده، و در آرزوی ارتقا، چه بسا اسیر تجربهی دردناک فروافتادگی خود میماند. او نمیپذیرد که میتوان با اتحاد فروافتادگان و اندیشه بر ریشههای سقوط، مسیر بدیلی را پیش گرفت. برای او نیرویی که قوی است یا نماد قدرت آینده است، جذاب است، و وقتی آن نیرو بگوید به من بگروید تا جلوی سقوطتان را بگیریم و شما را در طبقات بالا بگذارم، دیگر گوش نمیدهد به حرف کسانی که از آزادی و برابری و همبستگی سخن میگویند. برای او دیگر ترامپ جذاب است، موساد و قدرت درهمشکنندهی جنگی اسرائیل جذاب است، بمبافکنهای آمریکایی جذاب است، ایلان ماسک جذاب است، عکسهای رنگین شاه و ملکه در هیئتی باشکوه جذاب است، ساواک جذاب است، تبلیغات «من و تو» و «ایران اینترنشنال» و رسانههای مشابه جذاب است. در خارج از کشور، به حزبهای دستراستی افراطی میگرود، یعنی درست به حزبهایی که خواهان اخراج امثال او هستند، بیتوجه به اینکه او «آریایی» است.
در این وضعیت، کار جمهوریخواهی در ترویج ایدههایی که در آغاز از آنها سخن رفت، بسی مشکل است. یک چیز باید بر هر فرد خواهان آزادی و عدالت روشن باشد: روا نیست همسازی با شیفتگی دکلاسه به قدرتی که میخواهد طبقهی حاکم بدیل باشد؛ علت رواج تیپ F را میتوان فهمید، اما با F ضمن حفظ یک موضع دموکراسیخواه، نمیتوان به تفاهم رسید.
این وضع البته پایدار نمیماند، همچنان که وضعیتی که با پارادوکس ایرانی دورهی انقلاب مشخصش کردیم، پایدار نماند. دگرگونی بسی زودتر صورت میگیرد. در درون دستهی F پویشی جریان دارد که در جایی با خوردن سر رهبرشان به سنگ متوقف میشود. میگفتند نیروی سرکوب قدرت حاکم به نفع سلطنت دستخوش ریزش میشود؛ چنین نشد و نخواهد شد. امیدشان اکنون به حملهی مجدد آمریکا و اسرائیل است. اگر توافقی شکل گیرد و اگر آنچنان که آرزوی سلطنتطلبان است، حملهای صورت گیرد، حملهای که نتیجهی آن هر چیزی خواهد بود جز نشاندن رضا پهلوی بر تخت پادشاهی، در هر حال شاهزاده به مرخصی برمیگردد. آنگاه جمع امید بسته به او تکهپاره میشود و بخشی از آن به جان رهبری جریان میافتد. به نظر میرسد که تنها فاجعه میتواند درسآموز باشد، نه عقل محض.
در هر حال، باید در رواج ایدهی جمهوریخواهی کوشا بود، حتا در یک جوّ فاشیستی.
به شرحی که گذشت، جهت نگاه نیروی خواهان آزادی و عدالت را بایستی درگیری اساسی طبقاتی تعیین کند، درگیری گرد محور پایین و بالا، بالا هم در معنای طبقهی حاکم کنونی و هم نیرویی از بیرون که میکوشد یا فراکسیونی از آن که میخواهد دست بالا را بگیرد. در این معنا، جمهوریخواهی باید رادیکال باشد.
سایت رادیو زمانه

