سوسیالیسم و دمکراسی

مقدمه

در سال های پایانی قرن نوزدهم، پس از درگذشت انگلس، ادوارد برنشتاین به نقد همه جانبه‌ای از تئوریهای کارل مارکس دست زد. این نقد در تاریخ جنبش کمونیستی به رویزیونیسم معروف است. برنشتاین و نظراتش در کنفرانس های حزب سوسیال دمکرات آلمان در سال های ۱۸۹۹ و ۱۹۰۳ و در کنگره آمستردام انترناسیونال دوم ۱۹۰۴ محکوم شدند. مارکسیست های اصولگرا مانند کائوتسکی و پلخانف به ظاهر پاسخ های دندان شکنی به نظرات برنشتین دادند. اما این فقط یک جانب واقعیت بود. پراگماتیست‌ها یا مردان عمل حزب، از جمله رهبران اتحادیه‌های کارگری حامیان اصلی برنشتاین بودند. آن ها نقشی کاملاً برابر با رهبران حزب داشتند و خیلی زود فشار به حزب برای مهار رادیکال های جناح چپ را آغاز کردند. بخشی از رویزیونیسم برنشتاین به نقد ضرورت انقلاب، و دیکتاتوری پرولتاریا اختصاص داشت. او بود که برای اولین بار مطرح کرد، سوسیالیسم بدون دمکراسی نمی‌تواند وجود داشته باشد. و او بود که بعد از طرح نظریه مارکس در مورد دیکتاتوری پرولتاریا، بار دیگر بر ضرورت وجود و تکامل یک مرحله دمکراتیک قبل از برقراری مناسبات سوسیالیستی تاکید کرد.

در آستانه جنگ جهانی اول در حزب سوسیال دمکرات آلمان که تا آن زمان بزرگ ترین و رادیکال ترین حزب مارکسیستی اروپا بود، پراگماتیست ها اکثریت پیدا کردند. این گروه علاقه‌ای به تئوری نداشتند. آن ها بیش از هرچیز به دنبال حل مسائل روزانه جنبش بودند. آنها برای حفظ قدرتشان در پارلمان، به افکار عمومی بیش از اصول تئوریک اهمیت می دادند.

پیروزی لنین و بلشویسم در اکتبر ۱۹۱۷ شکافی در جنبش سوسیالیستی به وجود آورد. لنین در ۱۹۱۹ انترناسیونال سوم را تاسیس کرد. در کنگره دوم انترناسیونال کمونیستی ۲۱ شرط برای عضویت به تصویب رسید. ، بریدن از سوسیال دمکراسی و تغییر نام احزاب به کمونیست جزئی از این شرایط بود. کارل کائوتسکی در جزوه دیکتاتوری پرولتاریای خود (۱۹۲۱) با نقد لنینیسم و سوسیالیسم بلشویکی، عملاً تمامی نظرات برنشتاین در مورد سوسیالیسم و دمکراسی را پذیرفت، با این تفاوت که آن را نه مانند برنشتاین به عنوان نقد دیکتاتوری پرولتاریای مارکس، بلکه به عنوان برداشت صحیح از نظرات مارکس و انگلس مطرح کرد. او با این تمهید کوشش کرد اصولگرایی خود را در مقابل رویزیونیسم، که بیش از بیست سال با آن مبارزه کرده بود، حفظ کند. جنبش کمونیستی با پذیرش لنینیسم، سوسیالیسمی را که هنوز صفت واقعاً موجود را به یدک می‌کشد، در بخشی از اروپا و آسیا به وجود آورد. در مقابل، سوسیال دمکراسی هنوز نتوانسته است جامعه‌ای غیر سرمایه داری به وجود آورد. نتیجه هر اقدام رادیکال احزاب سوسیال دمکرات برای تغییر سرمایه داری، با از دست دادن آرای مردم مواجه شده است. در نتیجه این احزاب مجبور شده‌اند یا برنامه‌های سوسیالیستی خود را به عقب بیاندازند یا آن را تعدیل کنند. ایده سوسیالیسم به تدریج بی‌رنگ و سائیده شده‌ است، به طوری که امروز نمی‌توان تفاوت اساسی میان احزاب سوسیال دمکرات و لیبرال دمکرات مشاهده کرد. (۱) با وجود این که بیش از یک قرن از تدوین تئوری سوسیالیسم دمکراتیک می‌گذرد، و احزاب سوسیالیست در کشورهای مختلف می‌کوشند برای اجرای اهداف خود از طریق دمکراتیک به قدرت برسند، هنوز نمی توان حتی یک نمونه واقعا موجود سوسیالیسم دمکراتیک را مشاهده کرد. تاریخ نشان داده که اکثریت مردم طرفدار سوسیالیسم نیستند. سوسیالیسم همیشه آرزوی یک اقلیت روشنفکر بوده و هرگز نتوانسته جز مواردی استثنایی و کوتاه مدت به نظر اکثریت مبدل شود. با ثروتمند شدن کشورها و افزایش درآمد سرانه، خواست سوسیالیسم ضعیف‌تر و کمرنگ‌تر می شود.

با توجه به تاریخ جنبش سوسیالیستی، رابطه این جنبش با دمکراسی را می توان به صورت زیر خلاصه کرد. یا سوسیالیسم با سرکوب دمکراسی و با اتکا به شدیدترین انواع دیکتاتوری برقرار می‌شود، یا دمکراسی مانع اجرای آن می‌گردد.

غیر ممکن بودن سوسیالیسم دمکراتیک، به معنی بدون نقص بودن سرمایه‌داری نیست. نقایص سرمایه داری به خصوص در مراحل اولیه آن از قرن نوزدهم شناخته شده بود. تلاش سوسیال دمکراسی در صد سال گذشته، کنترل سرمایه داری و عادلانه‌تر کردن آن بوده است. رشد نیروهای تولیدی تحول بزرگی در خود مناسبات سرمایه داری به وجود آورده است. سرمایه داری امروز کشورهای پیشرفته، سرمایه داری اجتماعی نامید می شود. سرمایه داری اجتماعی پایان تاریخ نیست، رشد نیروهای مولده در آینده مسلماً مناسبات درون سرمایه داری را هرچه بیشتر متحول خواهند کرد. شکل این تحول و سمت و سوی آن قابل پیش بینی نیست. اما واقعیتی که به راحتی می توان آن را نشان داد، بطلان تئوری ماتریالیسم تاریخی مارکس است که بر اساس آن ۱۶۰ سال قبل سرمایه داری باید از هم می‌پاشید و مناسبات جدیدی به نام سوسیالیسم و کمونیسم جایگزین آن می شد.

تاریخ جنبش کمونیستی را می توان به یک دو ماراتن تشبیه کرد که نقط آغاز آن کمونیسم رادیکال و نقطه پایان آن سوسیال دمکراسی امروزی است. با از هم پاشیده شدن سوسیالیسم واقعاً موجود احزاب کمونیست هم با تاخیر چند دهه به این ماراتون پیوسته‌اند. رسیدن به پایان این مسیر اجباری نیست. احزاب زیادی در شروع راه متوقف شده‌اند. بعضی مانند احزاب کشورهای اروپای شرقی خیلی سریع به مقصد رسیده‌اند و برخی هنوز در میانه راه هستند. اما بدون طی کردن این مسیر هیچ حزبی نمی تواند به درون حکومت راه یابد یا به حزبی قابل حکومت کردن مبدل شود. (۲)

 ۱. سوسیالیسم غیر مارکسیستی و دیکتاتوری

جنبش عملی و فکری سوسیالیستی و کمونیستی از ابتدا با ایده دیکتاتوری اقلیت دانا بر مردم نادان همراه بود. اساس حرکت سیاسی بابوف برای برقراری جامعه کمونیستی، تکرار دیکتاتوری کمون پاریس بود. روبسپیر و سن ژوست به خاطر نیازهای جنگی و به منظور تحقق بخشیدن به ایده‌های انسانی خود، کوشیدند بخشی از اقتصاد را ملی کنند. آن ها برای صنایع نظامی مانوفاکتورهای دولتی به وجود آوردند، و کوشیدند با عرضه مواد خام و برقراری مالیات برای برخی فراورده‌ها، تولید را کنترل کنند. اما این تلاش های سوسیالیستی زود گذر با از میان رفتن حکومت ترور پایان یافت(۳) بابف از ربسپیر چهره‌ای کمونیست و اسطوره‌ای ساخت. او به توجیه ترور برای برقراری کمونیسم دست زد و نوشت بدون ترحم تمام مستبدین، پاتریسین‌ها و میلیونرها و تمام موجودات بد نهادی که مانع خوشبختی جمعی ما می شوند را گردن بزنید. (۴) بابف و همراهانش فکر می‌کردند آگاهی زیاد برای برابری مضر است. به همین دلیل می‌خواستند آموزش را به تحصیلات ابتدایی محدود کنند. او گروهی بنام «توطئه برابرها» تاسیس کرد. برنامه بابف برای قیام کشف شد، و خود او در ماه مه ۱۷۹۶ دستگیر و سال بعد اعدام شد. مبلغ اصلی افکار او شاگرد و همکارش بوناروتی بود. در سال ۱۸۲۸ بوناروتی در جزوه‌ای اهداف جنبش بابوفی را شرح می دهد. او هدف جنبش خود را سرنگونی رژیم موجود و جایگزین کردن قانون اساسی ۱۷۹۳ می داند. او می‌نویسد، از زمان سرنگونی رژیم موجود تا برپایی نظم جدید باید یک دولت موقت اداره امور را به دست بگیرد. او منشاء نابرابری را در این می داند، که جمع کوچکی افراد تعلیم دیده از جهل و نادانی جمعیت استفاده کرده و حاکمیت خود را بر آنان تحمیل می کنند. برای مقابله با این امر باید به جای حکومت کنونی، قدرتی موقتی به شکلی سازمان یابد که برای همیشه مردم را در مقابل دشمنان طبیعی نابرابری حفاظت کند. و به مردم اراده لازم برای برقراری نهادهای جمهوری را بدهد. او می‌نویسد، مردم نه قادر به بازسازی خود هستند، و نه قادر به انتخاب افرادی که بتوانند این باز سازی را هدایت کنند. قبل از فکر کردن به قانون اساسی یا قوانین ثابت باید به فکر تاسیس یک حکومت انقلابی و اصلاحگر بر اساسی به غیر از صلح و آزادی بود… در میان درهم ریختگی نهادها، فساد عمومی، احساسات تجدید حیات آتی باید از طریق نهادی سری که توسط اتوریته خالص دیکتاتوری هدایت می شود، تحقق یابد. او در جای دیگر می‌نویسد: «مردمی که عقایدشان تحت رژیم نابرابری و جباریت شکل گرفته، در آغاز یک انقلاب بازسازنده، نمی‌توانند رهبرانی انتخاب کنند که بتوانند انقلاب را به سرانجام برسانند. این امر فقط از عهده مردان خردمند و شهروندان شجاع بر می‌آید.» عمل این رهبران باید بدون توجه به حاکمیت مردم باشد. (۵) این تئوری است که نزدیک به یک قرن بر جنبش کمونیستی و سوسیالیستی حاکم بود. این تئوری را می توان «دیکتاتوری آموزشی» نامید. این تئوری راه حل عملی برای غلبه بر مشکل اساسی بود که تمامی تئوری های نجات بخش سوسیالیستی یا کمونیستی قرن نوزدهم با آن مواجه بودند. آن ها از یک سو کمونیسم را برای طبقات فقیر جامعه می‌خواستند از سوی دیگر می‌دیدند که این طبقات کوچک ترین توجه‌ای به برنامه‌های نجات بخش آن ها ندارند. پس به این نتیجه می‌رسیدند که بی‌سوادی، نا آگاهی و فساد مزمن مانع از آن است که این طبقات منافع واقعی خود را درک کنند.

بابویسم تجسم اولیه جریان کمونیستی ژاکوبنی بود که الگوی کمون پاریس (۱۷۹۳) و دوران ترور روبسپیر و سن ژوست را الگوی حکومتی مناسب برای کمونیسم می‌دید. اما نماینده تاثیرگذار این جریان قبل از ۱۸۴۸ اگوست بلانکی بود. در اصول آئینی بلانکی که در سال ۱۸۳۹ منتشر شد نوشته شده: «بر اساس ایده‌های ما، بدون چون و چرا، پس از پیروزی انقلاب یک قدرت دیکتاتوری برپا می‌شود، که وظیفه‌اش هدایت جنبش انقلابی خواهد بود. این قدرت دیکتاتوری، که ضرورتاً بر پایه بخشی از مردم مسلح بنا خواهد شد، در جهت منافع اکثریت، در واقع اراده بخش آگاه شده اکثریت بزرگ ملت را اجرا خواهد کرد. به خاطر تمرکز قدرت و سرعت عمل این دیکتاتوری باید تا حد امکان در دست تعداد کمی از افراد متمرکز شود.(۶) این جنبش ژاکوبنی کمونیستی، بلانکیسم نامیده شد. اما همه گروه‌های بلانکیست لزوماً هوا دار اگوست بلانکی نبودند. کمونیست های پاریس به دشمنان بلانکی مبدل شدند و دیگران سازمان های مستقل خود را ساختند.

دیکتاتوری دیگری که بلانکیست ها به آن اعتقاد داشتند دیکتاتوری پاریس علیه تمام کشور بود. چون از نظر آن ها فقط پاریس بود که به بلوغ سیاسی کافی برای درک منافع کل مردم رسیده بود. و دیکتاتوری انقلابی پاریس بر تمام کشور باید بقیه مردم را برای آشنایی با منافع واقعی‌شان آموزش میداد.

تمام سوسیالیستها قبل از مارکس هم به ساختمان سوسیالیسم از بالا و توسط اقلیتی آگاه اعتقاد داشتند. رابرت آون می‌نویسد کسی که می‌خواهد جامعه را اداره کند باید مانند رئیس یک تیمارستان باشد که (البته با مهربانی) بیمارانش را علاج می کند. (۷) او برای اداره جامعه آینده ساختمانی هرمی را توصیف می‌کند که افراد بر اساس سن در مدارج مختلف رهبری قرار می‌گیرند.

سن سیمون برای جامعه آتی دینی به نام مسیحیت جدید بوجود می‌آورد که قبله آن مقبره نیوتون است. او می‌نویسد کلیسای کاتولیک از قرن پانزدهم به بعد بی‌خاصیت شده است و رهبری معنوی به دست دانشمندان یا مسیحیان لائیک (۸) افتاده است. رهبران دین او دانشمندان هستند و قبله آن مقبره نیوتون است. سه ریاضی دان، سه فیزیک دان، سه طبیعی دان و… رهبری جهان را در دست می‌گیرند. (۹)

اتین کابه کمونیست فرانسوی اولین کسی است که در نوشته‌هایش از نام کمونیسم استفاده می‌کند. او برای نشاندادن جامعه مورد نظرش، کتابی از یک جامعه تخیلی «ایکاری»، به سبک اتوپیای توماس مور نوشته است. کابه عضو اتحادیه کمونیست هایی بود که مارکس و انگلس از بنیان گذاران آن بودند. او معتقد بود که بعد از انقلاب باید یک دوران گذار پنجاه ساله دیکتاتوری وجود داشته باشد. و یک دیکتاتور که توسط مردم انتخاب می شود کشور را اداره کند. با وجود این که کتاب سفر به ایکاری توصیف یک جامعه تخیلی است، ما توصیفی از رهبر و کارهای او می‌بینم که بعدها به شکلی دیگر در کشورهای سوسیالیستی تکرار شدند. نام رهبر انقلاب و دیکتاتوری که بعد از پیروزی انتخاب می‌شود ایکار است. مردم از شدت علاقه به او کشورشان را ایکاری می‌نامند. (۱۰) پس از پیروزی انقلاب ایکار به عنوان حاکم مطلق انتخاب می شود و او به شهروندان هم میهنش برابری اجتماعی و سیاسی و همیاری و نظام جمهوری دمکراتیک را با طرح یک سازمان موقت برای مدت پنجاه سال پیشنهاد کرد. جمهوری تمام کتاب های مضر و بی‌فایده را سوزاند، و فقط به یک روزنامه کشوری، یک روزنامه برای هر ایالت و یک روزنامه برای هر بخش اجازه فعالیت داده می شود. تمام زندگی روزانه افراد حتی لباسی که می‌پوشند و غذایی که می‌خورند توسط مجلس تعیین می شود. (۱۱) کارگران همیشه کار خود را با خواندن سرود ایکاری آغاز می‌کنند. کابه در جای دیگر کتاب می‌نویسد، همه عاملان عمومی نمایندگان ملت هستند و همه انتخابی و موقتی و مسئول و قابل عزل اند و برای جلوگیری از تخطی‌های جاه طلبانه ایشان وظایف مقننه و اجرائیه همیشه از هم جدا خواهد بود. کابه در مورد رابطه دیکتاتوری و دمکراسی دست به همان شعبده بازی می زند که بعدها در اتحاد شوروی مرسوم شد. او می‌نویسد، بنابر این سیستم سیاسی ما یک جمهوری دمکراتیک و حتی می‌توان گفت یک دمکراسی تقریباً خالص است. (۱۲) از نظر کابه، چون دیکتاتور توسط مردم انتخاب می شود، پس در کشور دمکراسی وجود دارد. کابه به تسخیر قهرآمیز قدرت اعتقاد نداشت. و پیشنهاد می کرد، جمعی داوطلب، در آمریکا جامعه ایکاری را بسازند تا به الگویی برای آشنایی زحمتکشان جهان با کمونیسم مبدل شود.

ویلهلم وایتلینگ کمونیست آلمانی هم عضو اتحادیه کمونیست ها بود. او برخلاف کابه که انتخاب دیکتاتور را در اختیار مردم قرار می دهد، می‌نویسد، آن چه که در رابطه با انتخابات، حاکمیت مردم، نامیده می‌شود، چیزی جز فریبی مطبوع نیست.این را تقریباً همه ما می دانیم و تا حدودی تجربه کرده‌ایم،… کمونیست های فرانسوی که با نا امیدی به نا کاملی سیستم انتخاباتی می‌نگریستند، آن را به دور انداختنده و به یک دوران دیکتاتوری تمایل دارند، زیرا به خوبی می دانند که حاکمیت مردم، آن طور که جمهوری خواهان و سیاستمداران می‌فهمند، برای گذار از سازمان اجتماعی قدیم به جدید مناسب نیست. آون، رهبر کمونیست های انگلستان، انجام کارهای مشخص را بر اساس میزان سن به افراد مختلف واگذار می کرد. و ریاست مسئولان حکومتی را به مسن ترین فرد جامعه واگذار می‌کرد. (۱۳) در ادامه، وایتلینگ با تاثیر گرفتن از سن سیمون، یک سیستم هرمی انتخابی پیشنهاد می‌کند که در راس آن یک شورای سه نفره از یک ریاضی دان، یک طبیعی دان و یک فیزیک دان هدایت جامعه را در دست می‌گیرند.

انگلس در یکی از نوشته‌های اولیه‌اش، وایتلینگ را به دلیل مخالفتش با حاکمیت مردم، برتر از کابه می داند.

در سال ۱۸۴۸ ناپلئون سوم در انتخابات ریاست جمهوری برنده شد. او خود را به عنوان سمبل رفاه اجتماعی و عظمت فرانسه معرفی می کرد. او بخش بزرگی از آرای خود را از میان دهقانان فقیر و کارگران به دست آورد. مارکس نوشت کارگران به دلیل دشمنی با کاوینیاک دیکتاتور نظامی سرکوبگر قیام ژوئن، که رقیب انتخاباتی او بود، به وی رای دادند. بخشی از جامعه روشنفکری فرانسه او را سوسیالیست می دانست. او ضمن سرکوب کارگران و پائین نگاهداشتن دستمزدها، برنامه‌های وسیع دولتی کردن بخش هایی از اقتصاد و برنامه‌های رفاه اجتماعی را به پیش برد. اقتصاد فرانسه در دوران بیست ساله حکومت لوئی بناپارت رشد سریعی کرد. پروژه نوسازی پاریس توسط هوسمان شهردار، موجب مهاجرت وسیع روستائیان به شهر و اشتغال آن ها شد. این پرولتاریای تازه از راه رسیده طرفدار لوئی بناپارت بود. (۱۴) در دربار او یک محفل سوسیالیستی به رهبری شاهزاده ناپلئون پسر عموی او که لقب پرنس سرخ به او داده بودند، وجود داشت. در این محفل سوسیالیست های سن سیمونیست قدیم که حالا میلیونر شده بودند، عضویت داشتند. شاهزاده سرخ با ادیبان و سوسیالیست هایی نظیر ژرژ ساند و پرودون دوستی داشت. خود پرودون پدر آنارشیسم، در کتابی با خوش آمد گویی به کودتای ناپلئون سوم، با تملق، از او خواست تا بنیانگذار جامعه‌ای نوین بشود. امید به امپراتور خیلی زود به یاس مبدل شد. اما پرودون امید به شاهزاده سرخ را از دست نداد. یکی از مشکلات انترناسیونال اول این بود که عده‌ای هیئت نمایندگی فرانسه را که طرفداران پرودون در آن اکثریت داشتند، مشکوک به همکاری با ناپلئون سوم می دانستند. پس از سقوط امپراتوری دوم معلوم شد که دو نماینده جریان آنارشیستی باکونین از حقوق بگیران امپراتوری بوده‌اند. یکی ار آن ها در نوشته‌ای ناپلئون سوم را دیکتاتور طرفدار کارگران نامیده بود. وایتلینگ دیکتاتوری لوئی بناپارت را ستایش می کرد، و معتقد بود که او ظرف ۵ سال پایه‌های محکمی برای بنای کمونیسم ایجاد خواهد کرد. وایتلینگ حتی بعد از کودتا و امپراتور شدن لوئی بناپارت هم امید داشت که او راه کمونیسم را هموار کند. مارکس و انگلس لوئی بناپارت را سوسیالیست حقیقی می دانستد. نماینده واقعی سوسیالیسم حقیقی، موزس هس هم پس از چندی به جمع ستایشگران رژیم ناپلئونی پیوست (۱۵) سنت بوو Sainte Beuve ادیب چپ گرای فرانسوی اواخر حکومت ناپولئون سوم او را یک سوسیالیست برجسته نامید. اگوست کنت و فردریک لو پله سوسیالیست هم همین نظر را داشتند. (۱۶)

ماکسیم لوروی Maxim Leroy مورخ ایده‌های اجتماعی قرن نوزدهم، رژیم ناپلئون سوم را سزاریسم اجتماعی می‌نامد. اساس سزاریسم اجتماعی دولتی کردن بخشی از سرمایه‌ها همراه با اقداماتی رفاهی است. نمونه دیگر سزاریسم اجتماعی، دولت آلمان در دوران بیسمارک (۱۸۹۰-۱۸۷۱) است. بیسمارک در سال ۱۸۷۸ قانون ضد سوسیالیست ها را به تصویب رسانید. فعالیت حزب سوسیال دمکرات ممنوع اعلام شد. اما اعضای فراکسیون پارلمانی حزب با ۹ نماینده که در انتخابات همان سال انتخاب شده بودند، آزادانه به فعالیت خود ادامه دادند. دولت بیسمارک اقدامات اجتماعی انجام داد که در نوع خود بی‌سابقه بود. او در سال ۱۸۸۳ بیمه درمانی برقرار کرد که کارگران فقط یک سوم مخارج را پرداخت می‌کردند. یک سال بعد بیمه حوادث ناشی از کار برقرار شد، و کارفرما موظف شد تمام مخارج درمانی را بپردازد. در سال ۱۸۸۹ اقداماتی برای کمک به سالمندان و افرادی که توان کاری نداشتند برقرار شد.

برای اولین بار اصطلاح سوسیالیسم دولتی در مورد دوران بیسمارک به کار برده شد. کارل رودبرتوس سوسیالیست آلمانی، قبل از دوران بیسمارک تئوریسین سوسیالیسم دولتی بود. نماینده دیگر سوسیالیسم دولتی فردیناند لاسال بود. لاسال کنفدراسیون کارگران سراسر آلمان را به وجود آورد که بعد از او یکی از پایه‌های تشکیل دهنده حزب سوسیال دمکرات آلمان شد. لاسال معتقد بود دولت باید به کارگران از طریق دادن وام های بزرگ کمک کند تا موسسات تعاونی تولیدی بوجود آورند. این ایده را قبل از لاسال لوئی بلان مطرح کرده بود. او پس از انقلاب ۱۸۴۸ زمانی که عضو دولت موقت بود بیش از صد تعاونی تولید از این نوع ایجاد کرد. لاسال و رودبرتوس با یکدیگر مکاتبه داشتند و لاسال در نامه‌ای خودش و رودبرتوس را یک روح در دو بدن توصیف کرده بود. و بیسمارک در رایشتاگ ( مجلس ملی آلمان) از رودبرتوس ستایش کرد. انگلس در کتاب آنتی دورینگ علیه نظرات سوسیالیستی رودبرتوس نوشت، اگر هرگونه دولتی کردنی سوسیالیسم بود، باید مترنیخ و بیسمارک را پدر سوسیالیسم می‌نامیدیم. (۱۷)

در نیمه دوم قرن نوزدهم سوسیالیسم همراه با دیکتاتوری روشنگرانه در روسیه هم رواج پیدا کرد.

تمام سوسیالست های روسی به غیر از هرزن که روحیه‌ای دمکرات داشت طرفدار سوسیالیسم توام با دیکتاتوری روشنگرانه بودند.

میخائیل باکونین شناخته شده ترین تئوریسین آنارشیسم که در ظاهر مخالف هرگونه اتوریته‌ای بود، از نوعی دیکتاتوری نامرئی دفاع می کرد. او در تشکیلات خودش یک هسته سری ساخته بود که هدایت تمام جریان را در دست بگیرد. وجود این هسته سری زمانی آشکار شد که بخشی از گروه او در اسپانیا انشعاب کرد. و بعد در محاکمه نچایف سوسیالیست انقلابی روسی رابطه او با باکونین مطرح شد. نچایف در ارتباط با باکونین یک سازمان سری در میان دانشجویان روسیه به وجود آورده بود (۱۸) نچایف کتابی نوشت به نام اصول انقلاب، اطاعت بی چون و چرا از رهبر و این که هدف وسیله را توجیه می کند از اصول انقلابی او بود. او دانشجویی به نام ایوانف را که در مورد شیوه‌های کار او اعتراض داشت و می خواست سازمان را ترک کند، به این دلیل که اطلاعات زیادی دارد و کناره گیری او خطرناک است، به کمک یاران وفادارش کشت. (۱۹)

بعدها تعدادی از نامه‌های باکونین به نچایف پیدا شد. در یکی از این نامه‌ها باکونین نوشته بود ما بایداز شیوه‌های ژزئیت‌ها استفاده کنیم. او نوشته بود: سازمان هایی که اهدافشان با ما نزدیک است باید مجبور به پیوستن به ما بشوند و یا حداقل بدون این که خودشان بدانند، از سازمان ما اطاعت کنند. افراد مزاحم باید از میان آن ها بیرون رانده شوند. سازمان هایی که با ما روابط غیر دوستانه‌ای دارند، یا مزاحم هستند باید از میان بروند. و سرانجام دولت باید درهم شکسته شود. همه این ها نمی تواند فقط از طریق تبلیغ حقیقت تحقق یابد. حیله، سیاست و فریب هم لازم است.

باکونین در کتابی به نام اعترافات (۱۸۵۱) نوشت، من فکر کردم روسیه بیش از هرجای دیگر به یک حکومت دیکتاتوری که وظیفه‌اش منحصراً آموزش و ارتقاء مردم است احتیاج دارد. (۲۰)

پیوتر تکاچف انقلابی روس، به نوعی سوسیالیسم دهقانی اعتقاد داشت. متدهای سازماندهی و انقلابی او بعدها مورد استفاده لنین قرار گرفت. ایده اساسی او به دست گرفتن قدرت توسط یک گروه کوچک انقلابی است، و روش به دست آوردن قدرت، از هم پاشانیدن سازمان دولتی توسط ترور است. از نظر او مردم همیشه برای انقلاب آماده هستند. و فقط اقلیت انقلابی باید از آن ها استفاده کنند. تکیه کلام او این بود «یا همین حالا یا آینده خیلی دور و شاید هرگز» او عقاید آنارشیستی باکونین را قبول نداشت و می‌گفت، باید با تسخیر دولت، موسسات ارتجاعی آن را به نهادهای انقلابی تبدیل کرد. (۲۱)

او معتقد بود اقلیت روشنفکر که با نیازهای مردم آشنایی دارد نباید منتظر بنشیند تا اکثریت با کسب آگاهی لازم به نیازهای خود پی ببرد. اقلیت باید این آگاهی را بر اکثریت تحمیل کند. این اقلیت پس از پیروزی انقلاب باید خودش قدرت را در دست بگیرد (۲۲)

حبیب پرزین

 ادامه دارد

زیر نویس:

۱. شرودر صدر اعظم سابق آلمان از حزب سوسیال دمکرات بعد از ۱۶ سال حکومت حزب راست میانه‌ی دمکرات مسیحی، در انتخابات پیروز شد. شعار اصلی او این بود که ما نمی‌خواهیم همه چیز را تغییر بدهیم. ما فقط بعضی کارها را بهتر انجام خواهیم داد. در انتخابات سال گذشته ایالت هسن آلمان این بار نماینده حزب دمکرات مسیحی دقیقا همین جمله را به عنوان شعار اصلی انتخاباتی خود، در مقابل سوسیال دمکرات های حاکم در آن ایالت، به‌کار ‌برد.

۲. یکی از دلایل این که چپ واحد و فراگیر هرگز نمی‌تواند به وجود آید، قرار گرفتن گروه‌ها و افراد در مکان های متفاوت این مسیر است.

3. Elie Halévy, Histoire du socialisme européen, idee/gallimard P 23

4. Maxime Leroy, Histoire des Idée sociales en France Gallimard, T2, P 70

5. Hal Draper, Karl Marx’s theory of revolution, Monthly review press 3/31

6. Hal Draper 3/34

7. A. L. Morton, The Life and Ideas of Robert Owen P 171
۸. او لغت لائیک را به مفهوم غیر روحانی به کار می‌برد، همانطور که قبل از او توماس هابز و جان لاک هم لغت سکولار را به همین مفهوم به کار می‌بردند.

9. Oeuvres de Saint-Simon, Lettres d’un habitant de Genéve.. Elibron Classics pp 51-55
۱۰. توصیف پیامبرانه از رهبر تداوم فرهنگ سوسیالیسم مذهبی در سوسیالیسم قرن نوزدهم و بیستم است. کابه در توصیف رهبر می‌نویسد، شور و هیجان ایکار عشق به انسانیت بود…در جوانی هم نمی توانست بیچاره‌ای را ببیند و از بیچارگی او رنج نکشد… یک روز جوانی را دید که تقریبا لخت بود و داشت از سرما بر سنگفرش پیاده رو جان می‌‌داد. لباس هایش را که دو روز بود برایش خریده بودند به آن جوان داد…. روزی دیگر در یک آتش سوزی وحشتناک که جسور ترین تماشاچیان را از وحشت برجا خشک کرده بود، با ترس و لرز او را دیدند که خود را میان آتش انداخت، و سپس در حالی که لباس هایش آتش گرفته و دست راستش تقریبا سوخته بود، با بچه‌ای در بغل از میان آنش ها بیرون آمد…. از آن جا که به کتاب خواندن عشق می‌ورزید، همه اوقات فراغتش را که کودکان و کارگران هم سن و سالش به بازی صرف می‌کردند، به کتاب خواندن اختصاص می داد…. از کتاب های فلسفی هم بیش از کتاب های دیگر خوشش می‌آمد…. اسطوره سازی زندگی رهبران به این سبک، بعدها به یکی از اجزای اصلی سوسیالیسم در شوروی، چین و بعضی از کشورهای اروپای شرقی هم مبدل شد.

اتین کابه، سقر به آرمانشهر (ایکاری) ترجمه محمد قاضی صص ۳۲۸-۳۲۹

۱۱. همانجا ص ۳۳۳ ، ۲۱۱ ، ۳۰۴

۱۲. همانجا ص ۷۷ و ص ۷۸

13. Wilhelm Weitling, Garantien der Harnonie und Freiheit, 1842, S. 136-137
۱۴. انگلس این پرولتاریای نو ظهور را پرولتاریای هوسمانی نامید. نگاه کنید به نامه انگلس به مارکس ۱۵ اوت ۱۸۷۰

15. Hal Draper, 1/440-441

16. Maxime Leroy, 3/265
17. انگلس، آنتی دورینگ، انتشارات جامی 1381 ص 348

18. Le conseil général de la première international 1871-1872 p309, pp387-397
۱۹. داستایوفسکی در رمان تسخیر شدگان، این ماجرا را توصیف می کند. در این رمان نچایف، پیوتر ورخووفسکی و دانشجوی جوان شاتف نام دارد.

20. Hal Draper 3/56

21. Nicolas Berdiaev, Les sources et le sens du communisme russe, idée nrf pp 136-137

22. G.V. Plekhanov, Our Differences


**********

از همین نویسنده

**********

اين قسمت در حال حاضر بسته است.