آسيب شناسی ترامپ

در نوامبر 2016، آقای ترامپ بعنوان رئيس جمهور امريکا انتخاب شد تقريبا چهار ماه از پيروزی ايشان در انتحابات و سه ماه از به دست گرفتن قدرت در امريکا می گذرد.

اکنون در شرايطی اين سطور را می نويسم که معلوم نيست فردا صبح جنگی به پيش می آيد يا “جنگ” قابل پرهيز است. حمله هوائی امريکا به يک پايگاه هوائی سوريه بجای خود نيازمند بررسی جداگانه است. در اين سطور من بطور خلاصه گزارش می دهم که اين عمليات امريکا فقط در چند ساعت اول موجب نگرانی از برخورد نظامی روسيه و امريکا بود. در ساعتهای بعدی ، با توجه به اطلاعات بيشتری که در اختيار همگان قرار گرفت معلوم شد که اين عمليات، اقدامی سمبوليک بوده و برای “خوراک داخلی” امريکا انجام گرفته است. امريکا به روسيه اطلاع داده بود که حمله موشکی در راه است و روسيه هم سوريها را خبردار کرده بود. تمام هواپيماهای سوری اين پايگاه را تخليه کرده بودند. موشکهای امريکائی تنها به چند آشيانه هواپيما ( ساختمانهائی که از سيمان ساخته شده اند ) حمله کرده و تعدادی از آنها را خراب کرده بودند. حتی موشکهای ضد هوائی پايگاه سالم باقی ماندند. امريکا می توانست بگويد اخطار جدی به سوريه داده است ولی اين نوع اخطار با طمطراق معمولی ترامپ همراه شد. بلافاصله بعد از عمليات، سفير امريکا به سازمان ملل اعلام کرد که صلح سوريه بدون برکناری اسد بدست نمی آيد. ولی به فاصله کوتاهی، وزير امور خارجه امريکا اعلام کرد که هنوز هم ، ازبين بردن داعش اولويت بيشتری دارد. اين ضد و نقيض گوئی موجب شد که بسياری ناظران بگويند آقای ترامپ برنامه روشنی برای سوريه ندارد. بالاخره معلوم نيست اولويت سياست امريکا برکناری اسد و يا از بين بردن داعش است.

اين خصلت غير قابل پيش بينی بودن بر تمام سياستهای امريکا سايه افکنده است. ترامپ قمار باز است ولی در قماری شرکت کرده که می تواند تمام بشريت را به خطر بياندازد. اين خطر در حال حاضر بزرگترين نگرانی بسياری سياستمردان است. اين وضعيت باعث می شود که کوشش برای پيش بينی وقايع آتی در کوتاه مدت کوششی بيهوده باشد. تنها می توان گفت که وضعيت حساسی در پيش داريم. آقای ترامپ می خواهد با قلدری و تهديد نظامی همه دنيا را مرعوب کند و کافيست که اشتباه کوچکی باعث شود دنيا به جنگی نا خواسته، حتی خلاف تمايل آقای ترامپ درگير شود.

هنوز در بسياری زمينه های مهم، سياست امريکا ناروشن است . با تمام اينها می شود گفت که سياست امريکا در خاورميانه به همکاری نزديک با اسرائيل و رها کردن اسرائيل از تمام قيد و بندهای دوران اوباما گرايش دارد. علاوه بر آن، امريکا نزديکی هر چه بيشتر و علنی تر بين اسرائيل و عربستان سعودی را تشويق می کند. به سياست امريکا نسبت به چين و روسيه درآخر همين نوشته می پردازم و در اينجا فقط اشاره می کنم که آقای ترامپ به ايران و کره شمالی اعلام خطر کرده و هر کدام از اين دو می توانند هدف تعرض بعدی نظامی امريکا باشند.

پيروزی ترامپ بيش از همه چيز مديون استراتژی پوپوليستی او بود. رقبای او –بر طبق سنت قديمی خود – با زبان ابهام و با لاپوشانی مشکلات واقعی مردم حرف می زدند ولی او با صراحت به بسياری از مشکلات مردم دست می گذاشت و بنابراين حرفش خريدار پيدا می کرد . ولی او در همان حال وعده می داد که تمام آن مشکلات را برطرف می کند و با شعار “امريکا اول از همه” با آرزوهای ته دل مردم رابطه برقرار می کرد. بسياری از قولهای او به مردم امريکا ناشدنی هستند. بيکاری هنوز ادامه خواهد يافت و سرمايه داران امريکائی هم به راحتی از محصولات ارزان قيمت ساخت چين دل نمی کنند.. پوپوليسم ترامپ در همين وعده های ناشدنی نهفته است. او مردم امريکا را گمراه می کند .

تنها اسلحه موثر در مقابل اين پوپوليسم ، صراحت کلام و صداقت در گفتار است. اگر سياستمداران مخالف ترامپ به همين نتيجه برسند می توان گفت رفتار ترامپ درس مفيدی به جامعه داده و بدين معنی به امريکا – و جهان – خدمتی کرده است.

در سطور بعدی به مواردی اشاره می کنم که تاثيرات دراز مدتی برای جهان و امريکا خواهند داشت.

رسانه های عمومی – فروپاشی اردوگاه سوسياليسم در اواخر دهه 80، در عين حال تفوق دستگاههای تبليغاتی غربی نسبت به همتاهای “سوسياليستی” آنها را تضمين کرد. اکنون ديگر، دستگاههای تبليغاتی شرقی تقريبا کاملا “به روز” شده اند و فقط تلويزيون کره شمالی (و تا حدودی بخش اخبار تلويزيون جمهوری اسلامی) همان متنهای پر طمطراق و توخالی را تکرار می کنند.

عادت کرده ايم به گزارشهای غربی تکيه کنيم. چرا که بيشتر از آلترناتيوهای ديگر قابل باور بوده اند. تابوی ناگفته ای ايجاد شده بود که هيچکس نمی بايد به صحت اخبار غربی شک کند. اگر مکررا به صحت گزارشهای نيويورک تايمز و سی ان ان انتقادی شود تابو می گفت فرد معترض بايد پرت باشد. مگر اينکه اورا شورشی يا تروريست بناميم. در واقع رسانه های غربی هم همين اعتماد را دستمايه کردند و گزارشهائی می دادند که فقط در يک پوسته نازک واقعيت پوشيده می ماند . آنها ظرافتهای ماهرانه ای در گمراه کردن به کار می گرفتند. اول اينکه مسلما دائما دروغ نمی گفتند، فقط بعضی اوقات اين کار را می کردند و دوم اينکه تقريبا تمامی رسانه ها يکدست می نوشتند. بالاخره سومين حربه آنها “فراموشی” بوده است. کافيست نگاه کنيم به گزارشهای مربوط به اسرائيل و عربستان سعودی، در مقابل گزارشهايشان در مورد کشورهائی که از نظر سياسی مخالف آنها هستند و به ياد بياوريم که گزارشهای رسانه ها تا چه اندازه تبعيض بکار می برند و چگونه –بنابر مصلحت – جنايات بزرگی را فراموش می کنند.

آقای ترامپ اين تابو را شکست. او دائما گفته که همه رسانه های (امريکائی) دروغگو هستند. او عبارت ” اخبار قلابی را (که تا آنزمان فقط توسط معدودی افراد بکار می رفت) برسرزبانها انداخت.

نتايج بلافصل اين اتهام را بايد در محتاط شدن رسانه ها يافت که به نوبه خود نتيجه مثبتی است. اما در دراز مدت، اين وضعيت برای اکثر بينندگان و خوانندگان رسانه ها هشداری می دهد که ما را مجبور کند همه چيز را به همان نحوی که از اين رسانه ها گرفته ايم باور نکنيم. شايد اينکه آقای ترامپ نظراتش را تويت می کند برای بقيه هم هشداری باشد که به رسانه های اجتماعی توجه بيشتری داشته باشيم.

جذابيت امريکا – ايالات متحده امريکا، کشوری که امروزه قدرت برتر جهان به شمار می رود سرزمينی است که(جدا از بی رحميهائی که نسبت به بوميان سرخ پوست روا داشتند) با کار و زحمات شاق مهاجرين ساخته شده است.مليونها انسان از سرتاسر دنيا با تحمل انواع مشقات به امريکا می آمدند ، چرا که می خواستند در اين سرزمين شير و عسل به آرزوی خود برسند. از مکزيک کارگرانی می آمدند که هر کار سنگينی را برای بدست آوردن بخور نميری قبول می کردند و از بقيه دنيا جوانان تحصيل کرده و مبتکر و سازنده می خواستند به امريکا بروند تا دورپروازی خود را به واقعيت تبديل کنند.همه آنها با اين عقيده به امريکا می رفتند که در اذای کار سنگين و مولد، پاداش مناسبی خواهند داشت.

اين جاذبه امريکا از امتيازات امريکا بود. اما با روی کار آمدن ترامپ و سياستهاس نژادپرستانه و خشن او اين امتياز از امريکا گرفته می شود. امريکا يکی ديگر از امتيازاتش را از دست میدهد و اين فقدان ،بخاطر سياستهای رهبريش حاصل می شود.

بردبرد جای خود را به برد باخت می دهد – دوران بلافاصله بعد از جنگ حهانی دوم سالهای –بطور کلی- صلح و سازندگی جهان بودند(عليرغم جنگهائی که در اين سالها به راه افتادند). رهبران کشورهای مخالف ياد گرفتند که چگونه با هم کنار بيايند. هنوز هم زور و اجحاف وجود داشت ولی کمتر از قبل بود. زورمندان ياد گرفتند که در دوران جنگ سرد نمی توانند همه چيز را به کوچکترها حقنه کنند. شيوه های تعاملی برد برد در اين سالها بسط يافتند.در اين شرايط بود که صنعت و اقتصاد بسياری کشورها مثل چين و هندوستان توسعه پيدا کردند و صدها مليون از فقر بيرون آمدند. در همين دوره بود که اتحاديه های منطقه ای سر بلند کردند که بارزترين آنها اتحاديه اروپا بود ولی همين نوع کوششی در افريقا، در کشورهای ساحل اقيانوس آرام و در امريکای شمالی به وقوع پيوست. بالاخره در همين دوره بود که اقتصاد دنيا “جهانی” شد. اقتصاد جهانی (گلوباليزاسيون) در يک چارچوب سرمايه دارانه انجام می گرفت و به نوبه خود مشکلات ، معضلات و مصائب فراونی برای اکثر مردم مخصوصا در کشورهای در حال توسعه به همراه آورده ولی مسلما در توسعه اقتصاد بين المللی موثر بوده است.

آقای ترامپ با آهنگ جهانگرائی سرمايه داری مخالف است. ايشان با تبعيضاتی که جهانی شدن برای بقيه دنيا به وجود آورده مخالف نيستند بلکه خواهان سهم بازهم بيشتری از تجارت بين المللی برای امريکا هستند. ايشان همراه شعار “امريکا اول از همه” پيامهای نژادپرستی افراطی ای سر می دهند که روپوش متمدنانه را کنار گذاشته و با هر مقوله ای که اين زياده خواهی امريکا را کمی مهار می زند درافتاده اند. آقای ترامپ باقرارداد ترانس پاسيفيک، نفتا، اتحاديه اروپا و البته با چين (که می گويد امريکا را مورد تجاوز جنسی قرار داده است ) مخالف هستند.

امروز جهان سرمايه دارانه اروپا و آسيا در موضع دفاعی قرار گرفته است. در سرتاسر دنيا همه کشورها دروازه های خود را می بندند و به حای حرکت بسوی اتحاديه های بزرگتر اقتصادیو تجارت باز هم بيشت ر بين المللی، بسوی سنگرهای دفاعی و انزوای ملی روی می آورند. هر کشوری که وارد مذاکره با امريکا می شود به فرمول برد باخت فکر می کند نه با برخورد بردبرد. امروز صنايع نظامی بزرگترين برندگان اين بلبشو هستند.

بدين ترتيب جهان گامی به عقب برداشته است. تاثيرات منفی اين وضعيت در سالهای آينده بروز خواهند کرد و اگر ادامه بيابند دنيا را با بحرانهای بی سابقه روبرو می کنند.

محيط زيست – يکی از موفقيتهای دوران اوباما پيشرفتهای امريکا در زمينه حفظ محيط زيست بود. در اين دوره، قوانين فراوانی برای جلوگيری از آلودگی محيط زيست به اجرا گذاشته شدند. اما آقای ترامپ کوته بينی سرمايه داران امريکا را به نگرانيهای علمی مراجع محيط زيست ترجيح می دهد. او انواع محدوديتهای آلودگی محيط زيست را لغو کرده و مصرف ذغال سنگ برای سوخت را توسعه می دهد. البته اين مقولات در کوتاه مدت برای بعضی سرمايه داران مخارج کمتر و بنابراين سود بيشتربه بار آورده واز بی کاری می کاهد ولی امريکا نمی تواند شاهد دورانی باشد که ديگر کشورهای جهان – منجمله چين – می کوشند فضای کره زمين را سالمتر نگاه بدارند ولی امريکا همچنان به آلودگی بيشتر کره زمين بی اعتنائی می کند.

جهان تک ابرقدرت – پس از فروپاشی اردوگاه سوسياليسم ، امريکا به نفوذ بی سابقه ای در سرتا سر جهان دست يافت. در اين دوره بود که آقای بوش، رئيس جمهور امريکا در آن زمان، اعلام کرد به عراق حمله می کنيم هر که می خواهد با ما بيايد و هر کس نيايد در صف مقابل ما جا می گيرد. امريکا به عراق حمله کرد و هيچ کدام از قدرتهای بزرگ ديگر جرات نکردند با او در بيافتند.روسيه درگير مرتب کردن منزل خود بعداز فروپاشی سيستم قبلی بود، چين هنوز در مسير پيشرفت صنعتی و نظامی راه طولانی ای در پيش داشت و اتحاديه اروپا هم نمی خواست درگير مجادله ای با امريکا باشد.

اينگونه نفوذ و هژمونی آمريکا، اتفاقی و کوتاه مدت بود. اين هژمونی با توازن قوای بين المللی خوانائی نداشت. در تحليل نهائی درجه نفوذ در جهان، به توازن قوای بين المللی برمی گردد. امريکا در مسير ازدست دادن امتيازات و نفوذ خود بود و اين جبر تاريخی بود. امريکا توان ادامه راه در مسير ژاندارم دنيا را نداشت و وقايع افغانستان و عراق، به اضافه ادامه تمرد ايران ، سقف توانائی امريکا را نشان می دادند.اگر توازن قوای بعد از جنگ جهانی دوم وجود می داشت هيچ کدام از اين دردسرها.فرصت و طاقت تداوم نمی يافتند .

می بايد سياستی واقع بينانه تر به کار گرفته ميشد. در اين شرايط بود که اوباما بر سر کار آمد و موفق شد با سياستهای متعادل تر و واقع بينانه تر همين دوره افت امريکا را مديريت کند. بخاطر سياستهای اوباما، احترام امريکا در دنيا بيشتر شد و( لا اقل خصومت نسبت به امريکا بيشتر نشد).

ديدگاه آقای ترامپ، همان دوران اوج قدرت امريکاست. او به تغييرات در توازن قوای بين المللی بی اعتناست و فکر می کند با کاربرد تفوق نظامی، امريکا می تواند همان درجه نفوذ ( و امتيازاتی که به همراه می آيند) را به دست آورد.

مهمترين استراتژی ای که در دوره انتخابات پيش کشيده شد مربوط به رابطه امريکا با چين و روسيه بود. او از يک طرف خواهان روابط دوستانه تر با روسيه بود و از طرف ديگر می خواست رشد قدرت چين را مهار بزند. در واقع سياست پيشنهادی آقای ترامپ عکس برگردان سياستی بود که در اواسط دهه هفتاد ميلادی توسط آقای نيکسون به کار گرفته شد. در آن زمان شوروی پرقدرت ترين خطر برای امريکا بشمار می رفت و نيکسون می خواست که بين دو قدرت کمونيستی آن زمان فاصله بياندازد. به همين دليل برنامه ای شروع شد (که به عنوان ديپلماسی پينگ پونگ معروف شد). دوستی با چين، فاصله چين و روسيه را بيشتر می کرد و معامله با شوروی را راحت تر می کرد. در انتهای همان دوره امريکا – با کمک موثر عربستان – بازار نفت دنيا را سرريز کرد، قيمت نفت را به پائين ترين سطح ممکن رساند ، اقتصادشوروی را که به دلارهای نفتی وابسته بود به ورشکستگی کشيد و موفق شد بدون کوچکترين اقدام نظامی، شوروی را شکست دهد.

اما امريکای امروز نمی تواند به همان راحتی اقتصاد چين را در هم بشکند. امريکا اقتصاد شوروی را شکست داد چرا که تنها تجارت با شوروی صادرات گندم به شوروی و واردات ودکا از شوروی بود. رابطه کنونی اقتصاد چين با امريکا بمراتب نزديکتر و درهم پيچيده تراست. تمام صنايع سودآور امريکا به قطعاتی احتياج دارند که با قيمت پائين، در چين ساخته شده اند. سياست ورشکستگی چين به ضرر صنايع امريکا است و بنابراين در مقابله با چين بی فايده است.

آقای ترامپ آدم بی حوصله ايست و انتظار دارد که در کوتاه ترين مدت به اهداف خود دست بيابد. همانطور که وقايع سه ماهه اول رياست جمهوری ايشان نشان داده اند، بقيه دنيا – منجمله قدرت بزرگ دستگاه سياسی در خود امريکا – در مقابل او می ايستند و فرصت نمی دهند که او به سادگی و به راحتی به اهداف خود برسد. اين از نقاط ضعفی است که بايد توسط سياستمداران دنبال شود. به ياد می آورم که در سال 1975 قرار شد امريکا و ويتنام در پاريس “مذاکرات صلح” داشته باشند. هيات نمايندگی ويتنام يک شاتوی بزرگ حوالی پاريس را با قرارهای ساليانه اجاره کرد ولی هيات نمايندگی امريکا در هتلی در پاريس استقرار يافت. از همان ابتدای کار، يک طرف با حوصله تمام برنامه دراز مدت میريخت و ديگری انتظار داشت که در مدت کوتاهی سر و ته قضيه را هم بياورد.

به نظر می رسد که صبر و حوصله سلاح بزرگی در دست قدرتهای کوچکتر باشند. مسلما زمانی که بيهودگی استراتژی ترامپ روشن شود کاربرد تاکتيک “تقصير خارجيها بود” و شروع جنگ – احتمالا بايک قدرت کوچکتر مثل ايران، جديتر می شود ولی باز هم تاکتيک به تعويق انداختن رودرروئی با ترامپ سالمتر از شاخ شانه کشيدن برای اوست.

اوباما مسير افت قدرت و نفوذ امريکا را کندتر کرد ولی به نظر می رسد که ترامپ به اين روند سرعت خواهد داد و – برخلاف منافع امريکا – دنيا شاهد سقوط جدیتر امريکا از موقعيت “اول از همه” خواهد بود.

مجيد سيادت
17 آوريل 2017

اين قسمت در حال حاضر بسته است.