انقلاب و دمکراسی

ظهور استالینیسم و انحطاط انقلابات قرن بیستم درحکومت های استبدادی رابطه میان انقلاب و دموکراسی را دگرگون کرد. آنچه دراین رابطه اتفاق افتاد به زیان مفهوم انقلاب بود. انقلاب به معنای شیوه خاصی از تصرف قدرت و اعمال رعب برای تثبیت آن. انقلاب در مظان این اتهام قرار گرفت که عامل اصلی تاسیس دولت های توتالیتر و سرکوب گر است. همین اتفاق برای انقلاب بهمن ۵۷ ایران افتاد. آنگاه که از درون این انقلاب هیولای جمهوری اسلامی سر برآورد, مقام انقلاب برای بخش بزرگی از مردم و سیاسیون بی اعتبار شد.

در اندیشه مارکسیسم انقلابی در ارزش گذاری میان انقلاب و دموکراسی همواره الویت با انقلاب بوده است. به قول پلخانف “موفقیت انقلاب بالاترین قانون است”. این اولویت به این علت است که نیروی اصلی موسس دموکراسی چیزی بجز انقلاب نیست. انقلاب نام دیگری است برای قهر که وظیفه مامای تاریخ را بر عهده دارد که بدون دخالت آن هیچ دموکراسی قابل تصور نیست. قرن نوزدهم قرن مارکسیسم و قرن انقلاب و دوران طفولیت دموکراسی بود. همه جا این انقلاب بود که دست دموکراسی را می گرفت تا روی پای خود بایستد. مارکسیسم انقلابی همواره به خود مفتخر بوده که میراث دار اصلی ژاکوبینیسم است؛ که معتقد بود “بدون قطع کردن سر شاه استقرار دموکراسی ناممکن است”. به عبارت دیگر از نقطه نظر مارکسیسم انقلابی دموکراسی پدیده ای خودبنیاد نیست و چنانچه عصای انقلاب یا سوسیالیسم زیربغل آن را نگیرند مضمحل خواهد شد. از نظر بلشویکها هیچ اصل دموکراتیکی وجود ندارد که تابع منافع انقلاب نباشد. البته این دموکراسی برغم صغیر و وابسته بودنش در شرایط خاصی مورد عزت و احترام مارکسیسم انقلابی قرارمی گرفت, آنگاه که به یاری پرولتاریا می آمد تا به فرایند بلوغ و آگاهی آن یاری برساند.

نتایج ناخوشایند انقلاب های قرن بیستم عملا و بتدریج این باور را وارونه کرد. سرشکستگی انقلابات در برابر دموکراسی و ضعف هایی که انقلاب از خود نشان داد چاره ای برایش نماند جز آنکه از جایگاه رفیع خود پائین بیاید و مقام دموکراسی را که در همین مدت به سن بلوغ رسیده بود برسمیت بشناسد. به این ترتیب از این مقطع این انقلاب بود که باید مشروعیت خود را از مقام بالاتر یعنی از دموکراسی کسب می کرد.
بسیاری از مارکسیستهای انقلابی با فهم ماهیت این تغییرات تاریخی به اصلاح نظرات خود پرداختند. از جمله آن مارکسیست های ایرانی که می گویند دیگر حاضر نیستند دموکراسی و حق رای عمومی را به پای انقلاب قربانی کنند به این باور جدید پیوسته اند. اساس این باور عبارت از این است که مشروعیت انقلاب اگر نتواند با مهر مشروعیت دموکراتیک خود را تثبیت کند جبرا به راه انحطاط خواهد افتاد و به ضد خود مبدل خواهد شد.
در این بازبینی های انتقادی بخشی ازمارکسیست ها هم به این نتیجه رسیدند که امر انقلاب را بکلی کنار بگذارند زیرا به زعم آنها انقلاب جز به ویرانی و برساختن دیکتاتوری ها نمی آنجامد. این در واقع نشان دهنده بازگشت به یک نظریه بسیار قدیمی لیبرالی است. البته همه لیبرال ها چنین مستقیم علیه نفس انقلاب موضع نمی گیرند بلکه “انقلاب توده ای” را سرچشمه و مولد دولت اقتدارگرا می دانند. در هر حال این گزاره که اقتدارگرایی محصول انقلاب است به همان اندازه اشتباه است که مارکسیسم انقلابی دموکراسی را فرزند انقلاب می پندارد. زیرا اولا انقلاب مانند دموکراسی دارای جنبه تاسیسی نیست و یک پدیده یا رخ داد مستقل تاریخی است که از اختیار و کنترل نیرومندترین احزاب و سوژه های انقلابی خارج است. ثانیا این حکم که هر انقلابی به استبداد منتهی می شود امری جبری نیست و پراتیک همه انقلابات آن را تائید نمی کند. انقلابات بسیاری وجود داشته اند که به تاسیس دموکراسی منجر شده است. بنابرین این که آیا انقلاب به دموکراسی راه می برد یا به دیکتاتوری, وابسته به عوامل مختلفی همچون ماهیت و ترکیب نیروی طبقاتی انقلاب, کیفیت و سطح فرهنگ سیا سی جامعه, نقشه و استراتژی نیروهای رهبری کننده انقلاب و محیط سیاسی عمومی که در آن رخ می دهد وابسته است.
با این حال باید پذیرفت که رابطه میان امر انقلاب و دموکراسی در شرایط خاص کشور ما بسیار پیچیده است. و همین پچیدگی است که در میان مردم و کمپ های مختلف سیاسی اختلافات عمیقی ایجاد کرده است. چنان که پیداست طیفی از مردم و نیروهای سیاسی با رویکردی به پیامدهای هولناک انقلاب بهمن از هر نوع انقلابی می گریزند و از آن نفرت دارند و طیفی که همچنان بر ضرورت بی چون و چرای انقلاب پا می فشارند. تراژدی انقلاب این است که تضمین بردار نیست و بر سر آن نمی توان شرط بندی کرد ولی نباید مانند انقلابیون کلاسیک با آن قمار کرد و بدون تمهیدات لازم برای موفقیت آن گمان داشت که هر انقلابی به رهایی منتهی می شود.

اخبار روز

اين قسمت در حال حاضر بسته است.