پیروزی لیبرال دموکراسی بر ناسیونالیسم و پوپولیسم بیگانه ستیز در آمریکا

پیروزی بایدن بر ترامپ زنگ تنفسی برای لیبرال دموکراسی خواهد بود. اما با چسبیدن به دگم های نئولیبرالی و ادامه وضع موجود یعنی رشد و توسعه نئولیبرالی و بازار آزاد رادیکال، امید چندانی به آینده لیبرال دموکراسی وجود ندارد، زیرا در این سه دهه اخیر، در نتیجه رشد و توسعه نئولیبرالی، شاهد پدید آمدن جهانی  نابرابر، محیط زیستی نا امن و زیانبار برای تعادل اکوسیستم جهانی بوده ایم

مقدمه

موج اول دگرگونی دموکراتیک و نوسازی در جهان با انقلاب های آمریکا (۱۷۷۶)  و انقلاب فرانسه (۱۷۸۹)  و انقلاب صنعتی انگلیس آغاز شد. نتیجه این انقلابات در سیاست، آزادی های لیبرالی و در اقتصاد،  گسترش بازار آزاد و در دولت، جمهوری خواهی بود. انقلاب صنعتی جوامع فئودالی را  در اروپای غربی دگرگون ساخت و سرمایه داری در اروپا، آمریکای شمالی و ژاپن  مسلط گشت.

دموکراسی های سده های هجده و نوزده که پشتوانه عصر روشنگری را داشتند، توانستند با دو تا سه دهه فرصت، به توسعه اقتصادی و اجتماعی دست یابند. با وجود بحران و رکود بزرگ ۱۹۳۰، در آمریکا و انگلیس طبقه متوسط قدرتمندی شکل گرفت. اما در کشور های آلمان و ژاپن طبقه متوسط نحیف باقی ماند.

ناسیونالیسم و ناکامی لیبرال دموکراسی در موج اول

در ابتدای دهه نوزدهم میلادی لیبرالیسم و دموکراسی سرمایه داری توسط کارل مارکس به ویژه در کتاب سرمایه  (۱۸۶۷) مورد نقد جدی قرارگرفت. پیش بینی مارکس این بود که نوسازی اقتصادی به مبارزه کارگران با سرمایه داران منجر خواهد شد و در نتیجه پیدایی فقر بیشتر و منازعه گسترده، انقلاب روی خواهد داد.

اما نه مارکس و همچنین لیبرال ها، نتوانستند پیش بینی کنند که ناسیونالیسم و جنگ جهانی اول و نه مبارزه طبقاتی، باعث پایان دادن به موج اول دگرگونی های دموکراتیک و نوسازی در موج اول شدند.

 در کشورهای مانند آلمان و ژاپن به دلیل ضعف طبقه متوسط نخبگان سنتی قدرت را در کنترل خود گرفتند. جنگ جهانی اول، انقلاب اکتبر و پیش روی ناسیونالیسم در ایتالیا و آلمان، موج اول گسترش لیبرال دموکراسی در جهان را متوقف کردند.

 در اثر جنگ جهانی اول امپراطوری های روسیه و اتریش فرو پاشیدند. در آلمان دگرگونی دمکراتیک نازلی، به جمهوری وایمار منجر شد. شکست جمهوری وایمار با گسترش نظامی گری و حکومت های استبدادی در اروپای غربی همراه شد. در آلمان و ژاپن نخبگان نیمه فئودال همراه با نظامیان، راه فاشیستی و سرمایه داری را در پیش گرفتند.

ناکامی لیبرال دموکراسی در موج دوم

با پایان جنگ جهانی دوم استعمار زدائی آغاز شد. دگرگونی دموکراتیک در کشورهای مستعمره سابق با فقدان و یا ضعف جامعه مدنی و همچنین عدم شکل گیری بازار آزاد، در پروسه طولانی به بن بست کشیده شد. مناسبات بین المللی نیز که در خلال چند سال نخست پایان جنگ جهانی دوم، بر پایه نظام چند جانبه مبتنی بر سیاست قدرت های بزرگ بود، به سمت نظام دوقطبی میان آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی، مبتی بر موازنه  وحشت هسته ای قرار گرفت. با جنگ سرد تمامی مناطق جهان به عرصه رقابت بین دو ابر قدرت تبدیل شد و اقدام مستقل دموکراتیک در کشورهای مستعمره سابق نیز در زیر سایه جنگ سرد بی نتیجه ماند و این کشورها در آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین به سمت وابستگی به یکی از دو ابر قدرت سوق داده شدند و در نتیجه زمان لازم برای دگرگونی های دموکراتیک فراهم نشد.

از سوی دیگر سرنوشت اقتصادی کشورهای در حال توسعه وابسته به بلوک سه گانه سرمایه داری (آمریکا، اروپای غربی و ژاپن) نیز، در دست بانکداران، شرکت های چند ملیتی و نمایندگان آنها یعنی بانک جهانی و صندوق بین المللی پول قرارگرفت. اتحاد شوروی نیز کشورهای وابسته به خود را داشت و این کشورها نیز در پی سراب “راه رشد غیر سرمایه داری” بودند. به این ترتیب روابط ذاتا  نابرابر مبادله میان کشورهای سرمایه داری مرکز و پیرامونی، نتیجه ای جز شکست دگرگونی های دموکراتیک در کشورهای در حال توسعه را به همراه نداشت. نخبگان حاکم  در کشور های وابسته به شوروی نیز، با اتکا به قدرت نظامی این ابر قدرت، مانع هرگونه دموکراتیک سازی شدند.

بن بست لیبرال دموکراسی در موج سوم

گذار به دموکراسی در آخرین دهه های قرن بیستم در هفت منطقه جهان، امید به تحقق بخشیدن به رویای “وودرو ویلسون” را در زمینه “امن ساختن جهان برای دموکراسی” را زنده نمود.

در اواسط ۱۹۷۰ در اروپای جنوبی رژیم های راست گرای اقتدار گرا در اسپانیا، پرتقال و یونان فرو پاشیدند و گذار به دموکراسی در این کشورها آغاز گشت. جابه جایی حکومت های غیرنظامی در آمریکای لاتین  به دیکتاتوری های نظامی (برزیل، آرژانتین و شیلی) امید به دموکراتیک سازی در این کشورها را نیز برانگیخت. در آسیای شرقی و جنوبی  زوال حکومت های اقتدارگرا (تایوان و فلیپین) و برآمد دولت های دموکراتیک توسعه گرا، آغاز لرزان گذار به دموکراسی شد. سقوط دولت های سوسیالیستی اقمار شوروی، موضوع انتقال دموکراتیک دولت و اقتصاد بازار آزاد را در دستور کار این کشورها قرار داد. فروپاشی اتحاد شوروی  موجب استقلال پانزده کشور گردید و راه گذار برای آن ها نیز مهیا شد. زوال رژیم های تک حزبی در بخش های آفریقای زیر صحرا باعت امید به دگرگونی دموکراتیک در این کشورها شد. آزاد سازی سیاسی در برخی از کشورهای خاورمیانه موسوم به “بهار عربی” امیدی هر چند ناچیز برای دمکراتیک سازی در این منطقه شد.

دلایل، اشکال دموکراتیک سازی و سرعت آن  در این هفت منطقه جهان متفاوت بود، اما یک ویژکی  مشترک میان همه  وجود داشت:

عبور از دیکتاتوری و ایجاد دولت لیبرا ل- دموکراتیک

در پی این تحولات دموکراتیک، دموکراسی گسترش یافت و یا حداقل حکومت های مناسب تری جایگزین شدند، اما پیروزی قطعی دموکراسی آنطور که انتظار می رفت، اتفاق نیفتاد.

 بر سر نحوه پیشرفت موج سوم دموکراتیزاسیون نظرات متفاوت است، اما داده های تجربی حاکی از آن است که از صد کشوری که در سال های اخیر به عنوان کشورهای درحال گذار نامیده می شدند، تنها حدود بیست کشور به دموکراسی موفق و کارآمد دست یافتند.

این موج با استقبال گسترده ای در سیاست خارجی آمریکا مواجه شد، تا آنجا که جورج شولتز به “انقلاب جهانی دموکراتیک” اشاره می کند. لیبرال دموکراسی های سه گانه  در آمریکا، اروپا غربی و ژاپن از روند دموکراتیک سازی در موج سوم پشتیبانی نمودند.

در شرایط کنونی نمی توان گفت که دگرگونی های دموکراتیک بطور کامل متوقف شده است و یا در مسیر قهقرایی قرار دارد، ولی قطعا می توان این تحلیل را پذیرفت که دموکراسی در مواردی متحمل ضربات سنگین شده است و دیگر نمی توان به راحتی از گسترش بی وقفه دموکراسی در جهان سخن گفت.

دلیل این مسئله بحران لیبرال دموکراسی، برآمد اقتدارگرائی، گسترش جنبش های پوپولیستی راست و ناسیونالیست های راست و رادیکال است.

 بحران لیبرال دموکراسی و برآمد اقتدارگرائی

لیبرال دموکراسی در مقابل دو چاش اساسی قرارگرفته است: چالش اول از بیرون، یعنی توسط دولت های مطمئن به خودی مانند روسیه و چین، نقش ترکیه و ایران در این رابطه کم اهمیت نیست. این دولت ها خود را جوامعی در حال گذار از اقتدارگرایی به دموکراسی نمی بینند، بلکه آنها خود را، مدل رقیب لیبرال دموکراسی می دانند. آنها طرح نوسازی اقتدارگرایانه را نمایندگی می کنند.

ایران، مصر، روسیه سفید، چین ، روسیه، اردن، مراکش، اریتره، روندا، کازاخستان، سنگاپور، ترکمنستان، امارات متحده عربی، عربستان سعودی، سوریه و… لیست رژیم های اقتدارگرای حاکم در جهان طولانی است و در عین حال، همه آنها در ظاهر متفاوت هستند. شصت در صد مردم جهان در کشورهایی زندگی می کنند که در آن اقتدارگرایی حاکم است.

در بعضی از مناطق جهان مانند خاورمیانه و شمال آفریقا، کشورهای اقمار شوروی سابق، بلوک شرق و آسیای میانه نفوذ و سلطه اقتدارگرایان بیشتر است.

 با توجه به پایداری رژیم های اقتدارگرا و گسترش شبکه ها و سازمان های منطقه ای این رژیم ها و به خصوص نقش هدایت گرانه چین و روسیه، اکنون صحبت از “اقتدارگرایی بین المللی” و یا “اقتدارگرایی جهانی شده” است.

چالش دوم از درون لیبرال دموکراسی است. آنتی لیبرال ها در آمریکا و در کشورهای اروپای غربی در حال پیشروی هستند. ترامپ، برکسیت، گسترش جنبش های پوپولیستی راست و راست های رادیکال، شاهد این مدعا است.

 از پایان سده بیستم تا دو دهه اخیردر سده بیست ویکم، پوپولیسم دست راستی، هانس اشتراخه در اتریش، ویکتور اوربان در مجارستان، ژان ماری لوپن در فرانسه و گریگو ایلدرز در هلند نمونه های برجسته ای از نمایندگان جنبش های پوپولیستی دست راستی در اروپا هستند. محبوبیت رهبران اقتدارگرائی مانند نارندرا مودی در هند، رجب اردوغان در ترکیه، پوتین در روسیه نشانگر برآمد اقتدارگرایی در جهان است.

دراین سال ها  در عرصه گلوبال شاهد دو سیستم رقیب یعنی دمکراسی و اقتدارگرایی هستیم. این دو مدل در ابعادی محلی، منطقه ای و جهانی در مقابل هم قرار گرفته اند:

الف- مدل اقتدارگرائی فراگیر که آنتی لیبرال ها و پوپولیست های راست و راست جدید در کشورهای دموکراتیک پیشرفته نیز از آنها دفاع می کنند.

ب- مدل سیاسی لیبرال که برای یک جامعه باز و آزاد و با حداکثر آزادی های فردی.

هیولای ناسیونالیسم و پوپولیسم ترامپ در آمریکا

در چهار سال گذشته  مردی در کاخ سفید صاحب قدرت بود، که افتخارش نادانی بود و او دانش سیاسی را “مزخرفات نخبه گرایانه” قلمداد می کرد.

پیام اساسی ترامپ نیز مانند تمامی پوپولیست های آنتی لیبرال طرد هر گونه نهاد نمایندگی و حذف انجمن ها و نهادهای میانجی بود و از این رو او عاشق رسانه ای و شخصی شدن سیاست بود.

ترامپ نیز مانند همه گروه‌ها، احزاب و شخصیت‌های پوپولیست در اروپا، طرفدار سیاست های زیر بود: الف − مخالفت با پذیرش مهاجران و پناهجویان، ب − انتقاد به برخی از اصول حقوق‌ بشر که از سوی اتحادیه اروپا و سازمان ملل به رسمیت شناخته شده‌اند، ج– تعیین سیاست خارجی و امنیتی بر اساس منافع ناسیونالیستی، د – ارجحیت مطلق به حل مسائل داخلی و سرپیچی از پذیرفتن راه‌حل‌های فراملی.

آیا پیروزی بایدن بر ترامپ، پایان بن بست لیبرال دموکراسی در موج سوم است؟

جهان ما در یک آشفتگی ناشی از تغییرات بسر می برد. نیروی لیبرال دموکراسی به تحلیل رفته است و تناسب قوا جابجا شده است. لیبرال دموکراسی در مواردی، متحمل ضربات سنگین شده است. پیروزی بایدن بر ترامپ زنگ تنفسی برای لیبرال دموکراسی خواهد بود. اما با چسبیدن به دگم های نئولیبرالی و ادامه وضع موجود یعنی رشد و توسعه نئولیبرالی و بازار آزاد رادیکال، امید چندانی به آینده لیبرال دموکراسی وجود ندارد، زیرا در این سه دهه اخیر، در نتیجه رشد و توسعه نئولیبرالی، شاهد پدید آمدن جهانی  نابرابر، محیط زیستی نا امن و زیانبار برای تعادل اکوسیستم جهانی بوده ایم. 

احمد هاشمی
ahmad.haschemi@gmx.at

اخبار روز

دیدگاه شما؟

Your email address will not be published.