خودآگاهی جمعی، فرهنگ سیاسی و بحران نهادسازی در ایران معاصر

خودآگاهی جمعی، فرهنگ سیاسی و بحران نهادسازی در ایران معاصر – داويد پارسيان

سنتزی میان روان‌شناسی سیاسی، جامعه‌شناسی تاریخی و رابطه عاملیت شهروندی در ساختار قدرت و امکان گذار دموکراتیک

چکیده

چرا گسترش نارضایتی اجتماعی، فرسایش اعتبار ایدئولوژیک حکومت و تکرار جنبش‌های اعتراضی، لزوماً به استقرار نظامی دموکراتیک نمی‌انجامد؟ پاسخ به این پرسش در ایران، نیازمند بررسی هم‌زمان ساختار قدرت، اقتصاد سیاسی، فرهنگ سیاسی و ظرفیت کنش جمعی است. مقاله حاضر، با رویکردی تفسیری و میان‌رشته‌ای، رابطه میان خودآگاهی فردی و جمعی و بازتولید یا دگرگونی اقتدارگرایی را بررسی می‌کند. در این چارچوب، اندیشه‌های کارل یاسپرس درباره مسئولیت، هانا آرنت درباره تکثر و داوری، واسلاو هاول درباره زیستن در حقیقت، ژان پل سارتر درباره خودفریبی و آلبر کامو درباره طغیان و محدودیت اخلاقی خشونت، در گفت‌وگو با جامعه‌شناسی وبر، دورکیم، گیدنز و هابرماس قرار می‌گیرند. همچنین، ظرفیت‌ها و محدودیت‌های تبیین‌های همایون کاتوزیان، سید جواد طباطبایی و داریوش شایگان برای فهم تجربه ایران ارزیابی می‌شود.

استدلال اصلی مقاله آن است که خودآگاهی جمعی، هنگامی به نیروی دموکراتیک تبدیل می‌شود که از احساس هویت مشترک و اعتراض اخلاقی فراتر رود و در نهادهای پاسخ‌گو، اعتماد میان‌گروهی، حافظه انتقادی و همکاری پایدار تجسم یابد. در مقابل، استثناگرایی تاریخی، منجی‌محوری، شخصی‌شدن سیاست، ناامنی اقتصادی، پراکندگی سازمانی و بحران نمایندگی، می‌توانند فاصله میان نارضایتی و توان تغییر را افزایش دهند. گذار دموکراتیک، از این منظر، نه نتیجه خودکار فروپاشی مشروعیت است و نه محصول صرف بیداری فرهنگی؛ بلکه فرایندی متکی بر تعامل تحول نهادی و یادگیری اجتماعی است.

واژگان کلیدی: خودآگاهی جمعی، فرهنگ سیاسی ایران، اقتدارگرایی، مسئولیت سیاسی، جامعه مدنی، اقتصاد سیاسی، دیاسپورا، مقاومت مدنی، گذار دموکراتیک.

۱)  مسئله ایران و ضرورت عبور از تبیین‌های تک‌عاملی

یکی از مسائل اساسی جامعه‌شناسی سیاسی ایران، فاصله میان گسترش خواست تغییر و دشواری تبدیل آن به نظمی دموکراتیک و پایدار است. اعتراض، نارضایتی، مقاومت روزمره و نقد قدرت، نشانه‌هایی از پویایی جامعه‌اند؛ اما هیچ‌یک به‌تنهایی وجود سازمان، رهبری پاسخ‌گو، توافق سیاسی یا توان اداره دوران انتقال را تضمین نمی‌کنند. از سوی دیگر، استمرار یک حکومت نیز الزاماً نشانه رضایت عمومی، کارآمدی یا مشروعیت اخلاقی آن نیست. برای فهم این فاصله، باید از دو تقلیل‌گرایی فاصله گرفت. نخست، رویکردی که همه‌چیز را به اراده حاکمان، دستگاه سرکوب یا مداخله خارجی فرو می‌کاهد و جامعه را فاقد عاملیت می‌بیند. دوم، رویکردی که ساختارهای قدرت و نابرابری را کنار می‌گذارد و مشکل را به «خلق‌وخوی ایرانیان»، «فرهنگ استبدادی مردم» یا «فقدان بلوغ ملی» نسبت می‌دهد. رویکرد نخست ظرفیت جامعه برای تغییر را نادیده می‌گیرد و رویکرد دوم، خطر سرزنش قربانیان و تبدیل تاریخ به سرنوشت فرهنگی را در پی دارد. فرهنگ سیاسی، مجموعه‌ای ثابت از صفات یک ملت نیست. این فرهنگ در خانواده، مدرسه، محیط کار، رسانه، نهاد دینی، سازمان سیاسی و تجربه مواجهه با قانون شکل می‌گیرد. شهروندی که بارها دیده است قانون برای افراد مختلف به‌گونه‌ای متفاوت اجرا می‌شود، ممکن است به روابط شخصی بیش از قواعد عمومی اعتماد کند. 

فردی که مشارکت مدنی را با خطر محرومیت شغلی یا بازداشت همراه می‌بیند، ممکن است به سکوت پناه ببرد. چنین رفتارهایی را باید در پیوند با ساختار فرصت‌ها و هزینه‌ها توضیح داد؛ هرچند پیامد جمعی آن‌ها می‌تواند به تداوم همان ساختار استثمار و خودکامه کمک کند. بنابراین، رابطه جامعه و حکومت رابطه‌ای متقابل، اما نامتقارن است. حکومت از ابزارهای قهر، منابع اقتصادی و قدرت قانون‌گذاری برخوردار است؛ جامعه نیز از ظرفیت همکاری، امتناع، بازتفسیر ارزش‌ها و ایجاد نهادهای مستقل بهره می‌برد. تحلیل علمی باید هر دو سوی این رابطه را ببیند، بی‌آنکه تفاوت عظیم میان قدرت حکومت و مسئولیت جامعه را محو کند. مقاله حاضر یک پژوهش میدانی تازه یا سنجش آماری جامع درباره نگرش ایرانیان نیست. مفاهیم فلسفی و جامعه‌شناختی در آن، ابزار تفسیر و صورت‌بندی مسئله‌اند. از این‌رو، گزاره‌هایی درباره میزان اعتماد، گرایش‌های سیاسی یا انگیزه‌های اجتماعی، هرجا به داده مستقل متکی نباشند، باید فرضیه‌هایی قابل بررسی تلقی شوند، نه احکامی قطعی درباره کل جامعه.

۲)  خودآگاهی جمعی و تمایز آن از خودستایی ملی

خودآگاهی فردی را می‌توان توانایی تأمل درباره باورها، انگیزه‌ها، محدودیت‌ها و پیامدهای رفتار خویش دانست. فرد خودآگاه تنها نمی‌پرسد «چه می‌خواهم؟»، بلکه می‌پرسد خواسته او چگونه شکل گرفته، چه نسبتی با حقوق دیگران دارد و تحقق آن در جامعه چه مسئولیتی ایجاد می‌کند. خودآگاهی جمعی، در کاربرد این مقاله، به معنای وجود ذهنی واحد برای یک ملت نیست. مقصود، ظرفیت اجتماعی برای فهم انتقادی گذشته و اکنون، شناخت روابط قدرت، گفت‌وگو درباره منافع مشترک و اصلاح قواعد زندگی جمعی است. این مفهوم را نباید بدون توضیح با «وجدان جمعی» دورکیم، هویت ملی یا افکار عمومی یکسان گرفت. ممکن است جامعه‌ای از احساس تعلق ملی نیرومندی برخوردار باشد، اما در نقد روایت رسمی تاریخ یا پذیرش حقوق اقلیت‌ها ناتوان بماند.

خودآگاهی دموکراتیک دست‌کم سه وجه دارد: شناخت مناسباتی که زندگی مشترک را شکل می‌دهند؛ پذیرش مسئولیت متناسب با قدرت و امکان عمل؛ و توانایی ساختن قواعدی که همکاری و اختلاف را سامان دهند. این وجوه به یکدیگر وابسته‌اند. دانستن بدون امکان همکاری می‌تواند به سرخوردگی بینجامد؛ احساس مسئولیت بدون شناخت ساختار ممکن است به قهرمان‌گرایی فرساینده تبدیل شود؛ و سازمان‌یابی بدون داوری انتقادی نیز می‌تواند اطاعت را در قالبی تازه بازتولید کند. از این منظر، خودآگاهی با خودستایی ملی تفاوت دارد. تکرار اینکه «ما ملت بزرگی هستیم»، جای پاسخ‌گویی به این پرسش را نمی‌گیرد که چرا نهادهای عمومی پاسخ‌گو نیستند، چرا تبعیض استمرار دارد یا چرا همکاری سیاسی شکننده است. خودآگاهی زمانی عمق می‌یابد که جامعه بتواند دستاوردهای تاریخی خود را ارج بگذارد و هم‌زمان خشونت‌ها، حذف‌ها و شکست‌های خویش را بررسی کند. همین معیار درباره جنبش‌های مخالف و نیرو های اپوزیسیون نیز صادق است. مخالفت با حکومت، به‌خودی‌خود نشانه برخورداری از فرهنگ دموکراتیک نیست. خودآگاهی سیاسی هنگامی آشکار می‌شود که فرد یا سازمان، معیارهایی چون آزادی بیان، شفافیت و پاسخ‌گویی را درباره خود و متحدانش نیز به کار گیرد.

۳)  اضطراب آزادی و وسوسه واگذاری سرنوشت

اندیشه کی‌یرکگور امکان فهم یکی از تنش‌های درونی آزادی را فراهم می‌کند: آزادی، همراه با گشودگی امکان‌ها، اضطراب انتخاب نیز ایجاد می‌کند. انسان آزاد باید تصمیم بگیرد، خطا کند و مسئولیت بپذیرد. بااین‌حال، نباید این اندیشه را به این گزاره ساده فروکاست که آزادی همان ترس است یا انسان‌ها ذاتاً از آزادی گریزان‌اند.

روایت «مفتش بزرگ» در برادران کارامازوف داستایوسکی، این تنش را به صورتی ادبی و سیاسی نمایش می‌دهد. مفتش، آزادی را باری دشوار معرفی می‌کند و مدعی است انسان‌ها امنیت، نان و اقتدار را بر مسئولیت انتخاب ترجیح می‌دهند. این سخن، استدلال یک شخصیت در اثری چندصدایی است؛ نه حکمی تجربی درباره سرشت همه مردم و نه نظریه‌ای مستقیم درباره ایران.

با این ملاحظه، روایت داستایوسکی پرسشی مهم پیش می‌کشد: تحت چه شرایطی، واگذاری تصمیم به یک مرجع مقتدر جذاب می‌شود؟ ناامنی اقتصادی، شکست‌های سیاسی، ترس از جنگ و نبود بدیل معتبر، می‌توانند میل به قطعیت و نجات فوری را تقویت کنند. در چنین وضعیتی، یک رهبر، نهاد دینی، خاندان سیاسی یا قدرت خارجی ممکن است به صورت مرجعی ظاهر شود که وعده می‌دهد دشواری سیاست را از دوش جامعه بردارد. مسئله منجی‌محوری، وجود رهبری سیاسی نیست. جامعه برای هماهنگی و تصمیم‌گیری به رهبری نیاز دارد. مشکل هنگامی پدید می‌آید که اختیار عمومی به شخصی منتقل شود که حدود مأموریت، سازوکار پاسخ‌گویی و امکان عزل او روشن نیست. در این حالت، اعتماد سیاسی به وفاداری شخصی تبدیل می‌شود و نقد رهبر، به‌جای امری غیرعادی، نشانه خیانت تلقی می‌گردد. گذار از منجی‌محوری به شهروندی، مستلزم پذیرش دشواری سیاست است: هیچ فردی جانشین نهادهای پاسخ‌گو، اطلاعات معتبر، رقابت آزاد و مشارکت اجتماعی نمی‌شود. جامعه‌ای که همه امید خود را به فضیلت یک شخص گره می‌زند، در برابر خطا یا تغییر رفتار او بی‌دفاع می‌ماند.

۴)  سارتر و کامو و حدود اخلاقی عاملیت

مفهوم «سوءایمان» یا خودفریبی در اندیشه سارتر، توجه را به موقعیت‌هایی جلب می‌کند که انسان برای گریز از مسئولیت، خود را تماماً در نقش یا شرایطش حل می‌کند. عبارت‌هایی مانند «من فقط مأمور بودم»، «همه چنین می‌کنند» یا «هیچ انتخابی نداشتم»، ممکن است راه‌هایی برای پوشاندن سهم و مسئولیت شخص در یک کنش باشند. اما استفاده سیاسی از این مفهوم نیازمند احتیاط است. آزادی اگزیستانسیالیست در فلسفه سارتر به معنای برابری امکانات اجتماعی نیست. زندانی، کارگر وابسته به مزد روزانه، کارمند تهدیدشده و فرد برخوردار از امنیت اقتصادی، ظرفیت یکسانی برای اعتراض ندارند. انکار این تفاوت‌ها، مسئولیت‌پذیری را به مطالبه‌ای انتزاعی و گاه بی‌رحمانه تبدیل می‌کند. خوانش سودمند از سارتر، جست‌وجوی امکان‌های واقعی عمل در دل محدودیت‌هاست. عاملیت همیشه به معنای کنشی بزرگ و علنی نیست؛ گاه در خودداری از تحقیر دیگری، نپذیرفتن دروغ، حمایت از آسیب‌دیده یا حفظ استقلال داوری پدیدار می‌شود. ارزش چنین کنش‌هایی را باید با توجه به موقعیت و هزینه آن‌ها سنجید.

کامو این بحث را به مسئله طغیان و حدود آن پیوند می‌دهد. طغیان هنگامی آغاز می‌شود که انسان اعلام می‌کند تحقیر و ستم از مرزی گذشته است. این اعتراض، در صورتی به همبستگی می‌انجامد که کرامت مطالبه‌شده برای خود، برای دیگران نیز معتبر شناخته شود. اهمیت سیاسی کامو در همین محدودیت اخلاقی نهفته است. اگر مبارزه با ظلم، مجوزی برای حذف نامحدود مخالفان یا تقدیس خشونت شود، هدف رهایی‌بخش خود را نقض می‌کند. جنبشی که آزادی را وعده می‌دهد، باید بتواند حقوق منتقدانش را نیز به رسمیت بشناسد.

در ایران، این معیار از مرز حکومت و اپوزیسیون عبور می‌کند. مخالفت با سرکوب حکومتی، توجیه‌کننده ارعاب مخالف سیاسی نیست؛ همان‌گونه که دفاع از استقلال کشور و محکومیت تجاوز نظامی، سلب آزادی شهروندان را مشروع نمی‌سازد. اخلاق دموکراتیک زمانی معتبر است که حتی در برابر رقیب نیز اجرا شود.

۵)  یاسپرس و مسئولیت بدون گناهکارسازی جمعی

یاسپرس در مسئله تقصیر، میان تقصیر جنایی، مسئولیت سیاسی، تقصیر اخلاقی و تقصیر متافیزیکی تمایز می‌گذارد. اهمیت این تفکیک، جلوگیری از خلط انواع متفاوت پاسخ‌گویی است. جرم، موضوع اثبات و رسیدگی قضایی است؛ مسئولیت سیاسی به پیامدهای تعلق به یک نظم سیاسی مربوط می‌شود؛ داوری اخلاقی به اعمال و انتخاب‌های شخص نظر دارد؛ و تقصیر متافیزیکی، پرسشی درباره همبستگی انسانی در برابر رنج و جنایت است. مسئولیت سیاسی مشترک را نباید معادل گناه جنایی یا اخلاقی یکسان دانست. پژوهش درباره نسبت آرنت و یاسپرس نیز بر همین تمایز میان پاسخ‌گویی ناشی از پیوند سیاسی و انتساب سرزنش شخصی تأکید می‌کند.  Andrew Schaap, ۲۰۰۱

کاربست این بحث در ایران، مستلزم حفظ نامتقارن مسئولیت است. تصمیم‌گیرنده‌ای که فرمان سرکوب صادر می‌کند، مجری‌ای که آگاهانه در آن مشارکت دارد، بهره‌مندی که از تبعیض دفاع می‌کند و شهروندی که زیر تهدید سکوت کرده است، در موقعیتی یکسان قرار ندارند. صرف زیستن در یک کشور، دلیل همدستی با حکومت آن کشور نیست. در عین حال، پرهیز از گناهکارسازی جمعی نباید به نفی عدم مسئولیت پذیری مدنی بینجامد. شهروندان، متناسب با امکانات خود، می‌توانند درباره پیامد رفتارشان بیندیشند: آیا شایعه‌ای را بازنشر می‌کنند؟ آیا تبعیض علیه گروهی دیگر را بی‌اهمیت می‌شمارند؟ آیا نقد را فقط متوجه رقیب می‌دانند؟ آیا در سازمان خود از پاسخ‌گویی دفاع می‌کنند؟

در این خوانش، مسئولیت‌پذیری دعوت به خودویرانگری یا قهرمان پروری نیست. مقصود، یافتن سهم ممکن در ساختن زندگی عمومی عادلانه‌تر است. جامعه برای این کار به آموزش، حمایت، امنیت نسبی و نهادهایی نیاز دارد که هزینه عمل مسئولانه را کاهش دهند. بنابراین، پرسش سازنده این نیست که «چرا مردم به اندازه کافی فداکاری نکرده‌اند؟»؛ پرسش آن است که چگونه می‌توان شرایطی ساخت که همکاری و دفاع از حق، کمتر به فداکاری استثنایی وابسته باشد.

۶)  آرنت و فرسایش جهان مشترک

اندیشه آرنت توجه را از ذهن فردی به شرایط زندگی سیاسی مشترک منتقل می‌کند. آزادی سیاسی در خلأ تحقق نمی‌یابد؛ به فضایی نیاز دارد که انسان‌ها در آن دیده و شنیده شوند، اختلاف خود را بیان کنند و از طریق عمل مشترک بر سرنوشتشان اثر بگذارند. از این منظر، یکی از آثار مهم سلطه، تضعیف پیوندهای مستقل اجتماعی است. محدودشدن انجمن‌ها، اتحادیه‌ها، رسانه‌ها و تشکل‌های حرفه‌ای، شهروندان را از امکان تجربه همکاری محروم می‌کند. اتمیزه‌شدن، صرفاً تنهایی روانی نیست؛ وضعیتی است که در آن فرد میان خود و قدرت، واسطه‌ای قابل اعتماد نمی‌یابد. بااین‌حال، اصطلاح رایج «قشر خاکستری» نباید به‌عنوان مفهومی مشخص و تثبیت‌شده به آرنت نسبت داده شود. افزون بر این، این تعبیر می‌تواند تفاوت میان ترس، بی‌اعتمادی، مخالفت خاموش، حمایت واقعی و ناتوانی عملی را بپوشاند. کسی که در اعتراض علنی شرکت نمی‌کند، الزاماً بی‌تفاوت یا حامی حکومت نیست.

بحث آرنت درباره «ابتذال شر» نیز باید با دقت خوانده شود. مسئله، بی‌اهمیت‌شدن جنایت یا بی‌گناهی مجری نیست؛ بلکه امکان ارتکاب اعمال هولناک در شرایطی است که فرد، داوری مستقل را با زبان وظیفه، فرمان و روال اداری جایگزین می‌کند. کاربرد این مفهوم نباید نقش اعتقاد ایدئولوژیک، نفع شخصی یا قصد آگاهانه را از تحلیل حذف کند. در سازمان‌های پیچیده، پراکندگی وظایف می‌تواند پاسخ‌گویی را دشوار سازد. هر واحد ممکن است خود را مجری تصمیم واحدی دیگر معرفی کند. اما پیچیدگی اداری، مسئولیت شخصی را از میان نمی‌برد. 

تحلیل انتقادی باید زنجیره تصمیم، اجرا، نظارت و امکان امتناع را روشن کند، نه اینکه با اشاره به «سیستم»، همه اشخاص را از صحنه خارج سازد. در سطح جامعه نیز بازسازی جهان مشترک، نیازمند حفظ واقعیت‌های قابل بررسی است. هنگامی که هر گروه اخبار مطلوب خود را حقیقت و شواهد نامطلوب را توطئه می‌خواند، امکان داوری عمومی کاهش می‌یابد. آزادی بیان بدون پایبندی به صداقت خبری و امکان تصحیح خطا، به‌تنهایی گفت‌وگوی دموکراتیک ایجاد نمی‌کند.

۷)  هاول و پیوند حقیقت با سازمان اجتماعی

در قدرت بی‌قدرتان، هاول نشان می‌دهد که سلطه ایدئولوژیک تنها بر باور صادقانه استوار نیست؛ نمایش اطاعت نیز می‌تواند آن را بازتولید کند. سبزی‌فروشی که شعاری رسمی را در ویترین می‌گذارد، ممکن است بیش از آنکه به مضمون آن معتقد باشد، بخواهد خطر متفاوت‌بودن را از خود دور کند. نمونه سبزی‌فروش، نقش عادت، همرنگی و ترس را در استمرار مناسک اطاعت آشکار می‌سازد.  Vaclav-Havel-Center

«زیستن در حقیقت» در این چارچوب، امتناع از مشارکت بی‌پرسش در نمایش دروغ است. این مفهوم می‌تواند برای فهم مقاومت روزمره در ایران سودمند باشد: دفاع از استقلال علمی، حفظ صداقت حرفه‌ای، مخالفت با تبعیض و پافشاری بر حق انتخاب در زندگی روزانه، شیوه‌هایی برای بازپس‌گیری شأن کنشگری‌اند. بااین‌حال، نباید از این بحث نتیجه گرفت که صداقت فردی، به‌تنهایی یا به‌طور ناگزیر، ساختار اقتدار را فرومی‌ریزد. فاصله میان امتناع اخلاقی و تغییر سیاسی، با شبکه‌های حمایت، سازمان‌یابی، ارتباط و حافظه مشترک پر می‌شود. فردی که از همراهی با دروغ خودداری می‌کند، اگر کاملاً تنها بماند، ممکن است به‌سادگی حذف یا منزوی شود. اهمیت هاول برای جامعه مدنی، در پیوند حقیقت و همبستگی است. حقیقت وقتی قدرت اجتماعی می‌یابد که بتوان آن را ثبت کرد، درباره‌اش گفت‌وگو کرد و هزینه دفاع از آن را به‌صورت جمعی کاهش داد. این معیار درباره مخالفان حکومت نیز کاربرد دارد. سازمانی که برای جلب حمایت، توان خود را بزرگ‌نمایی می‌کند، اختلاف داخلی را پنهان می‌سازد یا منابع مالی خود را توضیح نمی‌دهد، نمی‌تواند تنها با شعار رهایی و پیوند اتحاد در زیر یک پرچم، اعتماد پایدار ایجاد کند. زیستن در حقیقت، مستلزم صداقت درباره شکست‌ها و محدودیت‌های خویش نیز هست.

۸)  دورکیم و تمایز آنومی از فقدان اخلاق

مفهوم آنومی در اندیشه دورکیم، به اختلال در تنظیم اجتماعی و رابطه میان انتظارات، قواعد و امکانات اشاره دارد. آنومی را نباید صرفاً به «بی‌اخلاقی مردم» یا ازبین‌رفتن همه ارزش‌ها ترجمه کرد. ممکن است جامعه سرشار از ارزش‌های اخلاقی باشد، اما قواعد عمومی آن متناقض، ناعادلانه یا غیرقابل پیش‌بینی باشند. هنگامی که کوشش و پاداش رابطه‌ای روشن ندارند، قانون به‌صورت گزینشی اجرا می‌شود و آینده اقتصادی نامطمئن است، افق برنامه‌ریزی کوتاه می‌شود. افراد ممکن است برای محافظت از خود، به روابط محدود خانوادگی یا شخصی پناه ببرند. در این وضعیت، “همدستی” درونی گروه‌های ذینفع و کوچک می‌تواند هم‌زمان با بی‌اعتمادی عمومی افزایش یابد.

برای تحلیل ایران، باید میان اعتماد بین‌فردی، اعتماد به نهادها و اعتماد میان گروه‌های اجتماعی تمایز گذاشت. کاهش اعتماد به یک نهاد حکومتی، لزوماً به معنای نابودی اعتماد میان شهروندان نیست. همچنین، همبستگی در یک لحظه اعتراضی، الزاماً نشان‌دهنده اعتماد پایدار میان همه جریان‌های سیاسی نیست. این تمایز، رابطه اعتراض و سازمان را روشن می‌کند. رنج مشترک می‌تواند مردم را در یک لحظه گرد هم آورد؛ اما تداوم همکاری، به قواعد تقسیم مسئولیت، حل اختلاف، حمایت از آسیب‌دیدگان و نگهداری تجربه نیاز دارد. 

همبستگی هیجانی اگر به حافظه و نهاد تبدیل نشود، ممکن است زیر فشار سرکوب یا اختلاف فرسوده شود. در عین حال، نباید جامعه ایران را یکسره آنومیک یا فاقد سرمایه اجتماعی توصیف کرد. شبکه‌های همیاری، فعالیت‌های صنفی، پیوندهای محلی و مراقبت از افراد آسیب‌پذیر، ظرفیت‌هایی برای اعتمادسازی‌ هستند. مسئله اصلی، امکان اتصال این ظرفیت‌های پراکنده به همکاری‌های گسترده‌تر و پایدارتر است.

۹)  وبر و اقتصاد سیاسی استمرار قدرت

تحلیل فرهنگ سیاسی، بدون بررسی منابع مادی قدرت ناقص می‌ماند. اقتدارگرایی تنها در ذهن شهروندان بازتولید نمی‌شود؛ در بودجه، مالکیت، استخدام، امتیاز، دستگاه اداری و سازمان سرکوب نیز ریشه دارد. گونه‌شناسی وبر درباره سلطه سنتی، کاریزماتیک و عقلانی‌ـ‌قانونی، ابزار مناسبی برای بررسی این موضوع است. البته این‌ها نمادین و انواع آرمانی‌اند، نه برچسب‌هایی که حکومت‌های واقعی در یکی از آن‌ها جای میگیرند. یک نظام سیاسی می‌تواند تلفیقی از هر دو یا هر سه باشد. قانون و دیوان‌سالاری داشته باشد، اما اجرای آن‌ها به وفاداری شخصی و سیاسی نیز وابسته شود. در مناسبات پاتریمونیال، مرز میان منصب عمومی و دارایی یا اختیار شخصی حاکم ضعیف می‌شود. در الگوهای نئوپاتریمونیال، نهادهای رسمی جدید با شبکه‌های شخصی وفاداری و توزیع امتیاز هم‌زیستی دارند. مفهوم سلطانیسم (خودکامگی سیاسی) نیز برای تحلیل اشکال شدید شخصی‌شدن قدرت به کار می‌رود؛ اما اطلاق آن به کل ساختار جمهوری اسلامی، بدون بررسی نقش نهادهای دینی، نظامی، انتخاباتی، جناحی و ایدئولوژیک، تبیین را بیش از اندازه ساده می‌کند. پرسش دقیق‌تر این است که کدام یک از بخش‌های قدرت، در چه دوره‌ای و از طریق چه سازوکارهایی شخصی شده‌اند؛ چه منابعی وفاداری را حفظ می‌کنند؛ و نهادهای رسمی تا چه اندازه قدرت محدودکنندگی دارند.

در این چارچوب، فساد ممکن است فراتر از تخلف اداری، کارکرد سیاسی پیدا کند. دسترسی گزینشی به منابع، قراردادها یا فرصت‌ها می‌تواند منافع گروه‌هایی را به استمرار نظم موجود گره بزند. اما این سازوکار نیز نامحدود نیست: فساد می‌تواند رقابت درونی، ناکارآمدی و نارضایتی ایجاد کند. بنابراین، نه باید آن را صرفاً اختلالی تصادفی دانست و نه تضمینی همیشگی برای بقا. تمایز وبر میان «اخلاق ایدلوژیک» و «اخلاق مسئولیت» نیز در اینجا اهمیت دارد. ترجمه اخلاق ایدلوژیک به «اخلاق سنتی» دقیق نیست. مسئله وبر، نسبت باور اصولی با سنجش پیامدهای عمل است. سیاست‌مداری که فقط به پاکی نیت یا درستی آرمان خود استناد می‌کند، ممکن است رنج ناشی از تصمیمش را نادیده بگیرد. در مقابل، مسئولیت‌پذیری سیاسی مستلزم پاسخ‌گویی درباره نتایج قابل پیش‌بینی تصمیم‌هاست. بر این اساس، استمرار اقتدارگرایی را، باید حاصل ترکیبی از ظرفیت سرکوب، انسجام نسبی نخبگان، منابع اقتصادی، سازمان اداری، کنترل اطلاعات و ضعف هماهنگی مخالفان بررسی کرد. فرسایش مشروعیت می‌تواند حکومت را آسیب‌پذیر سازد، اما تا زمانی که به تغییر در این روابط تبدیل نشود، لزوماً تغییر سیاسی ایجاد نمی‌کند.

۱۰)  جامعه کوتاه‌مدت و مسئله انباشت نهادی

نظریه جامعه کوتاه‌مدت کاتوزیان، توجه را به ناامنی قواعد، دشواری تداوم نهادها و گسست‌های سیاسی معطوف می‌کند. در شرایطی که موقعیت اقتصادی و اجتماعی به نزدیکی به قدرت وابسته باشد، برنامه‌ریزی بلندمدت پرهزینه می‌شود و افراد ممکن است کسب منفعت فوری را بر سرمایه‌گذاری نهادی ترجیح دهند. کاربرد مهم این نظریه، توضیح رابطه میان ناامنی ساختاری و کوتاه‌شدن افق کنش است. 

اما اگر آن را به این حکم تبدیل کنیم که «ایرانیان حافظه ندارند» یا «هر نسل همه دستاوردها را ویران می‌کند»، از تحلیل تاریخی به تعمیم فرهنگی رسیده‌ایم. تاریخ ایران، در کنار گسست‌ها، تداوم سنت‌های فکری، حقوقی، ادبی و اجتماعی را نیز در خود دارد. بنابراین، بهتر است از انسداد یا نابرابری در انباشت نهادی سخن گفت. تجربه‌ها همیشه ناپدید نمی‌شوند؛ گاه به دلیل سرکوب، مهاجرت، حذف سازمان‌ها یا فقدان سازوکار انتقال، امکان استفاده عمومی از آن‌ها کاهش می‌یابد. حافظه جمعی نیز صرفاً یادآوری شکوه گذشته یا رنج‌های مشترک نیست. حافظه دموکراتیک باید امکان شنیده‌شدن روایت‌های متفاوت، ثبت خطاهای نیروهای گوناگون و انتقال تجربه همکاری را فراهم کند. جامعه‌ای که فقط جنایت رقیب را به یاد می‌آورد، از گذشته برای یادگیری استفاده نمی‌کند؛ آن را به سلاح هویتی تبدیل می‌سازد. در این معنا، حفظ اسناد، تاریخ شفاهی، آرشیو نهادهای مدنی و تجربه‌های سازمانی، بخشی از سیاست دموکراتیک است. انباشت نهادی زمانی شکل می‌گیرد که نسل تازه مجبور نباشد همه مسائل را دوباره کشف کند و هر اختلاف، به انحلال کامل همکاری نینجامد.

۱۱)  طباطبایی و شایگان و مسئله مواجهه با تجدد

آثار طباطبایی، پرسش از توان اندیشه سیاسی برای فهم دولت، قانون و تجدد را برجسته می‌کنند. اهمیت این پرسش در آن است که تغییر واژگان و تأسیس سازمان‌های ظاهراً جدید، به معنای فهم و استقرار منطق نهادی آن‌ها نیست. ممکن است از قانون سخن گفته شود، اما اراده صاحب قدرت بر آن تقدم داشته باشد؛ یا انتخابات برگزار شود، بی‌آنکه رقابت و پاسخ‌گویی مؤثر وجود داشته باشد. بااین‌حال، تبیین بحران سیاسی از طریق «زوال اندیشه» به‌تنهایی کافی نیست. مناسبات طبقاتی، اقتصاد نفتی، جنگ، مداخله خارجی، تحولات جمعیتی و سازمان سرکوب نیز در سرنوشت نهادها نقش دارند. همچنین، بحث درباره سنت و تجدد نباید به فرض ناتوانی ذاتی یک فرهنگ برای تفکر یا حذف تکثر تاریخی ایران بینجامد.

شایگان، از سوی دیگر، به ناهمزمانی لایه‌های فرهنگی و پیامدهای ایدئولوژیک مواجهه با تجدد توجه می‌کند. جامعه می‌تواند از فناوری جدید استفاده کند، اما در روابط اقتدار، همچنان به الگوهای شخصی و سلسله‌مراتب رانتی متکی بماند. فرد نیز ممکن است در حوزه حرفه‌ای عقلانیت انتقادی داشته باشد، ولی در سیاست، وفاداری بی‌چون‌وچرا به یک مرجع را طلب کند. تعبیر «روان‌گسیختگی فرهنگی» در این بحث، استعاره‌ای فرهنگ‌شناختی است و نباید به تشخیص بالینی درباره یک ملت تبدیل شود. افزون بر این، چندلایگی هویت لزوماً بیماری یا بحران نیست؛ می‌تواند سرچشمه خلاقیت و امکان ترجمه میان سنت‌های مختلف باشد. بحران زمانی پدید می‌آید که این چندلایگی، زیر فشار ایدئولوژی، انکار شود. فرد یا جریان سیاسی می‌کوشد پیچیدگی تاریخ را به هویتی خالص تقلیل دهد و هر بخش ناسازگار با روایت خود را حذف کند. خودآگاهی انتقادی، در مقابل، امکان می‌دهد جامعه بدون انکار گذشته، آن را بازتفسیر کند و بدون تقلید مکانیکی، از تجربه دیگران بیاموزد.

۱۲)  استثناگرایی ایرانی و سیاست گذشته باشکوه

احساس تعلق به ایران و ارج‌گذاری به میراث آن، با استثناگرایی برتری‌جویانه تفاوت دارد. استثناگرایی هنگامی شکل می‌گیرد که تفاوت تاریخی به برتری ذاتی تبدیل شود و جامعه خود را از معیارهایی که درباره دیگران به کار می‌برد، معاف بداند. در برخی روایت‌ها، شکوه ایران باستان چنان بازنمایی می‌شود که گویی تاریخ پیش از اسلام فاقد سلطه، نابرابری یا تعارض بوده است. در برخی دیگر، رسالت دینی یا انقلابی جای همان تصویر بی‌نقص را می‌گیرد. این روایت‌ها از نظر محتوایی متفاوت‌اند، اما می‌توانند در یک ویژگی مشترک باشند: تبدیل هویت به ابزاری برای طرد نقد. احساس تحقیر در مواجهه با نابرابری جهانی یا ناکامی داخلی، ممکن است جذابیت گذشته آرمانی را افزایش دهد. بااین‌حال، نمی‌توان هر علاقه به تاریخ باستان را جبران روانی تحقیر نامید. 

چنین تبیینی، خود نیازمند شواهد است و باید در کنار نقش آموزش رسمی، سیاست هویت، رسانه و تجربه تاریخی بررسی شود. مشکل اصلی، خود گذشته نیست؛ استفاده سیاسی از آن است. میراث هخامنشی، ادبیات فارسی، سنت‌های دینی یا تجربه دولت مدرن، هنگامی موضوع شناخت‌اند که بتوان درباره پیچیدگی‌ها و محدودیت‌هایشان پژوهش کرد. هنگامی که این میراث به مدرک برتری نژادی، نفی فرهنگ همسایگان یا انکار تنوع درون ایران تبدیل شود، از پزوهش تاریخ‌ فاصله گرفته‌ایم. همچنین، کاربرد مفاهیم حقوق بشر و دموکراسی معاصر درباره جهان باستان، نیازمند احتیاط تاریخی است. سیاست‌های روادارانه در یک امپراتوری باستانی را می‌توان بررسی و ارج‌گذاری کرد، اما نباید آن‌ها را بدون تمایز زمانی با برابری حقوقی شهروندان در جهان امروز یکسان دانست. هویت ملی دموکراتیک می‌تواند بر میراث مشترک تکیه کند و هم‌زمان تنوع زبانی، قومی، دینی و جنسیتی را به رسمیت بشناسد. انسجام ملی زمانی پایدارتر می‌شود که عضویت در جامعه سیاسی به پذیرش روایت فرهنگی واحد وابسته نباشد.

۱۳)  شرق‌شناسی و ضرورت نقد هم‌زمان سلطه بیرونی و درونی

نقد ادوارد سعید به شرق‌شناسی، امکان بررسی رابطه میان بازنمایی، دانش و قدرت را فراهم می‌کند. تصویرکردن جوامع شرقی به‌عنوان موجودیت‌هایی ثابت، غیرعقلانی و نیازمند قیمومیت، می‌تواند نابرابری سیاسی را طبیعی جلوه دهد و عاملیت مردم این جوامع را نادیده بگیرد. اما این نقد را نباید به این ادعا تبدیل کرد که هر پژوهش غربی نادرست یا هر انتقاد خارجی نامشروع است. معیار ارزیابی، روش، شواهد و منطق استدلال است. منشأ جغرافیایی یک سخن، به‌تنهایی درستی یا نادرستی آن را تعیین نمی‌کند.

این ملاحظه درباره منازعات سیاسی بر سر میراث یونان، ایران یا «تمدن غرب» نیز صادق است. هنگامی که تاریخ پیچیده تماس‌ها، مبادلات و تعارض‌ها به دو اردوگاه پاک و ناپاک تقلیل می‌یابد، گذشته به ابزار مشروعیت‌بخشی برای سیاست امروز تبدیل می‌شود. پاسخ علمی به چنین روایتی، ساختن افسانه‌ای معکوس نیست؛ بازگرداندن پیچیدگی تاریخی است. در عین حال، حکومتی که بازنمایی و روایت تحقیرآمیز خارجی را نقد می‌کند، از مسئولیت رفتار خود با شهروندان معاف نمی‌شود. دفاع از استقلال، هنگامی با کرامت انسانی سازگار است که حق مشارکت، نقد و تعیین سرنوشت مردم نیز محترم شمرده شود. ازاین‌رو، نقد تجاوز خارجی و نقد استبداد داخلی می‌توانند بر مبنایی مشترک استوار باشند: 

مخالفت با قیمومیت بر انسان‌ها، به مثابه اینکه، مردم نباید نه از سوی قدرت داخلی و نه از سوی قدرت خارجی، ابژهۀ بی‌اختیار برای مهندسی سیاسی تلقی شوند.

۱۴)  گیدنز و هابرماس و کشمکش بر سر زندگی روزمره

مفهوم بازاندیشی در اندیشه گیدنز، نشان می‌دهد که هویت در جهان جدید، بیش از پیش موضوع بازبینی و انتخاب می‌شود. آموزش، مهاجرت، ارتباطات و مواجهه با شیوه‌های متفاوت زندگی، می‌توانند اقتدار پاسخ‌های موروثی و سنتی را کاهش دهند. در ایران، این چارچوب برای فهم منازعات مربوط به سبک زندگی، روابط جنسیتی، دین، خانواده و مشارکت عمومی سودمند است. اما نباید از آن نتیجه گرفت که جوانان، تحصیل‌کردگان یا کاربران اینترنت الزاماً دموکرات‌اند. بازاندیشی می‌تواند به گشودگی بینجامد، ولی ممکن است با قطبی‌شدن، مصرف‌گرایی یا اقتدارگرایی تازه نیز همراه شود.

هابرماس، از مسیری دیگر، توجه را به شرایط ارتباط اجتماعی جلب می‌کند. وقتی منطق قدرت و منفعت بر عرصه‌هایی مسلط می‌شود که باید محل شکل‌گیری معنا و تفاهم باشند، امکان گفت‌وگو آسیب می‌بیند. 

در کاربرد این چارچوب درباره ایران، می‌توان پرسید مداخله سیاسی در دانشگاه، هنر، رسانه و روابط روزمره، چگونه استقلال داوری و اعتماد را محدود می‌کند. بااین‌حال، گفت‌وگو را نمی‌توان صرفاً به دعوت اخلاقی به مدارا تقلیل داد. گفت‌وگوی آزاد به دسترسی به اطلاعات، امنیت نسبی، امکان تشکل و برابری حقوقی نیاز دارد. وقتی یک طرف توان حذف یا مجازات طرف دیگر را دارد، شرایط تفاهم برابر فراهم نیست. فضای دیجیتال نیز این نابرابری‌ها را خودبه‌خود برطرف نمی‌کند. شبکه‌های اجتماعی می‌توانند صداهای حذف‌شده را آشکار کنند، اما هم‌زمان بازنشر شتاب‌زده، خشم و نمایش وفاداری را پاداش دهند. شمار دنبال‌کنندگان، معیار کافی برای سنجش نمایندگی اجتماعی نیست؛ همان‌گونه که دیده‌نشدن یک گروه در رسانه، دلیل فقدان اهمیت آن نیست. بنابراین، خودآگاهی شبکه‌ای هنگامی به ظرفیت دموکراتیک تبدیل می‌شود که با راستی‌آزمایی، شنیدن تجربه‌های متفاوت و پیوند با زندگی واقعی گروه‌های اجتماعی همراه باشد.

۱۵)  اپوزیسیون و بحران تبدیل شهرت به نمایندگی

اپوزیسیون بخشی از بدنه سیاسی یک جامعه است و از الگوهای فرهنگی آن تأثیر می‌پذیرد. مخالفان حکومت ممکن است در عین دفاع از آزادی، در سازمان خود نقدناپذیر باشند؛ یا در حالی که تبعیض حکومتی را محکوم می‌کنند، تفاوت‌های درونی جامعه را نادیده بگیرند. یکی از مسائل اصلی، خلط شهرت، محبوبیت و نمایندگی است. حضور رسانه‌ای می‌تواند امکان طرح مسئله ایجاد کند، اما نمایندگی سیاسی به رابطه‌ای روشن نیاز دارد: چه کسانی اختیار داده‌اند، این اختیار تا کجاست، چگونه ارزیابی می‌شود و چگونه قابل بازپس‌گیری است؟ دیاسپورا می‌تواند با استفاده از آزادی نسبی، دانش، منابع و ارتباطات بین‌المللی، از جامعه مدنی حمایت کند. بااین‌حال، فاصله از تجربه روزمره داخل کشور می‌تواند به خطا در برآورد هزینه‌ها، اولویت‌ها و ترکیب اجتماعی جامعه منجر شود. این فاصله را نباید با ادعای سخن‌گفتن به نام همه مردم پوشاند.

نقد اپوزیسیون نیز نباید به یکسان‌سازی آن بینجامد. نیروهای مخالف از نظر برنامه، سازمان، منش سیاسی و رابطه با جامعه متفاوت‌اند. همچنین، اختلاف میان جمهوری‌خواهی و پادشاهی‌خواهی، همه تنوع سیاسی ایران را توضیح نمی‌دهد. مسئله عدالت اجتماعی، حقوق اقلیت‌ها، تمرکززدایی، رابطه دین و دولت و سیاست خارجی نیز خطوط مهم اختلاف‌اند. دموکراتیک‌بودن یک جریان را باید در قواعد آن جست‌وجو کرد: گردش مسئولیت، شفافیت مالی، حقوق منتقد، امکان خروج، سازوکار حل اختلاف و پذیرش نتیجه رقابت آزاد. عنوان جمهوری‌خواه، مشروطه‌خواه یا سکولار، به‌تنهایی تضمین‌کننده این ویژگی‌ها نیست. شخص‌محوری هنگامی خطرناک می‌شود که اعتبار تاریخی یا رسانه‌ای فرد، جای قرارداد سیاسی را بگیرد. ائتلافی که فقط بر حضور چند چهره بنا شده باشد، در برابر اختلاف آسیب‌پذیر است. ائتلاف پایدار به توافق درباره حدود همکاری، شیوه تصمیم‌گیری و نحوه برخورد با اختلاف نیاز دارد. همچنین، شکست هر همکاری را نباید به نفوذ اطلاعاتی نسبت داد. مداخله امنیتی موضوعی قابل بررسی است، اما انتساب مشخص به افراد و سازمان‌ها نیازمند شاهد است. اگر هر اختلاف «توطئه» خوانده شود، خطاهای واقعی در مدیریت و پاسخ‌گویی پنهان می‌مانند. پاسخ نهادی، شفافیت و قواعد قابل ارزیابی است. این قواعد هم امکان سوءاستفاده را کاهش می‌دهند و هم مانع تبدیل سوءظن به ابزار حذف سیاسی می‌شوند.

۱۶)  تکثر اجتماعی و دشواری ساختن ائتلاف

جامعه ایران از تجربه‌های متفاوت طبقاتی، جنسیتی، نسلی، زبانی، دینی و منطقه‌ای تشکیل شده است. هیچ مرکز سیاسی یا رسانه‌ای نمی‌تواند این تفاوت‌ها را با اعلام یک شعار مشترک از میان بردارد. در این میان، دو خطر متقابل وجود دارد. نخست، مطالبه وحدتی که از گروه‌های تحت تبعیض می‌خواهد مسئله خاص خود را به آینده موکول کنند. دوم، سیاستی که هویت را به مرزی بسته تبدیل می‌کند و همکاری با سایرین را خیانت به گروه می‌خواند. 

ائتلاف دموکراتیک، مستلزم حذف تفاوت نیست؛ نیازمند توافق بر قواعدی است که تفاوت‌ها را قابل زیست و مذاکره سازد. برابری شهروندی، رفع تبعیض، مشارکت محلی و امکان بیان آزاد مطالبات، می‌توانند پایه چنین توافقی باشند. رقابت بر سر نمایندگی نیز باید از انحصار رنج فاصله بگیرد. هیچ سازمانی مالک تجربه یک قوم، طبقه یا جنسیت نیست. اعتبار نمایندگی، باید در ارتباط واقعی، پاسخ‌گویی و امکان نقد سنجیده شود. جنبش «زن، زندگی، آزادی» در این چارچوب، اهمیت نظری ویژه‌ای دارد: پیوند آزادی سیاسی با بدن، زندگی روزمره و نفی تحقیر. حفظ ظرفیت فراگیر چنین افقی، مستلزم آن است که مطالبات زنان یا گروه‌های حاشیه‌ای به ابزار بسیج برای پروژه‌ای شخص‌محور تقلیل نیابد. همبستگی زمانی پایدار می‌شود که گروه‌ها تنها رنج مشابه یکدیگر را نبینند، بلکه حق تفاوت و اولویت‌های متفاوت را نیز بپذیرند.

۱۷)  جنگ و مذاکره و مسئله استقلال جامعه

تقلیل آینده ایران به انتخابی میان جنگ خارجی و پذیرش وضع موجود، بخش بزرگی از امکان‌های سیاسی را حذف می‌کند. مخالفت با جنگ و تجاوز خارجی، به معنای تأیید سرکوب حکومت نیست؛ همان‌گونه که مطالبه تغییر حکومت، به‌خودی‌خود مشروعیت مداخله نظامی را اثبات نمی‌کند. قدرت ملی را نیز نمی‌توان تنها با ظرفیت نظامی سنجید. امنیت انسانی، توان اقتصادی، اعتماد عمومی، اعتبار نهادها و امکان مشارکت شهروندان، در پایداری کشور نقش دارند. سیاستی که برای دفاع از کشور، جامعه را به‌طور مستمر فرسوده می‌کند، باید درباره نسبت ابزار و هدف پاسخ دهد.

مذاکره نیز ذاتاً نشانه تسلیم یا فضیلت نیست. باید هدف، محتوا و پیامد آن را بررسی کرد. توافقی که خطر جنگ را کاهش می‌دهد، می‌تواند اهمیت انسانی داشته باشد؛ اما کاهش تنش خارجی به‌تنهایی آزادی داخلی ایجاد نمی‌کند. این دو حوزه مرتبط‌اند، ولی جایگزین یکدیگر نیستند. در ارزیابی تحریم‌ها نیز باید از گزاره‌های کلی فاصله گرفت. آثار محدودیت مالی علیه یک مقام، با محدودیت‌هایی که تجارت، درمان یا معیشت عمومی را مختل می‌کنند، یکسان نیست. حتی سیاست‌های هدفمند نیز نیازمند ارزیابی پیامد، نظارت و امکان اصلاح‌اند. مبنای سیاست مسئولانه، افزایش توان جامعه برای زیستن و مشارکت است. هر طرحی که آزادی آینده را بر نابودی ظرفیت اجتماعی امروز بنا کند، با پرسشی بنیادی روبه‌روست: پس از فرسایش جامعه، چه نیرویی باید دموکراسی را بنا کند؟

۱۸)  مقاومت مدنی و ضرورت پرهیز از تضمین‌های آماری

پژوهش‌های اریکا چنوث و ماریا استفان، اهمیت مشارکت گسترده و مقاومت مدنی را در مطالعه تغییر سیاسی برجسته کرده‌اند. مزیت تحلیلی این ادبیات، توجه به همکاری اجتماعی، تنوع مشارکت‌کنندگان و رابطه میان مردم و نهادهای نگهدارنده قدرت است. اما یافته تاریخی را نباید به نسخه تضمین‌شده تبدیل کرد. 

آستانه مشهور ۳٫۵ درصد، یک مشاهده توصیفی در مجموعه‌ای از جنبش‌هاست، نه قانونی که با رسیدن به آن، موفقیت حتمی شود. چنوث خود بر نقش سازمان، تداوم، راهبرد و حمایت اجتماعی گسترده تأکید کرده و موارد استثنا را نیز یادآور شده است.  Harvard Kennedy School 

همچنین، خشونت‌پرهیزی به معنای بی‌خطربودن نیست. حکومت‌ها ممکن است اعتراض مسالمت‌آمیز را نیز به‌شدت سرکوب کنند. بنابراین، ارزش راهبردی مقاومت مدنی را باید با توجه به زمینه سیاسی، ظرفیت حمایت و هزینه انسانی بررسی کرد. در سطح جامعه‌شناختی، نکته اصلی این است که اعتراض هنگامی به قدرت پایدار تبدیل می‌شود که بتواند مشارکت‌های متفاوت را به هم پیوند دهد. کارگر، معلم، دانشجو، بازنشسته، صاحب کسب‌وکار و کنشگر حقوق زنان، موقعیت و توان یکسانی ندارند. سازمان‌یابی مؤثر باید این تفاوت‌ها را بفهمد و بار مشارکت را بر دوش آسیب‌پذیرترین گروه‌ها نگذارد. 

افزون بر این، هدف دموکراتیک تنها کناررفتن صاحبان قدرت نیست. شیوه همکاری در دوران مبارزه، می‌تواند بر شکل قدرت آینده اثر بگذارد. اگر نقد، تکثر و پاسخ‌گویی در مسیر تغییر تمرین نشوند، پس از پیروزی نیز به‌سادگی پدید نخواهند آمد.

۱۹)  گذار دموکراتیک و مسئله روز پس از تغییر

میان پایان یک حکومت و تأسیس دموکراسی فاصله‌ای اساسی وجود دارد. فقدان قواعد انتقال، خلأ پاسخ‌گویی یا فروپاشی خدمات عمومی، می‌تواند جامعه را در برابر خشونت و اقتدارگرایی تازه آسیب‌پذیر سازد. ازاین‌رو، تصور آینده باید فراتر از نام نظام یا هویت رهبر باشد. چه سازوکاری قدرت موقت را محدود می‌کند؟ چگونه حقوق مخالفان حفظ می‌شود؟ خدمات عمومی چگونه ادامه می‌یابند؟ چه نهادی مسئول رسیدگی به شکایت‌هاست؟ و چگونه می‌توان مانع شد که صاحبان قدرت انتقالی، موقعیت موقت خود را دائمی کنند؟

خودآگاهی جمعی در اینجا صورتی نهادی پیدا می‌کند. جامعه باید بتواند میان تغییر سیاسی، انتقام و عدالت تمایز بگذارد. پاسخ‌گویی درباره جنایت ضروری است، اما انتساب جرم باید فردی، مستند و مبتنی بر دادرسی عادلانه باشد. پاک‌سازی‌های بی‌ضابطه می‌توانند هم حقوق اشخاص را نقض کنند و هم ظرفیت اداره کشور را کاهش دهند. حافظه انتقادی، حقیقت‌یابی، جبران آسیب و اصلاح نهادهای ناقض حقوق شهروندی، اجزای مکمل این فرایندند. هیچ‌یک جای دیگری را نمی‌گیرد. فراموشی اجباری، اعتماد ایجاد نمی‌کند؛ انتقام جمعی نیز عدالت به وجود نمی‌آورد. دموکراسی همچنین به حداقلی از امنیت اجتماعی نیاز دارد. شهروندی که همه انرژی‌اش صرف بقا می‌شود، امکانات محدودی برای مشارکت دارد. بنابراین، آزادی سیاسی و عدالت اجتماعی را نباید دو مرحله کاملاً جدا دانست. دسترسی عادلانه به آموزش، درمان، کار و حمایت اجتماعی، بر کیفیت مشارکت سیاسی اثر می‌گذارد.

۲۰)  خودآگاهی دموکراتیک به‌مثابه یادگیری نهادی

از مجموعه این بحث‌ها می‌توان نتیجه گرفت که خودآگاهی جمعی، تنها روشن‌شدن ذهن‌ها یا افزایش اطلاعات نیست. جامعه ممکن است از فساد، تبعیض و سرکوب آگاه باشد، اما ابزار همکاری برای تغییر آن‌ها را نداشته باشد. همچنین ممکن است از توان بسیج برخوردار شود، ولی برای اداره اختلاف و محدودکردن قدرت آماده نباشد. خودآگاهی دموکراتیک، فرایندی از یادگیری است که در آن جامعه هم‌زمان سه توان را گسترش می‌دهد: 

شناخت انتقادی قدرت، همکاری با دیگری و محدودکردن قدرت خود. وجه سوم تعیین‌کننده است؛ زیرا هر نیروی سیاسی می‌تواند محدودیت را برای رقیب بخواهد، اما دموکراسی زمانی آغاز می‌شود که همان محدودیت را برای خود نیز بپذیرد.

در این چارچوب، فرهنگ سیاسی و نهادها رابطه‌ای دوطرفه دارند. نهادهای پاسخ‌گو می‌توانند اعتماد و رفتار دموکراتیک را تقویت کنند؛ فرهنگ گفت‌وگو و مسئولیت نیز به پایداری آن نهادها کمک می‌کند. بنابراین، نباید آزادی را تا زمان «بلوغ کامل فرهنگی مردم» به تعویق انداخت. چنین شرطی می‌تواند به توجیهی بی‌پایان برای اقتدارگرایی تبدیل شود. جامعه ایران را نیز نمی‌توان به دو تصویر ساده «مردمی کاملاً آماده آزادی» یا «جامعه‌ای ذاتاً استبدادپذیر» فروکاست. ظرفیت‌های رهایی‌بخش و الگوهای اقتدارگرایانه، می‌توانند درون یک گروه و حتی در رفتار یک فرد هم‌زمان حضور داشته باشند. موضوع سیاست دموکراتیک، تقویت ظرفیت اولی و مهار نهادی دومی است. آزادی پایدار زمانی امکان بیشتری می‌یابد که حقیقت از مصلحت گروهی مستقل بماند، رنج انسان‌ها ابزار رقابت نشود، اختلاف به دشمنی وجودی تبدیل نگردد و هیچ فرد یا سازمانی خود را تجسم بی‌واسطه ملت نداند. در چنین افقی، شهروندی به معنای پیروی از نجات‌دهنده نیست؛ مشارکت در ساختن نظمی است که نجات جامعه را به فضیلت و جایگاه استثنایی هیچ‌کس وابسته نمی‌کند!

منابع نظری و پژوهشی منتخب

ارجاع‌های زیر پشتوانه چارچوب نظری مقاله‌اند؛ ادعاهای تجربی مشخص درباره ایران، برای انتشار در قالب پژوهش دانشگاهی، همچنان به ارجاع مستقیم به داده‌ها و مطالعات مربوط نیاز دارند.

  1. Arendt, Hannah. The Origins of Totalitarianism. ۱۹۵۱.
  2. Arendt, Hannah. The Human Condition. ۱۹۵۸.
  3. Arendt, Hannah. Eichmann in Jerusalem: A Report on the Banality of Evil. ۱۹۶۳.
  4. Camus, Albert. L’Homme révolté [انسان طغیان‌گر]. ۱۹۵۱.
  5. Chehabi, H. E., and Juan J. Linz, eds. Sultanistic Regimes. Johns Hopkins University Press, ۱۹۹۸.
  6. Chenoweth, Erica, and Maria J. Stephan. Why Civil Resistance Works: The Strategic Logic of Nonviolent Conflict. Columbia University Press, ۲۰۱۱.
  7. Chenoweth, Erica. Questions, Answers, and Some Cautionary Updates Regarding the ۳.۵% Rule. Carr Center for Human Rights Policy, Harvard Kennedy School, ۲۰۲۰.
  8. Dostoevsky, Fyodor. The Brothers Karamazov [برادران کارامازوف] ، به‌ویژه بخش «مفتش بزرگ». ۱۸۸۰.
  9. Durkheim, Émile. The Division of Labour in Society. ۱۸۹۳؛ و Suicide. ۱۸۹۷.
  10. Giddens, Anthony. The Constitution of Society. Polity Press, ۱۹۸۴.
  11. Giddens, Anthony. Modernity and Self-Identity. Stanford University Press, ۱۹۹۱.
  12. Habermas, Jürgen. The Theory of Communicative Action. دو جلد، متن اصلی آلمانی ۱۹۸۱.
  13. Havel, Václav. The Power of the Powerless. ۱۹۷۸.
  14. Jaspers, Karl. Die Schuldfrage [مسئله تقصیر]. ۱۹۴۶.
  15. Katouzian, Homa. Iranian History and Politics: The Dialectic of State and Society. Routledge, ۲۰۰۳.
  16. Kierkegaard, Søren. The Concept of Anxiety. ۱۸۴۴.
  17. Said, Edward W. Orientalism. Pantheon Books, ۱۹۷۸.
  18. Sartre, Jean-Paul. Being and Nothingness. ۱۹۴۳.
  19. Schaap, Andrew. “Guilty Subjects and Political Responsibility: Arendt, Jaspers and the Resonance of the ‘German Question’ in Politics of Reconciliation.” Political Studies ۴۹, no. ۴ (۲۰۰۱): ۷۴۹–۷۶۶.
  20. Shayegan, Daryush. Cultural Schizophrenia: Islamic Societies Confronting the West. Saqi Books, ۱۹۹۲.
  21. طباطبایی، سید جواد. زوال اندیشه سیاسی در ایران.
  22. Weber, Max. Politics as a Vocation. ۱۹۱۹؛ و Economy and Society. ۱۹۲۲.

منبع: اخبار روز



****************

مقالات دیگر از این نویسنده

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *