مؤمنِ نامتحرك بدون صفات مفرد

لازم به ذكر است هدف و مضمون اصلى مقاله بر حسب همان تيترش “مؤمن نامتحرك بدون صفات مفرد” از مدتى پيش دغدغه نگارنده و در شُرف تنظيم و تكميل بود اما در لحظات پايانى اين تنظيم و تكميل، بيانيه اتحاد جمهورى خواهان ايران راجع به “منشور حقوق شهروندى” حسن روحانى توجه ام را جلب نمود و پس از مطالعه بر آن شدم تا بر نكته جعل و تحريف تاريخ و فرهنگ اسلامى مندرج در بيانيه نقبى زنم، اين شد، كه فكرِ پيوست نوشته اى در اين زمينه به مضمون اصلى نوشته به ذهنم رسيد و با در نظر گرفتن تازگى بودن بيانيه اتحاد جمهورى خواهان ايران، به تنظيم مقاله تسريع بخشيدم. واژه نقب تعمداً به جاى نقد بكار رفته زيرا روش نقد مربوط است به مفهوم ساختن اما نقب زدن يعنى نفى كامل.

نوشته پيوست شده به مقاله با عنوان “فرهنگ اسلامى در ضديت با حقوق شهروندى”، در واقع استدلالى ست بر بيهوده گى و رد تحريف و جعل آشكار تاريخ فرهنگ اسلامى كه اتحاد جمهورى خواهان ايران از طريق كرشمه آمدن به جهت نزديكى به دولت حسن روحانى بدان تحريف و جعل گردن نهاد و بدون كمترين مستندات تاريخى از “توجه” حقوق بشر در فرهنگ اسلامى ادعاى سخن كرد. يكى از ويژه گى هاى فرهنگ رفتارى محافظه كارانه ايرانى كه در امور روزمره و مناسبات مان به وضوع متبلور است، اينست كه هر نقد و يا ايراد و نقصى را مى خواهيم عيان كنيم بدليل نرنجيدن طرف مورد خطاب ما، ابتدا از او تعريف و تمجيد كرده و وقتى از نرنجيدنش اطمينان حاصل شد آنگاه ايراد را بر او وارد مى كنيم، نكته ظريف اين كار در رفتار محافظه كارانه اش همين متوسل شدن به تعريف و تمجيد(يعنى همان نان قرض دادن) از فرد مخاطب مان است تا مبادا با طرح ايرادات، رنجيدن و قهر حاصل آيد حال درست بواسطه همين رفتار فرهنگى است كه در سياست هم، چنين محافظه كارى اى جلوه نمايى مى كند، براى جلبِ اعتمادِ دولت حسن روحانى به خويش ابتدا بايد به او اطمينان داد و اين اطمينان هم از طريق توسل به جعل تاريخ فرهنگ اسلامى ميسر مى شود كه در مبحث “فرهنگ اسلامى در ضديت با حقوق بشر” بدان خواهم پرداخت.

مؤمن مكلف است:

مكلف بودن يعنى تكليف داشتن به قيد ضمانت و صيانت از ارزشها، تكليف داشتن در دين اطاعتى محض است چونكه شناخت دين به جهان هستى شناختى مطلق و پايدار براى همه دوران و زمان است بنابراين چنين تكليفى در يك امر ارزشى مطلق يعنى مكلفِ بى هيچ حق. انسانِ مكلف در سير و سلوك خود به ابعاد ماورائى و الهى وجود خود ارتباط بر قرار مى كند و خويش را در واحد مستهلك مى پندارد و نه به تعبير اسپينوزا صفاتى از يك ذات. وجود خويش را در واحد مستهلك پنداشتن و كردن يعنى از هستى مادى و معنوى خويش خنثى شدن اما، خويش را صفاتى از “ذات واحد” يافتن يعنى صفاتى كه از واحد منتزع شده و در عمل خويش مختار است و به “ذات واحد” يا “بارى تعالى” بازگشت نمى كند؛ عرفان نيز در چهارچوب مراجعه و مستهلك شدن مؤمن به “ذات واحد” و “بارى تعالى” معنا مى يابد. تفاوت ميان عقلى و اعتقادى ارزشها در اين است كه در دومى تكليف به معناى اصيل كلمه و به معناى دينى اش، تا حد مسخ انسان و بى عملى او، بر او عارض مى شود و مكلف، مقيد و مقيد بنده است در حاليكه لاقيد بودن به ارزشها، جنبه حق اختيار داشتن به آن ارزشهايست كه منجر به توانايى انسان براى نفى آنها مى شود تا اطاعت بدانها. در اينجا لاقيدى و نفى به معناى پوچى كلمه نيست بلكه توانايى و توانمند ساختن ارزشهاست، يعنى دگرگونى ارزشها مترادف به سبك ها و قالب هاى زندگى.

مؤمن بودن به ارزشها يعنى بيگانگى انسان به خويش و مكلف، مقيد و بنده بودن كه در عمل رفتارى مؤمن بازتاب يافته و متناسب با مطلقيت ارزشها به او قد و قواره مى بخشد و نيازمندى شناخت امور، از قِبل اين ارزشها، پيشاپيش برايش برطرف شده است و اصولاً لزوم شناخت در قبال خويشتن و امور مربوط به خويش برايش معنايى ندارد و اصل معناى خويش را در قالب مطلقيت ارزشها پيدا مى كند، چنين مشخصاتى از يك فرد، مجسمه اى نامتحرك بدون نشانى از صفات مفرد است.

يك مؤمن نامتحرك و بدون صفات مفرد از خويش، در چهارچوب مطلقيت دين و ارزشهايى كه در چهارچوب دين مى گنجد نمى تواند خويش را در الگويى بيابد كه دموكراسى و حقوق بشر بر آن استوار باشد زيرا الگوى دموكراسى و حقوق بشر كه بهم ساخته اند قرابتى به نامتحركى و بى صفاتى مفرد ندارد. نبرد جنگجويان اسلامگراى مؤمن تا حد نابودى جسم خويش با هر نوع آثارى از نوزايى، در دو جبهه؛ جنگ، خون و جنون و تبليغات گسترده فرهنگى از طريق سرمايه هاى پولى هنگفت از يگانگى و ذوب شده گىِ بدون صفات مفرد يعنى بيگانگى از خويش و بى انتزاع از ملجاء روحانى ناشى مى شود.

در الگوى دموكراسى و بالحاظ معيارهاى عقلى تنها اصلى كه غير قابل تغيير است، اصلِ خودِ تغيير است مابقى دستخوش تغيير. در دموكراسى و حقوق بشر فرد تابع قانون است كه خود داوطلبانه و مستقلانه در يك پيمان اجتماعى به آن رسميت مى بخشيد و در روند پيشرفت زندگى و تحرك ذهن استوار بر آن، آنرا بازسازى و متناسب با سطح و شيوه زندگى بدان ارتقاء مى بخشد- در اينجا، نافى بودن نقش متحرك فرد و ذهن بعنوان صفات مستقل از “ذات واحد” و مؤمن نامتحرك وابسته و يا بهتر است گفته شود مستهلك در “ذات واحد” به روشنى معلوم است- يكى از مهمترين و برجسته ترين جزء فرديت، حق اختيار روشهاى زندگى بر مبناى معيار و ارزشهاى عقلى به امور خويش است اما از طريق گزينش ارزشهاى دين و ارزشهاى دين قالب بر عنصر فرهنگ نمى توان به مقاصد امور دنيوى نائل گشت زيرا سر و سامان بخشيدن به امور دنيوى بطريق قالب مطلقيت ارزشها، ارزشهايى كه از پيش شناخت را تحميل مى كند، ناممكن است در حاليكه شناخت علمى و شناختن امور به معيار عقل، نامتناهى و در نتيجه روان و سيال و نامطلق است.

فرهنگ اسلامى در ضديت با حقوق شهروندى:

“منشور حقوق شهروندى” حسن روحانى رئيس جمهور اسلامى در مسخ معناى واقعىِ حقوق شهروندى رايج در غرب است كه البته متن كامل آن هدف نقد اين نوشته نيست و اصلاً ضرورتى هم ندارد چون، “منشورى” كه خود بخود در متن خودش بواسطه نافذ بودن ارزشهاى فرهنگ اسلامى مسخ شده باشد، در واقع “منشور” ى در مسخ حقوق شهروندى است و چيزى كه مسخ باشد بى وجود است و بى وجودى انگيزه اى براى بررسيدن نيست. اما اتحاد جمهورى خواهان ايران چگونه مى تواند بر جعلياتى از تاريخ و فرهنگ اسلامى مُهر تأييد زند و بدان گردن نهد و بدون مستندات تاريخى در بيانيه اش بنويسد: “توجه به حقوق بشر ساخته و پرداخته غرب نيست، بلكه در تمامى فرهنگ ها و از جمله اسلام و در فرهنگ ايرانى قدمتى بسيار ديرينه دارد. و سپس مى افزايد؛ منشور جهانى حقوق بشر در سال ١٩٤٨ همه كشورهاى امضاء كننده از جمله ايران را، بدان متعهد مى كند.”

اگر از منظر حقوق بشر و فرديت به حقوق شهروندى نگريسته شود، غربيها در اين زمينه پيشتازند و ما هنوز اندر خم كوچه فرهنگ اسلامى هستيم چونكه فرد و فرديت و بطوركلى آزادى انسان به مفهوم امروزى اش از تفكر ليبراليستى غرب سرچشمه گرفته و در الگوى دموكراسى به ارتقاء رسيده است. فرهنگ اسلامى و عرفان ايرانى هر دو نفى و دفع كننده فرديت اند زيرا در فرهنگ اسلامى انسان بنده خداست و عرفان ايرانى، مستهلك شدن انسان در “ذات واحد” است. اين اصل اسلامى و دينى يعنى شكل بنده گى در نفى فرديت كه در انقلاب اسلامى و تأسيس دولت موقت مهدى بازرگان به بار نشست اما به دليل شك و شبهه روحانيت شيعه از دولت بازرگان در روش نيمه اعتدالى اش، بازار مكاره اى از تبليغات مفتريان به همراه و پشتيبانى ميليونى توده بى قواره عليه”ليبراليسم” دولت موقت به راه افتاد تا اگر نطفه اى بسته است در جا خفه گردد و سقوط دولت موقت بازرگان نتيجه روندِ دست بالاى سياست روحانيت شيعه عليه هر نوع زايشى از افكار ليبرالى بود كه متحقق گشت. اين “توجه” فرهنگ اسلامى ما به “ليبراليسم” ايرانى بود كه حتى دولت موقت اسلامى را به دليل شبه گرايش ليبرالى به سقوط كشاند. اصل انديشه ليبراليسم از و در غرب بواسطه نوع نگاه انسان به فرد و حقوق فردى- طبيعى اش منجر به جوامع با نظامات مدرنيته كنونى گشت. حال اگر بخواهيم بينش و فرهنگ اسلامى را به تعبير عرفانى اش بنگريم جز مستهلك شدن فرد از طريق سير و سلوك به “واحد” و “ذات نخستين” يا “ماده اوليه” جهت يگانه شدن چيز ديگرى نيست وقتى فرد به هلاكت باشد ديگر فرديت او يعنى حقوق بشرش معنايى ندارد كه وانمود كنيم فرهنگ اسلامى به حقوق بشر”توجه” نشان داده است. بنابراين اگر حرف بر سر “قدمت بسيار ديرينه” حقوق بشر از منظر فرهنگ اسلامى باشد اين فرهنگ اسلامى در ضديت با فرد از طريق بنده كردن اوست كه قدمت دارد و نه خودِ ارزش حقوق بشر به نگاه ليبراليستى آن كه فرد مركز اين ارزش قرار دارد و در ايران هيچگاه مأوا و مأمنى نداشته است.

و اگر بخواهيم از “قدمت بسيار ديرينه” حقوق بشر در فرهنگ ايرانى(زردتشتى) سخن بگوييم تنها مى توانيم “خردمندى” كوروش را مورد ارزيابى نظرى قرار دهيم: تنوع و تكثر دينى كه كوروش بر نظام سياسى استوار ساخت وارث تنوع و تكثر دينى از جهان كهن بود كه در قلمرو هاى غير ايرانى نظير روم و يونان وجود داشت اما در ايران چنين تنوع و تكثرى به دليل قيمومت فرد در قوم دينى خويش نتوانست منجر به فرديت شود (كه چنين امرى فقط از ميان انديشه ليرالى غرب محقق شد و منحصربفرد است) كه فرديت مركزى ترين اصل اعلاميه حقوق بشر است كه از انديشه ليرالى غرب راجع به حقوق طبيعى فرد سرچشمه مى گيرد، فقدان چنين امر و حقوقى در نظام سياسى ايران در زمان حكومت هخامنشيان، و فقدان انديشه و جهانبينى منعطف به حقوق فرد، منجر بدان شد كه حكومت دينى ساسانيان جولان يابد بنابراين نه در نظام سياسى ايران و نه انديشه ايرانى به سطحى ارتقاء نيافت كه حقوق فرد و فرديت از آن منتج شود. از قِبل فرهنگ اسلامى نيز به حقوق بشر اسلامى دست يافتيم كه انديشه و صاحبان انديشه را كُشت و همچنان كُشتار مى كند از اينرو آن “توجه” اى را كه در زمينه حقوق بشر، فرهنگ اسلامى و ايرانى بدان داشته است حامل انديشه در راستاى حقوق طبيعى فرد نبوده است كه اين فقط از ليبراليسم انديشه سر بر آورد. اگر اتحاد جمهورى خواهان ايران براى دولت اسلامى حسن روحانى مى خواهد كرشمه بيايد، بيايد اما چرا غير مسئولانه بر حسب شرايط روز سياسى و اسلامى به جعل تاريخ و فرهنگ اسلامى تن داده كه شمشير”حقوق بشر” آن در كُشتار دگرانديشان بى وقفه گردن مى زند؟
اگر از نظر اتحاد جمهورى خواهان ايران فرهنگ ايرانى و اسلامى به حقوق بشر “توجه” نشان داده است پس “قدمت بسيار ديرينه” كشتار دينى در ايران به درازاى دو فرهنگ ايرانى(زردتشتى) و اسلامى را با موازين كدام اصل حقوق بشر توضيح و توجيه مى كند؟

نيكروز اولاد اعظمى
Niki_olad@hotmail.com

اين قسمت در حال حاضر بسته است.