انتخابات ریاست جمهوری آمریکا؛ بازندگان زیبا

کمپین انتخاباتی ساندرز بر چارچوب یک مبارزه صادقانه و نیک بنا شده است: بر علیه نیرو های مخرب و پیرو منافع سرمایه و حامیان سیاسی توانمند آنها. هدف ما نیک و درست است، اما نباید فراموش کنیم که درستکاری برای پیروزی در این میدان کافی نیست و اگر ما ببازیم درستکاری و نیک اندیشی ما هیچ آرامشی برای کسی به ارمغان نخواهد آورد

همراه با برداشتی آزاد از نوشته سام آدلِر بِل[i]

پیش درآمد

بسیاری از چپ های ایرانی در هفت هشت سال اخیر که نام برنی ساندرز در آمریکا و جرمی کوربین در بریتانیا را شنیده اند، به ناگهان با پدیده ای به نام چپ نوین غربی آشنا شده و در آن مدینه فاضله ای را می بینند که گویی برای نجات بازمانده ی چپ از قبرستان “سوسیالیسم عملا موجود” فرا روئیده است. شوربختانه برخی از چپ – سوسیالیست های سنتی از همین افق به ستایش سرمایه داری لیبرال پرداخته اند و در انتظار معجزه ای از آن هستند. اما شکست های اخیر این دو الگوی چپ در انتخابات بریتانیا و حال در انتخابات مقدماتی حزب دموکرات آمریکا که ناشی از ساختار سخت لیبرالیسم است، نشان می دهد که آن امید ها و آرزوها به این نسل هم قد نخواهد داد. آنچه این دو اتفاق را به هم شبیه می سازد، امید و انتطاری ست که تا کوتاه زمانی قبل از روزهای انتخابات به قطعی بودن پیروزی انها وجود داشت. گرچه ان امید ها نتیجه نظرسنجی های عمومی بود اما عامل مقاومت تشکیلات و الیت حزبی را نادیده می انگاشت و در هردو مورد هم دیدیم که در چند روز ورق کاملا برگشت و از یقین به پیروزی، به شکست قطعی و با فاصله زیاد تبدیل شد. آسیب شناسی این شکست ها در بحبوحه انتخابات و سایر مصائب موجود جهانی به ویژه کورونا ۱۹، هنوز فرصتی برای تحلیلی عمیق نیافته است. با این وجود شاید مطلب زیربه قلم سام ادلر بل، که به ویژه به آسیب شناسی بازی دموکرات های سوسیالیست از دیدگاه لیبرالی در میدان آمریکا نگاه می کند، برای کسانی که در متن حوادث غیر اروپایی نیستند مفید باشد.

در سال های اولیه مهاجرت از ایران و حضورم در آمریکا که همزمان با ریاست جمهوری جرج بوش پدر و در آستانه اماده شدن آمریکا برای انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۹۹۲ بود، شاهد ظهور کاندیدایی به نام بیل کلینتون بودم که در مدت کوتاهی به محبوب قلب ها تبدیل شده بود. جوان خوش سیمایی که خانواده زیبایی داشت، خودش فرماندار ایالتی در ارکانزاس و همسرش هیلاری وکیل صاحب نام دادگستری بود. او به دنبال دوازده سال حکومت جمهوریخواهان محافظه کار شعارهایی برای کوچک سازی دولت و گذار از شعار های دولت تامین اجتماعی (سنت دموکرات ها) می داد. هم او بود که باوجود لقب ریگان دموکرات بودن توانست قلب ها را برباید و رئیس جمهور شود. کم کم دانستم که واقعا چهره و لحن سخن گفتن کاندیدا و گاه بگاه مذاح کردن هم می تواند در انتخاب شدن موثر باشد. بخش بزرگی از عامه مردم اصلا از برنامه کاندیداها خبری نمی گیرند. با وجودیکه زنجیر زندگی شان به ان برنامه های اقنصادی و اجتماعی گره خورده است، اما ان رابطه را نمی بینند.

در علوم سیستم ها عبارت معروفی است که می گوید “زیبایی در چشمان نظاره گر است.” شاید ترجمه علمی این عبارت عمیق تر از ان باشد که از ترجمه ادبی و کلامی ان به دست میاید، ولی در عمل همان عشق در نگاه اول است که در سیاست هم کارساز می شود. گرچه در اثر تبلیغات جنگ سرد کلمه سوسیالیست با دشمن و حمله اتمی گره خورده بود اما حضور ساندرز در پهنه سیاسی یک دهه اخیر، به ویژه بعد از دشواری های اقتصادی که سیاست های نولیبرالی و جهانی شدن اقتصاد برای اقشار میانی و طبقه کار ایجاد کرده است، نوید جا افتادن ترم به عنوان یک بدیل مطلوب در دیدگاه عمومی را می دهد. در انتخابات اخیر آنچه بیش از هرچیز از افراد حرفه ای و متخصصین تحصیل کرده شنیده ام این است که ساندرز خیلی عصبانی ست. در عمل هیچ کس نمی گوید شعار های برنی بد است یا اهدافش بیمورد است، اما همه نگرانند که مالیاتشان بالا خواهد رفت؛ و این البته نشانه ان ایده الی ست که جامعه آمریکایی را از اروپایی و تقریبا از همه جهان متفاوت می سازد یعنی منافع فردی و بی اهمیت بودن نفع اجتماعی. در مورد رقابت های مقدماتی دموکرات ها چند مساله بسیار با اهمیت دیگر نیز اتفاق افتاده است که برخلاف انتظار است:

  1. در دهه های متمادی شعار سیاست براساس هویت (Identity Politics) کلام رایج بین روشنفکران آمریکایی شده و تقریبا موضوع رایج انتخابات سه دوره اخیر بود. یعنی در سال ۲۰۰۸ این سوال را همواره می شنیدیم که آیا آمریکا آماده است یک رئیس جمهور سیاه پوست را بپذیرد؟ و در ۲۰۱۶ آیا آمریکا برای یک رئیس جمهور زن آمادگی دارد؟ که پاسخ برای اولی بله بود و برای دومی نه شد. امسال اما با وجود آنکه لیست اولیه کاندیدا ها رنگین کمانی از تمام هویت های اقلیت مورد توجه: زن، سیاه، لاتین تبار، دگرباش، یهودی، پیر و جوان بود اما در نهایت همه این نمایندگان هویتی از صحنه رقابت حذف شدند، و هیچ یک هم در موقع استعفا حاضر نشد نماینده هویتی خویش را برای جانشینی معرفی کنند. برای چپ ها به درستی این درس مهمی ست که علیرغم ادعای جامعه و حتی روشنفکرانی مثل اوباما که جامعه به دوران پساطبقه گذر کرده است، آنچه برای این داوطلبان ریاست جمهوری مهم بود در عمل دفاع از منافع اجتماع هویتی که ان را ظاهرا نمایندگی می کردند نبود بلکه منافع طبقاتی شان اولویت نخست را پیدا کرد و در نهایت همه پشت یک مرد مسن سفید پوست در صحنه مانده اند. در روز قبل از انتخابات “سه شنبه بزرگ” این تصویر کامل شد و امی کلوباچار یک سناتور زن سفیدپوست از ایالت مینه سوتا، پیت بودجاج یک شهردار دگرباش از ایالت اوهایو، بتو اورورک یک لاتین تبار از ایالت تکزاس، و کمالا هاریس یک سناتور زن و سیاه پوست از کالیفرنیا همگی حمایت خود را از جو بایدن در مقابل تماشاگران میلیونی تلویزیون با بوق و کرنا اعلام کردند.
  2. موضوع با اهمیت دیگر در میان دموکرات ها اطمینان به انتخاب شدن کاندیداست به این معنی که آیا کاندیدای حزب شانس انتخاب شدن در انتخابات عمومی را دارد؟ این دغدغه اما ابژکتیو نیست و برای هر کس می تواند متفاوت باشد. در مورد آن البته آمارگیری و نظرخواهی می توان کرد اما بیش از هر چیز به اصلی برمیگردد که در بالا به آن اشاره شد یعنی “زیبایی در چشمان نظاره گر است.” با این وجود همین دل نگرانی منطقی تبدیل به ابزاری برای دستگاه تشکیلاتی غالب بر حزب دموکرات و رسانه های تحت کنترل سرمایه است که ان را به هر نحوی که بخواهند بپیچانند و به گیرنده غالب کنند. امسال از همان آغاز و قبل از شروع حتی اولین انتخابات ایالتی، دستگاه های جریان اصلی جو بایدن را به عنوان بهترین شخص انتخاب کرده و او را پیش راندند. اما در ماه های اولیه و تا همین دو هفته قبل اشتباهات فاحش او در سخنرانی ها که بعضا به خاطر لغزش های کلامی و فراموشی ناشی از سن بالا بود به همه ثابت کرد که با این همه داوطلب جوان و توانمند نیازی به اوردن یک بازنشسته سیاسی به میدان نیست. تمام نظرسنجی ها تا یک هفته قبل از سه شنبه بزرگ حاکی ازان بود که برنی ساندرز از همه ده کاندیدای باقیمانده شانس بیشتری برای بردن انتخابات مقدماتی را دارد بویژه انکه تا ان زمان بایدن حتی در یک انتخابات ایالتی هم بالاتر از مقام سوم قرار نگرفت. در این مقطع اما کل تشکیلات سیاسی و اقتصادی حزب خطر را به چشم دید و متفق القول بر بیرون کشیدن اسب پیر از اصطبل به توافق رسید و بران شرط بست.
  3. مساله در گیر در جهان امروز از آسیا و اروپا تا آمریکای شمالی یعنی شیوع بیماری کرونای جدید و عکس العمل کُند و غیر کافی دولت ترامپ فرصت ویژه ای برای ساندرز باز کرده است که شاید بتواند حال که نگرانی شدید در ذهن عمومی  اینده سلامت و بهداشت و درمان است پیشنهاد او برای بیمه همگانی شنیدار بیشتری بیاید و در چند ماه اینده و انتخابات های بعدی تاثیر داشته باشد.
  4. در این دوره باز هم شاهد بودیم که در ایالت نوادا یک اتحادیه کارگری بزرگ مربوط به کارکنان هتل ها و کازینوها، علیرغم رای اعضای بدنه اتحادیه که لاتین تبار و حامی ساندرز بودند پیشنهاد ساندرز برای بیمه درمانی عمومی را در تضاد با حق اتحادیه در مذاکره برای شرایط کار دانسته و به تبلیغات علیه ساندرز دست زد.
  5. برای اسیب شناسی انچه در حزب دموکرات مانع از تفوق سیاست های دیرین حزب در دولت تامین اجتماعی (نتیجه قرار داد نوین روزولت در مقابله با رکود اقتصادی دهه ۱۹۳۰) و آرمان های سوسیال دموکراسی می گردد و در این دوره انتخاباتی به شکل دخالت ساختار تشکیلاتی حزب در رای مردم و روند سیاسی بروز کرد، ضروری است نگاهی به تاریخ حزب در شش دهه اخیر پس از دوران کندی و انتخاب نیکسون بیاندازیم.

چگونه دموکرات ها روح توده گرای درون خویش را کشتند[۱] 

ژانویه ۱۹۷۵ بود که اطفال واترگیت به واشینگتن رسیدند. لیبرال هایی جوان، ایده آلیست، پرانرژی، دموکرات هایی که برای اولین بار به کنگره راه یافته بودند و خود را نسل نوین دموکرات میدانستند که از خاکستر سقوط نیکسون برخاسته بودند و امده بودند که واشینگتن را از زباله سنتی ان پاک، جنگ ویتنام را تمام، و پایتخت را از سیاست کثیف و فسادیکه نیکسون بوجود اورده بود نجات دهند. اطفال واترگیت اما فقط برعلیه نیکسون تبلیغ نکردند، آنها بر ضد سیستم مستقر در حزب دموکرات هم بودند. جورج میلر نماینده ۲۹ ساله کالیفرنیا اعلام کرد “ما برای فتح باستیل آمده ایم.”  

نامدارترین هدف اولیه نولیبرال ها رایت پاتمن زارع پنبه کار نماینده تکزارکانا بود که از ۱۹۲۹ در کنگره باقیمانده و حالا رئیس کمیته بانکداری و دارائی در مجلس نمایندگان بود. لیبرال های ضد جنگ خیلی زود دریافته بودند که رسیدن بقدرت در کنگره از طریق کمیته ها عملی میشود و داشتن کرسی کمیته های مهم روند انتقال لوایح را کنترل میکند. اشکال در آن بود که تا آنزمان ریاست کمیته ها مستقیما به ارشدیت اعضای حزب حاکم در آن کمیته وابسته بود. لیبرال های انقلابی خواستار ان شدند که روسای کمیته ها در عوض باید با رای مجموع نمایندگان حزب در کنگره تعیین شوند. گرچه کمیته بانکداری اولین کمیته ای بود که به واترگیت رسیدگی کرده و عملا شانس حضور این نمایندگان جوان را تسهیل نموده بود، سرنوشت پاتمن به زورآزمایی سنت و نو در کنگره تبدیل گشت. او قهرمان پوپولیسم دوران رکود اقتصادی ۱۹۳۰ و قرارداد جدید روزولت بود، به دانشگاه نرفته بود و از ویتنام و جداسازی نژادی در گذشته حمایت کرده بود—که نسل جدید با هردو بشدت مخالف بودند. علاوه بران نسل جدید همه از اقشار روشنفکری، فعال دانشجویی و فارغ التحصیل کالج های معروف و فرزندان نسل تلویزیون و هالیوود بودند. 

پاول سانگاس، یکی از اعضای این گروه میگوید “نسل ما با رکود اقتصادی دهه سی بیگانه بود. ما ضد جنگ بودیم ولی ضد بانک نبودیم.” پیت استارک نماینده کالیفرنیا که علامت صلح عظیمی را به پشت بام بانک پدرش نصب کرده بود میگفت “پوپولیسم ۱۹۳۰ واقعا به ۱۹۷۰ ربط پیدا نمیکند.” از سوی دیگر پاتمن سنت سیاسی دموکراتیکی را نمایندگی می کرد که بطور تاریخی به دوران توماس جفرسون و اتحاد کشاورزان جنوب و غرب بر علیه بانکداران شمال شرق بر میگشت. برای دهه ها پاتمن خواستار ان بود که صاحبان سرمایه های مالی را باید کنترل کرد، انحصار مالی در دست کمپانی های بزرگ، نرخ بهره، صندوق های فدرال و بانک های بزرگ همه باید قانونمند و تحت نظر باشند. متحدین بانک ها در کمیته براین اعتقاد بودند که وقت آن رسیده که به خصومت پاتمن با وال استریت پایان دهند و چنین هم شد. 

همه لیبرال ها البته در این کودتا شرکت نکردند، باربارا جوردن، رالف نادر(کاندیدای مترقی ریاست جمهوری سال ۲۰۰۰)، و لئونور سولیوان توده گرای دیگری از میسوری و تنها زن عضو کمیته بانکی از جمله کسانی بودند که عمدتا بخاطر مواضع سخت او در مقابل انحصارات بانکی و حمایت از سیاست های عدالت محور پوپولیستی از پاتمن دفاع کردند، اما دفاع انان در مقابل نفوذ بانک ها و سرمایه های وال استریت کفایت نکرد و از میان سه رئیس کمیته ایکه کنار گذاشته شدند رایت پاتمن با بیشترین رای برکنار شد. 

در واقع انقلابی اتفاق افتاده بود، اما خطوط برجسته ان تا سه جهار دهه بعد هنوز قابل رویت نبود.  لیبرال های جوان، که در زمانی رشد کرده بودند که سیستم بانکی تحت نظارت دائمی بود، قدرت مالی را خطری برای دموکراسی نمی دیدند. برای انان دولت—از طریق جنگ، نیکسون، و قدرت دیوانی— بود که طیف سیاسی و قدرت را شکل میداد. در ان سالها لیبرالیسم بروایت مت استوللر “جایی بود که تو در مورد حقوق مدنی و جنگ ویتنام ایستاده بودی!” لیبرالیسم جایی برای تردید در مورد سیستم مالی، بانکداری و موسسات اعتباری نداشت. 

در چهل سال بعدی، این نسل از لیبرال دموکرات ها بنیاد سیاسی امریکا را تغییر دادند. آنها “تامین مالی مبارزه انتخاباتی، نحوه انتخاب کاندیدا برای احزاب، شفافیت دولت، و ساختار کنگره” را دگرگون ساختند. از سوی دیگر هم تغییرات لیبرالی مورد نظر خود را درباره “خشونت خانواده، هوموفوبیا، تبعیض علیه ناتوانی های جسمی، تجاوز به حریم زنان و اقلیت های جنسی” اجرا کردند. نتیجه اما دوگانه ایست که هم رواداری اجتماعی و همگرایی چند فرهنگی را توسعه داده است و هم با لغو کنترل مونوپولی درامور مالی، و نظارت بربانک ها راه را برای تمرکز بزرگترین قدرت مالی جهان در دست انگشت شماری از موسسات اعتباری باز کرده است. داستان بیرون راندن پاتمن از مسئولیت کمیته دارائی و امور بانکی کنگره درسال ۱۹۷۵ بخشی از تاریخ است که بروایت مت استوللر نشان میدهد چگونه حزب دموکرات به ایجاد وضعیت امروز که عامه مردم را بنحو حیرت آوری متوهم و بی روح ساخته کمک کرده است.  

استوللر در مقاله “چگونه دموکرات ها روح توده گرای درون خود را کشتند” چپ نو را در روایتی از تاریخچه حزب دموکرات به نقد میکشد و پیشنهاد میکند که چپ می توانست و باید تمام قدرت را در دست میگرفت و ان فرصت را از دست داد. وی مینویسد که هیدن و همکارانش در کنگره، جورج میلر و هنری واکسمن که از جنس رادیکالهای ضد جنگ دهه شصت بودند و پوپولیست های سنتی از قبیل رایت پاتمن و هم نسلان وی را ناکارآمد، و سیاست بی اعتمادی به بانک ها و موسسات مالی بزرگ را مانع رشد میدیدند. آنها دشمن اصلی پاتمن یعنی “وال استریت” را زیر نقاب “بهره وری کارآمد” پاداشی کلان دادند، سیاستی که بعدا به نئولیبرالیسم شهرت یافت.  

از نگاهی دیگر توماس فرانک در کتاب “گوش کن لیبرال!” نقطه چرخش مهمی در سالهای ابتدائی دهه ۱۹۷۰ در حزب دموکرات را مطرح میسازد. بدنبال حوادث ناگواریکه در جریان کنوانسیون حزب دموکرات در سال ۱۹۶۸ اتفاق افتاد، هیئت مبارزات انتخاباتی جورج مک گاورن که با پلاتفورم ضدیت با جنگ ویتنام در کنوانسیون حزب شکست خورده بود برنامه تغییرات گسترده را در مدیریت حزب دموکرات با همکاری دانلد فریزر عضو دموکرات کنگره براه انداخت. هدف آن بود که ساختار حزب دموکرات با شرایط موجود به روز گردد و در عمل باتوجه به درگیری های شیکاگو “نمایندگان تشکل های کارگری در رهبری حزب را با قشر لیبرال متخصص و با نفوذ جابجا کنند.” 

شکی نیست که دربین حلقه اطرافیان مک گاورن بسیاری وجود داشتند که از واکنش های تشکل های کارگری و طبقه کار ناراضی بودند، اما بسیاری هم برای ان دیدگاه دلایل قابل قبول داشتند. جان هال در نقدی بر کتاب فرانک می نویسد که “اتحادیه های بزرگ کارگری به یک توافق فاستی با دولت در جریان جنگ سرد رسیده بودند. اتحادیه ها در عمل به جنگ صلیبی بر ضد کمونیست ها پیوسته بودند و فعالین کارگری سرخ را در لیست سیاه گذاشته و اخراج می کردند. فدراسیون کارگران آمریکا AFL-CIO به این باور رسیده بود که تفوق ایالات متحده بر جهان به نفع طبقه کارگر در آمریکاست و ازین رو هیچگاه با لشکرکشی های آمریکا در سایر نقاط جهان مخالفت نداشت، سیاستی که تا زمان جنگ عراق نیزتغییر نکرد.

جورج مینی پرزیدنت فدراسیون کارگران متهم بود که در جریان کودتای خونبار در شیلی با سازمان سیا برعلیه سالوادر آلنده دست داشته است. لین کرکلند که بجای مینی انتخاب شد از بنیادگذاران “کمیته برای خطر معاصر” بود که بسیاری از مشاورین تندرو و جنگ طلب در روابط خارجی را در اختیار دولت رونالد ریگان قرار داد. کرکلند کمک کرد تا پلاتفرم خانواده کارگری را برای جنبش نو محافظه کاران تهیه کنند. 

حرکت مداوم رهبری کارگری بسمت راست بخش عمده ای از توضیح درباره نزول جنبش در کل است و قابل انکار نیست. مقاله رابرت فیچ “حراج همبستگی” (۲۰۰۶) بخوبی نشان میدهد که چگونه منافع محدود شخصی رهبران اتحادیه ها موسساتِ هرمیِ نا کارآمد، و معمولا فاسدی را بوجود آورد که بندرت میتوانست منافع و خواستِ اعضا را نمایندگی کند. اکثر نوشته های درباره جنبش کارگری آمریکا براین واقعیت چشم پوشی میکنند که نفوذ باند های مافیایی سرمایه در اتحادیه ها به تسلیم جنبش کارگری به اهداف سازماندهی شده سرمایه داری بخاطر منافع جزئی این افراد کمک شایان نمود. سیستم اداره درونی اتحادیه ها بعضا با تشکیل “طبقه رهبران” به دشمن اصلی اعضای خود تبدیل میشود، ساختاری که در فراموشی تعهد به منافع کارگران کم از احزاب سیاسی نیست. 

*****

در روز “سه شنبه بزرگ”، برنی ساندرز شب بدی داشت. رقیب “میانه رو” او جو بایدن، سوار بر موج ناشی از پیروزی خیره کننده اش در کارولینای جنوبی و با انرژی که از اعلام حمایت تعداد زیادی از کاندید های این دوره و مسئولین تشکیلاتی حزب دموکرات گرفت برنده آراء در ایالت های جنوب شد و حتی ساندرز را در ایالت ماساچوست همسایه ایالتی خودش (ورمانت) نیز شکست داد. ساندرز در ایالت عمده کالیفرنیا و چندین ایالت غربی از جمله کلورادو و یوتا برنده بود. با این وجود اما در تعداد نماینده های الکترال از بایدن بسیار عقب افتاد. ساندرز تا دو سه روز قبل از انتخابات کارولینا به عنوان نماینده ارجح مردم با فاصله زیاد به نظر می رسید برنده رقابت های انتخاباتی حزب دموکرات باشد و امید داشت که با پیروزی بزرگ در ان شب، به عنوان اولین کاندیدای یهودی و سوسیال دموکرات در تاریخ، عملا همه را از میدان خارج کند، اتفاقی که نیافتاد.

من نتایج انتخابات حزب دموکرات را از شبکه MSNBC به صورت انلاین همراه با دو تن از دوستان و هم خانه ایم نگاه می کردم. دان که بیکار است و بیشتر وقت بیداری اش را با تکست زدن و تلفن زدن برای تیم برنی می گذراند، طول اتاق نشیمن را مدام گز می کرد با اعلام نتایج پیش بینی هر یک از ایالت ها تلخ خوی تر می شد و سرانجام نا امید بر روی مبل غش کرد. او و بقیه رفقای ما با یک امید و اطمینان بیش از اندازه غیرواقعی و با ناباوری به نتایج نگاه میکردیم.

دان نا امیدی، غم و اندوهش را نمی خواست پنهان کند. موجی از تیرگی، حس تسلیم واتهام پراکنی بر صفحه توئیتر من استیلا یافته بود. “تشکیلات حزب” توطئه بر علیه ساندرز را سازمان داد، الیزابت وارن به جنبش مترقی پشت پا زد، دشمنان ما بسیار قوی بودند، آلوده و فاسدهستند، شنیع و نابکار هستند، و نیروی سرمایه بازهم پیروز شد.

روز بعد اما دوباره نور از پنجره ها به داخل اپارتمان خزید و فضا را روشن ساخت. طرح ها ریخته و نقشه ها کشیده شد، و همه برای تبلیغ انتخاباتی راهی میشیگان شدند. دان به شماره گیر خودکار تلفن برگشت، اما من نمی توانستم نا امیدی شب قبل را از ذهنم پاک کنم. همه چیز نزدیک و آشنا می نمود.

چپ، که من محکوم به ماندن دائمی در آن کمپ هستم، کاملا با شکست رابطه نزدیک و فامیلی دارد. شکست مادر ماست: خمیره وجودی ما و باری بردوشمان است. از “شکست در تاریخ سوسیالیسم” به روایت انزو تراورسو است که “گویی صورت فلکی ماست و برای بیش از دو قرن از چپ تغذیه می کند.” عمر مفید چپ با نوستالژی، تاخیر دائمی، خاطرات و سوگواری تعریف شده است. احتمالات تاریخی را دائما به ستایش و افسون نشسته ایم. اگر کمونر ها به ورسای حمله کرده بودند، اگر کار بازسازی رادیکال ها به پایان رسیده بود، اگر اتحاد شوروی شیاطین دیکتاتورش را کنار زده بود، اگر جمهوریخواهان اسپانیا از جنگ میهنی گذشته بودند، اگر به بهار پراگ اجازه رشد داده بودند، اگر آلنده از کودتا نجات یافته بود، اگر میتران به ارزوهای چپ وفادار مانده بود، اگر کارگران در این یا آن مقطع قدرت را به دست گرفته بودند، اگر مردم در اعتصاب سراسری شرکت کرده بودند و اگر برنی برنده مقدماتی ۲۰۱۶ شده بود، اگر، اگر و باز هم اگر…

این احساس مطمئنم برای بسیاری از چپ ها در همه جای جهان مشترک است. احساسی که بطور تلخی امیدواری را تغذیه می کند، که انرا تراورسو به سودای چپگرایانه تعریف می کند. برای مارکسیست ها، هر نسل از چپ ها محکوم به سقوط بوده اند، درست مانند آخرین بار: ما از شکست قوی تر و هدفمند می شویم ولی نا امید نخواهیم شد. آنچه از پیشینیان در تاریخ ما مانده است و دنیایی که در آرزویش بوده اند. در ژانویه ۱۹۱۹، در آخرین روز های قیام کمونیست های آلمان، روزا لوکزامبورک نوشت “راه سوسیالیسم با چیزی بجز شکست های پی در پی پوشیده نشده است.” با این وجود باید سوسیالیست ها، از آن”تجربه تاریخی، آگاهی، و توان و ایده آلیسم” را بیاموزند. لوکزامبورک وعده داد پیروزی نهایی بر پایه و بنیان همه این شکست ها برخواهد خاست. روز بعد روزا با گلوله فرایکورپ به قتل رسید و جنازه اش را به کانال لاندوِهر انداختند.

سالوادر آلنده رئیس جمهور سوسیالیست شیلی در سخنرانی نهایی اش که در داخل کاخ موندا در محاصره کودتاچیان تحت حمایت سازمان سیا قرائت شد، درعمل لحظات شهادت خود را تمام و کمال روایت کرد: “این ها آخرین سخن های من است، و یقین واثق دارم که قربانی شدن من بیهوده و بی نتیجه نخواهد بود.” او که سخنانش زنده از رادیو ماگدالن پخش می شد ادامه داد: “به پیش با این اطمینان که زودتر از انکه فکر کنید، شاهراه بزرگ دوباره باز خواهد شد و مردمان آزاد در ان راه گام خواهند زد تا جامعه نوین و بهتری بسازند.” لحظاتی بعد آلنده کلاشنیکف خود را لای پایش جابجا کرد و با رگبار گلوله به زیر چانه اش به زندگی خود پایان داد.

در شکست، تاریخچه و حافظه چپ رادیکال به مثابه یک منبع آرام بخش عمل می کند. در تلگرامی به بیل هیوود در آستانه اعدامش، انقلابی آنارشیست جو هیل نوشته بود: “لازم نیست هیچ وقتی برای سوگواری من تلف کنید. سازماندهی کنید!” او پیام دیگری بلافاصله فرستاد: “ممکن است لطف کنید و جنازه من را به خط مرزی منتقل کنید؟ من نمیخواهم قبرم در یوتا بماند.” جمله که “سوگواری نکنید سازماندهی کنید،” همواره در عقب نشینی های کارگری و چپ دائما تکرار می شود. اما تجربه به ما می گوید که نسل های مختلف چپ ها هردو را دائما با هم تکرار می کنند، هم به سازماندهی و دسیپلین و هدف گیری برای آینده و هم سوگواری گذشته با قدیس یابی نه در جنازه از دست رفتگان بلکه در اهتمام برای ادامه راهشان با یاداوری امید ها و ارزوهایشان. همانطور که تراورسو می نویسد چپ “مصیبت ها و شکست های گذشته را در شکل بدهی و تعهدی می بیند که نوید رستگاری را هم باخود دارد.”

من در تمام دوران بلوغم یک چپی بوده ام. همه این قصه ها را می دانم. در اعتصاب های سندیکایی شکست دیده ام، در مبارزات انتخاباتی بازنده بوده ام، در جنبش های اجتماعی ناموفق زندگی کرده ام، دولته ای چپ دیده ام وقتی که به قدرت رسیده اند و بعد ان را باخته اند یا خودشان به فساد کشانده شده اند. بارها از شکست برای مصمم شدن در حرکت استفاده کرده ام، از سوگواری گذشته به سازماندهی آینده کوچ کرده ام. ولی وقتی که صحبت از سیاست عملگرایانه و پراکتیک بوده است، سر سودایی داشتن همیشه کمک کننده نیست. به جبر تاریخ در انتظار شکست بودن- و آن را مسلم دانستن و پذیرش ناگزیر بودنش به خاطر نیروهایی که در اختیار ما نیستند، ما را ختم بخیر نخواهد کرد، فقط ما را از فشار و ناامیدی در لحظه نجات خواهد داد. آرامشی در این لحظه غم انگیز هست که به ما رحمت می دهد. ما باختیم نه بخاطر انکه ما کار غلطی کردیم، بلکه به این خاطر که در جهانی که همه چیزش خراب است می خواستیم کار درستی بکنیم. وقتی که گناه باخت خودمان را به گردن قدرت زیاد و خیره سری دشمن قرار میدهیم، و یا انگشتان را بسوی کسانی در میان خودمان می گیریم، این یک نگاه شفاف به میدان نبرد نیست، بلکه تنها ما را از احساس گناه برای شکست نجات می دهد. در پس پشت نا امیدی دلگیر ما، اما آرزویی ست که ما را از اعتراف و پذیرش اشتباهاتمان می رهاند.

یک راهکار برای این مشکل را در مقاله ای از برتولت برشت می توان یافت که در ۱۹۳۴ از تبعید در دانمارک نوشته است. او هیچ وقت اهل ان نبود که منتظر بماند تاببیند چه می شود.،در فوریه ۱۹۳۳ بلافاصله پس از رسیدن هیتلر به صدارت اعظمی از آلمان فرار کرد. یک مارکسیست و کسی که از درام دور می ماند، برشت معروف بود که بشدت به سانتیمانتالیسم الرژی دارد، با هردو شق آن؛ چه از نوع بورژوایی و چه انواع سوسیالیستش. برای برشت صمیمیت و نزدیکی مایه سایه افکندن بر واقعیت می شد و فاصله و غربت پرده هارا کنار می زد و فاش می کرد. مقالات، اشعار و نمایشنامه های او همه خشونتی را نسبت به این احساساتی شدن نشان می دهند و با چشمانی شفاف اما سرد به بی عدالتی نگاه می کنند که با انسان آمریکایی قرن بیست و یکم چندان قرابتی ندارد.

روزنامه نگار و نقاد ریچارد اِدِر این قانون برشت را برای خود چنین تعریف کرده است: “نه افسوس، نه ترس و وحشت، و بالاتر از همه پاسخ منفی به پاکسازیِ پلشتی ها.” برائت از پذیرش اشتباهات به عنوان یک سنت بنیانی در آرمان روانی آمریکایی جایی در دیدگاه برشت از هنر یا سیاست ندارد.

در “نوشتن از حقیقت: پنج مشکل” برشت می نویسد:

“شجاعت میخواهد تا کسی از حقیقت درباره خودش سخن بگوید، بویژه درباره شکست هایش. بسیاری از کسانی که محکوم شده و زجر می بینند برایشان دشوار است که اشتباهات خود را باور کنند. بنظر میرسد که خود محکومیت بزرگترین بی عدالتی بوده است. بازپرس ها به دلیل بازپرس بودن انسان های شرور هستند و محکومین فقط بخاطر نیکی هایشان است که زجر می کشند. اما نیک بودن در عمل مغلوب شده است و زجر دیده است بخاطر انکه نیکی ضعیف تر بوده است و دربرابر یک قوی مغلوب شده است، چون نتوانسته از خود دفاع کند، بالنتیجه در نیکی غیر قابل اتکا بوده است. به عبارت دیگر مانند باران که اگر خیس نکند باران نیست، نیکی هم اگر نتواند نیکی بکند نفعی برای کسی ندارد. شجاعت می خواهد  که بگوییم نیکان شکست خوردند چون ضعیف بودند و نه چون که خوب بودند.”

من همیشه این جملات برشت را در زمان شکست ها باز خوانی می کنم، تا بتوانم ان احساس راحتی در میدان سودازدگی را پس بزنم. کمپین انتخاباتی ساندرز بر چارچوب یک مبارزه صادقانه و نیک بنا شده است: برعلیه نیروهای مخرب و پیرو منافع سرمایه و حامیان سیاسی توانمند آنها. هدف ما نیک و درست است، اما نباید فراموش کنیم که درستکاری برای پیروزی در این میدان کافی نیست و اگر ما ببازیم درستکاری و نیک اندیشی ما هیچ آرامشی برای کسی به ارمغان نخواهد آورد. کمپین برنی خوب است، اما اگر ما به بایدن ببازیم، این نیکی بروایت برشت “بد، ضعیف، غیرقابل دفاع، و اتکاناپذیر” بوده است.

اغلب اوقات بنظر میرسد هرچیز اشتباهی در کمپین ساندرز را می توان به چیزی نسبت داد که او به درستی انجام داده است، و برایش به همین دلیل وسیله نخبگان حزب دموکرات تنبیه می شود، و یا این باخت بخاطر خیانت رسانه های وابسته به سرمایه بوده است (بیادبیاورید برشت را ” بازپرس ها به دلیل بازپرس بودن انسان های شرور هستند و محکوم بخاطر نیکی هایش زجر می کشد”). اگر برنی رای سیاهان را نمی تواند بدست بیاورد تقصیر محافظه کاری سیاهان بوده است و اعتمادشان به تشکیلات حزب دموکرات. طرفداران او در شبکه های اجتماعی بدزبانی می کنند، دلیلش هیجان انها و ضعف اقتصادی شان است که انها را عملا بی پناه و نا امیدساخته است. اگر نتوانسته است حامیان صاحب نامی پیدا کند دلیلش انست که او خارج از تشکیلات رسمی است و سایرین می ترسند اگر از او حمایت کنند وسیله روسای حزب تنبیه شوند. او حمایت و پوشش کمی از مدیا و رسانه ها می گیرد، چونکه او کمتر به رسانه ها باج میدهد و انها را تحویل نمی گیرد. همه اینها میتواند لایه هایی از حقیقت داشته باشند اما در عین حال دلایل عقب ماندن ما را به وضوح نشان می دهند. اثبات بیگناهی ما لزوما راه حل مشکلات ما را بما نشان نمی دهد، و اگر به ان نپردازیم باعث سقوط آزاد ما می شود.

ما می توانیم بیش از انتقال تقصیر به صف نیروهای مخالف خودمان کارهایی نیز انجام دهیم. میتوانیم صادقانه از خودمان انتقاد کنیم، به راهبردهای تازه، و به اعتلاف های جدید حتی با کسانیکه لزوما با سیاست غایی ما همراه نیستند ولی در اهداف نزدیک با ما مشترکند بیاندیشیم. در نهایت انتقاد از خود در شدید ترین شکل نیز یکی از سیاست های چپ بوده است. من همه پاسخ هارا ندارم. راه پیشبرد بسوی اینده برای برنی ساندرز نیاز به تغییرات در ساختار عمل دارد، از مقاومت برونی تا فراگیری عظیم در درون، از تخاصم با ساختار تشکیلاتی دموکرات ها تا روایت داستان هم آوایی اهداف بنیانیِ عدالت خواهانهء حزب دموکرات با شعار های برنامه ای ما. برنی باید اعتلاف خود را گسترده تر سازد. او قادر نیست فقط با لیست دشمنانش به این اعتلاف دست یابد. ما باید بسوی اقشار هم آوایِ مان دست دوستی دراز کنیم. البته خوب است که در زمان سقوط با دوستان نزدیک دوش بدوش باشیم، اما امادگی برای رویارویی با نقاط ضعف هم پیش شرط لازم برای توان گیری کافی در راهکرد به پیروزی ست.

ممکن است که این پایان کار باشد. تمام پیش بینی ها حاکی از انست که دور های بعدی انتخابات مقدماتی اصلا روشن و امیدوارکننده نیست. اما جهان نیز در استانه سقوط به عمیق ترین و تاریکترین دوران خود است. همه چیز ممکن است در یک لحظه بالکل تغییر کند و در هم بریزد. با این حال یاس و ناامیدی هم بدیل قابل قبولی نیست. چنانچه مریام کابا مینویسد، امید نیز یک دیسیپلین است که باید به آن عمل کرد.

بسیاری اوقات دیده ایم که چپ از پیش خود را برای شکست داوطلب کرده است—پذیرفتن انکه ما، مثل انها که قبل از ما، در این راه نابود می شویم و خاطره ای از ما باقی می ماند برای انها که راه ما را ادامه خواهند داد. اما دریا باز هم در آستانه یک مَد دیگر پس از جزر است. ما نمی توانیم همیشه منتظر بمانیم تا ببینیم که آیا این نسل ماست که پیروز می شود و آرزوهای بخون خفته نسل های قبلی که قبل از ما بخاک افتاده اند را به عروج میرساند. اینکه تاریخ سرانجام به ما رسیده است یا اقلیم ما را برای این لحظه آماده کرده است؟ من با رفیق نویسنده ام جاناتان اسموکر موافقم که می نویسد: “من هیج آسایشی از این نمی گیرم که تاریخ من را در لیست قهرمانانی بیاورد که کاپیتان کشتی را قبل از غرق شدن مسئول اعلام کرده اند.” ما باید هدفمان را بالا تر قرار دهیم و اگر می خواهیم این کشتی را از غرق شدن نجات دهیم “باید خطر کنیم و کنترل کشتی را قبل از آن که غرق شود به دست بگیریم.”

[۱] این بخش قبلا در مقاله ای به این قلم درباره پوپولیسم در اخبار روز منتشر شده بود که بعلت ارتباط موضوعی در اینجا تکرار میشود.

[i] سام آدلر بل نویسنده آزاد در نیویورک است که پادکست رادیویی مجله معترض بنام “دشمن خود را بشناس!” اجرا می کند.

https://www.commonwealmagazine.org/beautiful-losers?fbclid=IwAR2yhPv5urPbNWJNRK1PyyWeoEczHV6LNULJ3C1GN9_9wjZq-uOHT-fCWZc

برگرفته از اخبار روز


**********

از همین نویسنده

**********

دیدگاه شما؟