اروپا و زایش «دولت–ملت» گذار از نظم فئودالی به حاکمیت ملیِ مدرن
«دولت – ملت» به مثابه برساختی تاریخی از قدرت و همبستگی: از تبارشناسی نظری و تکوین اروپایی تا بستر تاریخی ایران/ بخش اول
گذار از نظم فئودالی به حاکمیت ملیِ مدرن
مقدمه
برای فهم پدیده «دولت–ملت» در اروپا، نمیتوان آن را یک اختراع ناگهانی یا الگویی از پیش طراحیشده برای سازماندهی سیاسی دانست. دولت–ملت نه نقطه آغاز، بلکه نتیجه فرایندی طولانی و تدریجی است که طی چند قرن و در بستر دگرگونیهای اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فکری اروپا شکل گرفت. از اینرو، دولت–ملت را باید محصول تاریخ دانست، نه شکلی طبیعی یا جهانشمول از سازمان سیاسی.
خاستگاه شکلگیری دولت–ملت را میتوان در فروپاشی تدریجی نظام فئودالی اروپا جستوجو کرد؛ نظمی که در آن قدرت سیاسی بهشدت پراکنده، چندمرکزی و بر روابط شخصیِ وفاداری میان ارباب و رعیت استوار بود. در چنین ساختاری، حاکمیت نه یکپارچه بود و نه بهصورت انحصاری بر یک قلمرو مشخص اعمال میشد. اما از اواخر قرون میانه، این وضعیت بهتدریج تغییر کرد. قدرت سیاسی آرامآرام در حکومتهای مرکزی متمرکز شد و نهادهای اداری و حکومتی پایدارتری شکل گرفتند. این دگرگونیها زمینه پیدایش نخستین دولتهای مدرن را فراهم کردند.
در همین دوره، جنگها و منازعات طولانی نیز نقش مهمی در تمرکز قدرت داشتند. رقابت نظامی میان حکومتهای اروپایی، آنان را ناگزیر کرد نظامهای مالیاتی کارآمدتر، ارتشهای دائمی و دستگاههای اداری منسجمتری ایجاد کنند. در نتیجه، توانایی گردآوری منابع مالی و انسانی به یکی از مهمترین پایههای قدرت سیاسی تبدیل شد و اقتدار دولتهای سرزمینی بیش از پیش استحکام یافت.
همزمان، اقتصاد اروپا نیز دستخوش دگرگونیهای عمیقی بود. گسترش تجارت، رشد شهرها، ظهور طبقه بورژوازی و توسعه مناسبات سرمایهداری، نظام اقتصادی تازهای را پدید آورد که با ساختار پراکنده فئودالی سازگار نبود. در پی این تحولات، بازارهای ملی شکل گرفتند، قوانین و نظامهای پولی بهتدریج یکسانتر شدند و راههای ارتباطی گسترش یافتند. این فرایند، هم اقتصاد ملی را تقویت کرد و هم به استقرار حکومتهای مرکزی یاری رساند. به بیان دیگر، اقتصاد و سیاست بهطور متقابل یکدیگر را شکل دادند و زمینه پیدایش دولت مدرن را فراهم کردند.
در سطح فکری و ایدئولوژیک نیز، عصر روشنگری نقطهٔ عطفی اساسی محسوب میشود. اندیشههایی چون حاکمیت مردم، قرارداد اجتماعی، عقلانیت سیاسی و حقوق طبیعی، به تدریج بنیانهای مشروعیت سنتی را به چالش کشیدند و امکان تصور نوعی نظم سیاسی جدید را فراهم کردند که در آن «ملت» بهعنوان منبع اصلی مشروعیت سیاسی مطرح میشد. در این چارچوب، پیوند میان قلمرو، حاکمیت و هویت جمعی بهتدریج تثبیت شد.
بدین ترتیب، دولت–ملت اروپایی نه حاصل یک عامل واحد، بلکه نتیجهٔ درهمتنیدگی سه منطق اصلی بود: منطق جنگ و رقابت نظامی، منطق اقتصاد و سرمایهداری، و منطق تحول فکری و فرهنگی. این سه حوزه در طول چند قرن، یکدیگر را تقویت کرده و نهایتاً به شکلگیری نوعی نظم سیاسی جدید انجامیدند که ویژگی اصلی آن، انحصار کاربرد مشروع قهر در چارچوب مرزهای سرزمینی و پیوند آن با مفهوم «ملت» بود.
با این حال، مراحل این تحول را نباید بهمثابه روندی خطی، همگن و اجتنابناپذیر فهم کرد. آنچه در ادامه میآید، نه بازنمایی یک مسیر یگانه و ازپیشتعیینشده، بلکه بازسازی تحلیلیِ فرایندهایی تاریخی است که در واقعیت، بهصورت ناهمگون، همپوشان و همراه با گسستها، مقاومتها و بازگشتهای متعدد عمل کردهاند. از اینرو، تقسیمبندی این فرایند به مراحل متمایز، صرفاً ابزاری روششناختی برای فهم بهتر منطق تحولات تاریخی است، نه ادعایی دربارهٔ تکوین خطی و هماهنگ دولت–ملت در اروپا.
بر این اساس، تلاش بر آنست که در بخشهای بعدی این نوشتار، این فرایند در قالب هفت مرحلهٔ تاریخی بازسازی گردد، تا نشان داده شود چگونه از دل نظم فئودالیِ چندپاره، به تدریج نظم مدرن « دولت–ملت » در اروپا پدید آمد و سپس به الگوی مسلط جهانی تبدیل شد.
۱- فروپاشی نظم فئودالی (قرون وسطی)
نظم سیاسی در اروپای قرون وسطی را نمیتوان بهمثابۀ یک ساختار دولتمحور´ به معنای مدرن آن درک کرد؛ بلکه با نوعی «چندگانگی اقتدار» (pluralization of authority) مواجه هستیم که در آن قدرت سیاسی بهصورت عمودی و افقی میان واحدهای متعدد و همپوشان توزیع شده بود. در این ساختار، هیچ نهاد یگانهای وجود نداشت که بتواند بهطور انحصاری ادعای حاکمیت سرزمینی، وضع قانون، یا اعمال قهر مشروع را در کل قلمرو اروپا مطرح کند.
در رأس این نظم، پادشاهان قرار داشتند، اما اقتدار آنان اغلب ماهیتی محدود، مشروط و وابسته به شبکههای پیچیده وفاداری فئودالی داشت. در عمل، بخش قابل توجهی از قدرت سیاسی در اختیار اشراف محلی، لردها و فئودالهایی بود که بر اراضی مشخصی سلطه داشتند و در محدودهٔ قلمرو خود، از اختیاراتی تقریباً شبهحاکمیتی برخوردار بودند. این وضعیت موجب شکلگیری نوعی «حاکمیت تکهتکه» شده بود که در آن مرز میان اقتدار عمومی و مالکیت خصوصی بهروشنی قابل تفکیک نبود.
رابطهٔ سیاسی در این دوره´ اساساً بر پایهٔ پیوندهای شخصی، تعهدات متقابل و وفاداریهای سلسلهمراتبی شکل میگرفت، نه بر مبنای مفهوم انتزاعی «شهروندی». به بیان دیگر، فرد´ نه بهعنوان عضو یک ملت یا تابع یک دولت سرزمینی، بلکه بهعنوان وابسته به یک ارباب مشخص تعریف میشد. این نوع پیوندهای شخصی´ ماهیتی محلی، پراکنده و غیرقابل تعمیم داشتند و مانع از شکلگیری یک نظم سیاسی یکپارچه در مقیاس گسترده میشدند.
در کنار این ساختار فئودالی، کلیسای کاتولیک بهعنوان یک نهاد فراسرزمینی و فراملی، نقش مهمی در سازماندهی معنوی و سیاسی اروپا ایفا میکرد. کلیسا با در اختیار داشتن شبکهای گسترده از اقتدار دینی، حقوقی و آموزشی، نوعی «وحدت نمادین» در سطح قاره ایجاد میکرد که فراتر از مرزهای سیاسی محلی قرار داشت. با این حال، همین ساختار فراملی نیز با شناسه ی متناقض نما مانع از شکلگیری هویتهای سیاسی ملی بود، زیرا وفاداری دینی به کلیسا اغلب بر وفاداری سرزمینی و سیاسی تقدم داشت.
از منظر نهادی، آنچه در این دوره مشاهده میشود، نه فقدان کامل نظم، بلکه وجود نظمهایی موازی و همپوشان است که هر یک در حوزهای خاص´ ادعای اقتدار داشتند: اشراف در سطح محلی، پادشاه در سطح سلسلهمراتبی، و کلیسا در سطح فراملی. این وضعیت موجب میشد که مفهوم «مرز سیاسی مشخص» یا «حاکمیت انحصاری» هنوز بهعنوان یک اصل پذیرفتهشده وجود نداشته باشد.
در عین حال، اواخر قرون وسطی شاهد دگرگونیهای تدریجی´ اما مهمی بود´ که رفته رفته بنیانهای این نظم پراکنده را فرسایش داد. رشد شهرها، گسترش تجارت، شکلگیری طبقات جدید شهری و توسعه شبکههای مبادله، بهآرامی منطق اقتصادی متفاوتی را در درون ساختار فئودالی پدید آورد؛ منطقی که با پراکندگی اقتدار سیاسی و محدودیتهای محلی کاملا هم ساز نبود. افزایش مبادلات تجاری و نیاز به امنیت مسیرهای بازرگانی، ثبات حقوقی و نظامهای مالی منسجمتر، به تقویت تدریجی قدرتهای سلطنتی و تمرکز بیشتر اقتدار سیاسی انجامید.
این تحولات همزمان با گسترش تدریجی تجارت دریایی اروپا و ادغام فزاینده آن در شبکههای مبادله فرامنطقهای صورت میگرفت. از اواخر قرون میانه و بهویژه در آستانه عصر اکتشافات جغرافیایی، برخی دولتهای اروپایی بهتدریج در مسیر شکلدهی به شبکههای تجاری فرامرزی، توسعه قدرت دریایی و گسترش نفوذ اقتصادی خود حرکت کردند. این روند، بعدها در قالب استعمار و گسترش تجارت جهانی، نقشی مهم در انباشت سرمایه، تقویت توان مالی دولتهای در حال تکوین و توسعۀ سازوکارهای اداری و مالی ایفا کرد. از این منظر، تمرکز تدریجی قدرت سیاسی در اروپا را نمیتوان صرفاً محصول تحولات درون قاره ای دانست، بلکه آن را باید در پیوند با گسترش مناسبات تجاری و شکلگیری تدریجی نظم اقتصادی فراملی نیز فهم کرد.
در نتیجه، در این دوره تاریخی (تقریباً از قرن یازدهم تا اواخر قرن پانزدهم)، نه با «دولت» به معنای مدرن آن مواجهیم و نه با «ملت» بهعنوان یک واحد سیاسی-فرهنگی یکپارچه. آنچه وجود دارد، مجموعهای از اقتدارهای پراکنده، چندمرکزی و درهمتنیده است که در آن هویتهای سیاسی عمدتاً محلی، طبقاتی و دینیاند، نه ملی. همین وضعیت، زمینهٔ تاریخی لازم برای گذارهای بعدی به سوی تمرکز قدرت، شکلگیری بوروکراسیهای سلطنتی، گسترش اقتصاد تجاری و نهایتاً ظهور دولت مدرن را فراهم کرد.
۲- تمرکز قدرت و شکلگیری پادشاهیهای مطلقه (گذار به دولت مدرن اولیه)
از اواخر قرون وسطی و بهویژه از قرن پانزدهم به بعد، اروپا شاهد یک دگرگونی بنیادین در معماری قدرت سیاسی بود؛ دگرگونیای که میتوان آن را بهعنوان گذار از «نظم فئودالی چندمرکزی» به «تمرکز تدریجی اقتدار در قالب پادشاهیهای سرزمینی» توصیف کرد. این مرحله، نقطهٔ آغاز شکلگیری دولت مدرن اولیه است، هرچند هنوز از مفهوم کامل «دولت–ملت» فاصله دارد.
در این دوره، پادشاهان اروپایی بهتدریج موفق شدند با تضعیف ساختارهای فئودالی و مهار قدرت اشراف محلی، اقتدار سیاسی را در سطح مرکزی بازآرایی کنند. این فرایند´ نه صرفاً نتیجهٔ ارادهٔ سیاسی، بلکه محصول مجموعهای از فشارهای ساختاری بود: افزایش هزینههای جنگ، پیچیدهتر شدن اقتصاد، و نیاز به هماهنگی اداری در قلمروهای گستردهتر. در چنین شرایطی، نظام فئودالی مبتنی بر وفاداریهای شخصی و پراکندگی اقتدار، بهتدریج ناکارآمد تلقی شد.
یکی از مهمترین ابزارهای این تمرکز، ایجاد ارتشهای دائمی بود. برخلاف نیروهای نظامی فئودالی که بر اساس تعهدات موقت و شخصی بسیج میشدند، ارتشهای جدید مستقیماً تحت فرمان پادشاه قرار داشتند و از طریق منابع مالی پایدار دولت تأمین میشدند. این تحول، بهطور مستقیم به کاهش استقلال نظامی اشراف و افزایش توان سرکوب و کنترل مرکزی انجامید.
در کنار نظام نظامی، شکلگیری ساختارهای مالیاتی منظم نیز نقش تعیینکنندهای در تثبیت اقتدار مرکزی داشت. دولتهای در حال تکوین برای تأمین هزینههای جنگ، اداره قلمرو و حفظ نظم داخلی، ناگزیر به توسعه نظامهای مالیاتی قابل پیشبینی، گسترده و متمرکز شدند. این امر مستلزم ایجاد شبکههای اداری و حسابداری پیچیدهتری بود که بهتدریج به پیدایش بوروکراسی اولیه دولتی انجامید.
بوروکراسی اداری، بهعنوان سومین ستون این فرایند، نقش واسطهای میان مرکز سیاسی و قلمروهای محلی ایفا کرد. کارگزاران سلطنتی، قضات، مأموران مالیاتی و دیوانسالاران، بهتدریج جایگزین ساختارهای غیررسمی و شخصیِ قدرت شدند و امکان اعمال قواعد یکسان در سطح وسیعتر جغرافیایی را فراهم کردند. در نتیجه، اقتدار سیاسی از حالت شخصی و محلی´ به سوی نوعی عقلانیسازی و نهادمندی حرکت کرد؛ فرایندی که بعدها ماکس وبر آن را بهعنوان ویژگی اساسی دولت مدرن توصیف کرد.
این روند تمرکز قدرت، در سطح بینالمللی نیز با یک نقطهٔ عطف تاریخی مهم همراه شد: صلح وستفالی (۱۶۴۸). این توافقنامه که به جنگهای سیساله در اروپا پایان داد، بهطور نمادین و نهادی اصل «حاکمیت سرزمینی» را تثبیت کرد. بر اساس این اصل، هر واحد سیاسی در محدودهٔ مرزهای مشخص خود دارای اقتدار انحصاری شناخته شد و مداخله قدرتهای خارجی در امور داخلی آن مشروعیت خود را از دست داد.
از منظر نظریه روابط بینالملل، نظام وستفالی را میتوان آغاز شکلگیری «نظام دولتهای مدرن» دانست؛ نظمی که در آن دولتها بهعنوان واحدهای مستقل، برابر و سرزمینی به رسمیت شناخته شدند. این تحول، پایان تدریجی ادعای اقتدارهای فراملی قرون وسطایی—بهویژه کلیسا و امپراتوری مقدس روم—را رقم زد و فضای سیاسی اروپا را به مجموعهای از دولتهای متمایز تقسیم کرد.
با این حال، در این مرحله هنوز مفهوم «ملت» بهعنوان منبع مشروعیت سیاسی شکل نگرفته بود. مشروعیت قدرت همچنان عمدتاً بر پایهٔ حق الهی پادشاهان، سنتهای دودمانی و ساختارهای سلسلهمراتبی استوار بود. بنابراین، اگرچه «دولت» بهمثابه یک ساختار متمرکز، سرزمینی و نسبتاً بوروکراتیک در حال شکلگیری بود، اما پیوند آن با «ملت» هنوز برقرار نشده بود و دولتها بیش از آنکه نماینده یک جامعه ملی باشند، تجلی قدرت دودمانی و سلطنتی محسوب میشدند.
در نتیجه، این مرحله را میتوان دورهٔ «دولتسازی بدون ملت» دانست؛ دورهای که در آن زیرساختهای نهادی دولت مدرن شکل گرفت، اما هنوز دگرگونی ایدئولوژیک و هویتی لازم برای ظهور دولت–ملت بهطور کامل تحقق نیافته بود.
۳- پیدایش ایده ملت (قرن هجدهم):
از جامعه سلطنتی به سوژه سیاسی مدرن
در قرن هجدهم میلادی، همزمان با اوجگیری عصر روشنگری، درک اروپایی از قدرت، مشروعیت و اجتماع سیاسی، از نظر مفهومی´ دستخوش یک تحول بنیادین شد. اگر در مرحلهٔ پیشین، تمرکز اصلی بر شکلگیری «دولت سرزمینی متمرکز» بود، در این دوره مسئلهٔ اساسی بر سر منبع مشروعیت قدرت بود؛ یعنی این پرسش که «حاکمیت از آنِ چه کسی است؟».
پاسخ به این پرسش، بهتدریج زمینهساز پیدایش ایدهٔ «ملت» بهعنوان سوژهٔ اصلی سیاست مدرن گردید.
در سطح نظری، یکی از مهمترین نقاط عطف این تحول در اندیشهٔ سیاسی ژان-ژاک روسو قابل مشاهده است. روسو با طرح مفهوم «ارادهٔ عمومی» (volonté générale)، بنیانهای سنتی مشروعیت سلطنتی و الهی را به چالش کشید و ایدهای را صورتبندی کرد که بر اساس آن، حاکمیت نه از آنِ خداوند یا دودمان سلطنتی، بلکه از جمع شهروندان و ارادهٔ مشترک آنان سرچشمه میگیرد. در این چارچوب، «مردم» بهعنوان یک کل سیاسی یکپارچه، به منبع نهایی قانونگذاری و مشروعیت سیاسی تبدیل شدند.
این جابهجایی مفهومی، پیامدهای عمیقی در تصور از «اجتماع سیاسی» داشت. در حالی که در نظم پیشامدرن، افراد عمدتاً در قالب وفاداریهای محلی، طبقاتی یا دینی تعریف میشدند، اکنون امکان تصور یک «کل جمعی انتزاعی» فراهم شد که فراتر از پیوندهای شخصی و محلی قرار داشت. این کل جمعی، همان چیزی است که بهتدریج با عنوان «ملت» صورتبندی شد.
با این حال، پیدایش ملت صرفاً یک تحول فلسفی یا نظری نبود، بلکه بهطور همزمان´ با تغییرات عمیق در ساختارهای مادی ارتباط و آگاهی نیز همراه بود. یکی از مهمترین این تغییرات تحولات، گسترش فناوری چاپ و توسعه فرهنگ مکتوب بود. صنعت چاپ، با امکان تکثیر گسترده متون، نقش تعیینکنندهای در استانداردسازی زبان، تثبیت گفتمانهای مشترک و ایجاد حوزههای ارتباطی وسیعتر ایفا کرد.
همزمان، افزایش سطح سواد و گسترش آموزش عمومی—هرچند هنوز محدود به طبقات خاص—به شکلگیری نوعی «فضای ارتباطی فرامحلی» انجامید. روزنامهها، کتابها و رسالههای سیاسی، به تدریج افق ادراک افراد را از محدودهٔ شهر، روستا یا ایالت فراتر برده و امکان تصور تعلق به یک جامعهٔ بزرگتر و همسرنوشت را فراهم کردند. در این فرآیند، زبان، تاریخ و فرهنگ مشترک بهتدریج به عناصر هویتساز تبدیل شدند.
از منظر نظریههای مدرن ملت، میتوان این مرحله را بهعنوان لحظهٔ گذار از «هویتهای پیشاملی» به «هویت ملی مدرن» در نظر گرفت؛ جایی که ملت´ نه بهعنوان یک واقعیت طبیعی، بلکه بهعنوان یک «برساخت سیاسی–فرهنگی» قابل تصور و بازنمایی میشود. در این معنا، ملت همزمان محصول دو فرایند است: نخست، تحول در اندیشهٔ سیاسی که حاکمیت را از بالا (سلطنت) به پایین (مردم) منتقل میکند؛ و دوم، تحول در زیرساختهای ارتباطی که امکان همزمانی آگاهی در مقیاس وسیع را فراهم میسازد.
بنابراین، در این مرحله «ملت» از یک مفهوم صرفاً فرهنگی یا زبانی فراتر میرود و بهتدریج به یک «سوژهٔ سیاسی» تبدیل میشود؛ یعنی نهادی انتزاعی که هم منبع مشروعیت دولت است و هم موضوع اصلی بازنمایی سیاسی. این تحول، زمینهٔ نظری و ایدئولوژیک لازم برای وقوع انقلابهای سیاسی اواخر قرن هجدهم—بهویژه انقلاب فرانسه—را فراهم کرد، جایی که ایدهٔ ملت برای نخستین بار بهصورت عملی در قالب دولت مدرن تحقق یافت.
۴- انقلابها و تولد دولت–ملت (اواخر قرن هجدهم):
از ملتِ مفهومی به ملتِ نهادی
اگر قرن هجدهم را بتوان لحظهٔ تکوین نظری ایدهٔ ملت دانست، اواخر این قرن مرحلهای است که این ایده برای نخستینبار بهصورت نهادی، حقوقی و سیاسی در قالب دولتهای انقلابی تحقق مییابد. در این دوره، مفاهیمی که پیشتر در فلسفهٔ سیاسی روشنگری صورتبندی شده بودند، از سطح نظریه به سطح «نظم سیاسی عملی» منتقل میشوند و به بازآرایی بنیادین ساختار قدرت در اروپا و جهان آتلانتیک میانجامند.
در این میان، دو رخداد تاریخی نقش تعیینکنندهای ایفا کردند: انقلاب آمریکا (۱۷۷۶) و انقلاب فرانسه (۱۷۸۹). این دو انقلاب، هرچند در بسترهای اجتماعی و نهادی متفاوتی شکل گرفتند، اما در یک نقطهٔ مشترک اساسی همگرا بودند: بازتعریف رادیکال منبع حاکمیت سیاسی.
در نظم پیشین، مشروعیت قدرت سیاسی عمدتاً بر اساس حق الهی پادشاهان، سنتهای دودمانی و نظم سلسلهمراتبی فئودالی استوار بود. اما در چارچوب انقلابهای اواخر قرن هجدهم، این بنیانها بهطور نظاممند به چالش کشیده شدند و اصل جدیدی جایگزین آنها گردید: اصل حاکمیت ملت. بر این اساس، قدرت سیاسی´ نه از بالا، بلکه از «پایین» و از درون اجتماع سیاسی شهروندان سرچشمه میگرفت.
در انقلاب فرانسه، این تحول بهصورت بسیار رادیکال و صریح بیان شد. اعلامیهٔ حقوق بشر و شهروند (۱۷۸۹) بهطور رسمی اعلام کرد که «منبع تمام حاکمیت در ملت نهفته است». این گزاره، نه صرفاً یک تغییر حقوقی، بلکه یک دگرگونی هستیشناختی در مفهوم قدرت سیاسی بود؛ زیرا برای نخستینبار «ملت» بهعنوان یک موجودیت واحد، انتزاعی و فراشخصی بهعنوان صاحب حاکمیت تعریف شد. در نتیجه، دولت دیگر تجلی ارادهٔ پادشاه نبود، بلکه بهعنوان ابزار اجرایی ارادهٔ عمومی ملت بازتعریف گردید.
در سطح اجتماعی–سیاسی، یکی از مهمترین پیامدهای این تحول، ظهور مفهوم «شهروندی» بود. شهروندی جایگزین رابطهٔ سنتی «رعیت–سلطان» شد و نوعی رابطهٔ حقوقی برابر میان افراد و دولت را بنیان گذاشت. در این چارچوب، افراد نه بهعنوان تابعان یک شخص حاکم، بلکه بهعنوان اعضای برابر یک اجتماع سیاسی تعریف شدند که دارای حقوق و تکالیف مشترک هستند. این تغییر، یکی از بنیادیترین جابهجاییهای مفهومی در تاریخ سیاست مدرن محسوب میشود.
همزمان، مفهوم دولت نیز دستخوش بازتعریف اساسی شد. دولت دیگر نه یک دارایی شخصی سلطنت یا ابزار سلطهٔ دودمانی، بلکه بهعنوان «نمایندهٔ ارادهٔ عمومی» درک شد. این امر به معنای شکلگیری نوعی رابطهٔ جدید میان جامعه و دولت بود که در آن دولت باید مشروعیت خود را بهطور مستمر از ملت کسب میکرد، نه از سنت یا مذهب.
از منظر نهادی، این تحول با مجموعهای از تغییرات ساختاری همراه بود: تدوین قانون اساسیهای مدرن، تفکیک قوا، گسترش نظامهای نمایندگی سیاسی، و تلاش برای یکپارچهسازی حقوقی و اداری قلمرو. این اصلاحات، در مجموع به تثبیت این ایده انجامید´ که ملت نه تنها منبع مشروعیت، بلکه چارچوب سازماندهندهٔ نظم سیاسی است.
در سطح نمادین و فرهنگی نیز، انقلابها به بازتعریف هویت جمعی انجامیدند. پرچم، سرود ملی، تقویمهای جدید و نمادهای جمهوریخواهانه، همگی ابزارهایی بودند برای بازنمایی ملت´ بهعنوان یک کل یکپارچه و تاریخی. این نمادسازیها نقش مهمی در تبدیل ملت از یک مفهوم انتزاعی به یک تجربهٔ زیسته و عاطفی ایفا کردند.
بنابراین، میتوان گفت که اواخر قرن هجدهم لحظهای است که در آن «دولت–ملت» نه صرفاً بهعنوان یک ایده، بلکه بهعنوان یک واقعیت سیاسی و نهادی متولد میشود. این لحظه، نقطهٔ اتصال میان سه فرایند پیشین است: تمرکز دولت، تکوین ایدهٔ ملت، و بازتعریف حاکمیت. حاصل این همگرایی، شکلگیری نوعی نظم سیاسی جدید است که در آن دولت و ملت در رابطهای درهمتنیده و متقابل تعریف میشوند؛ نظمی که بهتدریج به الگوی مسلط سازمان سیاسی در جهان مدرن تبدیل شد.
۵- ملیگرایی و گسترش دولت–ملت (قرن نوزدهم):
از دولت انقلابی به پروژه ملتسازی
در قرن نوزدهم، دولت–ملت از یک الگوی نسبتاً محدود و انقلابی در اروپای غربی، به یک فرم مسلط و در حال گسترش در سراسر قاره تبدیل شد. این تحول´ نه صرفاً ادامهٔ روندهای قرن هجدهم، بلکه جهشی کیفی در رابطهٔ میان «دولت»، «ملت» و جامعه بود؛ زیرا در این دوره، «ملت» از یک اصل مشروعیت سیاسی به یک پروژهٔ فعال و سازمانیافتهٔ دولتی تبدیل شد. به بیان دیگر، اگر در اواخر قرن هجدهم´ ملت بهعنوان «سوژهٔ حاکمیت» یعنی منشأ و صاحب قدرت سیاسی شناخته میشد، در قرن نوزدهم به «موضوع ساخت و مهندسی سیاسی» بدل گردید؛ یعنی دولتها کوشیدند از طریق آموزش، زبان رسمی، ارتش، تاریخنگاری و نهادهای اداری، مردمان پراکنده را به یک ملتِ یکپارچه و دارای هویت مشترک تبدیل کنند
این تحول نه صرفاً ادامهٔ روندهای قرن هجدهم، بلکه جهشی کیفی در رابطهٔ میان «دولت-ملت» و جامعه بود؛ زیرا در این دوره، «ملت» از یک اصل مشروعیت سیاسی به یک پروژهٔ فعال و سازمانیافتهٔ دولتی تبدیل شد. به بیان دیگر، اگر در اواخر قرن هجدهم ملت «سوژهٔ حاکمیت» بود، در قرن نوزدهم به «موضوع ساخت و مهندسی سیاسی» بدل گردید.
در مرکز این تحول، پدیدهٔ ملیگرایی (nationalism) قرار داشت؛ ایدئولوژیای که ملت را´ نه صرفاً یک واقعیت فرهنگی یا تاریخی، بلکه یک واحد طبیعی، بدیهی و دارای حق سیاسی مستقل تعریف میکرد. ملیگرایی در این معنا، یک چارچوب معرفتی و سیاسی بود که در آن مرز میان « جامعه »، « دولت » و « هویت جمعی » بهتدریج همپوشان و هممعنا میشد. در نتیجه، ایدهٔ « یک ملت = یک دولت » بهعنوان یک هنجار سیاسی مسلط در اروپا تثبیت گردید، هرچند تحقق عملی آن همواره با پیچیدگیها و تناقضهای ساختاری همراه بود.
در این دوره، دولتها نقش فعالی در «ملتسازی» (nation-building) ایفا کردند. برخلاف تصور سادهانگارانهای که ملت را یک واقعیت طبیعی و از پیش موجود میداند، تجربهٔ قرن نوزدهم نشان میدهد که ملتها تا حد زیادی از طریق مداخلات نهادی دولتها تولید و تثبیت شدند. یکی از مهمترین ابزارهای این فرایند، نظام آموزش عمومی بود. آموزش اجباری و سراسری´ نه تنها مهارتهای سوادآموزی را گسترش داد، بلکه به ابزاری برای استانداردسازی زبان، انتقال روایتهای تاریخی مشترک، و شکلدهی به هویت ملی تبدیل شد.
در همین راستا، زبان نقش محوری در پروژهٔ ملتسازی ایفا کرد. بسیاری از دولتهای اروپایی در قرن نوزدهم به استانداردسازی زبانهای ملی پرداختند؛ فرآیندی که در آن گویشهای محلی به حاشیه رانده شده و یک زبان رسمی واحد بهعنوان زبان دولت، آموزش و ارتباط عمومی تثبیت شد. این استانداردسازی زبانی، نه صرفاً یک اقدام فنی، بلکه یک مداخلهٔ عمیق سیاسی در ساختار هویت جمعی بود، زیرا زبان یکی از اصلیترین حاملان حافظهٔ تاریخی و تمایز فرهنگی محسوب میشود.
در کنار زبان و آموزش، تولید روایتهای تاریخی مشترک نیز نقش اساسی در تثبیت ملتها داشت. دولتها و نخبگان فکری´ با تدوین تاریخهای ملی´ تلاش کردند گذشتهای منسجم، پیوسته و معنادار برای «ملت» بازسازی کنند. این روایتها اغلب با انتخاب گزینشی رویدادها، قهرمانسازی از شخصیتهای تاریخی، و برجستهسازی لحظات وحدتبخش، نوعی «تاریخ رسمی» را ایجاد کردند که هدف آن تقویت حس تعلق جمعی و مشروعیتبخشی به دولت ملی بود.
در سطح سیاسی–ساختاری، قرن نوزدهم شاهد چندین پروژهٔ مهم وحدت ملی بود´ که بهطور مستقیم به شکلگیری دولتهای ملی مدرن انجامید. برجستهترین نمونهها، اتحاد آلمان و اتحاد ایتالیا هستند. در هر دو مورد، فرآیند وحدت´ نه صرفاً نتیجهٔ همگرایی فرهنگی، بلکه محصول ترکیبی از جنگ، دیپلماسی، نخبگان سیاسی و بسیج ایدئولوژیک ملیگرایانه بود. این پروژهها نشان دادند که دولت–ملت نه یک شکل تثبیتشده، بلکه یک فرایند تاریخی و اغلب منازعهآمیز است.
با این حال، این روند همواره با تنشهای ساختاری همراه بود. در بسیاری از موارد، مرزهای دولتهای ملی با تنوعات واقعی قومی، زبانی و مذهبی همپوشانی نداشتند. در نتیجه، پروژهٔ ملتسازی اغلب به سیاستهای همگونسازی (homogenization) یا در برخی موارد به حذف یا حاشیهراندن گروههای غیرهمسان منجر شد. این تناقض میان «وحدت سیاسی» و «تنوع اجتماعی» یکی از ویژگیهای پایدار دولت–ملت مدرن در قرن نوزدهم و پس از آن باقی ماند.
در نهایت، میتوان گفت قرن نوزدهم دورهای است که در آن دولت–ملت از یک الگوی انقلابی و محدود به یک «هنجار جهانی در حال گسترش» تبدیل شد. در این مرحله، رابطهٔ میان دولت و ملت بهشدت درهمتنیده شد و ایدهٔ همارزی میان «یک ملت و یک دولت» بهعنوان اصل مسلط نظم سیاسی مدرن تثبیت گردید؛ هرچند واقعیت تاریخی همواره نشان داد که این همارزی، بیش از آنکه یک وضعیت طبیعی باشد، یک پروژهٔ سیاسی مداوم و ناتمام است.
۶- جهانیشدن مدل دولت–ملت (قرن بیستم):
از امپراتوریهای چندقومیتی به نظم جهانی دولتهای ملی
قرن بیستم را میتوان مرحلهٔ «جهانیشدن قطعی « دولت–ملت » دانست؛ دورهای که در آن این الگوی تاریخیِ برخاسته از اروپا، از یک فرم منطقهای به چارچوب مسلط سازمان سیاسی در مقیاس جهانی تبدیل شد. این تحول´ نه یک گسترش تدریجی و آرام، بلکه نتیجهٔ مجموعهای از گسستهای خشونتآمیز، فروپاشی امپراتوریها و بازآرایی بنیادین نظم بینالملل بود.
نقطهٔ آغاز این دگرگونی را باید در بحران نظام امپراتوریهای چندقومیتی اروپا در اوایل قرن بیستم جستوجو کرد. امپراتوریهایی همچون امپراتوری عثمانی، امپراتوری اتریش–مجارستان و امپراتوری روسیه، که بر منطق تنوع قومی، زبانی و دینی و ساختارهای سلسلهمراتبی غیرملی استوار بودند، در پی فشارهای ناشی از ملیگرایی، جنگهای گسترده و بحرانهای داخلی، بهتدریج فروپاشیدند. جنگ جهانی اول (۱۹۱۴–۱۹۱۸) در این میان نقش کُنش یار (کاتالیزور) ایفا کرد و نظم امپراتوری قرن نوزدهمی را بهطور بنیادین از هم گسست.
در پی این فروپاشی، اصل جدیدی بهعنوان مبنای مشروعیت سیاسی در نظام بینالملل تثبیت شد: «حق تعیین سرنوشت ملتها». این اصل که بهویژه در گفتمان سیاسی پس از جنگ جهانی اول و در چارچوب ایدههای وودرو ویلسون برجسته شد، بر این فرض استوار بود که هر «ملت» باید حق تشکیل دولت مستقل خود را داشته باشد. در نتیجه، حاکمیت سیاسی از نو بر اساس همپوشانی میان «ملت» و «دولت» بازتعریف شد و نقشهٔ سیاسی اروپا دستخوش بازترسیم گسترده گردید.
با این حال، این بازآرایی´ نه یک فرآیند کاملاً منسجم، بلکه یک روند پرتنش و ناپایدار بود. بسیاری از دولتهای جدیدی که پس از جنگ جهانی اول شکل گرفتند، با مرزهایی ترسیم شدند که الزاماً با توزیع واقعی جمعیتهای قومی و زبانی همخوانی نداشتند. این مسئله، بذر بسیاری از منازعات بعدی را در اروپا و سایر نقاط جهان کاشت و نشان داد که اصل «ملت = دولت» در عمل همواره با پیچیدگیهای تاریخی و اجتماعی مواجه است.
جنگ جهانی دوم (۱۹۳۶–۱۹۴۴) این روند را وارد مرحلهای عمیقتر کرد. فروپاشی نهایی قدرتهای فاشیستی و تضعیف قدرتهای استعماری اروپایی، زمینه را برای یک تحول ساختاری در نظام جهانی فراهم ساخت. در این مرحله، نه تنها اروپا، بلکه بخشهای وسیعی از آسیا، آفریقا و خاورمیانه وارد فرآیند بازتعریف سیاسی شدند. این فرآیند که تحت عنوان «استعمارزدایی» (decolonization) شناخته میشود، یکی از مهمترین موجهای گسترش دولت–ملت در تاریخ معاصر است.
در جریان استعمارزدایی، واحدهای سیاسی جدیدی پدید آمدند که عمدتاً بر اساس منطق دولت–ملت سازماندهی شدند. مرزهای این دولتها´ اغلب بر پایهٔ تقسیمات استعماری پیشین ترسیم شده بودند، نه بر اساس همگنیهای قومی یا فرهنگی. با این حال، مدل دولت–ملت بهعنوان تنها چارچوب مشروع سازمان سیاسی در نظام بینالملل به این واحدهای جدید تحمیل شد یا توسط نخبگان سیاسی آنها پذیرفته شد. در نتیجه، دولت–ملت به یک «فرم استاندارد جهانی حاکمیت» تبدیل گردید.
در سطح نهادی، تأسیس سازمان ملل متحد (۱۹۴۵) نقطهٔ عطف مهمی در تثبیت این نظم جدید بود. منشور سازمان ملل بر اصل برابری حاکمیتی دولتها، احترام به مرزهای سرزمینی و منع مداخله در امور داخلی کشورها تأکید داشت. این اصول، در واقع تثبیت حقوقی همان منطق « دولت – ملت » در مقیاس جهانی بود. به این ترتیب، نظام بینالملل جدید بر پایهٔ شبکهای از دولتهای ملی مستقل، برابر و سرزمینی شکل گرفت.
با این حال، جهانیشدن « دولت–ملت » به معنای همگنشدن واقعی جهان نبود. در بسیاری از مناطق، بهویژه در کشورهای تازهاستقلالیافته، تنش میان ساختار دولت مدرن و واقعیتهای متکثر قومی، زبانی و مذهبی به چالشی پایدار تبدیل شد. این امر نشان میدهد که « دولت–ملت » نه یک راهحل نهایی برای سازمان سیاسی، بلکه یک الگوی تاریخیِ مسلط´ اما همچنان مسئلهمند است.
در جمعبندی، قرن بیستم را میتوان دورهای دانست که در آن « دولت–ملت » از یک نوآوری تاریخی اروپایی´ به یک «نظم جهانی نهادیشده» تبدیل شد. این گذار، نتیجهٔ همزمان فروپاشی امپراتوریها، گسترش ایدئولوژی ملیگرایی و تثبیت حقوقی اصل حاکمیت ملی در نظام بینالملل بود؛ نظمی که تا امروز نیز چارچوب اصلی سیاست جهانی را شکل میدهد، هرچند با چالشهای فزایندهای مواجه است.
۷- وضعیت معاصر (قرن بیستویکم):
بازتعریف دولت–ملت در عصر جهانیشدن و چندمرکزیشدن حاکمیت
در قرن بیستویکم، دولت–ملت همچنان چارچوب غالب و رسمی سازماندهی سیاسی در نظام بینالملل باقی مانده است، اما این تداوم بیش از آنکه نشانهٔ ثبات کلاسیک این الگو باشد، بیانگر ورود آن به مرحلهای از «بازتنظیم ساختاری» و «بازتعریف مفهومی» است. به بیان دیگر، دولت–ملت نه منسوخ شده و نه بهطور کامل دگرگون، بلکه در حال تطبیق با شرایطی است که بنیانهای تاریخی آن—یعنی همپوشانی میان قلمرو، حاکمیت و هویت ملی—را بهصورت فزایندهای تحت فشار قرار داده است.
یکی از مهمترین عوامل این تحول، فرایند جهانیشدن (globalization) است؛ فرآیندی چندبعدی که شامل درهمتنیدگی فزایندهٔ اقتصادها، تسریع جریانهای سرمایه، کالا، اطلاعات و نیروی کار، و کاهش نسبی کنترل انحصاری دولتها بر مرزهای اقتصادی و ارتباطی است. در این چارچوب، اقتصاد سیاسی از سطح ملی فراتر رفته و در قالب شبکههای فراملی و جهانی سازمان یافته است. این وضعیت، توان تنظیمگری (regulatory capacity) دولتها را در حوزههایی چون سیاست اقتصادی، مالیاتگیری و کنترل بازارها به چالش کشیده است.
همزمان، افزایش مهاجرتهای بینالمللی و شکلگیری جوامع چندفرهنگی، تصور کلاسیک از ملت بهعنوان یک واحد فرهنگی–هویتی نسبتاً همگن را دستخوش بازاندیشی کرده است. در بسیاری از جوامع معاصر، هویت ملی´ دیگر یک کل یکپارچه و ثابت نیست، بلکه بهصورت مجموعهای از هویتهای چندلایه، متقاطع و گاه متعارض ظاهر میشود. این وضعیت، تنش میان «شهروندی حقوقی» و «هویت فرهنگی» را تشدید کرده و پرسشهای جدیدی دربارهٔ مرزهای تعلق سیاسی و اجتماعی ایجاد کرده است.
در سطح نهادی، ظهور و گسترش سازمانها و رژیمهای حکمرانی فراملی نیز یکی دیگر از ویژگیهای مهم این دوره است. نمونهٔ برجستهٔ آن، اتحادیه اروپا است که در آن بخشی از حاکمیت دولتهای ملی به نهادهای فراملی منتقل شده یا بهصورت اشتراکی اعمال میشود. این تحول نشاندهندهٔ شکلگیری نوعی «حاکمیت چندسطحی» (multi-level governance) است که در آن تصمیمگیری سیاسی میان سطوح محلی، ملی و فراملی توزیع شده است. چنین ساختاری، اصل کلاسیک وستفالیاییِ حاکمیت انحصاری را بهطور عملی به چالش میکشد، هرچند آن را بهطور کامل حذف نکرده است.
در کنار این روندهای ساختاری، قرن بیستویکم شاهد بازگشت و بازتولید اشکال مختلف ملیگرایی نیز بوده است. برخلاف انتظار برخی نظریههای جهانیشدن که از «زوال دولت–ملت» سخن میگفتند، واقعیتهای سیاسی معاصر نشان میدهد که ملیگرایی نه تنها تضعیف نشده، بلکه در اشکال جدیدی—از جمله ملیگرایی اقتصادی، فرهنگی و حتی دیجیتال—دوباره فعال شده است. این ملیگراییهای نوین اغلب واکنشی به ناامنیهای ناشی از جهانیشدن، نابرابریهای اقتصادی و بحرانهای هویتی هستند.
از منظر نظری، میتوان وضعیت معاصر را بهعنوان مرحلهای از «تنش ساختاری در درون دولت–ملت» توصیف کرد؛ جایی که سه منطق همزمان و گاه متعارض در حال عمل هستند: منطق حاکمیت سرزمینی (territorial sovereignty)، منطق جهانیشدن شبکهای (networked globalization)، و منطق هویتهای چندگانه و سیال. این همزیستی تنشآلود، موجب شده است که دولت–ملت دیگر نه یک واحد بسته و خودبسنده، بلکه یک گره در شبکهای پیچیده از روابط فراملی، منطقهای و محلی باشد.
در نتیجه، دولت–ملت در قرن بیستویکم نه در حال زوال، بلکه در حال «بازتعریف» است؛ بازتعریفی که در آن مرزهای کلاسیک میان داخل و خارج، ملی و فراملی، و دولت و جامعه بهطور فزایندهای سیال، چندلایه و مناقشهپذیر شدهاند. این وضعیت نشان میدهد که دولت–ملت همچنان چارچوب مسلط نظم سیاسی است، اما دیگر نمیتوان آن را بهعنوان یک فرم تثبیتشده و نهایی در نظر گرفت؛ بلکه باید آن را بهمثابه یک ساختار تاریخیِ در حال تحول و بازسازماندهی فهم کرد.
جمعبندی
فرایند دولت–ملت شدن در اروپا را میتوان حرکتی تاریخی از «پراکندگی اقتدار» به «تمرکز حاکمیت»، و از «وفاداریهای محلی، دینی و سلسلهای» به سوی شکلگیری تدریجی نوعی «آگاهی ملی» دانست. با این حال، این تحول را نباید بهمثابه روندی خطی، هماهنگ و اجتنابناپذیر فهم کرد، بلکه باید آن را حاصل همکنشی پیچیده و اغلب تنشآلودِ نیروهای سیاسی، اقتصادی، نظامی و فرهنگی در طی چندین قرن در نظر گرفت.
در این مسیر، نخست اشکال اولیهٔ دولت متمرکز´ بر بستر جنگها، تمرکز مالیاتی، توسعۀ بوروکراسی و گسترش اقتدار سرزمینی پدید آمدند. همزمان، تحول مناسبات اقتصادی، رشد سرمایهداری تجاری، توسعه شبکههای ارتباطی و گسترش تدریجی بازارهای ملی، زمینههای مادیِ یکپارچهسازی سیاسی و فرهنگی را تقویت کرد. این فرایند همچنین در پیوندی تنگاتنگ با گسترش تجارت جهانی، توسعه قدرت دریایی دولتهای اروپایی و شکلگیری تدریجی شبکههای استعمار و انباشت سرمایه قرار داشت؛ امری که در تقویت ظرفیتهای مالی، اداری و نظامی دولتهای در حال تکوین نقشی تعیینکننده ایفا کرد. در ادامه، با ظهور اندیشههای مدرن درباره حاکمیت، اراده عمومی و مشروعیت سیاسی، «ملت» بهتدریج بهعنوان سوژه و منبع مشروعیت دولت مدرن بازتعریف شد.
در نتیجه، «دولت–ملت» اروپایی´ نه محصول یک عامل واحد، بلکه برآیند درهمتنیدگی فرایندهای دولتسازی، ملتسازی، تحول سرمایهداری و بازآرایی نظم قدرت در اروپا و جهان بود. از این منظر، تکوین دولت مدرن اروپایی را نمیتوان مستقل از دگرگونیهای اقتصاد جهانی، رقابتهای ژئوپلیتیکی و گسترش مناسبات فراملی فهم کرد.
با این همه، پیوند میان «دولت» و «ملت» هرگز کامل، همگن و بدون تنش نبود. آنچه بهعنوان «ملت» تثبیت شد، اغلب حاصل فرایندهایی از انتخاب، حذف، استانداردسازی و بازتعریف هویتها بود؛ فرایندهایی که در بسیاری موارد با مقاومتهای محلی، شکافهای طبقاتی، تعارضهای زبانی و منازعات سیاسی همراه بودند. از این منظر، دولت–ملت را نباید یک وضعیت نهایی و تثبیتشده، بلکه پروژهای تاریخی و دائماً در حال بازتولید فهم کرد.
بر این اساس، تجربۀ اروپایی را نمیتوان بهعنوان الگویی جهانشمول و یگانه برای همه جوامع در نظر گرفت. شکلگیری « دولت–ملت » در مناطق مختلف جهان، از جمله در جوامع غیراروپایی، در بستر شرایط تاریخی، ساختارهای اجتماعی، موقعیتهای ژئوپلیتیکی و روابط نابرابر جهانی مسیرهای متفاوتی پیموده است. از همینرو، فهم تجربههایی چون ایران´ مستلزم آن است که «دولت–ملت» نه بهمثابه مدلی ثابت و ازپیشتعیینشده، بلکه بهعنوان صورتی تاریخی با مسیرهای متکثر، تنشها و محدودیتهای خاص خود تحلیل شود.
در همین چارچوب، این مجموعه نوشتار در سه سطح تنظیم شده است: در بخش نخست، چارچوب مفهومی و تمایز تحلیلی میان «دولت» و «ملت» و نحوه صورتبندی رابطه میان آنها بررسی شد؛ در بخش دوم، تکوین تاریخی این فرم در تجربه اروپایی و گذار از نظم فئودالی به « دولت – ملت » مدرن مورد تحلیل قرار گرفت؛ و در بخش سوم، این چارچوب نظری و تاریخی´ در رابطه با تجربه تاریخی ایران به کار گرفته خواهد شد تا ویژگیها، تنشها و مسیر خاص تکوین دولت و هویت ملی در ایران بررسی شود.
سیاوش قائنی
۱۵ تیر ۱۴۰۵
منبَع: سایت عصر نو
****************
مقالات دیگر از این نویسنده
- اروپا و زایش «دولت–ملت» گذار از نظم فئودالی به حاکمیت ملیِ مدرن
- «غرب» باید خودستایی و تکبر را در برابر کشورهای «جنوب جهانی» کنار بگذارد!
- لیبرالیسم و سرمایه داری (بخش ۱ و ۲ و ۳)
- قتل عام مردم غزه «حق دفاع» مشروع اسرائیل است؟
- توسعه اقتصادیِ ایران در گذار جهان تک قطبی به جهان چندقطبی
- کوششی برای رمزگشایی بحران تایوان
- آغاز تغییر تدریجی نظام مالی جهان
- جنگ اوکراین ـ آغاز سازماندهی و جابجایی نظم نوین جهانی؟
- «اقتصاد دولتی» یا «نئولیبرالیسم»
- دولت ابراهیم رئیسی و الیگارشی رانتخوار وچپاولگر
- سرانجامِ خشونت های فروخوردهِ جامعه چیست؟
- ریشه ابرچالشهای امروز ایران
- آلترناتیو و پرسمان گذار
- نبرد بر سر توزیع واکسن کووید ۱۹
- «اقتصاد واقعاً موجود» نیولیبرالیسم یا اقتصاد بازار؟
- نخستین دست آورد امید بخش در راه مبارزه با ویروس کووید ۱۹
- گلوبالیزاسیون و نظام مالی جهانی
- ویروس کرونا و تئوری توطئه
- نئولیبرالیسم و سوسیال دموکراسی در اروپا
- نئولیبرالیسم یا کیمیای سعادت؟
- غروب نئولیبرالیسم؟
- پاندمی «ردیابی و کنترل»، پس از پاندمی کرونا؟
- دنیا پس از بحران کرونا؟

