بیانیه انجمن دانشجویان دانشگاه شریف:
«از هیچ منکری نبود اجتنابتان»

اکنون این واژگان و سطور از پس بیش از دو هفته قطع و سانسور بدیهیترین ابزارهای ارتباطی مردم نگاشته میشوند. از پس روزی که با یک دستور، مردم این سرزمین حق حداقلی ارتباط محروم شدند و با دستوری دیگر، جانهای بیگناه فراوانی از دست رفتند؛ از پس روزهایی که دیگر هیچ چیز مانند پیش از آن نمیشود.
باری، امروز گفتن از حق طبیعی دسترسی آزاد به اطلاعات و یا تکرار هزارویکبارۀ کرور کرور موارد نقض و توهین به حقوق مدنی و انسانی مردم نیز دیگر شوخی نابهجا و طنز سیاه است. سخن از پایمال شدن حقوق فرد فرد مردم این سرزمین در تمام این سالها، آنقدر رفته که دیگر کلمات معنای خودشان را از دست دادهاند و البته هربار هم تجاوز و تعدی به داشته و نداشتۀ این مردم چنان مرزهای جدیدی را به خود دیده که واژگان در برابر توصیف این کوه فجایع سپر انداختهاند. چه جای سخن از حق اعتراض و بیان خواستههای مدنی است، وقتی نیروهای امنیتی سرتاسر شهر را رعبآجین کردهاند؟ یا فریاد حق تعیین سرنوشت چه معنا دارد وقتی جان کوچک و بزرگ در خیابان بازیچۀ سلاح جنگی یک مشت شبهنظامی مردمستیز شدهاست؟ از حق آزادی اطلاعات و ارتباطات چه باید گفت وقتی صدای گلوله و فریاد از پنجرۀ خانهها هم شنیده میشود؟
این روزها تمام آنچه سالهاست در دفاع از حقوق مدنی و لزوم رفع ستم خوانده و نوشته و گفته شده بیش از خیال خامی نمینمایند؛ آتش سرکوب خرابههای خانۀ امید را هم سوزانده و تیغ کشتار نور چشم هر افق روشنی را کور کردهاست.
از شب پنجشنبه ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ و روزهای پس از آن در سرتاسر کشور فاجعهای رقم خورده که جز با کشتار و قتل مردم نمیتوان توصیفش کرد؛ مردمی که جانشان از آنچه دههها از سوی حاکمیت بر آنها روا داشته شده به ستوه آمده بود و پاسخ فریاد اعتراض و نارضایتیشان را با جنایتی بزرگتر گرفتند. شهرهای کوچک و بزرگ ایران صحنههایی را به خود دیدند که حتی شنیدن خبر بخش کوچکی از آن از تحمل بسیاری خارج است؛ سرکوب خونبار و آشکاری که تمام اهل قدرت از بالاترین رده تا پایین در آن دست دارند و محکومند. همانهایی که البته به تبع عادت همیشگی خود، در برابر قرار گرفتن مردم بیدفاع مقابل گلوله جنگی و رگبار تیر خم به ابرو نیاوردند و بیش از دو هفته با سانسور تمام اطلاعات، دروغگویی و دیکته کردن دستوری روایتشان به صدر تا ذیل رسانهها، به خیال خود، قصه را از بنیاد وارونه کردند.
اکنون، تنها سخنی که رواست، سخن از رد خون بر کوچه و خیابان و سخن از سیاهۀ پایانناپذیر جنایات است. حاکمیت تنها در چند روز چنان کنش قرون وسطایی را به اندیشۀ تاریخمصرفگذشتۀ خود ضمیمه کرده که روی منفورترین سرکوبگران و مستبدان نیز سفید شدهاست. تنها دو سه روز کافی بود تا زن و مرد و پیر و جوان مردم ایران در خیابان کشته شوند؛ تا جان انسانها به صرف گذر از خیابان و رد شدن از پیادهرو هدف گلوله جنگی قرار بگیرد؛ تا صدای شلیک رگبار کف تهران بلند شود؛ تا بیمارستانها از جنازه پر شوند و تا از کودک هشتساله تن بیجان ناشناسی در حیاط پزشکی قانونی کهریزک باقی بماند.
آری، خون کردند. خون کردند و در مقابل دوربینها صد قصۀ بیسروته بافتند تا رد آن را از دستشان بشویند؛ خون کردند تا شهرهای ایران صحنه رژه رفتن و خط و نشان کشیدن مردان مسلح نقابدار و تیربارهایشان شود؛ آنچنان خون کردند که آواز عزا تا خانههای بسیاری از مردم و نزدیکانشان رسیدهاست.
در ورای غم و اندوه این فاجعه که شمارش آن ممکن نیست، اما آتشی از خشم و بیزاری در سینۀ آحاد مردم زبانه میکشد؛ خشم و بیزاری از خفقانی که راه نفس ملت را بسته است؛ از سرکوبی که تا مقابل درهای خانهها رسیدهاست و از کشتار جوانانی که هرچه بشماریم، نامهای جدیدی به فهرستشان اضافه میگردد. آن سوی تمام این فاجعهها فریاد «این گل پرپرشده، هدیه به میهن شده» به گوش میرسد؛ فریادی که قطع و انسداد راههای ارتباطی مردم هم مانع از شنیدنش نمیشود.
حالا و پس از تمام آنچه از سر گذراندهایم. دیگر چیزی برای انذار نمانده و هیچ معنایی در هشدار نیست. حال، تنها بیزاری و نفرت از تکتک اعمالتان ماندهاست؛ بیزاری از جور و ستمی که دیگر با چشمان بسته هم بر همگان پیدا میگردد.
انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف
@AnjomanSUT


