دو گزارش: روایت عکاسان از جنگ، شهر پس از آتشبس
گزارش اول: شهر پس از آتشبس؛ نفسهای تازه، زخمهای کهنه
گزارش میدانی «شرق» از تردد دوباره شهروندان در شهر، خرید، تفریح و کافهگردی چند روز پس از پایان موقت جنگ
رئیس انجمن جامعهشناسی ایران میگوید یکی از پیامدهای جنگ تمایل به کسب لذت آنی و بیخیالی است، اینکه زندگی به الان و همینجا محدود میشود
کافه طراحی کلاسیکی دارد؛ دیوارههای چوبی و سردری که انگار از دهه 40 آمده و پنجره و میزهایی که تداعیکننده گذشته است. روبهروی کافه پر است از آدمهایی که دور هم جمع شدهاند و حرف میزنند، قهوهای مینوشند و میخندند. شلوغی کافه، پیادهراه را بسته.

کافه طراحی کلاسیکی دارد؛ دیوارههای چوبی و سردری که انگار از دهه 40 آمده و پنجره و میزهایی که تداعیکننده گذشته است. روبهروی کافه پر است از آدمهایی که دور هم جمع شدهاند و حرف میزنند، قهوهای مینوشند و میخندند. شلوغی کافه، پیادهراه را بسته. درون کافه هم به اندازه بیرون، شلوغ است، میزها پر از مشتری است و صفی طولانی اطراف صندوق ایجاد شده. در بعضی میزها، بیش از ظرفیت آدم نشسته. صدای همهمه و موسیقی بلند کافه در هم تنیده و بهسختی صدا به صدا میرسد. اینجا یکی از کافههای معروف «خیابان ایرانشهر» در روز چهارشنبه فردای آتشبس دوهفتهای است. تصویر «بازگشت به زندگی» در خیابان ایرانشهر بیش از مکانهای دیگر دیده میشود؛ بازگشتی که بمباران و اضطراب کشنده جنگ آن را تبدیل به خیالی ناممکن کرده بود.
دوباره میتوانیم نفس بکشیم
«باورم نمیشود صدای بمباران حتی موقت، خاموش شد»؛ این را «پرنیا» میگوید. دوست او البته تأیید میکند که هنوز معلوم نیست جنگ تمام شده باشد، اما برای «پرنیا» این موضوع اهمیتی ندارد: «مهم این است که الان ما اینجاییم و قرار نیست صدای انفجار بشنویم. من که برای همین اینجا بودن دلم تنگ شده بود». او دختری جوان با موهایی صورتی است. آنها سه نفرند، یک دختر و دو پسر که در پیادهراه کنار آن کافه با دکوراسیون کلاسیک در خیابان ایرانشهر، نزدیک به باغچهای کوچک ایستادهاند، دست هرکدام لیوان قهوهای است؛ یکی از پسرها که «آرش» نام دارد، میگوید: «بچهها هیچکدام تهران نبودند اما من بودم. خانهمان نیز نزدیک است، هر بار که از اینجا رد میشدم، در دلم میگفتم کاش بشود زودتر دوباره با بچهها به اینجا بیاییم و قهوهای بخوریم». او میگوید البته شلوغی ایرانشهر از ابتدای هفته شروع شده بود، ولی امروز فرق دارد: «امروز همه کمی خوشحالترند. در کافه نیز بیشتر باریستاها و کارکنان که با هم دوست هم هستیم، به سر کار آمدهاند. انگار روی آب آمدهایم و دوباره میتوانیم نفس بکشیم». نقاط دیگر خیابان هم شلوغ است، با فاصله کمی از این کافه، کافه کوچک دیگری با دیوارهای سرامیکی سفید، آبی و نارنجی روشن، خودنمایی میکند. کافه در دو سو پنجرههای کشویی دارد و همه پنجرهها باز بود تا هوای بهاری به درون کافه بیاید. روبهروی کافه، برگ درختان قدیمی خیابان ایرانشهر با باد به زمین میافتند و یکی از این برگها در لیوان «یوسف» مینشیند که در فضای بیرونی کافه نشسته است و با لپتاپ کار میکند: «شغل من مرتبط با طراحی و نقشه است و معمولا دورکارم. این مدت نیز اینترنت قطع بود، اما من چون با یکی از پژوهشگاههای دانشگاهم کار میکنم، در شغلم بهجز دو هفته اول جنگ خللی وارد نشد». اما او از خانه کارکردن بیزار است، با این حال ترس او و خانوادهاش از جنگ باعث شده بود تمام این 40 روز را در خانه کار کند: «آدم هرچه نمیخواهد به سرش میآید، من هم هیچوقت در خانه کار نمیکنم، یا به کافه میآیم یا به فضاهای کار جمعی میروم. دیگر جنگ و خانهنشینی داشت کارم را عقب میانداخت چون دائما در خانه حواسم پرت میشد و نمیتوانستم کارها را پیش ببرم. وقتی خبر آتشبس آمد همان لحظه برنامهریزی کردم تا به کافه بیایم». او انتظار نداشت با چنین شلوغیای مواجه شود، اما با وجود آنکه ترجیح میداد کافه خلوت باشد، از شلوغی فعلی ناراحت نیست: «امروز از وقتی به کافه آمدم شلوغ بود، اما برخلاف همیشه این بار شلوغی به تمرکزم کمک کرد و دلگرم شدم. خوشحالم که شهر کمی جان گرفته است». در خیابان «ایرانشهر» فقط کافه وجود ندارد، بخش زیادی از مغازههای این خیابان، مغازههای مربوط به تعمیر، فروش و نگهداری پرینتر و لوازم چاپ است. روی شیشه یکی از مغازهها با نئونی قرمز نوشته شده است: «شارژ کارتریج». و روی پنجره چند لایه چسب زده شده؛ نشانههایی از سایه جنگ که در همه تهران قابل دیدن است. صاحب مغازه مردی فربه با موهای جوگندمی است، سالهای زیادی است اینجا کار میکند: «از هفته دوم فروردین که مغازه را باز کردم، با دیدن خلوتی خیابان و کافهها خیلی ناراحت شدم. دلم میگرفت، به هر حال حضور این جوانها عادتمان شده بود». او میگوید اوضاع کاسبی خراب است، اما همین که جنگ حتی به شکل موقت تمام شده، به او امید داده است: «امیدوارم جنگ به شکل دائمی تمام شود و دیگر تکرار نشود. هم کار و کاسبی ما به مرور احتمالا درست میشود، هم مردم کمی زندگی میکنند».
بازگشت زندگی در میان «لاله»ها
«پارک لاله» پر است از توپهای والیبال، صدای خنده کودکان و مردان و زنانی که در حال قدمزدن هستند. در ورودی پارک، گلهای لاله در رنگهای مختلف کاشته شده و در محیط بازی نزدیک به «کانون پرورش فکری کودکان» در خیابان حجاب، کودکان در صف منتظر سوارشدن بر سرسره پیچان پارک هستند، در سکوهای کنار محل بازی، پدران و مادران در کنار یکدیگر در حال گفتوگو هستند. در چمنهای پارک که حالا انبوه و شبیه به فرشی سبزرنگ شده، خانوادههای زیادی زیرانداز انداختهاند: «سیزدهبهدر را جبران میکنیم». این را «وحید» میگوید؛ مردی که با همسر، پدر، مادر و دو کودک خردسالش به پارک آمدهاند. او در همان حال که توپ را به سمت پسر کوچکش میاندازد، میگوید: «40 روز جنگ تمام تلاشمان را کردیم بچهها از اضطراب جنگ دور باشند. همسرم روانشناس کودک است و به شکل روزانه به کمک او برای بچهها فعالیتها و شرایطی ایجاد میکردیم تا وضعیت برایشان تحملپذیرتر شود». اطراف حوض، افراد زیادی راکتهای بدمینتون را در دست دارند و مشغول بازی هستند، با اینکه باد میوزد، رقابت نفسگیری جریان دارد.
بازی بعد از جنگ
«شلوغ نیست، اما همین که دوباره شروع به کار کرده، خوب است». «آرمان» نوجوانی است که پیراهنی با طرح تیم فوتبال «بایرنمونیخ» و شلواری جین به تن دارد. چراغهای نئونی گیمنتی در خیابان شریعتی بر روی صورتش میافتد و رنگ و روی او را روشن میکند: «منتظر دوستانم هستم. بیشترشان از تهران رفته بودند، امروز که همه خبر دادند برگشتهاند، بهسرعت قرار گیمنت را گذاشتیم». گیمنت در طبقه اول ساختمانی قدیمی قرار دارد، از آن ساختمانهایی که در خیابانهای قدیمی تهران زیاد دیده میشوند و نمادی از معماری دهه 70 در ایران هستند. برخلاف خاکآلودی راهرو و پلهها، شیشههای گیمنت شفاف است، این شفافیت به دلیل نو بودن آن است. «جواد» مسئول گیمنت، با اشاره به ساختمان روبهرویی میگوید: «پشت این ساختمان، در همان روزهای اول جنگ مورد حمله قرار گرفت و شیشههای ما هم شکست. شانس آوردیم چیزی دزدیده نشد، چون تا همین هفته پیش که من از شهرستان برای بازکردن گیمنت آمدم، هیچکس به ساختمان سر نزده بود که به ما بگوید شیشهها شکسته است». شیشههای تازه هنوز برای تبدیلشدن به دکور یک گیمنت کار دارند، «جواد» از صبح در حال وصلکردن چراغهای نئونی و بروشور و پوستر است: «من و شریکم خیلی به دکور اینجا اهمیت میدهیم. به دیوارهای داخل نگاه کنید، همه دیوار کاذب هستند که البته شانس آوردیم در جنگ آسیب ندیدند». دوستان «آرمان» میآیند، همدیگر را در آغوش گرفته و راهی دستگاههای بازی گیمنت «آقاجواد» میشوند.
غلغله در «اپال»
پارکینگ «پاساژ اپال» پر شده است. مردم با غرولند در حال گشتن دنبال جای پارک در خیابانهای اطرافاند. جلوی تمام آسانسورهای طبقه همکف صفی نسبتا طولانی وجود دارد. مغازههای بزرگ نیز میزبان مشتریان زیادی است که در حال گشت و گذار و خرید هستند. طبقه فودکورت غلغله است. کافهها و رستورانها پر است از مشتری و جای نشستن پیدا نمیشود. مسئولان تمیزکردن میزها سرشان شلوغ است و یکی از آنها میگوید: «از همان صبح پایان آتشبس پاساژ دوباره شلوغ شد». این شلوغی کار آنها را زیاد کرده و نمیتوانند برای گفتوگو بایستند. در طبقه مربوط به سرگرمی، با وجود افزایش شدید قیمتها مردم زیادی جمع شدهاند و در تلاشند تا از دستگاههای بازی و سرگرمی استفاده کنند. در بیرون از پاساژ، چراغهای رنگی و تبلیغاتی معروف «اپال» شروع به کار کردهاند؛ چراغهایی که در دوران جنگ خاموش بودند.
نیاز به بازگشت؛ واکنش دفاعی شهروندان به جنگ
«شیرین احمدنیا»، عضو هیئتعلمی دانشگاه علامه طباطبایی و رئیس انجمن جامعهشناسی ایران است. او میگوید جامعه ایران تجربههای تلخ و سختی را پس از جنگ پشت سر گذاشته است: «شهروندان تجربه سنگین انواع تروما، انواع فشارهای روانی و انواع لطمات و خسارات مالی و جانی را از سر گذراندهاند و البته تأثیرات منفی و آسیبهای موجود، همه گروهها را یکسان درگیر نمیکند. برخی از نظر فردی یا اجتماعی آسیبپذیرترند، برخی شکنندهترند و تبعات کوتاهمدت و بلندمدت لطمات نیز برای همه افراد یا گروهها یکسان پدیدار نمیشود». از نگاه او البته جنگ فقط تبعات منفی نداشته است، بلکه بعضی پدیدههای مثبت اجتماعی را نیز پدید آورده است: «بهعنوان مثال، جنگ معمولا باعث تقویت حس همبستگی و انسجام میان افراد جامعه هم میشود؛ نوعی «ما»ی اجتماعی تقویتشده پیرو جنگ شکل میگیرد. مردم نسبت به سرنوشت مشترک خود هوشیارتر و حساستر میشوند، نسبت به هم همدلتر، صبورتر و مهربانتر میشوند. تا حدی هم در سبک زندگی و عادات معمول افراد، تغییراتی حاصل میشود. بهعنوان مثال اینکه آگاهی نسبت به محدودیتهای دسترسی به منابع حیاتی زندگی افزایش مییابد. افراد نگاه محافظهکارانهتری نسبت به دخل و خرج خود پیدا میکنند و بیش از پیش قدردان داشتههای خود میشوند». «احمدنیا» با اشاره به پویایی موجود در شهر پس از آتشبس دوهفتهای، این پویایی را پاسخی به نیازهای عینی مردم درباره ارتباط و معاشرت اجتماعی میداند: «افراد نیاز دارند خودشان را دوباره در شرایط زندگی ماقبل جنگ ببینند، از حال یکدیگر جویا و مطلع شوند، حس زندگی را در خود و نزدیکان و دوستانشان بازیابی و بازتولید کنند. انسانها که موجوداتی اجتماعی به حساب میآیند مسلما غیر از حفظ سلامت جسمانی و روانیشان، نیاز به حفظ سلامت اجتماعیشان هم دارند و این سلامت اجتماعی اساسا در قالب معاشرت امن، تعامل اجتماعی و تبادل حمایت اجتماعی متقابل تحقق پیدا میکند. به همین خاطر مردم تلاش میکنند در اسرع وقت زمانی که شرایط مهیا باشد، یعنی مثلا فضای آرامش نسبی تا حدی به وجود آمده باشد، خود را دوباره به آغوش جمع، دوستان و خویشاوندان و فضاهای بزرگتر جمعی بسپارند و فضای خلائی را که در دوران انزوای تحمیلی دوران جنگ به آنها تحمیل شده بود، به نحوی جبران کنند». این نیاز به بازگشت به شرایط عادی یک واکنش دفاعی طبیعی نیز است.
تغییر در جهانبینی تحتتأثیر جنگ
احمدنیا معتقد است ابهام موجود درباره وضعیت پایان یا تداوم جنگ، فرصت برنامهریزی بلندمدت برای زندگی را از افراد میگیرد: «مثلا اگر زوجی قصد بچهدارشدن داشته باشد، بر اثر نگرانی از وضعیت ناروشن یا ناامنی در آینده نزدیک از اقدام برای بچهدارشدن اجتناب میکند. پیامد دیگر ممکن است این باشد که جهانبینیشان دچار تغییر شود. تمایل به کسب لذت آنی و بیخیالی نسبت به اوضاع و احوال پیرامونی در آنها تقویت شود، زندگی به الان و همینجا محدود میشود. در جامعه ایرانی که سدهها درگیر انواع تروماها، تجاوز و جنگهای خانمانسوز بوده، تعجب ندارد که «دم را غنیمت دان» پند ملموسی به شمار میرود». این جنگ تبعات روانی بسیاری برای شهروندان داشته است و رئیس انجمن جامعهشناسی ایران بر نقش دولت و سمنها برای جبران این آسیبها تأکید میکند: «برخی نهادهای دولتی تلاشهایی صورت دادهاند که مشخص نیست کافی بوده یا همه از آن مطلع شده باشند تا بهرهمند شوند. برخی سمنها هم به همین ترتیب اقداماتی را صورت داده و میدهند، اما به نظرم نمیرسد پوشش وسیعی داشته و به ابعاد وسیع آسیبهایی که پدیدار شده پاسخ مقتضی داده شده باشد. در جامعه ما که میدانیم الزاما همه ممکن است نگاه و نگرش مناسبی هم به روی آوردن به مراقبتهای روانشناختی برای حفظ یا بهبود شرایط سلامت روان نداشته باشند، حتی اگر حمایت و کمک تخصصی هم فراهم شده باشد بسیاری عملا از آن محروم میمانند». در این شرایط لازم است هماهنگیای بین رسانهها، نهادهای دولتی و سمنها ایجاد شود؛ در فقدان چنین هماهنگیای مردم به روشهایی روی میآورند که لزوما نیز مؤثر واقع نمیشود. «احمدنیا» ادامه میدهد: «در غیاب چنین هماهنگیها و تدابیری، مردم عملا به حمایتهای خانوادگی و راهحلهای فردی متوسل میشوند که شاید همواره هم پاسخگو نیاز نبوده یا عملا مؤثر واقع نشود. بخش مهمی از مشکلات مردم هم البته از جنس دیگری است. از دست دادن شغل، تعطیلی محل کار، فقدان درآمد، تجربه فشار اقتصادی و همچنین اجتماعی شدیدی را برای افراد بهویژه در میان اقشار فرودست به بار میآورد که موجب شکلگیری حس ناامنی، بیپناهی، نگرانی نسبت به آینده و ناکامی و خشم گسترده در بسیاری از افراد است. معمولا خشونت خانگی در دوران جنگ افزایش مییابد و دشواری زندگی برای قربانیان خشونت معمولا به صورت آشکار دیده یا رسیدگی نمیشود. در هر صورت، واقعیت این است که جنگ نهتنها مولد مشکلات عدیدهای است، معمولا مشکلات از پیش موجود را هم تشدید میکند». در این میان نهادهای اجتماعی و مدنی باید برای بهبود زخمهای عمیق جنگ خود تلاشهایی کنند: «نهادهای اجتماعی و مدنی، مانند سازمانهای مردمنهاد، گروههای داوطلبانه، انجمنهای حرفهای، گروههای همیاری سنتی مدنی و مذهبی و مدارس میتوانند نقش حیاتی در این مسیر ایفا کنند. وظایف اصلی آنها در ترمیم زخمهای روانی و اجتماعی، شامل ارائه حمایتهای روانی و مشاورهای برای افراد و خانوادههای دچار تروما، اضطراب و سوگ، بازسازی اعتماد و همبستگی از طریق ایجاد فضاهای گفتوگو و درک متقابل و در مواردی، حتی کمک به پردازش خاطرات جنگ از طریق مستندسازی و روایتگری میشود تا از انباشت تروما جلوگیری شود». او به «فراخوان اقدام» که از آخرین اقدامات «انجمن جامعهشناسی ایران» است، اشاره میکند و میگوید این فراخوان تلاشی برای ایفای نقشی علمیاتی در میدان اجتماعی زندگی مردم است: «این کمپین، کاملا همراستا با اهداف پیشگفته، تلاش نوینی است در این جهت که این انجمن حوزه علوم اجتماعی با سابقه 35سالهاش و اعتماد نسبی مردم به آن، بتواند عرصه فعالیت خود را از ارائه تحلیلهای نظری صرف یا جمعآوری مستندات و روایتهای جنگ فراتر ببرد».
محمدحسین موسوی، روزنامه شرق، ۲۳ فروردین
گزارش دوم: عکاسی با چشمان خیس
روایت تعدادی از عکاسان خبری که در ۴۰ روز بمباران در مناطق جنگزده حاضر شدند و تاریخ را ثبت کردند
مهدی قاسمی، عکاس خبری در واکنش به ادعای بازیگربودن یکی از سوژههای عکاسیاش میگوید که در جنگهای خارجی هم چنین ادعاهایی مطرح میشود هرکس به آنها توضیح دهد، میگویند: تو مزدوری
با هر صدایی که از شاتر دوربین بلند میشود، تصویر جدیدی از بمباران و انفجار ثبت میشود. هر تصویر شاهدی است برای تاریخ؛ تاریخ مردمی که ناگهان آسمان کشورشان رنگ خاکستری به خود گرفت و زندگی پرفرازونشیبی که پیشتر با آن دستوپنجه نرم میکردند، آبستن توفان حوادثی جدید شد. در 40 روز جنگی که مردم ایران با یک فاصله هشتماهه از جنگ 12روزه قبلی پشت سر گذاشتند، شاهدان زندهای به ثبت تاریخ پرداختند؛

با هر صدایی که از شاتر دوربین بلند میشود، تصویر جدیدی از بمباران و انفجار ثبت میشود. هر تصویر شاهدی است برای تاریخ؛ تاریخ مردمی که ناگهان آسمان کشورشان رنگ خاکستری به خود گرفت و زندگی پرفرازونشیبی که پیشتر با آن دستوپنجه نرم میکردند، آبستن توفان حوادثی جدید شد. در 40 روز جنگی که مردم ایران با یک فاصله هشتماهه از جنگ 12روزه قبلی پشت سر گذاشتند، شاهدان زندهای به ثبت تاریخ پرداختند؛ عکاسان خبری هر روز خیابانهای شهرهای زیر موشکباران را کوچه به کوچه گز میکردند و با دوربینهایشان در تلاش بودند تا هرچه بیشتر قابهایی را ثبت کنند که گواه و شاهدی باشد برای آینده این سرزمین و فرزندانش، که وقتی بعدها دفتر تاریخ را ورق زد، بداند مردم این کشور چگونه تلاش کردند تا در روزهای جنگ هم زندگی را ادامه دهند. این تلاش البته ساده نبود. جز اینکه چشمها پشت لنز دوربین تر میشدند و محدودیتهای تصویربرداری دشواریشان را زیاد کرده بود. این گزارش، نگاهی انداخته به بخشی از این تجربهها. اگرچه، بسیاری از عکاسان، آنقدر این روزها را سخت و تلخ و پرفشار گذرانده بودند که حرفزدن درباره آن را به آیندهای دورتر موکول کردند؛ آیندهای که در آن بتوان از همه چیز گفت.
پشت لنز، چشمانم خیس بود
رسانه در سالهای اخیر خیلی از توان نیروهای انسانی خود را به اشکال مختلف پس زده و رانده است. باوجوداین، برهههای حساسی هستند که بسیاری از آنها دوباره به همان میدان برمیگردند. «مهدی قاسمی»، عکاس باسابقه مطبوعات ایران، از دوباره دست به دوربین شدن برای عکاسی خبری میگوید: «سالها بود که فعالیت عکاسی با عنوان عکاسی مطبوعاتی نداشتم و با رسانه خاصی کار نمیکردم. در این سالها بیشتر مشغول سینما بودم. جنگ که شد، پروژههای سینمایی هم خوابید. با خودم فکر کردم چه کاری میتوانم انجام دهم؟ طبیعتا عکاسی کار من بود. در نتیجه تصمیم گرفتم دست به دوربین شوم و مجددا در خیابانها عکاسی کنم. طبیعتا چون با رسانهای همکاری نداشتم، کارت خبرنگاری هم در دسترس نبود، اما توانستم از طریق یکی از همکاران مطبوعاتی معرفینامه و مجوز بگیرم. البته این مجوزها تنها برای عکاسی از مناطق عمومی کارکرد داشت و اجازه عکاسی از مناطق نظامی را بههیچوجه نداشتیم، مگر عکاسانی که خودشان مشغول فعالیت برای همان نهادها بودهاند که چنین کسانی هم اگر باشند، ما نمیشناسیم».
قاسمی که پیشتر هم تجربه عکاسی جنگ در کشورهای دیگر را داشته است، درباره تفاوت این احساس در ایران، میگوید: «بارها عکاسی جنگ کرده بودم. سال 85 در لبنان بودم. به پاکستان و عراق و افغانستان و سومالی رفتهام و موقعیتهای بحران و جنگ را زیاد ثبت کرده بودم. طبیعتا برای منِ عکاس هم تفاوتی نمیکند که کسی که زیر آوار جنگ یا آتش است، با زبان فارسی حرف میزند یا عربی و اندونزیایی. زندگی آن انسان تحت تأثیر بحران قرار گرفته و همین کافی است برای اینکه به عنوان عکاس، تحت تأثیر او باشم. اما تفاوت در این بود که این بار صدای جنگندهها را بالای سر خانه خودم هم میشنیدم. خانهام هم با بقیه مردم این کشور میلرزید و کودکم در خانه از این جنگ متأثر شده بود. اگر همیشه رنج دیگری را ثبت کرده بودم، حالا زیست خودم، خانوادهام و عزیزانم هم بخشی از این رنج شده بود».
درست زمانی که مجموعه عکسهای این عکاس در شبکههای اجتماعی و سایتهای خبری منتشر شد، برخی افراد به او حمله کردند. موضوع اصلی هم بر سر تصویر زنی بود که گفته میشد جنگزده واقعی نیست و تصویرش در مناطق دیگری هم بهعنوان جنگزده منتشر شده است. گفته شد که افراد حاضر در این عکسها بازیگرند و در سایر عکسهای منتشرشده در طول جنگ هم از سوی برخی رسانههای داخلی منتشر شدهاند. قاسمی در پاسخ به این حاشیهها، تهمتها و حتی تهدیدها توضیح میدهد: «برخی افراد مدعی شدند که یکی از زنهایی که در تصاویر ثبتشده من وجود دارد، بازیگر است. من در صفحه خودم هم برای آنهایی که محترمانه سؤال پرسیدند، توضیح دادم، اینجا هم بار دیگر توضیح خواهم داد. یک گروه از این افراد کسانی هستند که بیدقتی کردند یا تحت تأثیر موج ایجادشده قرار گرفتند. خوشبختانه زبان توضیح برای این افراد کار میکند. بهویژه پس از اینکه برخی از رسانههای حتی خارجی هم این ماجرا را راستیآزمایی کردند و به طور کامل قانع شدند. اما گروه دیگری هستند که اساسا دنبال طرح پرسش و رسیدن به پاسخ نیستند. آنها فقط قصد حمله دارند و هرکسی هم به آنها توضیح داد، متهم به «مزدور بودن» کردند. ضمن اینکه این زبان و این اتهام «بازیگر» برای اولینبار نیست که رخ داده است. پیشتر و در جنگهای دیگری مثل غزه و اوکراین هم ما شاهد این حرفها بودهایم. منشأ آن هم ساختارهای تبلیغاتی گستردهای است که در کشورهای مختلف عامدانه به این مسائل میپردازند».
او از روبهرو شدن با تصاویری در این روزها میگوید که برگشت به زندگی عادی را برای او به امری محال بدل کرده است: «آن روزی که حوالی عباسآباد انفجاری رخ داد، نقطه حمله تنها 200 متر با خانه ما فاصله داشت. با سرعت به بالای پشتبام رفتم تا بتوانم عکاسی کنم. فاصله بین دو موشک بود که خودم را به محیط، نزدیکتر کردم. در آن حملات بود که یک مرد میانسال و فرزند کوچکش، عزادار مادر خانواده شدند. تنها به این خاطر که چند ثانیه دیرتر از آنها از خانه خارج شده بود، نتوانست جانش را نجات دهد. در آن لحظه تصویری مقابل چشمم قرار گرفته بود که مرد با صدای نالان، همسرش را صدا میزد و عاجزانه به او میگفت: «میشه بیدار شی؟ میشه جوابم رو بدی؟». من به معنای واقعی کلمه در مقابل آن تصویر فروریختم. بعد از برخی اتفاقات شما دیگر آن انسان قبلی نمیشوید. انگار رشتهای پاره شده است که دیگر اتصال قبلی را نخواهد داشت».
قاسمی که خود پدر کودکی است، از موقعیت ویژه کودکان و حساسیت خودش درباره آنها میگوید: «قبل از اینکه خودم پدر شوم، هم حساسیت خاصی روی کودکان داشتم. الان اما آن ملاحظه متفاوت شده است. من به خاطر ندارم که برای عکاسی مهمی عازم شده باشم و تا آخرین لحظه کار چشمم خشک باقی مانده باشد. خیلی از عکاسها همین حال را تجربه میکنند. اما این بار و در برابر جنگی که ایران تجربه کرد، موضوع خیلی فرق دارد. من در میانسالیام به سر میبرم و نگران آینده این سرزمینم. هر بار که در خانه را پشت سرم میبندم، به این فکر میکنم که آیا دوباره همسر و کودکم را خواهم دید؟ آیا وقتی برگردم، خانهام سر جایش قرار دارد؟ حق زندگی مطلقا از آنِ بچههاست و به نظرم آنها و آیندهشان از هر چیزی مهمتر است».
دوربین، آخرین شاهد زنده است
«وحید حسینی» عکاس دیگری است که در جنگ اخیر در خیابانها به ثبت تصاویر مختلف پرداخته است. از نگاه او، عکاسی جنگ فراتر از ثبت وقایع است: «به نظرم باید عکاسی جنگ چیزی فراتر از ثبت واقعه باشد. به قول یکی از دوستان، در جنگ تنها ابزاری که میتواند حقیقت و روایتهای تحریفشده یک روز را نشان دهد، دوربین است. وقتی پشت دوربین قرار میگیرم، جایی بین ترس و شجاعت و وظیفه و مسئولیت اجتماعیام هستم». او از سال 78 که وارد این حرفه شد، از بحرانهای مختلفی چون سیل، زلزله، سقوط هواپیما و حتی عکاسی از اعتراضات خیابانی را هم در کارنامهاش دارد. با وجود این، جنگ برای او تجربه کاملا متفاوتی است: «در جنگ به عنوان یک عکاس مجبور میشوید به طور همزمان سه چیز را مدیریت کنید: احساسات خودتان، امنیت و وظیفهای که نسبت به حرفهات داری. بهویژه برای من که معتقدم نباید در عکاسی جنگ دنبال قهرمانسازی بود و صرفا تعهد به حقیقت و روایت آن است که اولویت دارد. برای روبهروشدن با واقعیتی که اگرچه تلخ است اما وجود دارد و باید به آن نگریست. وظیفه ما عکاسان در جنگ این نیست که شاتهای هیجانانگیز بزنیم، بلکه باید تمام تمرکزمان را معطوف این کنیم که جهان را با واقعیتی که در جریان است روبهرو کنیم و واقعیتی که بسیاری در تلاشاند آن را انکار کنند و نبینند». او میگوید موقع عکاسی از یک خانه تخریبشده میشود فهمید آن موشک چه بلایی بر سر مردم میآورد: «دقیقا وسط صحنه برخورد موشک با یک خانه است که متوجه میشوید آن موشک نهفقط خانه را تخریب میکند، بلکه به روان مردم، به خانوادهها، به روابط و انسانها حمله میکند. شاید در روزهای اول اینطور به نظر برسد که همهچیز گیجکننده است، وقتی پدری با سر و صورت خونی زیر آوار دنبال پسرش میگردد، یا پسری که با ترس و دلهره به کاور مرگ نزدیک میشود تا ببیند پدرش در بین کشتهشدههاست یا نه. بعد برای خودت سؤال میشود که اصلا این عکسها را میگیری که چه شود؟ قرار است به چه دردی بخورد؟ چه کمکی به حقیقت میکند؟ نکند به عذاب و درد آن فرد اضافه کنی؟ اینجا مرز اخلاقی است که هر خبرنگار و عکاس جنگی با آن روبهرو میشود. در واقع برای من این تجربه در یک جمله خلاصه میشود: دوربین ما در جنگ فقط یک ابزار نیست؛ شاید آخرین شاهد زنده یک حقیقت و اتفاق بزرگ باشد».
تجربه عکاسی جنگ برای حسینی اما پر بود از موانعی که انجام وظیفه کاری او را برایش به امری دشوارتر بدل میکرد: «از همان ابتدا موانع زیادی مقابل ما قرار داشت. روز دوم خیلی سخت گذشت و حتی توهینهای زیادی به ما شد. محدودیت شدید برای دسترسی به مناطق آسیبدیده انجام کار را برایمان دشوار کرده بود. از سوی دیگر، قطعی اینترنت و پهنای باند محدود سبب شده بود انتشار فوری تصاویر به امری غیرممکن بدل شود. اما مهمترین مشکل، چندپارگی نهادهای مجوزدهنده بود. پس از آن هم کنارآمدن، همراهی و همکاری برخی نیروها در میدان بود که جای اینکه باری از ما کم کند، به آن میافزود. با وجود این، محدودیتهای عکاسی نسبت به جنگ 12روزه کمتر بود. به نظرم نیاز است نهادهای امنیتی از ارزش کار خبری، رسانهای و انتشار تصاویر آگاه باشند و بدانند برخی اوقات اثر این کارها میتواند ادامه یک جنگ را هم متوقف کند و حتی از یک کار نظامی اثرگذارتر باشد. امیدوارم ما دیگر شاهد جنگی نباشیم، اما اگر بودیم باید بدانیم که اثر حضور فعالان رسانهای، خبرنگاران و عکاسان در میدان، در نهایت به سود این کشور و مردم است، چراکه روایت واقعی و در لحظه و در صحنه را به جهان ارائه میدهد».
معطلیهای ایست بازرسی به دلیل همراهداشتن دوربین
«تجربه بسیار تلخی بود که با یک فاصله حدودا هشت ماه برای دومین مرتبه تجربه میکردیم»؛ این را «سهند تاکی» میگوید. عکاسی که اگرچه این تجربه را تلخ میداند، اما تصویر همدلی مردم برایش نقطه روشنی از روزهای جنگ ساخت: «ما یکبار دیگر و در جنگ 12روزه نیز این روزها را پشت سر گذاشته بودیم. بُعد شخصی این کار از این رو که از خانواده و عزیزانت دوری و مدام در معرض خطری شاید چندان مهم به نظر نرسد، اما در فضای عمومی آن چیزی که برای من جالب توجه بود، ایجاد همدلی در شرایط بحران میان مردم بود و برای منِ عکاس، تماشای این احساس با وجود خطر مرگ بسیار یگانه است». اما آنچه از نظر این عکاس انجام مأموریتهای کاری و حرفهای را با مشکلات مازاد روبهرو میکند، فقدان مدیریت واحد است: «در جنگ قبلی هم ما مشکلات و موانع زیادی پیشروی خود میدیدیم. اینبار هم این مشکل تکرار شد. البته کمی اوضاع بهتر از جنگ 12روزه بود. هرچند سختگیری به دلیل شرایط جنگی تا اندازهای قابل درک است. آنچه شرایط را دشوارتر میکرد این بود که مدیریت واحدی در کار نبود. پیش از سال جدید، بک برگه مجوز از نیروی انتظامی وجود داشت که کارکردن با آن راحتتر بود. اما بعد از سال جدید، ساختمان ناجی هنر به طور کامل تخلیه شد و دیگر هیچ مجوزی به ما ندادند. همین هم کار را بیش از گذشته دشوار کرد. حرف از دریافت مجوز از نهادهای امنیتی دیگری به میان آمد که هیچکدام از ما عکاسان حتی نمیدانستیم برای گرفتن آن مجوز باید به کجا مراجعه کنیم و از چه کسی بگیریم». به گفته او، در موقعیتهای اینچنینی، رفتارهای متمایزی هم نسبت به رسانههای مختلف انجام میشود: «قسمت غمانگیز ماجرا برای شخص من این بود که در برخوردها، رسانه با رسانه فرق داشت و سلیقهای عمل میشد. مثلا در هفتههای اخیر به طور مشخص اجازه ورود روزنامه ما را به محل انفجار نمیدادند، یا اینکه وقتی ساختمانی مورد اصابت حملات دشمن قرار میگرفت، خبر به بسیاری از رسانهها میرسید و آنها به محل اعزام میشدند، این شرایط اما برای ما وجود نداشت و با پرسوجو از سایر همکاران، محل را پیدا میکردیم و میرفتیم».
در این میان مشکلات خاصی هم در جریان بود: «ایستهای بازرسی به شکل عجیبی روی سرعت کار ما اثر میگذاشت. بهویژه به خاطر اینکه پلاک خودروی من برای کرج بود و بدون استثنا هر ایست بازرسی مرا متوقف میکردند. در حالی که باید یک برگه مجوزی به من میدادند تا از طریق آن بدون اتلاف وقت به محل مأموریت میرسیدم، چون دوربین و لنز در ماشین دارم هر بار با دقت زیاد ماشینم را میگشتند و دقایق زیادی معطل میشدم. نکته بسیار عجیبتر اینکه ارائه کارت خبرنگاری و کارتهای مرتبط برای آنها کافی نبود و به طور مجزا از ما مجوز عکاسی هم میخواستند. در صورتی که از نظر قانونی مجوز عکاسی را باید در شرایطی ارائه بدهیم که در حال اجرای کار و مأموریت باشیم. در این ایست بازرسیها گاهی حتی دوربین را روشن میکردند و عکسها را بررسی میکردند. قابل درک است که آن افراد در حال انجام وظیفه هستند، اما نبود یک رویه درست، روی کار همه اثر منفی میگذاشت».
نیلوفر حامدی، روزنامه شرق ۲۴ فروردین


