دیالکتیکِ فرایند ـ رخداد در پویاییِ جنبشهای اجتماعی
مقدمه
جنبشهای اجتماعی را نمیتوان صرفاً در انفجارهای ناگهانیِ تاریخی خلاصه کرد و نه فقط در انباشتِ آرامِ کنشهای خردِ روزمره. پویاییِ تغییرات اجتماعی، مستلزمِ فهمِ همزمانِ دو منطقِ متفاوت ـ اما درهمتنیده ـ است: منطقِ «گسستِ ساختاری» و منطقِ «تداومِ فرایندی».
آلن بدیو، فیلسوف فرانسوی، منطقِ گسست را در قالبِ مفهومِ «رخداد» صورتبندی میکند؛ لحظهای که نظمِ موجود را میشکافد و امکانِ ظهورِ حقیقتی نو را فراهم میسازد. در مقابل، آصف بیات، جامعهشناس ایرانی، بر منطقِ تداوم در قالبِ «فرایند» یا «سیاستِ زندگیِ روزمره» تأکید میکند؛ جایی که مقاومتهای خرد، کنشهای پراکنده و تغییراتِ انباشتی، زمینهٔ دگرگونیِ اجتماعی را فراهم میآورند.
ترکیبِ ارگانیک و حلقویِ این دو منطق، درکی پیچیدهتر و واقعبینانهتر از پویاییِ جنبشهای اجتماعی به دست میدهد؛ درکی که نه در انتظارِ معجزهٔ تاریخی متوقف میشود و نه در روزمرگیِ بیافق فرومیماند.
یکم ـ منطقهای دوگانه: رخداد و فرایند
بدیو بر لحظههای گسستِ ساختاری و ظهورِ حقیقتِ نو تأکید میکند؛ لحظههایی که جامعه را از نظمِ کهنه جدا کرده و افقی تازه میگشایند. رخداد، در این معنا، صرفاً یک حادثهٔ سیاسی نیست، بلکه شکافی در نظمِ نمادینِ مسلط است؛ لحظهای که امرِ ناممکن، ممکن میشود.
با اینحال، تمرکزِ صرف بر «رخداد» میتواند جنبشهای اجتماعی را در نوعی «انتظارِ تاریخی» محبوس کند؛ انتظاری برای وقوعِ لحظهای بزرگ که شاید هرگز فرا نرسد و در نتیجه، کنشِ روزمره، سازمانیابیِ تدریجی و انباشتِ اجتماعی را به حاشیه براند.
در مقابل، بیات بر مقاومتهای جزئی، شبکههای غیررسمی، زیستِ روزمره و دگرگونیِ تدریجی از پایین تأکید میورزد. در این نگاه، تغییرِ اجتماعی نه از طریقِ انفجارهای ناگهانی، بلکه از رهگذرِ فرسایشِ تدریجیِ نظمِ موجود شکل میگیرد. اما این نگرش نیز، اگر بهتنهایی فهم شود، ممکن است مسئلهٔ گسستِ بنیادین و امکانِ تغییرِ ریشهای را بیپاسخ بگذارد و به نوعی اصلاحگراییِ ممتد فروکاسته شود.
از اینرو، هیچیک از دو منطقِ «رخداد» و «فرایند» بهتنهایی برای توضیحِ پویاییِ جنبشهای اجتماعی کافی نیستند. واقعیتِ تاریخیِ جنبشها، در دیالکتیکِ میانِ این دو شکل میگیرد.
دوم ـ چرخهٔ دیالکتیکیِ فرایند و رخداد
جنبشهای اجتماعی، در عمل، به چرخهای دیالکتیکی میانِ سه سطح نیاز دارند:
۱. فرایند بهمثابه بسترِ رخداد
انباشتِ کنشهای روزمره، شبکهسازی، تولیدِ آگاهی و شکلگیریِ تجربههای مشترک، زمینه را برای گسستِ ساختاری فراهم میسازد. رخداد از خلأ ظهور نمیکند؛ بلکه بر بسترِ تراکمِ نارضایتیها، حافظههای جمعی و کنشهای تدریجی شکل میگیرد.
۲. رخداد بهمثابه شتابدهندهٔ فرایند
لحظههای گسستِ ساختاری، انرژی و جهتِ تازهای به فرایندهای موجود میبخشند و آنها را به سطحی کیفیتر ارتقا میدهند. رخداد، صرفاً لحظهای ساختارشکن نیست، بلکه میتواند آغازِ یک فرایندِ جهشیافتهٔ جدید باشد؛ فرایندی که نهفقط ویرانکننده، بلکه ساختارساز نیز هست.
در این معنا، رخداد زمانی معنا مییابد که بتواند افقِ کنشِ جمعی را دگرگون سازد و نیروهای پراکنده را حولِ حقیقتی مشترک سازمان دهد.
۳. فرایندِ پس از رخداد بهمثابه نهادسازی
هیچ رخدادی، بدونِ تداومِ فرایندی، پایدار نمیماند. استمرارِ حقیقتِ نو، مستلزمِ تبدیلِ انرژیِ رخداد به نهادها، روابط، زبانها و اشکالِ تازهٔ زیستِ اجتماعی است. اگر رخداد نتواند خود را در سازمانیابی، حافظهٔ جمعی و بازتولیدِ فرهنگی تثبیت کند، بهتدریج فرومیپاشد یا در نظمِ پیشین جذب میشود.
سوم ـ از سیاستِ روزمره تا آستانهٔ رخداد
در مرحلهٔ نخست، تغییراتِ کوچک و مداومِ زندگیِ روزمره، ظرفیتِ لازم برای یک گسستِ ساختاری را پدید میآورند. این فرایندها، «دانشِ وضعیت» تولید میکنند؛ دانشی که افراد از خلالِ تجربهٔ زیستهٔ خود درمییابند مشکلاتِ بهظاهر فردیشان، ریشه در ساختارهای کلانِ قدرت دارد.
این آگاهیِ تدریجی، نوعی «حساسیتِ رخدادی» ایجاد میکند؛ یعنی تواناییِ تشخیصِ لحظهای که حقیقتی نو سر برمیآورد و نظمِ پیشین دچار ترک میشود. در این نقطه، سیاستِ روزمره از سطحِ بقا فراتر میرود و به امکانِ تخیلِ تاریخی بدل میشود.
چهارم ـ فرایندِ جدید و نهادینهسازیِ حقیقت
رخداد تنها زمانی رهاییبخش است که بتواند فرایندی تازه، پایدار و نهادینه ایجاد کند. حقیقتِ نو، اگر در سطحِ شورِ لحظهای باقی بماند، بهسرعت فرسوده خواهد شد. از اینرو، هر رخدادِ تاریخی نیازمندِ ترجمهشدن به اشکالِ نوینِ سازمان، زبان، فرهنگ و زیستِ اجتماعی است.
در این مرحله، دیالکتیکِ رخداد و فرایند به سطحی بالاتر ارتقا مییابد: حقیقتِ نو از دلِ رخداد سر برمیآورد، اما تنها در قالبِ یک فرایندِ تاریخیِ تازه تثبیت میشود و در زندگیِ روزمره رسوخ میکند. بنابراین، تداومِ تغییر، نه در تکرارِ رخداد، بلکه در نهادینهشدنِ اثرِ آن امکانپذیر میشود.
پنجم ـ نبردِ معنایی و برساختِ اجتماعی
جنبشهای اجتماعی صرفاً در خیابان یا نهادهای سیاسی شکل نمیگیرند، بلکه در عرصهٔ زبان، معنا و صورتبندیِ مفاهیم نیز جریان دارند. هر نظمِ اجتماعی، پیش از آنکه در سطحِ مادی تثبیت شود، در سطحِ نمادین و زبانی برساخته میشود.
در این معنا، آنگونه که راینهارت کوزلک اشاره میکند، جامعه را میتوان عرصهٔ نبردی معنایی بر سرِ مفاهیمِ سیاسی و اجتماعی دانست؛ مواضعی که پیش از تصرفِ سیاسی، باید در سطحِ زبان و تخیلِ جمعی صورتبندی شوند. هیچ حقیقتِ تاریخیای بدونِ تولیدِ واژگان، روایتها و افقهای معناییِ تازه دوام نمیآورد.
ازاینرو، فرایند و رخداد هر دو نیازمندِ بازآفرینیِ زباناند: فرایند، زبانِ مشترکِ تجربه را میسازد و رخداد، زبانِ نوینِ امکان را.
جمعبندی
۱. ترکیبِ سهگانهٔ «فرایند، رخداد و فرایندِ ارتقایافته»، ضرورتی نظری و عملی برای فهمِ پویاییِ جنبشهای اجتماعی است. رخداد، بدونِ فرایند، به انفجاری زودگذر تبدیل میشود و فرایند، بدونِ رخداد، به اصلاحاتی تدریجی و محافظهکارانه تقلیل مییابد.
۲. کنشهای روزمره، بسترِ ظهورِ رخداد را فراهم میسازند؛ حقیقتِ رخداد از دلِ انباشتِ تدریجیِ تجربهها و آگاهیهای جمعی برمیخیزد.
۳. انرژیِ رخداد باید در فرایندی نو نهادینه شود؛ فرایندی که هم مادی است و هم معنایی، هم ساختاری است و هم در زیستِ روزمره ریشه میدواند.
۴. راهبردِ تلفیقیِ بدیو و بیات، هر دو زمان را به ما میآموزد: زمانِ کندِ فرایند و زمانِ جهشیِ رخداد. این پیوند است که امکانِ تغییراتِ اجتماعیِ عمیق و پایدار را فراهم میسازد.
۵. با الهام از کوزلک میدانیم که جنبشهای اجتماعی، علاوه بر نبردِ اجتماعی – سیاسی، میدانِ مبارزه معنایی نیز هستند. هیچ دگرگونیِ پایداری بدونِ بازتعریفِ مفاهیم، زبان و افقِ تخیلِ جمعی ممکن نیست.
۶. چنین چرخهی چند وجهی، سیال و خلاقی میتواند جنبشهای اجتماعی را انتقالپذیر، پایدار و آیندهگشا سازد؛ نه در انتظارِ رخدادی معجزهآسا و نه غرق در روزمرگیِ بیافق، بلکه در دیالکتیکِ زندهٔ میانِ انباشت و گسست، تداوم و جهش، زندگیِ روزمره و حقیقتِ تاریخی.
نام نویسنده محفوظ


