تحلیل رنج در سایه رقابت ایدئولوژیک!

نقدی اخلاقی و جامعه‌شناختی در مصادرهٔ رنج انسان‌ها در محراب اردوگاه ها و باور های فکری

مقدمه: آیا برای دیدن یک قربانی باید قربانی دیگری را انکار کرد؟

یکی از دردناک‌ترین انحرافات اندیشهٔ سیاسی زمانی رخ می‌دهد که رنج انسان دیگر واقعیتی اخلاقی و مستقل تلقی نمی‌شود، بلکه به «مادهٔ خام» یک روایت ایدئولوژیک تبدیل می‌گردد. در چنین لحظه‌ای، تحلیلگر به‌جای آنکه بپرسد «چه کسی رنج می‌کشد و چگونه می‌توان رنج او را کاهش داد؟»، می‌پرسد: «پذیرفتن این رنج به سود کدام اردوگاه تمام می‌شود؟»

از این نقطه به بعد، قربانی دیگر انسان نیست؛ شاهدی است که باید به نفع دستگاه فکری ما شهادت دهد. اگر شهادتش با روایت ما سازگار باشد، او را برجسته می‌کنیم؛ اگر ناسازگار باشد، سکوتش را ترجیح می‌دهیم، اعتبارش را زیر سؤال می‌بریم یا رنج بزرگ‌تری را در برابر او قرار می‌دهیم تا صدایش محو شود.

نامهٔ سرگشاده‌ای که در ۲۰ اوت ۲۰۲۶ در روزنامهٔ گاردین با عنوان «خطاب به زندانیان سیاسی ایران، گرفتار میان دو لبهٔ قیچی» منتشر شد، تلاشی کم‌نظیر برای مقاومت در برابر همین منطق بود. این نوشته از شریف‌ترین نمونه‌های همبستگی اخلاقی در روزگاری است که وجدان عمومی زیر فشار جنگ، تبلیغات و صف‌بندی‌های ایدئولوژیک فرسوده شده است. نامه نه حملهٔ نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران را توجیه می‌کند، نه تحریم‌های ویرانگر را نادیده می‌گیرد و نه جمهوری اسلامی را نمایندهٔ حقیقی مبارزه با امپریالیسم می‌پندارد. نویسندگان و امضاکنندگان آن—از جمله آنجلا دیویس، جودیت باتلر، یاسین الحاج صالح، مومیا ابوجمال، رشید خالدی و شماری از چهره‌های شناخته‌شدهٔ ضدجنگ، ضدنژادپرستی و ضد استعمار—کوشیده‌اند حقیقتی ساده اما دشوار را بیان کنند: انسان می‌تواند هم‌زمان قربانی بیش از یک قدرت باشد.

به بیان دیگر، زندانی سیاسی در ایران مجبور نیست برای آنکه تجاوز خارجی محکوم شود، شکنجه‌گر داخلی خود را فراموش کند؛ همان‌گونه که مخالفت با اعدام، زندانی سیاسی و سرکوب زنان و کارگران، هیچ‌کس را به حامی بمباران ایران تبدیل نمی‌کند. نامهٔ گاردین دقیقاً از همین استقلال اخلاقی دفاع می‌کند و تصریح می‌کند که زندانیان سیاسی از یک‌سو با زندان، شکنجه، محاکمات نمایشی و اعدام‌های جمهوری اسلامی و از سوی دیگر با جنگ، بمباران و تحریم‌های ویرانگر آمریکا و اسرائیل روبه‌رو هستند. همچنین خواهان توقف فوری اعدام‌ها، آزادی زندانیان سیاسی و پایان جنگ و تحریم شده است. این موضع را نمی‌توان با صداقت «طرفداری از امپریالیسم» نامید؛ زیرا خود نامه به‌صراحت جنگ‌های آمریکا و اسرائیل را «وحشیانه» و تحریم‌ها را ویرانگر می‌خواند. 

ارزش اخلاقی نامه دقیقاً در امتناع آن از یک انتخاب دروغین نهفته است: یا با زندانی سیاسی ایرانی همبستگی داشته باشید، یا با مردم ایران در برابر جنگ خارجی؛ یا استبداد داخلی را محکوم کنید، یا امپریالیسم را. نوشته گاردین در این مورد شایستهٔ تقدیر است، زیرا به‌جای پذیرفتن این دوگانهٔ تحمیلی، می کوشد «انسانِ گرفتار میان دو قدرت» را در مرکز تصویر قرار دهد. با این همه، نامه با واکنش‌های تندی روبه‌رو شد. برخی منتقدان آن را «ضد ایران»، «فرقه‌گرایانه»، «هم‌ارزسازی دروغین»، «محصول چپ غربی» یا دخالت روشنفکران «هستهٔ امپراتوری» در امور دولتی، زیر بمباران خواندند.

۱. استعاره‌ای که منتقدان منشأ آن را وارونه کردند

مهم‌ترین سوءبرداشت منتقدان، تلقی استعارهٔ «دو لبهٔ قیچی» به‌عنوان ساخته‌ای از سوی روشنفکران غربی است. این استعاره پیش از انتشار نامهٔ گاردین، از تجربهٔ خود زندانیان و خانواده‌های آنان برخاسته بود.

کیوان مهتدی، فعال کارگری و زندانی سیاسی سابق، یک روز پس از حملهٔ اسرائیل به زندان اوین نوشت که زندانیان سیاسی و خانواده‌هایشان «بین دو لبهٔ قیچی گیر کرده‌اند» و «واقعاً میان دو لبه در حال بریده‌شدن‌ هستند». همسر او، آنیشا اسداللهی، در همان زندان نگهداری می‌شد. سیامک نمازی نیز پس از سال‌ها حبس در اوین، تجربه‌ای مشابه را بازگو کرد: زندانیانی که از یک‌سو توسط حکومتی زندانی و شکنجه می‌شوند و از سوی دیگر بمب‌هایی را می‌بینند که به نام آزادی بر سرشان فرود می‌آید. پژوهش فرح مختاری‌زاده درباره منشأ و معنای استعاره

بنابراین، قیچی در این استعاره ابزاری برای اندازه‌گیری برابرِ قدرت دو دولت نیست. موضوع، برابری قدرت جمهوری اسلامی با آمریکا و اسرائیل نیست؛ موضوع بدن انسانی است که هر دو تیغه، هرچند با اندازه‌ها، تاریخ‌ها و توانایی‌های متفاوت، بر آن فشار وارد می‌کنند. این نکته از نظر پدیدارشناختی تعیین‌کننده است. پدیدارشناسی از ما می‌خواهد پیش از ساختن نظریه دربارهٔ رنج، به چگونگی ظهور آن در تجربهٔ زیستهٔ قربانی گوش دهیم. کسی که در سلول جمهوری اسلامی نشسته و هم‌زمان صدای بمباران را می‌شنود، یک جدول ژئوپلیتیک نیست. او مجبور نیست ثابت کند دو قدرت «برابر» هستند تا حق داشته باشد از هر دو بترسد. «عدم تقارن» قدرت، واقعیت ژئوپلیتیک است؛ اما «هم‌زمانی» رنج نیز واقعیت انسانی است. اولی، دومی را باطل نمی‌کند.

۲. نقد پاسخ سوزان ابوالهوا: وقتی حاکمیت جای انسان می‌نشیند

سوزان ابوالهوا در پاسخ مفصل خود می‌نویسد که نامهٔ گاردین نابرابری عظیم قدرت را کم‌رنگ کرده، دولتِ زیر بمباران را عمدتاً هدف انتقاد قرار داده و زندان‌های ایران را به‌نادرستی با بازداشت فلسطینیان و مهاجران در آمریکا مقایسه کرده است. او همچنین می‌پرسد زندانیان ایرانی چه کسانی‌اند و چرا دستگیر شده‌اند؛ سپس به «اعتراف» برخی افراد به همکاری با موساد اشاره می‌کند و می‌گوید برجسته‌کردن زندانیان سیاسی در «وجودی‌ترین مبارزهٔ ضداستعماری دوران ما» گمراه‌کننده است. پاسخ کامل سوزان ابوالهوا

بخش درست سخن او را باید پذیرفت: حملهٔ یک قدرت خارجی به کشور دیگر، با سرکوب داخلی یک دولت از نظر تاریخی، حقوقی و ژئوپلیتیکی یکسان نیست. اشغال، زندانی سیاسی، بازداشت مهاجران و کشتار فلسطینیان نیز ساختار حقوقی متفاوتی در روابط بین الملل هستند. مقایسه نباید تفاوت‌ها را محو کند. اما مقایسه لزوماً به معنای یکسان‌سازی نیست. پزشک می‌تواند دو بیماری متفاوت را به‌سبب سازوکار مشترک آسیب‌زایی مقایسه کند، بی‌آنکه بگوید آن دو یک بیماری‌اند. نامه نیز از «منطق سلطه، حبس، ترس و حذف» سخن می‌گوید، نه از یگانگی حقوقی و تاریخی همهٔ زندانی‌ها.

مشکل جدی‌تر پاسخ ابوالهوا در جایی ظاهر می‌شود که حق برخورداری از همبستگی را به «بی‌گناهی» زندانی وابسته می‌کند. استناد به اعترافات امنیتی در نظامی که سابقهٔ طولانی اعترافات اجباری، شکنجه، محاکمات غیرعلنی و محرومیت از وکیل دارد، نمی‌تواند مبنای مطمئن داوری اخلاقی باشد. افزون بر آن، مخالفت با شکنجه، اعدام و دادرسی ناعادلانه محدود به بی‌گناه‌ترین یا محبوب‌ترین زندانیان نیست. حقوق بشر دقیقاً برای زمانی معنا دارد که حکومت شخصی را «مجرم»، «جاسوس» یا «دشمن» نامیده است.

از همه مهم‌تر، در این استدلال یک جابه‌جایی خطرناک صورت می‌گیرد: «ایران» با «دولت جمهوری اسلامی» یکی گرفته می‌شود و عاملیت انقلابی از کارگر، زن، دانشجو، کرد، بلوچ، عرب، بهایی، روزنامه‌نگار و زندانی سیاسی به دولت منتقل می‌گردد. گویی چون حکومت با آمریکا و اسرائیل درگیر است، خودبه‌خود نمایندهٔ ضداستعماری همهٔ مردم ایران می‌شود.

اما دولت، حتی اگر هدف تجاوز خارجی باشد، از مسئولیت خود در برابر شهروندان معاف نمی‌شود. حاکمیت ملی حق دولت برای شکنجهٔ ملت نیست. دولتی که زندانی را در سلول نگاه می‌دارد و سپس از خطر جنگ برای خاموش‌کردن اعتراض از آن زندانی استفاده می‌کند، در واقع از تجاوز خارجی به‌عنوان سپر اخلاقی داخلی بهره می‌برد.

۳. از نقد سیاسی تا تکفیر اخلاقی

راجا عبدالحق نامه را در ایکس «نامهٔ ضدایرانی گاردین» و نسخهٔ چپ‌گرایانهٔ حملهٔ فرقه‌گرایانه به ایران توصیف کرد. این زبان، نمونه‌ای روشن از تبدیل اختلاف تحلیلی به اتهام هویتی است. پست راجا عبدالحق

اما چگونه نامه‌ای که بمباران آمریکا و اسرائیل، تحریم‌های ویرانگر، حمله به اوین، اعدام و شکنجه را هم‌زمان محکوم می‌کند، «ضد ایران» می‌شود؟ پاسخ در یکی‌گرفتن ایران با حکومت نهفته است. در این چارچوب، نقد دولت نه دفاع از ایرانیان، بلکه حمله به «ایران» تلقی می‌شود؛ و زندانیان سیاسی تا جایی ایرانی‌اند که روایت ژئوپلیتیکی دولت را مختل نکنند.

الکس شمس با انتشار «نامهٔ بدیل به زندانیان سیاسی ایران» کوشید همبستگی را از چهارچوب گاردین خارج کند و وزن اصلی را بر جنگ و امپریالیسم بگذارد. ایراد این رویکرد نه در محکوم‌کردن جنگ—که ضرورتی انکارناپذیر است—بلکه در سلسله‌مراتبی‌کردن حق سخن‌گفتن از رنج‌هاست: ابتدا جنگ خارجی؛ سپس، شاید در زمانی نامعلوم، زندان و اعدام داخلی.

جیم گریسون کیلور نیز نامه را نمونه‌ای از «چپ‌گرایی غربی» معرفی کرد. این نقد هنگامی عجیب‌تر می‌شود که فهرست امضاکنندگان را ببینیم: افرادی که شماری از آنان دهه‌ها علیه جنگ، استعمار، نژادپرستی، زندان و سلطهٔ آمریکا مبارزه کرده‌اند. تبدیل آنان به ابزار امپریالیسم بدون اثبات پیوند مادی یا تحریف مشخص، جای نقد استدلال را با سوءظن هویتی عوض می‌کند.

در برابر این واکنش‌ها، فاطمه شمس به نکته‌ای اساسی اشاره دارد: زندانیان سیاسی و زنان و مخالفان حکومت نیز بخشی از ایران‌اند. این گزاره ظاهراً ساده، نقطهٔ شکست اردوگاه‌گرایی است. اگر «ملت» فقط دولت، ارتش، مرز و حاکمیت نیست، نمی‌توان مردمِ تحت سلطهٔ همان دولت را هنگام جنگ از دایرهٔ اخلاق بیرون راند.

۴. نام این خطای فکری چیست؟

این معضل را نمی‌توان با یک اصطلاح توضیح داد. با مجموعه‌ای از سازوکارهای درهم‌تنیده روبه‌رو هستیم.

الف) قربانی‌بودگی رقابتی

روان‌شناسان اجتماعی از مفهوم «قربانی‌بودن رقابتی» برای وضعیتی استفاده می‌کنند که گروه‌ها می‌کوشند ثابت کنند رنج آنان بزرگ‌تر، اصیل‌تر یا اخلاقاً مهم‌تر از رنج دیگری است. پژوهش‌ها نشان می‌دهد این رقابت، همدلی متقابل را کاهش می‌دهد، نزاع را تشدید و آشتی را دشوار می‌کند. مرور پژوهش‌های نور و همکاران

در موضوع حاضر، شکل استدلال چنین است: چون مردم ایران از بمباران و تحریم رنج می‌برند، برجسته‌کردن رنج زندانیان سیاسی نادرست است؛ یا چون فلسطینیان زیر اشغال‌اند، مقایسهٔ آنان با زندانی ایرانی رنج فلسطینی را کوچک می‌کند.

اما کرامت انسانی کالای کمیاب نیست. همدلی با زندانی ایرانی چیزی از همدلی با کودک فلسطینی کم نمی‌کند. فقط ایدئولوژی است که برای همدلی بودجه‌ای محدود تعریف می‌کند و سپس قربانیان را وادار می‌سازد برای سهم خود با یکدیگر رقابت کنند.

ب) استدلال انگیزه‌مند و حفاظت از هویت

پژوهش‌های دان کاهان نشان می‌دهد انسان‌ها اغلب شواهد را نه برای کشف حقیقت، بلکه برای حفاظت از تعلق گروهی و هویت سیاسی خود ارزیابی می‌کنند. حتی توانایی تحلیلی بیشتر همیشه مانع این گرایش نمی‌شود؛ گاه فرد باهوش‌تر، وکیل ماهرتری برای پیش‌داوری‌های خود می‌شود. پژوهش کاهان درباره ایدئولوژی و استدلال انگیزه‌مند

برای بخشی از چپ ضدامپریالیست، پذیرفتن اینکه دولتی مخالف آمریکا می‌تواند هم‌زمان مردم خود را سرکوب کند، هویت فکری تثبیت‌شده‌ای را تهدید می‌کند. برای بخشی از راست نیز پذیرفتن اینکه دشمن جمهوری اسلامی—مثلاً اسرائیل یا آمریکا—می‌تواند مرتکب تجاوز و جنایت علیه غیرنظامیان شود، تصویر اخلاقی اردوگاه مطلوب را مخدوش می‌سازد. در هر دو سو، نتیجه یکسان است: حقیقت فقط تا جایی پذیرفته می‌شود که پرچم اردوگاه را لکه‌دار نکند.

پ) گسست اخلاقی

آلبرت بندورا «گسست اخلاقی» را فرایندی می‌داند که در آن افراد با توجیه اخلاقی، نام‌گذاری ملایم، مقایسهٔ سودمند، انتقال مسئولیت یا مقصرنمایی قربانی، وجدان خود را موقتاً خاموش می‌کنند. مرور علمی نظریهٔ گسست اخلاقی

در این نزاع، این سازوکارها آشکارند:

  • زندانی سیاسی به «تهدید امنیتی احتمالی» تبدیل می‌شود؛
  • اعتراف زیر بازداشت به‌عنوان حقیقت مسلم ارائه می‌گردد؛
  • اعدام در سایهٔ جنگ مسئله‌ای «فرعی» خوانده می‌شود؛
  • سرکوب به‌عنوان هزینهٔ ناگزیر «مقاومت» بازتعریف می‌شود؛
  • مسئولیت زندانبان به مهاجم خارجی منتقل می‌گردد.

این‌گونه فرد می‌تواند خود را همچنان مدافع عدالت بداند و در همان حال، رنج انسان‌هایی را که با روایت او سازگار نیستند به حاشیه براند.

ت) «اما شما چطور؟» و مقایسهٔ انحرافی

گفتن اینکه آمریکا زندانیان بیشتری دارد، اسرائیل فلسطینیان را بدون محاکمه بازداشت می‌کند یا غرب سابقهٔ استعمار دارد، ممکن است کاملاً درست باشد. اما اگر این حقایق برای پاسخ‌ندادن به شکنجه و اعدام در ایران به کار روند، به مغالطهٔ «اما شما چطور؟» بدل می‌شوند.

معیار درست جهان‌شمول است: شکنجه در اوین، غزه، ابوغریب یا زندان‌های مخفی سیا نادرست است. اثبات جنایت یک طرف، جنایت طرف دیگر را خنثی نمی‌کند. دو بی‌عدالتی یکدیگر را ابطال نمی‌کنند؛ فقط شمار بی‌عدالتی‌ها را افزایش می‌دهند.

۵. پدیدارشناسی اردوگاه: قربانی چگونه ناپدید می‌شود؟

از منظر پدیدارشناختی، خطای اصلی زمانی رخ می‌دهد که انسانِ رنج‌کشیده دیگر به‌عنوان «دیگریِ زنده» بر ما ظاهر نمی‌شود. چهره، نام، ترس و بدن او جای خود را به مقوله‌هایی مانند «امنیت ملی»، «محور مقاومت»، «منافع غرب»، «جبههٔ ضداستعمار» یا «نبرد تمدنی» می‌دهد.در فلسفهٔ امانوئل لویناس، چهرهٔ دیگری پیش از هر نظام نظری ما را به مسئولیت فرامی‌خواند. ایدئولوژی این ترتیب را معکوس می‌کند: ابتدا می‌پرسد دیگری در کدام اردوگاه است، سپس تصمیم می‌گیرد آیا چهره‌اش شایستهٔ دیده‌شدن هست یا نه.

زندانی سیاسی در این نگاه دیگر انسانی نیست که از اعدام می‌ترسد؛ او به «تناقضی نامناسب در لحظهٔ جنگ» تبدیل می‌شود. کودک کشته‌شده در بمباران نیز برای اردوگاه مقابل نه کودک، بلکه «خسارت جانبی» است. در هر دو حالت، نظریه پیش از انسان وارد صحنه می‌شود و انسان را از میدان دید بیرون می‌راند.

۶. این بیماری نه چپ می‌شناسد، نه راست

تاریخ سرشار از نمونه‌هایی است که در آنها ایدئولوژی، رنج نامطلوب را حذف کرده است.

بخش‌هایی از چپ جهانی سال‌ها جنایت‌های استالین، گولاگ‌ها، محاکمات نمایشی و سرکوب مجارستان و چکسلواکی را کوچک شمردند، زیرا افشای آنها ممکن بود به «امپریالیسم» کمک کند. در کامبوج نیز برخی روشنفکران غربی گزارش‌های جنایت خمرهای سرخ را با بدگمانی نگریستند، چون تصور می‌کردند پذیرش آنها به معنای تأیید تبلیغات آمریکا است. در سوی دیگر، دولت‌های غربی به نام مبارزه با کمونیسم از دیکتاتوری‌های نظامی آمریکای لاتین، رژیم آپارتاید، ساواکِ شاه و عملیات سرکوبگرانه حمایت کردند. قربانیان شیلی، آرژانتین، ایران و اندونزی به «هزینهٔ مهار کمونیسم» تقلیل یافتند.

در جنگ سرد، شوروی در برابر انتقاد از سرکوب مخالفان به نژادپرستی و لینچ سیاه‌پوستان در آمریکا اشاره می‌کرد. آن نژادپرستی واقعی بود، اما حقیقت آن، زندانی‌کردن مخالفان شوروی را مشروع نمی‌کرد. آمریکا نیز با برجسته‌کردن گولاگ، تبعیض نژادی و خشونت خود را پنهان می‌ساخت.

در جنگ بوسنی، برخی به سبب مخالفت با مداخلهٔ غرب، ماهیت نسل‌کُشانهٔ قتل‌عام سربرنیتسا را کم‌رنگ کردند. پس از یازده سپتامبر، بخش‌هایی از راست غربی شکنجه، بازداشت نامحدود و کشتار غیرنظامیان را با عنوان «جنگ علیه ترور» توجیه کردند. در سوریه نیز بعضی از مخالفان امپریالیسم، زندان‌ها و شکنجه‌گاه‌های اسد را به حاشیه راندند؛ در حالی که بعضی مخالفان اسد، آثار ویرانگر مداخلهٔ خارجی و جنایت گروه‌های مسلح مورد حمایت قدرت‌های منطقه‌ای و غربی را نادیده گرفتند.

در رواندا، رسانه‌های نفرت‌پراکن نه فقط وقایع را گزارش نکردند، بلکه در ساختن دشمن و سلب انسانیت از او مشارکت کردند. «پروندهٔ رسانه‌ها» در دادگاه کیفری بین‌المللی رواندا نشان داد که رسانه می‌تواند از ابزار اطلاع‌رسانی به ابزار تحریک مستقیم نسل‌کشی تبدیل شود. پروندهٔ رسمی دادگاه رواندا

در همهٔ این نمونه‌ها یک دستور زبان مشترک وجود دارد: «اکنون وقت سخن‌گفتن از این قربانی نیست، زیرا دشمن ممکن است از رنج او بهره‌برداری کند.» اما اگر زمان دفاع از قربانی را دشمن تعیین کند، تقریباً هیچ‌گاه زمان مناسبی فرا نخواهد رسید.

۷. دولت‌ها، رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی چگونه رنج را مدیریت می‌کنند؟

قدرت فقط اطلاعات را سانسور نمی‌کند؛ سلسله‌مراتب رنج می‌سازد. دولت‌ها تعیین می‌کنند کدام کشته «شهید»، کدام زندانی «قهرمان»، کدام قربانی «تهدید امنیتی» و کدام کودک «خسارت جانبی» نامیده شود.

جمهوری اسلامی می‌تواند قربانیان فلسطینی را با نام و تصویر برجسته کند و هم‌زمان خانوادهٔ یک زندانی اعدامی ایرانی را از سوگواری محروم سازد. دولت‌های غربی نیز می‌توانند دربارهٔ زنان ایران سخن بگویند، اما رنج زنان و کودکان غزه یا آثار تحریم بر مردم ایران را به حاشیه برانند. هر دو طرف زبان حقوق بشر را به‌طور گزینشی به کار می‌برند.

رسانه‌های متعارف نیز با انتخاب تیتر، تصویر، واژه و جایگاه خبر، برخی زندگی‌ها را سوگوارپذیر و برخی را نامرئی می‌کنند. با این همه، انتشار نامهٔ گاردین شایستهٔ ستایش است، زیرا به‌جای تسلیم‌شدن به دوگانهٔ جنگ‌طلبی/حکومت‌دوستی، فضایی برای محکومیت هم‌زمان دو صورت متفاوت سلطه ایجاد میکند.

فضای مجازی مشکل را تشدید می‌کند. پژوهش منتشرشده در PNAS نشان داده است که هر واژهٔ اخلاقی-عاطفی می‌تواند احتمال بازنشر پیام را افزایش دهد؛ پژوهش دیگری نیز نشان داده که پاداش‌های اجتماعی و طراحی شبکه‌ها، ابراز خشم اخلاقی را تقویت می‌کنند. پژوهش درباره سرایت محتوای اخلاقی-عاطفی، مطالعه درباره تقویت خشم در شبکه‌های اجتماعی

الگوریتم، توضیح دقیق درباره تفاوت میان «مقایسه»، «هم‌ارزسازی» و «هم‌زمانی دو آسیب» را چندان پاداش نمی‌دهد؛ اما جملهٔ «این نامه ضدایرانی است» یا «این افراد خدمتگزار امپریالیسم‌اند» سریع و برانگیزاننده است. مطالعهٔ گستردهٔ MIT نیز نشان داد اطلاعات نادرست در توییتر سریع‌تر، دورتر و گسترده‌تر از اطلاعات درست منتشر می‌شد و تازگی و تحریک عاطفی در این فرایند نقش دارد.  مطالعهٔ Science درباره انتشار اخبار درست و نادرست

۸. چگونه از این دام رها شویم؟

رهایی از این خطا نه با حذف عاطفه ممکن است، نه با اتکای صرف به عاطفه. پل اسلوویک نشان داده است که حساسیت انسان با افزایش شمار قربانیان لزوماً بیشتر نمی‌شود و حتی ممکن است کاهش یابد؛ پدیده‌ای که «کرختی روانی» نامیده می‌شود. آمار میلیونی می‌تواند کمتر از چهرهٔ یک قربانی ما را متأثر کند.  پژوهش اسلوویک درباره کرختی روانی و کشتار جمعی

ازاین‌رو اخلاق مسئولانه به ترکیب شناخت عقلانی و شناخت عاطفی نیاز دارد:

  1. اصل عدم تهاتر رنج: هیچ جنایتی با جنایت طرف مقابل تسویه نمی‌شود.
  2. اصل استقلال قربانی: قربانی مجبور نیست برای دریافت همدلی، عضو اردوگاه سیاسی ما باشد یا بی‌عیب و بی‌گناه مطلق معرفی شود.
  3. اصل دو محکومیت مستقل:  تجاوز خارجی و سرکوب داخلی را باید جداگانه، با دلایل و معیارهای مستقل محکوم کرد؛ نه اینکه یکی را صرفاً ضمیمه‌ای تشریفاتی برای دیگری سازیم.
  4. اصل تفاوت بدون بی‌اعتنایی:  می‌توان تفاوت‌های حقوقی، تاریخی و مادی میان اشغال، جنگ، زندانی سیاسی و بازداشت مهاجران را حفظ کرد و در عین حال، سازوکارهای مشترک سلطه را مقایسه نمود.
  5. آزمون جابه‌جایی:  از خود بپرسیم اگر همین عمل را دولت یا جنبش مخالف اردوگاه محبوب ما انجام می‌داد، آیا داوری‌مان همان بود؟
  6. آزمون نام و چهره:  پیش از سخن‌گفتن از «هزینهٔ مقاومت»، یک زندانی محکوم به اعدام، خانوادهٔ او یا کودکی کشته‌شده در بمباران را به‌عنوان انسانی یگانه در نظر آوریم.
  7. تفکیک دولت، کشور و مردم: دفاع از تمامیت سرزمینی ایران به معنای اطاعت اخلاقی از حکومت ایران نیست؛ همان‌گونه که مخالفت با جمهوری اسلامی مجوز حمایت از بمباران ایران نیست.
  8. کندکردن داوری:  پیش از بازنشر پیام‌های خشم‌آلود، متن اصلی، منشأ استعاره، سابقهٔ گوینده و شواهد ادعا را بررسی کنیم.

نتیجه: “قیچی” را از منظر بدن قربانی ببینیم، نه از منظر تیغه‌ها

فضیلت اصلی نامهٔ گاردین این است که نگاه را از خودبزرگ‌بینی قدرت‌ها به بدن انسان بازمی‌گرداند. قدرت‌ها همواره می‌خواهند مردم میان آنان یکی را انتخاب کنند: یا با ما، یا با دشمن؛ یا جنگ خارجی را محکوم کن و درباره زندان سکوت کن، یا از زندانیان دفاع کن و به اردوگاه جنگ‌طلبان بپیوند. این دوگانه دروغین است. می‌توان حملهٔ آمریکا و اسرائیل به ایران را تجاوزکارانه و ضدانسانی دانست؛ تحریم‌هایی را که زندگی مردم را نابود می‌کنند محکوم کرد؛ از حقوق مردم فلسطین با تمام قاطعیت دفاع کرد؛ و در همان لحظه علیه اعدام، شکنجه، اعتراف اجباری، حجاب اجباری و زندان سیاسی در جمهوری اسلامی ایستاد. همبستگی واقعی از ما نمی‌پرسد کدام قربانی برای ایدئولوژی‌مان سودمندتر است. از ما می‌پرسد آیا قادریم انسانی را که روایت محبوب ما را پیچیده می‌کند نیز انسان ببینیم؟

منتقدان نامه حق دارند دربارهٔ نابرابری قدرت، خطر بهره‌برداری امپریالیستی از حقوق بشر و تفاوت موقعیت‌های حقوقی هشدار دهند. اما هنگامی که این هشدارها به خاموش‌کردن زندانی ایرانی، تکرار زبان امنیتی حکومت یا تبدیل جمهوری اسلامی به تجسم برای تمام ایران می‌انجامد، نقد از مرز تحلیل عبور کرده و به توجیه اخلاقی بی‌اعتنایی رسیده است. قیچی را نباید از منظر قدرت و اندازهٔ تیغه‌ها نگریست. باید از منظر بدن انسانی دید که میان آن دو صدمه می‌بیند. آن بدن نه استعاره است، نه ابزار تبلیغات، نه عددی در معادلهٔ ژئوپلیتیک؛ انسانی است صاحب حق، حافظه، ترس، امید و صدا. و اخلاق از همان لحظه آغاز می‌شود که صدای او را—از هنگامی که آرامش ایدئولوژیک ما را برهم می‌زند—خاموش نکنیم.

منبع: سایت اخبار روز



****************

مقالات دیگر از این نویسنده

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *