دیالکتیک امید –  از تز استبداد تا سنتز جامعه مدنی در ایران

چگونه امید در ایران معاصر به‌مثابه نیرویی تاریخی در بازسازی سوژه‌ی جمعی، سنتزی در برابر دوگانه‌ی استبداد و تجاوز خارجی میسازد.

چکیده

این مقاله با اتکا به نظریه‌های «امید» در فلسفه‌ی سیاسی و سنت دیالکتیک هگلی–مارکسی، به تحلیل وضعیت ایران معاصر می‌پردازد؛ وضعیتی که در آن «تزِ استبداد حاکمیت اسلامی» و «آنتی‌تزِ کاذبِ تغییر رژیم از طریق جنگ و مداخله‌ی خارجی» جامعه را در چرخه‌ای از انسداد، ناامیدی و بازتولید سلطه گرفتار کرده‌اند. با بهره‌گیری از اندیشه‌های ارنست بلوخ، لورن گلدمن، ربکا سولنیت، پائولو فریره، آلبر کامو، واسلاو هاول و آنتونیو گرامشی، مقاله نشان می‌دهد که امید—در معنای آگاهانه، انتقادی و کنش‌محور آن—می‌تواند نیروی محرکه‌ی یک «دیالکتیکِ باز» باشد؛ دیالکتیکی که امکان برآمدنِ یک «سنتز رهایی‌بخش» را فراهم می‌کند.

در این چارچوب، جامعه‌ی مدنی ایران به‌مثابه حامل «هنوز-نه»های رهایی، نقش مرکزی در شکستن چرخه‌ی استبداد و مداخله دارد. شبکه‌های همبستگی، جنبش‌های اجتماعی، کنش‌های فرهنگی و مقاومت‌های پراکنده اما انباشتی، ظرفیت آن را دارند که سوژه‌ی جمعی را بازسازی کرده و آینده‌ای مبتنی بر دموکراسی، عدالت اجتماعی و استقلال را ممکن سازند. مقاله استدلال می‌کند که امید، نه احساس خوش‌بینانه، بلکه شرط امکان کنش جمعی و نیروی تولیدکننده‌ی امکان‌های نو است؛ نیرویی که می‌تواند مسیر گذار از وضعیت کنونی به سنتزی پایدار و رهایی‌بخش را هموار کند.

مقدمه

مسئله‌ی «امید» در جوامعی که زیر فشار استبداد داخلی و تهدید استثمار و مداخله‌ی خارجی قرار دارند، صرفاً یک مقوله‌ی روان‌شناختی نیست؛ بلکه یک مفهوم عمیقاً اجتماعی و دیالکتیکی است. در ایرانِ معاصر، تزِ استبداد حاکمیت اسلامی، در مواجهه با آنتی‌تزِ براندازی و سناریوهای «تغییر رژیم» از طریق جنگ و مداخله‌ی خارجی، وضعیتی متناقض و پر از بن‌بست ایجاد کرده است. پرسش این مقاله آن است که چگونه می‌توان با اتکا به نظریه‌های «امید» در فلسفه و اندیشه‌ی سیاسی، و با استفاده از منطق دیالکتیک، امکانِ یک «سنتز» برآمده از دل جامعه‌ی مدنی ایران را فهم و صورت‌بندی کرد؛ سنتزی که در درازمدت بتواند جامعه را از یوغ استبداد داخلی، مداخله و استثمار خارجی رها سازد.

در این مقاله، ابتدا به چارچوب نظری امید در اندیشه‌ی معاصر (با تمرکز بر ارنست بلوخ، و خوانش‌های جدید از او) می‌پردازم، سپس منطق دیالکتیک هگل را در نسبت با امید سیاسی بازخوانی می‌کنم، و در نهایت، این چارچوب را بر وضعیت ایران منطبق کرده و امکان‌های سنتز جامعه مدنی را بررسی می‌کنم.

۱. چارچوب نظری امید: از بلوخ تا خوانش‌های معاصر

۱.۱. ارنست بلوخ و «اصل امید»

ارنست بلوخ (Ernst Bloch) در اثر کلاسیک خود اصل امید (Das Prinzip Hoffnung)، امید را به‌مثابه یک اصل هستی‌شناختی و تاریخی صورت‌بندی می‌کند، نه صرفاً یک احساس فردی.[1] بلوخ، تحت تأثیر هگل و مارکس، از «یوتوپیای مشخص» سخن می‌گوید؛ یعنی آن نوع از تخیل آینده که ریشه در تضادهای واقعی و امکانات عینیِ جهانِ اکنون دارد، نه در خیال‌پردازی انتزاعی.[2]

مفهوم کلیدی بلوخ، «هنوز-نه» (Not-Yet) است: جهان، به‌زعم او، همواره حامل امکاناتی است که هنوز بالفعل نشده‌اند، اما در رؤیاها، هنر، اسطوره، و در نارضایتی‌های روزمره‌ی انسان‌ها خود را نشان می‌دهند. امید، آگاهیِ فعال نسبت به این «هنوز-نه»هاست؛ آگاهی‌ای که می‌تواند به کنش سیاسی و اجتماعی جهت دهد.[3] Wikipedia Historical Materialism

در خوانش‌های جدید از بلوخ، به ‌ویژه در مجموعه‌ی Rethinking Ernst Bloch، بر این نکته تأکید می‌شود که فلسفه‌ی امیدِ بلوخ، در جهان امروزِ آکنده از نابرابری و بی‌عدالتی، همچنان ظرفیت رادیکال دارد: امید، نه وعده‌ی خودکارِ پیشرفت، بلکه شرط امکانِ مقاومت و دگرگونی است.[4] Google Books Brill Historical Materialism

۱.۲. امید به‌مثابه کنش سیاسی

در آثار معاصر درباره‌ی «امید سیاسی»، از جمله کتاب  The Principle of Political Hope اثر لورن گلدمن (Loren Goldman)، امید به‌عنوان یک «عمل» فهم می‌شود، نه یک حالت منفعل.[5] گلدمن با بازخوانی سنت ایدئالیسم آلمانی، نظریه‌ی انتقادی و پراگماتیسم آمریکایی، نشان می‌دهد که امید، شرط امکانِ مشارکت دموکراتیک و «آزمایش‌گری جمعی» است: بدون امید، کنش سیاسی فرو می‌پاشد، زیرا آینده به‌مثابه «قابل‌تغییر» از افق ذهنی و عملی کنشگران حذف می‌شود.[6] Oxford Academic

در این چارچوب، امید سیاسی سه ویژگی دارد:
الف) آگاه به رنج و شکست است؛ یعنی چشم بر خشونت و انسداد نمی‌بندد.
ب) آینده را نه تضمین‌شده، بلکه «باز» و «قابل‌تأثیر» می‌بیند.
ج) میان تخیل یوتوپیایی و عملِ مشخصِ جمعی، پیوند برقرار می‌کند.

۲. دیالکتیک و امید: از تز و آنتی‌تز تا سنتز

۲.۱. منطق دیالکتیک 

دیالکتیک، در سنت هگلی–مارکسی، روشی برای فهم حرکت تاریخ از طریق تضادهاست. در ساده‌ترین صورت‌بندی، هر وضعیت تاریخی (تز)، در دل خود نیروها و تضادهایی می‌پرورد که به ظهور یک آنتی‌تز می‌انجامند؛ و از دلِ کشاکش این دو، سنتزی نو پدید می‌آید که عناصر هر دو را در سطحی بالاتر «رفع»   (Aufhebung) می‌کند.

در خوانش‌های انتقادی معاصر، دیالکتیک صرفاً یک منطق انتزاعی نیست؛ بلکه روشی برای فهم این‌که چگونه نیروهای اجتماعی، ایدئولوژی‌ها و کنش‌های جمعی، در تعامل و تضاد، شکل‌های نوینِ نظم سیاسی و اجتماعی را می‌سازند. بلوخ، در پیوند با این سنت، بر این نکته تأکید می‌کند که دیالکتیک بدون «اصل امید» ناقص است: اگر آینده صرفاً نتیجه‌ی خودکارِ قوانین تاریخ فرض شود، کنش انسانی بی‌معنا می‌شود؛ اما اگر آینده به‌مثابه «امکان» فهم شود، دیالکتیک به میدانِ عملِ امید بدل می‌گردد .[7] Wikipedia Historical Materialism

۲.۲. دیالکتیکِ امید در برابر دیالکتیکِ ناامیدی

در جوامع استبدادی، حاکمیت می‌کوشد دیالکتیک را «ببندد»: وضعیت موجود را طبیعی، مقدر و غیرقابل‌تغییر جلوه دهد، و هر آنتی‌تز را یا سرکوب کند، یا به شکلی منحرف و مخرب (مانند خشونت کور، جنگ و تجاوز خارجی، یا براندازی از بالا) بازتولید نماید. نتیجه، نوعی «دیالکتیکِ ناامیدی» است: تزِ استبداد، آنتی‌تزِ مخرب، و بازتولیدِ همان چرخه‌ی سلطه، فقط با چهره‌ای دیگر.

امید، در معنای آنچه بلوخ عنوان میکند و در خوانش‌های معاصر، دقیقاً در شکستن این دیالکتیکِ بسته عمل می‌کند: با نشان دادن امکان‌های دیگری برای آنتی‌تز و سنتز، که از دل جامعه‌ی مدنی، کنش‌های خلاق، عاملیت مردمی و شبکه‌های همبستگی برمی‌آیند، نه از مداخله‌ی خارجی یا خشونتِ بی‌برنامه. به‌عبارت دیگر، امید، قوه‌ی محرکه‌ی یک دیالکتیکِ باز است؛ دیالکتیکی که آینده را نه تکرارِ گذشته، بلکه میدانِ امکان‌های نو می‌بیند.

۳. تز، آنتی‌تز و آنتی‌تزِ کاذب در ایران معاصر

۳.۱. تز: استبداد حاکمیت اسلامی

تزِ مسلط در ایرانِ معاصر، استبداد حاکمیت اسلامی است که با ترکیبی از خشونت عریان، کنترل ایدئولوژیک، انسداد سیاسی، فقر اقتصادی، بیکاری و تورم، و تحقیر و اتمیزه‌کردن انسان‌ها، می‌کوشد وضعیت موجود را طبیعی و مقدر جلوه دهد. این تز، خود را به‌عنوان تنها نظم ممکن معرفی می‌کند و هر بدیل را یا «فتنه» و «اغتشاش» می‌نامد، یا «توطئه‌ی خارجی».

در سطح ایدئولوژیک، این تز، با بهره‌گیری از گفتمان دینی و امنیتی، می‌کوشد هرگونه امید به تغییر را به‌عنوان «توهم» یا «خیانت» بی‌اعتبار کند. در سطح اجتماعی، با تولید ناامیدی و سرخوردگی جمعی، کنش جمعی را فلج می‌کند و افراد را به بقا و سازش فردی با تقدیر پیش تعریف سوق می‌دهد.

۳.۲. آنتی‌تز: براندازی و سناریوی جنگ

در برابر این تز، آنتی‌تزهایی شکل گرفته‌اند که مهم‌ترین‌شان، گفتمان براندازی و سناریوهای «تغییر رژیم» از طریق فشار حداکثری، تحریم، و حتی جنگ و تجاوز نظامی (در پیوند با بازیگران جهانی و منطقه‌ای مانند ترامپ و نتانیاهو) است. این آنتی‌تز، خود را به‌عنوان تنها راهِ رهایی از استبداد داخلی معرفی می‌کند، اما در عمل، خطرِ جایگزینی یک شکلِ سلطه با شکلی دیگر، و انتقالِ مرکز ثقل قدرت از داخل به خارج را در خود دارد.

از منظر دیالکتیکی، این آنتی‌تز، یک «آنتی‌تزِ کاذب» است: تضاد با تزِ استبداد را به سطحی می‌برد که نتیجه‌ی آن می‌تواند تخریب ساختارهای اجتماعی، انفعال مردمی، تشدید وابستگی، و بازتولیدِ دخالت و استثمار خارجی باشد. در چنین سناریویی، جامعه‌ی مدنی، نه سوژه‌ی اصلیِ تغییر، بلکه ابژه‌ی بازی قدرت‌های داخلی و خارجی می‌شود.

۴. سنتزِ ممکن: جامعه‌ی مدنی و دیالکتیک امید

۴.۱. جامعه‌ی مدنی به‌مثابه حامل «هنوز-نه»

به مثابه تئوری بلوخ، عاملیت شهروندان در چهارچوب جامعه‌ی مدنی ایران را می‌توان حاملِ «هنوز-نه»های رهایی دانست: 

شبکه‌های همبستگی، کنش‌های فرهنگی و هنری، جنبش‌های زنان، کارگران، دانشجویان، معلمان، و اشکال نوین سازمان‌دهی در فضای مجازی و واقعی، همه رگه‌هایی از آرمان شهری مشخص‌اند؛ یعنی شکل‌های بدیلِ زندگی جمعی که در دل وضعیتِ استبدادی، ایجاد امکانات ‌دیگری را تمرین می‌کنند.[8]

این کنش‌ها، حتی وقتی سرکوب می‌شوند، تجربه‌ی مشترکِ مقاومت، یادگیری جمعی، و بازتعریفِ کرامت انسانی و حقوق شهروندی را در حافظه‌ی اجتماعی ثبت می‌کنند. امید، در این‌جا، نه وعده‌ی پیروزی فوری، بلکه آگاهی به این است که این «هنوز-نه»ها، می‌توانند در درازمدت به گسترش و تثبیت اعتماد و انسچام عمومی در جامعه و در نهایت به سنتزی بدل شوند که سرانجام ساختار قدرت را دگرگون ‌کنند.

۴.۲. سنتزِ دیالکتیکی: رهایی از استبداد داخلی و استثمار خارجی

سنتزِ مطلوب، در این چارچوب، نه براندازی از بالا و نه مداخله‌ی خارجی، بلکه برآمدنِ یک نظم سیاسی–اجتماعی است که بر پایه‌ی کنش‌های جامعه‌ی مدنی، دموکراسی، عدالت اجتماعی، و استقلال را درهم می‌آمیزد. این سنتز، عناصرِ نقدِ استبداد داخلی را از تزِ موجود می‌گیرد (یعنی آگاهی به خشونت و فساد)، و عناصرِ نقدِ وابستگی و جنگ را از آنتی‌تزِ کاذب، اما آن‌ها را در سطحی بالاتر «رفع» می‌کند:

  • ردِ استبداد داخلی: با تأکید بر حقوق بشر، حاکمیت قانون، و مشارکت دموکراتیک.
  • ردِ استثمار و مداخله‌ی خارجی: با تأکید بر استقلال، عدالت در روابط بین‌الملل، و مقاومت در برابر تبدیل‌شدن به میدانِ رقابت قدرت‌های جهانی.
  • تثبیتِ سوژه‌ی جمعی: جامعه‌ی مدنی، نه به‌عنوان ابزار، بلکه به‌عنوان سوژه‌ی اصلیِ تغییر.

امید، در این سنتز، قوه‌ی محرکه است: بدون امید، جامعه‌ی مدنی نمی‌تواند خود را به‌عنوان سوژه‌ی تاریخی تصور کند؛ با امید، می‌تواند آینده را نه به‌عنوان چیزی که از پیش محتوم است و «بر سرش می‌آید»، بلکه به‌عنوان چیزی که «در ساختنش مشارکت می‌کند» بفهمد.

۵. سازوکارهای تولید امید در جامعه‌ی مدنی ایران

۵.۱. بازنویسی روایت تاریخی مقاومت

یکی از سازوکارهای کلیدی تولید امید، بازنویسی روایت تاریخی است: مستندسازی و روایتِ جنبش‌های اجتماعی، لحظات همبستگی، و پیروزی‌های کوچک، حتی در دل شکست‌های بزرگ. 

این دیدگاه، در روحِ نوشته ربکا سولنیت (Rebecca Solnit)، در کتاب معروف او «امید در تاریکی» (Hope in the Dark) نشان می‌دهد که تاریخِ مقاومت، پر از لحظاتی است که در زمان خود، شکست‌خورده به نظر می‌رسیدند، اما در بلندمدت، جهان را تغییر دادند.[9]

در ایران، بازخوانی جنبش‌های مشروطه، ملی شدن نفت، انقلاب ۵۷، جنبش‌های اصلاح‌طلبانه، جنبش سبز، دی‌ماه ۹۶، آبان ۹۸، و «زن، زندگی، آزادی»، نه به‌عنوان سلسله‌ای از شکست‌ها، بلکه به‌عنوان فرایندِ انباشتِ تجربه‌ی مقاومت و یادگیری جمعی، می‌توانند امید را از سطح احساس فردی به سطح آگاهی تاریخی ارتقا دهند.

۵.۲. آموزش رهایی‌بخش و گفت‌وگوی افقی

با الهام از «پائولو فریره» (Paulo Freire)، آموزش رهایی‌بخش، که در آن ستمدیدگان به‌جای درونی‌کردن تحقیر، به آگاهی انتقادی دست می‌یابند، نقشی اساسی در تولید امید دارد.[10] 

این آموزش، در ایران، می‌تواند در قالب حلقه‌های مطالعاتی، فضاهای فرهنگی مستقل، رسانه‌های جایگزین، و شبکه‌های مجازی شکل گیرد؛ جایی که مردم، وضعیت خود را تحلیل می‌کنند، نام می‌گذارند، و راه‌های بدیل را می‌اندیشند. امید، در این‌جا، محصولِ تجربه‌ی مشترکِ فهمِ جهان است: وقتی انسان‌ها می‌بینند که می‌توانند ساختارهای سلطه را بفهمند و نقد کنند، احساسِ ناتوانی جای خود را به احساسِ امکانِ کنش می‌دهد.

۵.۳. اخلاقِ عصیان و کرامت

با ارجاع به آلبر کامو و واسلاو هاول، می‌توان از «امیدِ تراژیک» سخن گفت: امیدی که می‌داند پیروزی تضمین نشده است، اما معنای اخلاقیِ کنش را محور قرار می‌دهد.[11] 

در ایران، تأکید بر کرامت انسانی، بر این‌که حتی در دل سرکوب، می‌توان «نه» گفت و «ما»ی مقاوم ساخت، خود یک منبع امید است. این اخلاقِ عصیان، ناامیدی را به چالش می‌کشد: ناامیدی می‌گوید «هیچ چیز عوض نمی‌شود، پس کنش بی‌فایده است»؛ امیدِ تراژیک می‌گوید «ممکن است عوض نشود، اما کنش ما معنای اخلاقی دارد، و همین معنا، خود نوعی رهایی است».

۵.۴. بدبینیِ عقل، خوش‌بینیِ اراده

با آنتونیو گرامشی (Antonio Gramsci)، می‌توان فرمول «بدبینیِ فهم – خوش‌بینیِ اراده» را که در واقع ترکیبی از واقع‌گرایی انتقادی و امیدِ فعالانه است به‌عنوان راهنمای دیالکتیک امید در ایران به‌کار گرفت.[12] 

تحلیل واقعیت باید بی‌رحمانه صادق باشد: فقر، فساد، سرکوب، انسداد سیاسی و تهدیدهای خارجی را باید بدون توهم دید. اما در سطح اراده و سازمان‌دهی، باید خوش‌بینیِ انضباط‌یافته را حفظ کرد: باور به این‌که کنش جمعی، حتی در شرایط دشوار، می‌تواند ساختارها را تغییر دهد. این دو سطح، اگر از هم جدا شوند، یا به توهم خوش‌بینانه می‌انجامند، یا به فلجِ بدبینانه؛ دیالکتیک امید، آن‌ها را در تنشی خلاق کنار هم نگه می‌دارد.

نتیجه‌گیری

امید، در معنای فلسفی و سیاسیِ آن، نه احساسِ ساده‌لوحانه‌ ای بر مصداق «همه‌چیز درست می‌شود»، و نه توهمِ پیشرفتِ خودکارِ تاریخ است؛ بلکه قوه‌ی محرکه‌ی دیالکتیکِ باز است: دیالکتیکی که آینده را میدانِ امکان‌های نو می‌بیند و اراده انسانها، عزم و کنش جمعی و آگاه شهروندان و جامعه‌ی مدنی را به‌عنوان سوژه‌ی اصلیِ این امکان‌ها به رسمیت می‌شناسد.

در ایرانِ معاصر، تزِ استبداد حاکمیت اسلامی و آنتی‌تزِ کاذبِ تغییر رژیم و سناریوهای جنگ، اگر بدون نقد دیالکتیکی رها شوند، می‌توانند به چرخه‌ای از سلطه و وابستگی منجر شوند. سنتزِ رهایی‌بخش، تنها زمانی ممکن است که جامعه‌ی مدنی و عاملیت شهروندان، با اتکا به نظریه‌های امید و با تمرینِ کنش‌های خلاق و همبسته، خود را به‌عنوان سوژه‌ی تاریخی تصور و سازمان‌دهی کند.

نظریه‌ی امیدِ بلوخ، خوانش‌های معاصر از امید سیاسی، و تجربه‌ی جنبش‌های اجتماعی در ایران و جهان، نشان می‌دهند که حتی در تاریک‌ترین وضعیت‌ها، «هنوز-نه»های رهایی وجود دارند؛ و دیالکتیکِ امید، هنرِ دیدن و پرورشِ همین «هنوز-نه»هاست.

منابع:

  1. بلوخ، ارنست. اصل امید (Das Prinzip Hoffnung).
  2. Moir, C., & de Berg, H. (Eds.). (2023). Rethinking Ernst Bloch. Brill.
  3. Bloch, E. (1918/1923). The Spirit of Utopia.
  4. Thompson, P. (2023). “Bloch’s Unfinished Project of Humanity” in Rethinking Ernst Bloch.
  5. Goldman, L. (2022). The Principle of Political Hope: Progress, Action, and Democracy in Modern Thought. Oxford University Press.
  6. Solnit, R. (2004). Hope in the Dark: Untold Histories, Wild Possibilities.
  7. Gramsci, A. (Selections). Prison Notebooks.
  8. Freire, P. (1970). Pedagogy of the Oppressed.
  9. Camus, A. (1951). L’Homme révolté (انسان طاغی).
  10. Havel, V. (1986). “The Power of the Powerless”.
  11. Arendt, H. (1958). The Human Condition.
  12. مجموعه مقالات و پژوهش‌های جامعه‌شناسی جنبش‌های اجتماعی و جامعه‌ی مدنی در ایران (مراجع ثانویه‌ی متعدد).

اخبار روز



****************

مقالات دیگر از این نویسنده

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *