به سردار سپاه!

سلام سردار!
هم سن و سالیم. حول و حوش شصت. پس نباید ایرادی داشته باشد که “تو” خطابت کنم. بگذار نامه ام را با خاطره ای شروع کنم. گمانم ، تیر ماه ۵۷ بود. احتمالا تو هم آنوقت ها، مثل خیلی از فرماندهان فعلی، در سن و سال محصلین دبیرستان ، کمتر یا بیشتر، بودی و سر کوچه محله، “مرگ بر شاه” می گفتی. من نزدیک به سه سال بود که در قصر زندانی بودم. اتهامم دفاع از مبارزه مسلحانه علیه حکومت وقت بود. بیست و پنج- شش روز بود که از اعتصاب غذای ما زندانیان سیاسی می گذشت . رسانه‌های خارجی اعتصاب ما را دست گرفته بودند و هر روز شایعه می شد که یک زندانی اعتصابی مرده یا در حال مرگه! فشار روی حکومت زیاد بود و از بالا به مقا مات زندان گفته بودند که هر طور هست، غایله را به قول شما ها “جمع” کنند. اعمال فشار فایده نداشت، چون ما – باز هم به قول شماها – غسل شهادت کرده بودیم. آنروز، نمی دانم به چه دلیل، از بلندگو، به “زیر هشت” صدایم کردند. معمولا وقتی کسی را صدا می کردند، از شکتجه گاه پشت بند یک، سر در می آورد. بچه های بند یک، صدای عربده، شلاق و دشنام زندانبان ها و فریاد و ناله رفیقشان را می شنیدند و اگر پس از مدتی طرف خونین و مالین بر نمی گشت، به انفرادی و یا به کمیته مشترک اعزام شده بود. آنروز با دلهره و ترس وارد زیرهشت شدم. پاهایم بعد از نزدیک به چهار هفته اعتصاب غذا نا نداشتند. همه ته مانده نیرویم را جمع کردم که آبروداری کنم. در زیر هشت اما، با اوضاع متفاوتی روبرو شدم. کسی دشنامم نداد و به جای وکیل بند هتاک، افسری مرا به اتاق سرگرد یحیایی، رییس زندان سیاسی راهنمایی کرد. وقتی وارد شدم، یحیایی که افسری نسبتا جوان و بالا- بلند بود، پشت میزش نشسته بود. در جا به ذهنم رسید که سلام کنم. امتناع ازسلام کردن به مقامات زندان، خط قرمز ما بود. یک جور نشانه بود برای آنکه بگوییم هستیم و شما را هم آدم نمی دانیم. وقتی یحیایی در پاسخ اقدام غیر معمول من، ضمن جواب سلام، صندلی تعارف کرد تا بنشینم، برایم قطعی شد که اوضاع عوض شده و خطر کشتار دست جمعی و اینجور کارهای جنون آمیز، حداقل فعلا، منتفی شده است. آنروز یحیایی از زمین و زمان حرف زد و تلاش کرد، به بند پیغام بدهد که اگر تمامش کنیم، همه خواسته هایمان را که در محدوده اختیارات اوست، برآورده می کند.
چند ماه بعد از آن ملاقات، رژیم شاه سرنگون شد و سرگرد یحیایی هم مثل بسیاری از افسران دیگر، به حکم نهاد موسوم به “دادگاه انقلاب” به اعدام محکوم شد. خبر اعدام یحیایی را زمانی شنیدم که مثل بسیاری از زندانیان سیاسی آزاد شده، تمام وجودم وقف انقلاب، تعمیق و گسترش آن و “ریشه کن کردن ضد انقلاب” شده بود. آنروز به سختی توانستم جلوی گریه ام را بگیرم. نمی دانم چرا، اما حس می کردم که افسر شایسته ای بود و سزایش مرگ نبود.
بله سردار! امروز وقتی به فکر نوشتن این نامه افتادم، باز هم به ناگاه تصمیم گرفتم که علی رغم همه بلاهایی که تو و برادرانت بر سر یارانم آوردید، سلام کنم و بگویم که تصور دادگاه انقلاب دیگری که ترا به دار بیاویزد، برایم چندش آور و وحشتناک است و اساسا تصور هر نوع دادگاه انقلابی حالم را دگرگون می کند!
سردار! از آن روزهای پر تب و تاب حالا، سی وهشت سال گذشته، من و تو بارها در جبهه های مختلف، تا آستانه مرگ رفتیم. تو بسیاری از همسنگرانت را و من بسیاری از رفقایم را در جریان خشونت های بعد از انقلاب از دست داده ایم.
حالا خزان زندگی را پشت سر گذاشته ایم و داریم وارد زمستان سرد عمرمان می شویم. من در غربت و تو در قدرت! ایستگاه آخر اما، یکیست. بگذار بی پرده با هم گپ بزنیم. تو هم به بی بی سی، تلگرام و فیس بوک معتاد شده ای؟ فیلتر شکن می زنی؟ خیلی چیز های “اداره” را از دخترت پنهان می کنی؟ هنوز پسرت دستبند و سر بند سبزش را در گوشه کمد لباس نگه داشته؟ از تلفن هوشمند مادر بچه ها چه خبر؟ خیلی جوک توش ذخیره کرده؟ چقدر به جوک های جنتی و آخوندها می خندید؟ سردار! جای انکار نیست! خیلی چیزها تغییر کرده اند. این موج انقلاب نرم همه را عوض کرده. من تا سالها بعد از خروج از کشور هم، به کمتر از سرنگونی حکومت آخوندها راضی نبودم، حالا اما، به این نقطه رسیده ام که انقلاب جانور درنده و خطرناکیست و امیدوارم که دیگر هیچ ملت و مملکتی گرفتار سرپنجه قهارش نشود.
در روزهای انقلاب بهمن، حاجی بازار و روضه خوان محله، به تیزی چاقو و برق قمه احتیاج داشتند. تو اینها را داشتی و من نه. تو ماندی و من حذف شدم. می دانم حالا که سردار وحاجی شده ای، گرچه هوای قمه کش ها را داری و آنها را “پای کار” می دانی، اما دیگر احتمالا شخصا قمه نمی بندی و تازگی ها فیلت هوای هندوستان کرده و مدعی همه قدرت هم شده ای و چراکه نه؟ کسی که تفنگ دارد، سازمان اطلاعات دارد، قرارگاه خاتم و پول فراوان دارد، رسانه دارد، دانشگاه دارد، مخابرات دارد و خلاصه همه اسباب بزرگی را دارد، چرا مدعی نباشد؟ اما سردار! مملکت داری، چاروداری نیست و قاعده و قانون دارد. ببین برادر! این مملکتی که شما به اتفاق آخوندها و بازاریان ساختید، مملکت نیست، ویرانه است. ۱۱ میلیون حاشیه نشین، ده میلیون بیکار، رکورد اعتیاد، تن فروشی، اعدام و فرار مغزها، بی آب و بی علف و بی هوا، جولانگه جهال و ارازل و خرافه پرستان، آن مدینه فاضله ای نیست که امامتان وعده ایجادش را به مردم داده بود. وقتی مملکت را تحویل گرفتید، ما، در بسیاری از زمینه ها، از کره و ترکیه جلوتر بودیم. حالا ما کجاییم و آن‌ها کجا؟ وقتی جانبدار این فکری که سرنوشت انتخابات و قانونگزاری را ۶ تا ملای شیرین عقل و فرتوت تعیین کنند و بدتر از آن، باد زیر عبای آدم متوسطالحالی می وزانی و اورا به اسم ولایت مطلقه، بر سر سرنیزه می نشانی تا بارت را ببندی، یعنی هنوز خیلی مانده که ادعای مملکتداری کنی!
وقتی صبح در صف و ستادی، ظهر کار قاچاق ویسکی و سیگار را رتق و فتق میکنی، بعد از ظهر شکنجه می فرمایی، عصر به کار شرکت ها می پردازی و شب با ملا و قاضی دسیسه می چینی، یعنی که هنوز خیلی مانده تا بفهمی که اولین قاعده مملکت داری تفکیک قوا از یکدیگر است. جای نظامی در پادگان است. اقتصاد کار آدم های اقتصادی است. قانون گزاری وظیفه قوه مقننه است. قاضی امربر بازجو نیست و قوه قضاییه باید مستقل باشد و کسی حق دخالت در کار قوه مجریه برگزیده و پاسخگو را ندارد. تو اگر ادعای سیاسی داری، این گوی و این میدان! لباس سربازی را از تنت در بیار، اموالی را که به زور چپو و در قرارگاه و هزار دخمه انبار کرده ای به صاحبانش پس بده، آن سازمان جهنمی اطلاعاتت را تحویل دولت بده و بیا خودت را به عنوان یک شهروند غیرنظامی و نه افسر مامور به خدمت در مجلس! به رای مردم بگذار!
تو اما، در شبکه عنکبوتی که به اتفاق برادران، بر دورت تنیدی، گرفتار شده ی و حالا دیگر سیستم ترا مثل عروسک می چرخاند. اگر غیر از این بود، موسوی را بندی نمی کردی. میرحسین حد اقل برای شما ها، فرشته‌ای بود که می توانست حرمت و قداست لباس سربازی را باز پس بگیرد. تو او را به بند کشیدی تا آن کوتوله بیمار را بالا بکشی که در چشمت نگاه کند و بگوید: برادر قاچاقچی! و شما به اتفاق هم، مملکتداری را به ابتذال بکشانید وقبح دزدی و قاچاقچیگری را از بین ببرید.
حالا هم روحانی نه عدو تو و نه انکار تو است. آمده است که شاید بر انزوایی که ما را دچارش کردید، پایان بدهد و مرهمی بر زخم اقتصاد ویران مملکت بگذارد و حرفش با تو این است که- به قول خمینی- آقای ژنرال! من می‌خواهم که تو آدم باشی، عزت داشته باشی، افتخار داشته باشی، دست از قاچاق و شکنجه و آزار فرزندان مردم بردار و از امنیت مرزها دفاع کن!
تو تا امروز جز خرابکاری در کار دولت، جز زیاده خواهی و جز به بازی گرفتن منافع و امنیت ملی، چه جوابی داده ای؟ حالا هم که با به ابتذال کشاندن انتخابات، آخرین بقایای جمهوریت نظام را در پیش پای منافع حقیر باندیت و مطامع مشتی ملای نادان و عقب‌مانده قربانی می کنی! و همه این کار ها را می‌کنی که چه بشود؟ که روزی مثلاً امپراتور ایران بشوی؟ زهی خیال باطل برادر! این لقمه برای دهنت زیادی گنده است و تو پیش از قورت دادنش خودت را و نظام نامقدست را به نابودی می کشانی!
بگذار نامه ام را با ذکر درس دیگری از تاریخ ادامه بدهم. سه-چهار سال آخر حکومت شوروی را من در این کشور زندگی کردم. در حزب قدر قدرت حاکم، تقریباً هیچ‌کس تصور نمی‌کرد که ممکن است آن امیراطوری عظیم، ظرف دو-سه سال دود شود و به هوا برود. ما که با نگاهی متفاوت، در آن جامعه زندگی می کردیم، می‌دیدیم که موریانه به جان اقتصادش افتاده، که دستگاه اداری فاسد است، که مردم ناراضیند. ما صدای شکستن استخوان‌های ابر قدرت شوروی را در افغانستان و در ماجراجویی جنگ ستارگان، می‌شنیدیم و طولی نکشید که در یک نشست و برخاست شماری گانگستر نظیر حیدر علی یف و به ریاست یلتسین دایم الخمر، اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیسی، با حزب مثلاً کمونیست ۱۴ میلیونی، با ارتش سرخ به آن عظمت و با دستگاه عریض و طویل کا. گ. ب مخدومه اعلام شد و تمام شد، تمام!
از لحظه‌ای که نخستین شکاف در تاج بهمنگیر ایجاد می‌شود تا صدای غرش مهیب بهمن در اعماق دره، چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد، همانطور که از نخستسن رعد و برق تا جاری شدن سیل بنیان کن، گاه دقایقی اندک کفایت می کند.
سردار! نه یحیایی و دوستانش تصور می‌کردند که نظام قدر قدرت پادشاهی محمدرضا به آن سرعت دود شود و نه افسران ارتش سرخ می توانستند بپذیرند که آن “بنای عظیم سوسیالیسم” بدین گونه فرو بپاشد!
حالا شاید تو هم مثل آن‌ها دچار توهم جاودانگی نظام مقدسی! ولی نه برادر! من از این راه دور صدای رقص موریانه ها را و صدای شکستن استخوان‌ها را می شنوم. مطمئن باش که اگر سیلی به راه بیفتد، ترا مثل پرکاهی با خود خواهد برد و در روز حادثه، شاید همسرت اولین کسی باشد که ترا به حصر خانگی در آورد تا نتوانی بروی فرزندان و نوه هایش تیر در کنی! باور کن که این ترس رهبر فرزانه و معظم شما از نفوذ و تهاجم فرهنگی، اصلاً بیهوده نیست! اینترنت وانفجار اطلاعاتی، خانه‌ات را فتح کرده! همانطور که خانه او را و طلبه خانه‌های قم و مشهد را! با این مردم، دشنه پنهان در پس سنت و کتاب جواب نداد، سر نیزه لخت، به طریق اولی، جواب نخواهد داد، فکرش را از سر بدر کن، سردار!
در آستانه زمستان عمرت، اگربرای حرفه سربازی اندک حرمتی قایلی، دست از سر سیاست و اقتصاد مملکت بردار، آن دستگاه جهنمی اطلاعات و امنیت را به وزارت خانه مربوطه که در مقابل مجلس مسول است، تحویل بده، لباس سربازیت را از آلودگی پاک کن و بگذار سیاسیون به کارشان برسند، شاید بتوانند جلوی سیل و تباهی را بگیرند. باور کن! انقلاب یک خسران عظیم است و هیچ چیز نفرت انگیز تر از آن نیست که جنازه یک افسر، بر دار اعدام تاب بخورد!

Print Friendly, PDF & Email